بایگانی “پشت صحنه”

فیک بودن یا نبودن، مساله این است؟

پنج شنبه, ۲ دی, ۱۳۹۵

یک گروه جمع‌و جور تلگرامی هست از چندتا همدوره‌ای‌های کارشناسی؛ امروز یکی‌شان عکس میز یلدا گذاشته بود و نوشته بود «هندونه و پشمکش رو من درست کردم چطوره؟» فکر کردم من چرا از این کارها نمی‌کنم؟ ذوق و سلیقه ندارم؟ بعد نگاه کردم دیدم آن‌قدرها هم ازم دور نبوده است، اصلا از سر همین ماجرا بود که برای مادرم تبلت خریدیم چون بنده خدا هروقت می‌دید وقت هست می‌آمد سراغ من و خواهرهایم که در اینترنت بگردیم عکس‌های جدید از ژله و سالاد و چیدمان میوه نشانش دهیم، تبلت خریدیم برایش که خودکفا شود. حتی وقتی مهمانی می‌رود هم می‌آید برای من از تزئیات جالب غذاها و سالادها و دسرها و میوه‌ها تعریف می‌کند. بعد من هم وسوسه می‌شوم در مهمانی‌های خانوادگی یکی دوتا از آن‌هایی که کمتر وقت می‌گیرد را امتحان کنم. همیشه هم با ریشخند امیر مواجه می‌شوم که از تو بعیده بهاره، این کارها یعنی چی؟ داری وقت‌ات را صرف چی می‌کنی؟ یعنی امیر خودش هم معترف است که در این زمینه تشریفات مهمانی، او هم دیگر از آن سر بوم افتاده است، یعنی پریشب خودش گفت که راست‌ می‌گویی بهاره، مقاومت کن، واقعا به من باشد کل بساط زندگی را به حداقلی‌ترین شکل ممکن می‌رسانم. همین است که من همیشه یواشکی این کارها می‌کنم، می‌دانم که امیر تشویقم که نمی‌کند هیچ، کلی هم مسخره‌ام می‌کند. فکر که می‌کنم می‌بینم پربیراه هم نمی‌گوید، تزئین غذا و سالاد و دسر چه فایده‌ای دارد واقعا؟ گذشته از فایده، وقتی که صرف چنین کاری می‌شود صرف معاشرت صمیمانه و لذت‌بخش در مهمانی شود بهتر نیست؟ اصلا فایده و وقت به کنار، چنین کارهایی نشانه کمبود اعتماد به نفس نیست؟ از قضا همین حربه‌ی آخر است که امیر به کارآمدترین شکلی به کارش می‌گیرد، وقتی می‌بیند من دارم تند تند خانه را مرتب می‌کنم و گردگیری می‌کنم و الخ، درست انگشتش را می‌گذارد روی حساس‌ترین نقطه، می‌گوید این کارها را می‌کنی چون اعتماد به نفس نداری و نظر بقیه برایت مهم است، فکر می‌کنی اگر خانه نامرتب باشد یا میزها خاک گرفته، یک جای شخصیت‌ات لنگ می‌زند و آدم‌ها می‌گویند فلانی چقدر شلخته است یا آشپزی‌اش داغون است و الخ. همین حربه را به کار می‌گیرد که خیلی‌وقت‌ها کوتاه می‌آیم و بی‌خیال تشریفات و تزئیات می‌شوم و سعی می‌کنم به خود مهمانی فکر کنم و معاشرت‌های لذت‌بخش تا به این‌که هی حواسم جمع میوه و چای و مخلفات مهمانی باشد. سعی می‌کنم اما این‌هم یک جور بازی است که اتفاقا قاعده‌اش را بلد نیستم. یعنی نقد اصلی امیر این است که من با آن مقدمات و تشریفات دارم نقش بازی می‌کنم، کلیدواژه‌اش این است: “فیکه”؛ برای امیر فیک بودن یا نبودن یک جور جهان‌بینی است (خودش البته می‌گوید فیک بودن و اصیل بودن اما من خیلی شدید با واژه اصالت مخالفم و معتقدم ادعای اصالت خودش یکی از آن فیک‌ترین ادعاهاست) یعنی معتقد است آدم‌ها یا فیک هستند یا فیک نیستند و به میزانی که فیک هستند غیرقابل تحمل و به میزانی که فیک نیستند قابل تحمل‌ و دوست‌داشتی‌اند. خودش معتقد است جلوی هیچ‌کس نقش بازی نمی‌کند نشان به نشان پست‌های فیس‌بوکش که چیزهایی را می‌نویسد که آدم‌ها حتی جرات اعترافش به خودشان را هم ندارند چه برسد که بخواهند جلوی بقیه بگویند و از آن طرف من همه‌اش دارم جلوی این و آن نقش بازی می‌کنم کم یا زیاد. این تشریفات مهمانی هم یکی از مصداق‌های دقیق صورتک زدن و نقش بازی کردن، نمی‌دانم، یک‌وقت‌هایی فکر می‌کنم راست می‌گوید اما یک‌وقت‌هایی هم فکر می‌کنم کار خودم را بکنم مثل همان وقتی که مهمان بچه‌دار داشتیم و ژله آکواریوم درست کردم و وقتی برق چشم های بچه‌ها را دیدم فکر کردم چراکه نه، به زحمتش می‌ارزید. یعنی لابد که قضیه یک میانه‌‌ای دارد که بهترین جاست اما من هم همیشه همین جا را گم می‌کنم و نمی‌دانم کجا به دل خودم بروم و کجا حرف امیر را گوش کنم. همین است که وقتی با سوال همدوره‌ای در آن گروه تلگرامی مواجه شدم یک ور ذهنم به هیجان آمد و گفت چه جالب و باسلیقه و یک ور دیگر شانه‌اش را بالا انداخت و گفت خب که چی؟ اینهمه وقت برای چی دقیقا؟

