سرمایه‌ی از دست رفته

می‌خواهم بدانم دقیقا چه چیز را از دست داده‌ایم؟ می‌گویند شخصیتی مهم و تاثیرگذار، مهره‌ای قدرتمند در صحنه سیاسی ایران اما من به واقعیت سالیان اخیر که نگاه می‌کنم به سال ۹۲ می‌رسم و رد صلاحیتش که برخلاف انتظارم آب از آب مملکت تکان نخورد. به سال ۹۳ که در رقابت بر سر ریاست مجلس خبرگان از یزدی شکست خورد و به سال ۹۴ که باز ناتوان از ایفای نقش موثری در انتخاب رئیس مجلس خبرگان بود. با تمام این‌ها، شهود عمومی این است که شخصیتی مهم و تاثیرگذار در صحنه سیاست در ایران از دست رفت. می‌خواهم بدانم چرا چنین حسی داریم وقتی شواهد واقعی در سالیان اخیر در تضاد با شهود تاثیرگذاری جدی‌ او در صحنه سیاسی ایران است.

یک تبیین می‌تواند عادت‌مان باشد به بودن او در همه چیز و همه‌جا، همینی که حسین وحدانی در فیس‌بوکش نوشته: «واضح‌ترین و کامل‌ترین چیزى که درباره‌ى هاشمى رفسنجانى مى‌توانم بگویم این است که او خیلى «بود». آن‌قدر بود که حالا «نبود»ش بسیار به چشم مى‌آید. این احساسِ دسته‌جمعىِ بى‌نام که معجونى از ترس و نگرانى و تردید و شاید ناراحتى است، حاصل همین نبودن است انگار. نبودن کسى که در تمام این سال‌ها – چیزى حدود چهار دهه – در اخبار جنگ، در پرده‌هاى سیاست، در اعداد تورم، در آمار توسعه، در شایعات درگوشى، در دورهمى‌هاى خانوادگى، در لعن و نفرین‌هاى زیرلبى و در جوک‌هاى کوچه‌بازارى، همه جا، در هر زمان و در دل همه چیز حضور داشت. حالا نیست و فکر کردن به جاى خالى‌اش ما را که به بودن همیشگى او عادت داشتیم بهت‌زده کرده است.» آیا همه چیز فقط از سر عادت‌مان به بودن و حضور اوست؟

من اما فکر می‌کنم چنین شهود فراگیری در مورد اهمیت و تاثیرگذاری هاشمی و بهت‌زدگی و نگرانی از نبود او بیش از آن‌که از سر عادت باشد، در قالب مفهوم سرمایه قابل درک است، سرمایه به معنای جامعه‌شناختی‌اش البته. توضیح این‌که در جامعه‌شناسی (مشخصا در رویکرد بوردیویی) سرمایه فقط سرمایه اقتصادی نیست بلکه انواع مختلفی دارد از جمله سرمایه اجتماعی، سرمایه فرهنگی و سرمایه نمادین. اما این نوع سرمایه‌ها برای فرد همان منافعی را دربردارد که سرمایه اقتصادی موجد آن است یعنی افزایش منافع و سود. همان‌طور که شرایط اقتصادی امکان سودآوری سرمایه اقتصادی را کاهش یا افزایش می‌دهد و حتی خیلی وقت‌ها سرمایه‌دار به دلیل ریسک‌های موجود اصلا سرمایه‌اش را وارد چرخه‌ی اقتصادی نمی‌کند، همه این قوانین در مورد انواع دیگر سرمایه هم صادق است. حالا به نظرم بهتر می‌شود درک کرد که چرا چنین احساس می‌شود که مهره‌ای قدرتمند و تاثیرگذار از صحنه سیاسی ایران حذف شده است علی‌رغم اینکه تاثیر این مهره در سالیان اخیر بسیار ناچیز بود. هاشمی رفسنجانی انباشتی از سرمایه‌های اجتماعی، فرهنگی و نمادین بود.

سرمایه اجتماعی او ناظر بود به پیوندهای گسترده‌اش با افراد مختلف جامعه از روحانیون و بوروکرات‌ها و سیاست‌مداران داخلی تا سران کشورهای خارجی که چنین سرمایه‌ای به وقت و ضروت می‌توانست مورد استفاده قرار گیرد. از آن مهم‌تر سرمایه فرهنگی و نمادینش بود در عرصه موجودیتی به نام انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی. سرمایه فرهنگی در معنای جامعه‌شناختی‌اش به معنای میزان تسلط و احاطه‌ی فرد بر منابع فرهنگی است. این احاطه و تسلط بر منابع فرهنگی، سرمایه‌ نمادین را به همراه می‌آورد که به معنای اعتبار و مشروعیت سخن‌گفتن و اظهارنظر در آن زمینه‌ی فرهنگی است. به خصوص از لحاظ این سرمایه بود که تقریبا کسی برخوردارتر از هاشمی وجود نداشت. به نظرم وقتی رهبری می‌گوید: «با فقدان هاشمی اینجانب هیچ شخصیت دیگری را نمی‌شناسم که تجربه‌ئی مشترک و چنین درازمدت را با او در نشیب و فرازهای این دوران تاریخ‌ساز به یاد داشته باشم.» تعبیرش به زبان جامعه‌شناختی همین است که شاید هم‌وزن هاشمی برای مشروعیت سخن گفتن از انقلاب اسلامی، جمهوری اسلامی و چه بود و نبودهای آن، تنها شخص رهبری است، درواقع در تسلط بر فرهنگ و زبان انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی احتمالا هیچ‌کس قابل رقابت با این دو نبود. بنابراین آن‌چه از دست داده‌ایم نه یک شخصیت واقعا تاثیرگذار، بلکه سرمایه‌ای انباشته برای تاثیرگذاری بود که گرچه در سال‌های اخیر به دلایل مختلف امکان استفاده از این سرمایه کمتر فراهم بود اما افراد زیادی به درستی پشت‌شان به این سرمایه گرم بود تا زمانی در آینده دور یا نزدیک که شرایط استفاده از این سرمایه فراهم شود.

آن‌چه تابه‌حال گفتم شاید بدیهیاتی بود که تنها کمک می‌کرد حس و حال این‌روزهای‌مان را بهتر درک کنیم اما همه حرفم پیدا کردن بیانی برای توصیف حال و چرایی‌اش نیست، به نظرم نکته قابل تامل حال ما این است که این سرمایه انباشته و بی‌همتا یک‌شبه از دست رفت، نکته‌ای که ممکن است به واسطه ماهیت زندگی اجتماعی برای‌ ما بدیهی جلوه کند و به چشم نیاید درحالی‌که قاعدتا ماهیت سرمایه این است که به ارث برسد. حال ما از فوت هاشمی بیش از آن‌چه از فوت یک پیرمرد ۸۲ ساله‌ی نه چندان تاثیرگذار می‌تواند بد باشد بد است چون سرمایه‌ای که پشت‌مان بهش گرم بود یک‌شبه و در عرض نیم ساعت دود شد و به هوا رفت. این چیزی است که حال‌مان را بیش از حد بد می‌کند و فکر می‌کنیم یک‌شبه کم‌وزن و چه‌بسا بی‌وزن شده‌ایم. چون علی‌القاعده این سرمایه باید به ارث می‌رسید و همچنان امکان استفاده ازش فراهم می‌بود اما گویا این یکی از قاعده‌های میدان سیاست در ایران است که سرمایه‌های اجتماعی و فرهنگی فرد به کسی منتقل نمی‌شود و با مرگش از بین می‌رود. در مورد بنیانگذار جمهوری اسلامی همین اتفاق افتاد و بخش ناچیزی از آن سرمایه فرهنگی و نمادین منتقل شد، در مورد هاشمی هم تکرار شد و مهم‌تر از این دو، در مورد رهبری فعلی هم دورنمای روشنی در انتقال سرمایه اجتماعی و فرهنگی به چشم نمی‌خورد متاسفانه.

بیشتر بخوانید
وقتی معتاد زن است

حدس می‌زنم همه‌ی آن‌هایی که جمعه شب برای دیدن فیلم مستند «زنانگی» در جشنواره سینما حقیقت سرودست می‌شکستند و سوار بر سر و کله‌ی همدیگر فیلم را تماشا می‌کردند، مثل من تجربه‌ی قبلی از دیدن فیلم‌های محسن استادعلی کارگردان فیلم داشتند، فیلمی مثل «جایی برای زندگی» که برنده سیمرغ بلورین بهترین کارگردانی مستند در سی و دومین جشنواره فجر شده است. می‌شود راجع به این حرف زد که «زنانگی» در کارنامه‌ی سازنده‌اش قدمی رو به جلو هست یا نیست و نقاط قوت و ضعفش در مقایسه با نمونه‌های مشابه چیست و الخ، اما چنین بحثی تنها با دیدن فیلم‌های دیگری از همین کارگردان یا فیلم‌های مشابهی از کارگردانان دیگر قابل فهم می‌شود، فیلم‌های مستندی که اصلا نمی‌دانم جز با رجوع به خود کارگردان‌های فیلم‌ها چطور می‌شود پیدایشان کرد و دید. این است که از این بحث می‌گذرم و می‌رسم به نکته‌ای که فارغ از فیلم‌‌ به مثابه یک اثر هنری، به لحاظ اجتماعی قابل تامل است.