یزد

جمعه, ۲۶ آذر, ۱۳۹۵

آمده‌ایم یزد برای دیدار رها با پدربزرگ و مادربزرگ پدری و عموی کوچک؛ من هم دلم را خوش کرده‌ام به این‌که رها سرگرم خانواده پدری‌اش می‌شود و من می‌توانم دو سه روزی روی کارهای عقب‌افتاده، مشخصا نوشتن مقاله‌های نیمه تمام تمرکز کنم. روزها این‌جا هوا عالی است، دیروز که رسما بهار بود با همان خنکی ملس اول صبح و گرمای کلافه کننده سر ظهر، امروز کمی به سردی می‌زند اما آفتابی که سه تیغ می‌تابد در همین نسیم کمی گزنده است که می‌چسبد. فلسفه‌ی ملال را شروع کردم، قبلش داشتم با یکی از مقاله‌های نیمه تمامی کلنجار می‌رفتم که مدت‌ها رها شده بود. دیروز صبح یکی دیگر از مقاله‌ها را خواندم و دیدم مشکل خاصی ندارد، یعنی اگر وسواس به خرج ندهم می‌شود با همین سروشکل‌اش هم برای مجلات علمی – پژوهشی بفرستم، بعد آمدم سراغ این یکی که از دیروز وقتم را هدر داده است بدون این‌که پیشرفت خاصی حاصل شود. به نظر خودم به خاطر این رویکرد نادرست که می‌خواستم تمامش کنم و فکر کردم کل این یک روز و نصف باقیمانده باشد مال این مقاله و دقیقا همین شد که هی وقت تلف کردم، سراغ لذت‌بخش‌ها هم نرفتم یا با عذاب وجدان رفتم، فکر کردم باید این مقاله کذایی را تمام کنم، شب که شد خسته بودم و اتفاقا کار مفید زیادی نکرده بودم، چه می‌گویم، اصلا از همین خسته بودم، اگر مثل صبحش کار خوب پیش رفته بود که لابد داشتم با سرخوشی رمان همراهم را می‌خواندم یا همین «فلسفه ملال» که دست‌آخر خریدم‌اش با اکراه، پایین‌تر می‌گویم چرا با اکراه. به هرحال فکر می‌کنم رویکردم نادرست است، نباید تمام زمان را بدهم به یک مقاله برای این‌که تمام شود و خلاص شوم، این‌طوری انگار اصلا لج می‌کند و تا ابد کش می‌آید، باید زمان مشخص بگذارم، خیلی مشخص، مثلا یک یا دو ساعت و بعد هم بهش پایبند باشم حتی اگر کار خیلی خوب پیش رفته بود، مثل همین یک ساعت پیش که روی دور بودم و خیلی از جاهای خالی مقاله را پر کردم اما ساعت را که نگاه کردم دیدم زمان اختصاص داده شده تمام شده و فکر کردم علی‌رغم وسوسه، اشتباه دیروز را نکنم، طبق برنامه بیایم بیرون هوایی بخورم ، دوری بزنم و فلسفه ملال را شروع کنم ببینم چقدر به مذاقم خوش می‌آید.