در مستند «جایی برای زندگی» کارگردان روایتی از زندگی ۵ مرد به دست می‌دهد که در پانسیون زندگی می‌کنند. «زنانگی» که شاید عنوان دقیق‌ترش «جایی برای زندگی ۲» باشد، روایت زندگی زنانی است که شب‌ها برای جای خواب به خوابگاهی می‌آیند که زیر نظر بهزیستی و برای زنان وابسته به مواد مخدر فراهم شده است. از میان ۵ مرد «جایی برای زندگی»، ۳ یا ۴ تای‌شان معتادند و تاثیرگذاری مستند از اینجاست که آدم حس می‌کند کافی است سرش را برگرداند تا یکی از این آدم‌ها را دور و برش ببیند، یکی‌شان پیک موتوری است، یکی‌شان نصاب آبگرمکن است، معتادند اما کار دارند و درآمدی که بهشان اجازه می‌دهد تختی را در پانسیون اجاره کنند. تفاوت زنان مستند ««زنانگی» در این است که اگر معتاد باشند کار ندارند و لذا درآمد ندارند، این است که هرکدام‌شان بتوانند تن‌فروشی می‌کنند تا خرج اعتیادشان را درآورند. از میان زنان مستند، دو نفرند که در حال حاضر تن‌فروشی نمی‌کنند، یکی که ترک کرده است و مدتی طولانی به قول خودش پاک بوده و توانسته است نگهداری از یک پیرمرد را به عنوان شغل داشته باشد و دیگری که پیر شده است و لذا زباله جمع می‌کند، حتی این دو هم اذعان می‌کنند که در زمان اعتیاد و جوانی تن‌فروشی کرده‌اند، دلیل‌اش هم خیلی ساده است، همین‌طوری‌اش برای زنان معمولی هم کار نیست، چه برسد برای زن معتادی که تقریبا هیچ‌کس بهش اعتماد ندارد، به قول یکی از زنان مستند هیچ‌کس حتی خودش. این است که بخش قابل توجهی از زمان فیلم به نشان دادن بی‌پرده‌ی آموزش‌هایی اختصاص دارد که برای پرهیز از رابطه‌ جنسی منتهی به بیماری‌های مختلف از جمله ایدز به زنان این مراکز ارائه می‌شود یعنی اصولا فرض بر این است که زنان این مراکز درگیر روابط جنسی متعددند و لذا باید برای محافظت‌ از خودشان در مقابل بیماری‌های مختلف ناشی از روابط جنسی آموزش ببینند.

از وقتی فیلم را دیدم هی فکر می‌کردم تفاوت‌شان در چیست، چرا مردهای مستند «جایی برای زندگی» این‌همه نزدیک بودند و زنان «زنانگی» این‌همه دور، یک‌هو دیدم تفاوت‌شان در همین است، در این‌که مردها کار دارند، می‌توانند علی‌رغم اعتیاد کار داشته باشند اما زن‌ها نه، هم مردان و هم زنان خانواده را ترک کرده‌اند یا درواقع طرد شده‌اند اما تفاوت مهم‌شان این است که اعتیاد در چنین زنانی که از خانواده طرد می‌شوند ناگزیر به تن‌فروشی می‌انجامد اما در مورد مردان چنین تجربه یکدستی وجود ندارد و طرف می‌تواند معتاد باشد، تنها و از خانواده طرد شده هم باشد اما مثل خیلی از آدم‌های عادی کار و زندگی داشته باشد اما در مورد زنان معتاد طرد شده از خانواده گویا تنها یک سرنوشت وجود دارد: روسپی‌گری. به نظرم فارغ از کم‌وکیف هنری فیلم، نکته‌ی قابل تامل به لحاظ اجتماعی در این است که چطور اعتیاد در زنان تبدیل به سکه‌ای می‌شود که روی دیگرش همواره تن‌فروشی است.

بیشتر بخوانید
آمریکا و سال‌های پیش رو

به نظرم میزان شباهت تکان‌‌دهنده است، میزان شباهت رای آوردن احمدی‌نژاد با پیروزی ترامپ، همان‌قدر ناباورانه، بهت‌آور و البته ترسناک؛ همان‌قدر که عده‌ای خاتمی را با احمدی‌نژاد مقایسه می‌کردند و هی از خودشان می‌پرسیدند چطور ممکن است، آخر چطور ممکن است مردمی که چهار سال قبلش به کسی مثل خاتمی رای داده بودند حالا یکی مثل احمدی‌نژاد منتخب‌شان باشد، به نظرم حالا همان عده عینا سوال مشابهی را از خودشان می‌پرسند، همان‌قدر که سخنوری خاتمی به چشم می‌آمد در مقابل ادبیات کوچه بازاری احمدی‌نژاد، همان‌قدر حالا لمپنیسم ترامپ توی ذوق زننده است در مقایسه با ادبیات فاخر اوباما، همان‌‌طور که بازی ضعیف اصلاح‌طلبان در انتخاب معین به عنوان یک کاندیدا موثر در نتیجه انتخابات دانسته می‌شد، حالا خطاهای حزب دموکرات درانتخاب کلینتون هم پررنگ می‌شود.

به گمانم حتی علوم اجتماعی هم با چالش‌ها و پرسش‌هایی مشابه روبرو خواهد شد، چطور نظرسنجی‌ها نتوانستند چنین پیروزی قاطعی از سوی ترامپ را پیش‌بینی کنند؟ چطور اکثر تحلیل‌گران در برآورد شانس دو کاندیدا برای پیروزی و پیش‌بینی نتیجه دچار خطا شدند؟ کدام گروه‌های مهمی از جامعه آمریکا که توانایی تعیین نتیجه انتخابات را داشتند، این‌چنین از غالب محاسبات و تحلیل‌ها حذف شده بودند؟ و خلاصه این‌که به قدرت رسیدن ترامپ چطور امکان‌پذیر شد؟ اما حتی تلاش برای پاسخ بدین سوالات نیست که جذاب است. آن‌چه به نظرم برای یک محقق علوم اجتماعی مهم است، اتفاقاتی است که قرار است در چهار سال آینده در آمریکا بیفتد از این جهت که ما “فکر می‌کنیم” ساختار سیاسی در آمریکا خیلی متفاوت از ساختار سیاسی در ایران است. نبود اصل ۱۱۰، ساختار حزبی جاافتاده، کنگره و سنا و البته حاکمیت قانون تفاوت‌هایی است که در نظر بسیاری تحلیل‌گران سیستم سیاسی آمریکا را به یکی از مصداق‌های لیبرال- دموکراسی و در مقابل نظام سیاسی ایران را به عکس برگردانی از یک نظام سیاسی دموکراتیک تبدیل می‌کند. بسیار جالب خواهد بود ببینیم آن‌چه “فکر می‌کنیم” در یک سیستم سیاسی دموکراتیک بازدارنده خودسری و افراط است تاچه حد واقعا در عمل کارآمد است، از قضا دموکراسی آمریکایی هم مثل نوع  ایرانی‌اش‌ از نوع ریاستی است و حالا بسیار جالب است ببینیم سازوکارهای ساختار سیاسی آمریکا تاچه حد محدود کننده قدرت رئیس‌جمهور و لجام‌زننده به خواست‌ها و تصمیمات شخصی اوست.

می‌خواهم بگویم گرچه به قدرت رسیدن کسی مثل ترامپ در یک لیبرال – دموکراسی تاحدی شگفت‌آور است اما این پاشنه‌ی آشیل دموکراسی پیش از این هم مصیبت به بار آورده است، نمونه‌اش ظهور فاشیسم که حالا این روزها خیلی هم مورد ارجاع قرار می‌گیرد. به قدرت رسیدن دموکراتیک کسی که دموکراسی برایش پشیزی ارزش ندارد، پیش از این هم تجربه شده است، آن‌چه تجربه نشده است، مواجهه قانون با اراده و خودسری یک رئیس‌جمهور افراطی است. همین چند وقت پیش پایان‌نامه‌ای در دانشگاه دفاع شد که در آن برنامه‌ها و سخنرانی‌ها و مناظره‌های سه کاندیدای پیروز ریاست‌جمهوری در ایران (خاتمی، احمدی‌نژاد و روحانی) با روش تحلیل محتوا مورد مقایسه قرار گرفته بود. یکی از نتایج فرعی اما از نظر من، شخصا بسیار تکان‌دهنده این بود که در کل برنامه‌های مکتوب و آن دسته از سخنرانی‌ها و مناظره‌های احمدی‌نژاد که بررسی شده بود، حتی یک‌بار هم لفظ قانون نیامده بود، من اول‌اش حیرت کردم و گفتم مگر می‌شود، بالاخره طرف به صورت انتقاد از فلان قانون هم که شده لابد لفظ را به کار برده یا بالاخره یک جایی از قانون اساسی که حرف زده، مگر می‌شود یکبار هم لفظ قانون در برنامه‌اش نیامده باشد؟ خلاصه گذاشتم به حساب خطا و سوگیری محقق و رفتم جداول داده‌های خامش را چک کردم، دیدم نخیر گویا واقعا درست است، یعنی آن‌چه ما هشت سال با گوشت و پوست و خون احساس کردیم، قبل از هر چیز در برنامه‌ها آمده بود، این‌که قانون هیچ جایی در ذهن و زبان و برنامه‌های این کاندیدا نداشته است. حالا ما که لابد ادعای زیادی در باب دموکراتیک بودن ساختار سیاسی و نهادینه شدن قانون در مملکت‌مان نداریم اما واقعا جالب است بدانیم در یکی از مصداق‌های شناخته شده لیبرال دموکراسی، قانون تا چه حد می‌تواند سپر جامعه باشد در برابر یکه‌تازی‌ها و تصمیمات خودسرانه‌ی یک رئیس‌جمهور.