مدت‌ها منتظر فلسفه ملال بودم، سین وعده‌اش را بهم داده بود، وقتی کتاب را با نام مترجم دیگری دیدم زود زنگ زدم بهش با این امید که اشتباه کرده باشم اما دیدم همانی است که نباید باشد، کتاب همان است، سرپرست مجموعه‌ای که سین کتاب را در قالب آن‌ها ترجمه کرده بود با ناشر مجموعه به مشکل خورده بود و چندوقتی برای انتشار کتاب جدید مجموعه دست نگه داشته بود و در همین مدت مترجم دیگری کتاب را ترجمه و به بازار فرستاده بود. مدت‌ها فکر کردم صبر می‌کنم تا مشکل سرپرست و ناشر مربوطه حل شود و کتاب را با ترجمه سین می‌خوانم اما آخرش هم نشد، چهارشنبه دو هفته پیش که تنهایی رفته بودم پردیس کوروش سیانور ببینم، راهم به نشر چشمه افتاد و دست‌آخر کتاب را خریدم، گیرم با اکراه؛ آن‌شب یک حالی بودم، از این حال‌هایی که باید یک کاری برای خودم بکنم که حالم خوب شود، از آن بعد از ظهرهایی بود که قرار بود امیر زود بیاید که من بروم سراغ کارهایم، بعد دیدم از این دور باطل دانشگاه- رها- کار خانه- کار دانشگاه در خانه خسته‌ام، مدت‌هاست گرفتار کارها بوده‌ام و هی دویده‌ام و هی باز جا مانده‌ام، آن بعد از ظهر فکر کردم آن‌قدرها هم کار بلافصل برزمین‌ مانده‌ای ندارم، به جایش مدت‌هاست که سینما نرفته‌ام، رها و امیر را گذاشتم و رفتم سینما، بعد که برگشتم فهمیدم امیر شاکی شده چون فکر کرده کار مهمی نداشته‌ام و فقط برای این‌که سهم برابری از نگه‌داری رها را بهش تحمیل کنم زود کشیده‌ام‌اش خانه و برای وقت‌گذرانی رفته‌ام سینما، آن شب حتی دعوا هم کردیم اما من روزهای بعد دیدم که حالم چقدر با خودم و زندگی بهتر شده، چقدر همین کتابی که تا امروز نرسیدم لایش را باز کنم قوت قلبم بوده برای داشتن لحظه‌های لذت‌بخشی که خودم را از آن نمایش مضحک و کسالت‌بار کارهای دانشگاهی رها کنم. لحظه‌هایی مثل همین حالا که زیر آفتاب یزد نشسته‌ام و این‌ها را می‌نویسم و به این فکر می‌کنم که چرا سین نمی‌نویسد؟ از اول‌اش می‌خواستم همین را بگویم، می‌دانستم فلسفه ملال را شروع کنم نوشتنم می‌گیرد، اصلا از این کتاب‌های مجموعه هنر و تجربه کلی ایده‌ گرفته‌ام برای نوشتن. بعد همه‌اش فکر می‌کنم چرا مترجمان خود این کتاب‌ها، یکی مثل سین، چرا خودشان نمی‌نویسند؟ چطور این کتاب‌ها این‌همه هوس نوشتن را در من بیدار می‌کند اما سین همچنان ترجمه می‌کند. باید بروم با سین حرف بزنم و از خودش بپرسم، یک‌بارکه راجع به انتخاب ترجمه به عنوان آینده حرفه‌ای در علوم اجتماعی حرف زدیم، بحث‌مان حول و حوش‌اش گشت اما صریح و دقیق در موردش حرف نزدیم، باید بروم ببینم وقتی سین این کتاب را به زبان دیگری خوانده و به فارسی ترجمه کرده، حس‌اش راجع به محتوای کتاب چه بوده، حس‌اش راجع به نوشتن چنین کتابی چه بوده؟ چقدر فکر کرده می‌تواند همچو چیزی بنویسد یا نمی‌تواند، باید بروم با سین حرف بزنم ببینم چرا نمی‌نویسد یا شاید هم می‌نویسد و من بی‌خبرم. به گمانم دیگر تعطیلی‌ها تمام می‌شوند و احتمالا چندوقتی از سفر خبری نیست، ترم هم یکی دو هفته دیگر تمام است، وقتم آزادتر می‌شود و لابد می‌شود بروم آدم‌ها را ببینم و گپ بزنم برای این‌که از آن دور باطل رها شوم و حالم با خودم و زندگی بهتر شود.