خلاصه‌اش این‌که به نظرم مقایسه آن‌چه در چهار یا هشت سال آینده در آمریکا رخ خواهد داد با آن‌چه در هشت سال ریاست جمهوری احمدی‌نژاد در ایران رخ داد، آزمون خوبی برای بسیاری پیش‌فرض‌های ما درباره ساختار سیاسی خودمان و تفاوت‌هایش با ساختار سیاسی دموکراتیک در غرب است.

بیشتر بخوانید
چه کسی باور می‌کند؟

چندی پیش کلیپ «ما ایستاده‌ایم» در شبکه‌های مجازی دست به دست می‌شد نه به خاطر محتوایش بلکه به خاطر هزینه یک میلیاردی‌اش که گویا صدای خیلی‌ها را درآورده بود. همان‌وقت فکر کردم اگر فرضا هزینه این‌قدر نباشد و کمتر باشد، آدم با چه ابزاری، با کدام صدا می‌تواند چنین چیزی را به گوش آدم‌ها برساند؟ کما این‌که بعدها با یکی دو واسطه شنیدم که سازندگان گفته‌اند هزینه یک میلیارد نبوده و پانصد میلیون بوده، فکر کردم ممکن است هزینه پنجاه میلیون بوده باشد یا حتی کمتر، اما اصلا چطور می‌شود چنین صدایی به گوش برسد؟ بخش زیادی از آدم‌ها تصمیم‌شان را گرفته‌اند، به نظرشان یک میلیارد خیلی معقول‌تر و قابل‌پذیرش‌تر از هر رقم کمتری است، به نظرشان یک میلیارد تناسب بیشتری با تصمیم‌گیران فرهنگی‌ای دارد که بیت‌المال مملکت را حیف و میل می‌کنند، این است که حتی اگر کسی بیاید بگوید یک میلیارد نبوده و کمتر بوده، حتی اگر سند و مدرک هم رو کند، افراد یک  پوزخندی می‌زنند که باشه ما هم باور کردیم، قضیه طوری است که هر تلاشی برای اثبات رقم کمتر خود دلیلی بر درستی آن رقم بیشتر است.

به نظرم همین قضیه در ماجرای سعید طوسی هم با شدت بیشتری صادق است، بیایید یک دهم درصد احتمال بدهیم طرف بیگناه باشد یا دست‌کم جرمش به این شدت و غلظت نباشد  اما چنین کسی با چه ابزاری می‌‌تواند از خودش رفع اتهام کند، هرچه او بگوید، هر سندی که ارائه دهد بیش از آن‌که رفع کننده اتهامش باشد، بیشتر در جهت اثباتش به کار می‌آید، بس‌که افراد باورشان این است که خیلی محتمل‌تر است چنین قضیه‌ای رخ داده باشد تا رخ نداده باشد، یعنی انگار جایگاهی که او در آن قرار دارد برای یک بخش‌هایی از جامعه جایگاهی است که  جان می‌دهد برای طرح چنین اتهامی، صدای طرف هم اصلا شنیده نمی‌شود، اصلا نمی‌تواند شنیده شود وقتی بخش‌هایی از جامعه از پیش تصمیم‌اش را در مورد گناهکاری او گرفته است، چه بگوید چه کار کند ممکن است آدم‌ها در قضاوت‌شان تردید کنند؟ به نظرم پاسخ صادقانه این است: هیچ، هیچ کاری نمی‌تواند بکند، از قضا هرچقدر بیشتر انکار کند انگار شواهد بیشتری به دست می‌دهد برای درستی اتهامات. قانون و قوه قضاییه رسیدگی کنند ببیند غیر از ادعای شاکیان چه شواهد و مدارکی وجود دارد؟ شوخی می‌کنید، تصمیم جامعه آن‌قدر قطعی و غیرقابل شبهه است که ماجرا حتی برای قوه قضاییه مملکت هم قضیه‌ای دو سر باخت است چون اگر رد کند و بگوید شواهد کافی نیست، خودش هم شریک جرم دانسته می‌شود، اگر هم تایید کند که خب گستردگی پیامدهایش دیگر گفتن ندارد.

این طرف و آن طرف دیدم برخی دوستان جامعه‌شناس این‌طور تحلیل کرده‌اند که بله علت در تقدس‌بخشی به برخی جایگاه‌هاست که باعث رخداد چنین فجایعی می‌شود درحالی‌که به نظرم توجه به جایگاه از این جهت مهم است که چطور فارغ از این‌که فرد چه عملی داشته باشد، جامعه تصمیم‌‌اش در مورد گناهکاری و بی‌گناهی او را بر مبنای جایگاهش اتخاذ می‌کند. همین اتهام تجاوز به سیزده کودک و نوجوان اگر به یک زندانی سیاسی زده شود، برای این بخش از جامعه چیزی نیست جز شگردهای کثیف بازجویان مربوطه، اتهامی که تقریبا هیچ‌کس باورش نمی‌کند، اگر همین اتهام به یک استاد دانشگاه زده شود جامعه احتمالا دو دسته می‌شود اما همین اتهام وقتی به یک قاری مشهور قرآن زده می‌شود، این بخش از جامعه یک‌دست و مطمئن به گناهکاری‌اش حکم می‌دهند و اگر چیزی نیاز به تحلیل جامعه‌شناختی داشته باشد همین است که چطور جایگاه‌هایی در جامعه تبدیل به چنین جایگاه‌هایی شده است که بخش‌هایی از جامعه سنگین‌ترین اتهامات در مورد این جایگاه‌ها را با پوزخندی بر لب و درحالی‌که دل‌شان خنک شده، دست به دست می‌کنند.  چیزی اگر نیاز به تحلیل جامعه‌شناختی داشته باشد همین است که جایگاه یک قاری قرآن چطور تبدیل به چنین جایگاهی شده است که کینه و نفرت یک بخش از جامعه این‌طور در موردش سرریز می‌کند.

پ.ن: ممکن است عده‌ای بگویند شدت و غلظت واکنش جامعه و تردید نکردن در گناهکاری طرف به دلیل ضعف جایگاه قربانیان است و این‌که اگر کسی محکم و قاطع طرف‌شان نباشد، خیلی ساده ممکن است قربانی و متهم جایشان را عوض کنند. علی‌رغم این نکته، فکر می‌کنم خوب است به جایگاه متهم هم توجه کنیم و اگر توانستیم خودمان را در آن جایگاه تصور کنیم، مثالش می‌شود جایگاه عماد در فیلم فروشنده وقتی در صندلی عقب تاکسی نشسته است و زن بغل‌دستی‌اش تذکر می‌دهد. می‌شود به جایگاه عماد هم توجه کنیم و این‌که در این حالت تاچه حد در برابر تصور جامعه از رفتار برخی مردها در تاکسی بی‌دفاع است.

بیشتر بخوانید
مکانیزم خودتنظیم‌‌‌‌بخش: درباره پیامد ناخواسته اما ثمربخش بازار پایان‌نامه‌های تقلبی و مقالات جعلی

سال تحصیلی که شروع شده است، «جمعی از اساتید، پژوهشگران و دانشجویان تحصیلات تکمیلی» نامه نوشته‌اند به رئیس‌جمهور که بله نویسندگان این نامه «به نمایندگی از جامعه‌ علمی» از «جنابعالی و سایر نهادهای مسئول (نظیر مجلس شورای اسلامی و وزارت علوم، تحقیقات و فناوری) موکدا انتظار دارند تا با وضع قوانین محکم و بازدارنده و نیز با اجرای دقیق و بدون اغماض آن‌ها، زمینه برچیدن این نمادهای بی‌احترامی و توهین آشکار به جایگاه رفیع علم و دانشگاه را فراهم آورند و با کسانی که علم را به سخره گرفته و بی‌اعتبار نمودن کشور عزیزمان را هدف قرار داده‌اند با قاطعیت برخورد نمایند».