از این روزها که می‌گذرد

یکشنبه, ۲۱ آذر, ۱۳۹۵

ح پیام داده که چرا وبلاگ نمی‌نویسی؟ اولین جوابی که به ذهنم رسید این بود: نمی‌دانم، بعد گفتم که بهش فکر می‌کنم؛ پیامش خیلی انگیزه‌بخش بود، به خودش هم گفتم که اگر رها همان موقع بیدار نشده بود، پیامش آن‌قدر انگیزه‌بخش بود که ارزیابی آن پرسش‌نامه کذایی مربوط به فلان طرح پژوهشی را رها کنم و همان‌وقت شروع کنم به نوشتن، حالا خواهرم آمده و رها را برده پیش خودش و مامان، من فکر کردم بنویسم، از این روزها که می‌گذرد و از این‌که نمی‌نویسم. اول فکر کردم شاید چون کانال تلگرام را راه انداخته‌ام دیگر وبلاگ نمی‌نویسم، بعد دیدم ربطی ندارد، اتفاقا باید بیشتر بنویسم از این جهت که تلگرام همه‌اش چیزهای مفید غیرشخصی می‌خواهد، نمی‌شود آدم درددل‌های روزمره را ببرد آن‌جا، پس اتفاقا وبلاگ باید رونق بگیرد، دست‌کم این بخش پشت صحنه‌اش، اتفاقا چون در کانال سخت می‌شود نوشت و هی آدم باید بالا و پایین کند و هزار چیز را در نظر بگیرد، این‌جا در مقابلش مثل مبل راحتی خانه است که آدم لم داده رویش و پایش را دراز کرده و درحالی‌که چایش را مزه می‌کند، دارد خیلی خودمانی و بی‌دغدغه‌ی انسجام و فایده به امروز فکر می‌کند، به این روزها که می‌گذرد.