بعد دکتر محدثی آمده ابراز حیرت کرده است کاملا به جا، و به درستی اشاره کرده است که اگر آن‌گونه که نویسندگان نامه اشاره کرده‌اند «اکثریت قاطع استادان، پژوهشگران و دانشجویان صادقانه مشغول تحقیق و پژوهش‌اند، لابد باید این مراکز رساله‌نویسی و مقاله‌نویسی خود به خود تعطیل می‌شدند و اصلا دیگر برای این‌ها بازاری پدید نمی‌آمد.» از آن طرف دکتر قانعی‌راد پشت نویسندگان نامه درآمده است با این استدلال که که این نامه «آزمون عقل سلیم دانشگاهی از دولتمردان مدعی توسعه علمی» است از این جهت که از نظر ایشان «امروزه بنگاه‌های تولید دانش کاذب به بخشی از دستگاه رشد علمی در جمهوری اسلامی تبدیل شده‌اند و تعطیل کردن آن‌ها موجب کاهش شتاب رشد علمی می شود و می‌دانیم که از رهبری تا رییس جمهور و وزیر علوم و نمایندگان مجلس هیچکدام تاب تحمل کاهش تعداد مقالات بین‌المللی ایران را ندارند. درشرایط کنونی انتشار مقاله، صرفنظر از وسایل، به یک هدف فی نفسه تبدیل شده است. بنابراین باید از نویسندگان نامه تشکر کرد که دولتمردان را در معرض چنین آزمون سهمگینی قرار داده اند.»

گذشته از نگاه متفاوت به نامه و محتوایش، در مواردی هم البته اجماع وجود دارد از جمله در مورد مذموم بودن این بازار فروش پایان‌نامه‌ها و مقالات جعلی و نیز اشتراک‌نظرهایی در مورد علل به جود آمدن و رشد این پدیده به تعبیر دکتر قانعی‌راد «فساد آکادمیک»؛ در این متن می‌خواهم هر دوی این موارد را نقد کنم، هم تبیین‌های موجود از علل به وجود آمدن این پدیده را و هم این نگاه یکدست منفی به آن‌ را.

ادعایم این است که تبیین‌های موجود برای فهم چرایی به وجود آمدن بازار پررونق پایان‌نامه‌های تقلبی و مقالات جعلی ناکافی‌اند. این تبیین‌ها به گونه‌ای بحث می‌کنند که گویی وضع موجود پیامد مجموعه‌ای از سیاست‌های نادرست است. مثلا یکی از این سیاست‌های غلط که محدثی و قانعی‌راد هر دو بر آن اجماع دارند «سیاست بسط بی‌ضابطه دانشگاه‌های کشور» است به تعبیر محدثی و «ضوابط نادرست جذب و پذیرش دانشجو» به تعبیر قانعی‌راد. اما کمتر دیده‌ام کسی به این سوال بپردازد که این سیاست‌ به اصطلاح غلط خود در پاسخ به کدام نیازها و ضرورت‌ها شکل گرفته‌ است. درواقع کمتر کسی به این نکته توجه می‌کند که اصلا چه شد که وزارت علوم به سیاست افزایش ظرفیت در مقاطع تحصیلات تکمیلی روی آورد؟ به نظرم چون یک وقتی نگاه کرد و دید انبوه آدم‌هایی را که با هزار جور هزینه مادی و معنویِ دوری از خانواده، بلند می‌شوند می‌روند در دانشگاه‌هایی نه چندان با کیفیت در امارات و قطر و هند و مالزی، ارشد و دکتری می‌خوانند و یکی دو سال بعد با یک مدرک توی جیب‌شان برمی‌گردند و وزارت علوم را می‌اندازند در چالش تایید اعتبار این دانشگاه‌های نه چندان با نام و نشان. این شد که فکر کرد خب چرا پول بی‌زبان ملت برود توی جیب اجنبی؟ خب برود در جیب دولت خودمان؛ درواقع ملت مدرک می‌خواستند و حاضر بودند که هر هزینه‌ای بابتش بدهند، خب دولت هم فکر کرد دست‌کم هزینه‌اش را به خودم بدهید که یک‌جورهایی از این جیب به آن جیب حساب شود، بچه‌ را هم راه دور نفرستید که هزار و یک جور مشکل دیگر هم درست شود علاوه بر خروج قابل توجه ارز از کشور.

حالا فارغ از مصداق، در کل نکته‌ام این است که تبیین‌های ناظر به سیاست‌های غلط، به این نکته بی‌توجه‌اند که این سیاست‌ها خود در پاسخ به نیازها و ضرورت‌هایی شکل گرفته‌اند؛ بنابراین، واقعیت پیامد خواسته‌هایی نادرست و نابه‌جا نیست بلکه پیامد ناخواسته خواسته‌هایی به‌جا و مشروع‌ است. به همین دلیل است که به نظرم راهبردهای ناظر بر تغییر این سیاست‌ها راهبردهایی ناکافی و بی‌ثمرند چون علت اصلی وضع موجود را اشتباه شناسایی می‌کنند و شاید هم به همین دلیل سیاست‌گذار اغلب این راهبردها را نادیده می‌گیرد.

اما علت هرچه بوده باشد، فضای موجود به گونه‌ای است که گویی این بازار پایان‌نامه و مقاله‌ فروشی‌های خیابان انقلاب بلایی است که تیشه به ریشه علم و دانشگاه می‌زند. این درحالی است که به نظرم توجه به پیامدهای ناخواسته در این‌جا هم می‌تواند باعث تغییر دیدگاه شود. منظورم این است که چه‌بسا پیامد ناخواسته رونق چنین بازاری به نفع علم و دانشگاه تمام شود از این جهت که دغدغه کیفیت را پررنگ می‌کند؛ وقتی هرکسی بتواند با هزینه‌ای اندک یک پایان‌نامه زیر بغلش داشته باشد و یک مقاله علمی – پژوهشی و ISI در جیبش، آن‌وقت احتمالا نظم موجود خود به خود به دنبال راهبردهایی برای تمایز کار علمی اصیل از کار علمی تقلبی خواهد بود. درست مانند هکرها که با پیدا کردن جزئی‌ترین و ناپیداترین خلاءهای سیستم‌های کامپیوتری، به شکلی ناخواسته ایمنی این سیستم‌ها را افزایش می‌دهند، رونق چنین بازاری می‌تواند به شکل‌گیری اجزایی در نظام علمی ما منتهی شود که در نظام علمی کشورهای دیگر سال‌هاست که شکل گرفته است اما در نظام علمی ما خبری از آن‌ها نیست درکمال حیرت! از ساده‌ترین موارد گرفته مانند نرم‌افزارهای متعددی که کپی از کارهای علمی موجود را با دقت زیادی نشان می‌دهند و البته از آن‌جایی که متقلبان و جاعلان هم همراه با پیشرفت این نرم‌افزارها راه‌های دور زدن آن‌ها را می‌یابند و شیوه‌های تقلب را به روز می‌کنند، میزان دقت این نرم‌افزارها روز به روز بیشتر می‌شود. تا موارد مهم‌تر و پیچیده‌تری که خلاء‌شان در یک نظام علمی زیادی توی ذوق زننده است مانند پایگاه‌های مختلف ثبت کارهای علمی که ISI تنها یک نمونه از آن‌هاست. نیازی به گفتن نیست که مهمترین کارکرد این پایگاه‌ها، علاوه برانباشت سیستماتیک دانش حاصل از پژوهش‌های مختلف، نشان دادن کیفیت کارهای علمی انجام شده است از طریق ثبت میزان ارجاع به یک کار علمی. حرفم این است که این اجزای ضروری نظام علمی تنها زمانی به صورت درونی و خودجوش و نه صوری و وارداتی و از روی چشم و هم‌چشمی با غرب، در نظام علمی ما شکل خواهد گرفت که نیاز و ضرورت شکل‌گیری‌شان آن‌چنان شدت یابد که منجر به شکل‌گیری‌شان شود و بازار پایان‌نامه‌های تقلبی و مقالات فروشی به شکلی ناخواسته اما ثمربخش به چنین نیاز و ضرورتی دامن می‌زنند.

همین است که کوچکترین موافقتی با نویسندگان نامه ندارم، نه فقط بدین دلیل که به قول دکتر محدثی چنین نامه‌ای مصداق روشن وارونه‌نمایی است و نه فقط بدین دلیل که به قول منتقدان، راهبرد ممنوعیت و بگیروببند دولتی تنها چنین بازار پرتقاضایی را زیرزمینی می‌کند و قیمت همان کالای تقلبی و جعلی را چندبرابر می‌کند، من با دخالت دولت به این بازار پررونق و اعمال ممنوعیت قانونی بر طرف عرضه مخالفم چون چنین ممنوعیتی کارکرد این مکانیزم خودتنظیم‌کننده نظم موجود را مختل می‌کند.

بیشتر بخوانید