امروز یک‌شنبه است، معمولا یکشنبه‌ها دانشگاه نمی‌روم و روزهایی که دانشگاه نمی‌روم رها را یکی دو ساعتی می‌برم این مهدکودک دو کوچه بالاتر؛ بیشتر از جهت ذوقی که برای بچه‌ها دارد و جهشی که هربار که با بچه‌ها وقت می‌گذراند، در فهم و توانایی‌ها و مهارت‌هایش ایجاد می‌شود. تابستان که بود پارک می‌بردم‌اش روزی دوبار، صبح‌ها من می‌بردم، عصرها امیر، حالا پنج بعد از ظهر شب است و هوا هم که سرد و آلوده، رها هم هیچ بچه دیگری دور و برش نیست، تک‌نوه است از هر دو طرف، این شد که فکر کردم ببرم‌اش مهد و حتی برای اطمینان خودم هم آن گوشه بنشینم و از دور مراقبش باشم مبادا قاطی بچه‌های بزرگتر اذیت شود. اما بار دومی که رفتم آن‌چنان پرید بغل مربی مربوطه که دیدم نیازی به ماندن من نیست، مهد را خیلی دوست دارد و تا بهش می‌گویم امروز می‌رویم پیش نی‌نی‌ها، ذوق می‌کند و تند تند صبحانه می‌خورد و لباس‌ می‌پوشد که برویم، از آن طرف هم بعد از ۲ ساعت با این‌که حسابی بازی کرده و خسته و خواب‌آلوده است اما در برابر رفتن مقاومت می‌کند و هربار بساطی دارم سر برگشتن از مهد. بعد که می‌آییم خانه غذا می‌خورد و راحت ۲ ساعتی می‌خوابد. بعد بیدار می‌شود و دیگر مرا ول نمی‌کند، هی دستم را می‌گیرد از این سر خانه به آن سرش و هی بازی‌های مختلف اختراعی می‌کند و…این شرح معمول روزهایی است که خانه‌ام. خیلی وقت‌ از این روزها دلم پیش کارهای نکرده دانشگاه است که با بیدار شدن رها نصفه نیمه مانده است یا پیش ظرف‌های نشسته یا شام شب که هنوز سراغش نرفته‌ام، آن‌قدر کارهای نکرده تلنبار شده هست که اصلا نوبت به وبلاگ‌نویسی نمی‌رسد، فکر این‌ کارها نمی‌گذارد تمام و کمال با رها باشم، نمی‌گذارد لذت ذوق‌ بازی‌های اختراعی بچه را ببرم، هی ذهنم پیش کارهای خانه است یا کارهای دانشگاه و یک وقتی نگاه می‌کنم می‌بینم بی‌حوصله‌ام و دل به دل بازی با بچه نمی‌دهم و…از یک طرف فکر می‌کنم درستش این است که وقتی با رها هستم تمام و کمال برای او باشم و از طرفی فکر می‌کنم که خب این‌طوری که زندگی تعطیل می‌شود و دست‌کم باید بتوانم کارهای خانه را بکنم و اصلا قدیمی‌ها، خیلی قدیم هم نه، همین مادر خود من چه می‌کرده و بعد خودم جواب خودم را بدهم که اولا شاغل نبوده و دوما من یک خواهری داشته‌ام که تمام‌وقت همبازی‌ام بوده و…با این‌حال همچنان فکر می‌کنم که چرا اوضاع این‌قدر ناوفق مراد است، یک وجه آزاردهنده دیگر هم این است البته که امیر به کل تجربه متفاوتی دارد، اولا برخلاف من اصلا از کارش که نمی‌زند هیچ خیلی وقت‌ها (حتی می‌شود گفت بیشتر وقت‌ها:( بیش از ساعت اداری می‌ماند، وقت‌هایی هم که مثلا زودتر آمده که رها را نگه دارد یا آخر هفته‌هایی که تهران هستیم و قرار است امیر مراقب رها باشد تا من به بخشی از آن انبوه کارهای عقب‌افتاده برسم، نه خودش از خودش انتظار انجام کار خانه دارد نه من و چون سیستم کارش به کل با کار من متفاوت است، هیچ کاری هم از اداره خانه نمی‌‌آورد برخلاف من که همیشه مجبور می‌شوم بخشی از کارهای دانشگاه را بگذارم برای خانه، نابرابری عمیقا آزاردهنده و حرص‌درآوری است، توجیه‌اش برای امیر یک کلمه است: تو مادری و ایده‌اش این است که نقش مادر با پدر خیلی فرق می‌کند، من اما هیچ‌جوره توجیه نمی‌شوم و هی راه‌های مختلف را می‌روم بلکه حالم با خودم و کار و زندگی و رها خوب شود و بعضی‌ وقت‌ها فکر می‌کنم هی همین است راهش را پیدا کردم و باز دو روز بعد زیر فشار کارهای نکرده و خانه کثیف احساس می‌کنم واقعا چرا سیستم این‌قدر نابرابر است و تازه این در مورد ما است که می‌شود گفت پدر که امیر باشد واقعا و در یک ارزیابی منصفانه، خیلی بیش از اغلب پدرهای دور و بر وقت برای رها می‌گذارد و هروقت که بتواند کارهای خانه را انجام می‌دهد و…یک وقت‌هایی فکر می‌کنم شاید سوال درست‌تر این است که بپرسم چرا من این‌قدر احساس نابرابری می‌کنم و اعصابم بابتش بهم می‌ریزد.

در سفر

یکشنبه, ۱۳ تیر, ۱۳۹۵

آبگرم قوتورسویی، امیر رفته است آبگرم، رها خوابیده است و من فکر کردم بنویسم. یک‌شنبه بعد از ظهر راه افتادیم و این سه چهار روز را در دامنه‌های سبلان بوده‌ایم کلا، هی هم آبگرم رفته‌ایم این چند روز، امیر بیشتر و من کمتر، حتی رها هم بی‌نصیب نمانده است، آبگرم قینرجه، موئیل، شابیل و عجالتا آخری‌اش قوتورسویی اما بهترین جایی که این دور و بر دیده‌ایم دره شیروان بوده است بالای همین شابیل و قوتورسویی، یک‌جور زیبایی هول‌انگیز؛ یک جایی دوباتن در هنر سیر و سفرش می‌گوید طبیعت کوه و دره و دریا به آدم حسی از کوچکی خودش می‌دهد در برابر عظمت پیش روی‌اش و این آرامش‌بخش است، این‌که آدم تا چه حد ذره کوچک و بی‌اهمیتی است در برابر عظمت کوهی که جلویش قد کشیده، این را من خوب می‌فهم‌ام، مشابه همان آرامشی است که قبرستان رفتن به آدم می‌دهد، این‌که آدم به چشم‌ خودش ببیند ته این‌همه استرس و خشم و غصه به کجا ختم می‌شود در نهایت و چقدر پوچ است این هیاهو بر سر هیچ. دره شیروان هم یک همچو حسی از عظمت می‌دهد و از کوچکی آدمی و فکر و خیال‌هایش، این است که آدم دلش می‌خواهد ساعت‌ها جلویش بنشیند و به عظمت زیبا و هول‌انگیز روبرویش خیره شود؛ این‌جا دشت‌طور است البته، یعنی از درخت و سایه خبری نیست، آفتاب تند و تیزی هم دارد اما درجه حرارت خیلی بالا نیست و باد می‌آید خوشبختانه، همه جایش این‌طور نیست البته، جای به طرز تحمل‌ناشدنی گرم هم دارد. دیروز رفتیم دشت مغان و بیله‌سوار و پارس آباد، به پارس اباد که رسیدیم، با این‌که ساعت هفت و نیم بعد از ظهر بود، از گرمای شرجی‌طور در حال هلاک شدن بودیم و این شد که برخلاف برنامه‌مان بی‌خیال ماندن در پارس آباد شدیم، هل هلی چهارتا عکس با ارس و غروب گرفتیم و دوباره دور زدیم و دو ساعتی در شب راندیم تا رسیدیم به همین‌جایی که بودیم هستیم، شهر کوچکی به نام لاهرود در بیست و چند کیلومتری مشگین‌شهر، دو شب را لاهرود خوابیده‌ایم در یک مدرسه، راستی می‌دانستید آموزش و پرورش اسکان تابستانی هم دارد؟ خلاصه گذرتان به شهرهای کوچک افتاد، دنبال اسکان فرهنگیان بگردید، تجربه نشان داده در این‌جور شهرها مدارس از خیلی جاهای دیگر برای ماندن تمیزتر و مجهزتر است اگر اصلا جای دیگری برای ماندن وجود داشته باشد همین مدرسه‌ای که ما خوابیدیم نه فقط فرش و تخت و رختخواب تمیز و مرتب داشت بلکه یخچال و تلویزیون هم داخل اتاق/کلاس بود، به علاوه گاز و ظرفشویی و دست‌شویی در بیرون از اتاق، حتی حمام هم داشت زنانه و مردانه جدا! بله یک همچو جایی بود در شهری که تقریبا هیچ امکان اقامتی دیگری نداشت جز یک اتاق در بالای رستوران که از ساعت ۱۱ شب تا ۹ صبح هم درش قفل می‌بود! شب اول ما اولین و تنها مسافر مدرسه بودیم و شب دوم یک ماشین دیگر هم بود.

بیشتر این چند روز را در راه بوده‌ایم البته، سبک سفرهای امیر این‌طور است، به قول خودش مسیر خودش مقصد است، شاید به همین دلیل ما تا حالا کمتر همسفری داشته‌ایم، از عید تا به حال کمتر آخر هفته‌ای تهران بوده‌ایم اما جز یکی دو سفر، باقی‌شان را سه نفری رفته‌ایم، من و امیر و رها، بعد به همین دلیل من کمتر به نامعمول بودن سبک سفرهای‌مان توجه کرده‌ام، برای خودمان خیلی عادی است که از ده دوازده ساعت روز، هشت نه ساعتش را در ماشین باشیم، در جاده‌های کم رفت و آمدی که امیر به کمک نقشه شگفت‌انگیز گوگل پیدایشان می‌کند، رانندگی طولانی برای امیر سخت که نیست به کنار، یک جور لذت شبه مازوخیستی هم می‌برد به گمانم، ده درصدی هم من کمک‌اش می‌کنم گهگاه؛ یک جاده را هم دوبار نمی‌رود به قول خودش، یعنی از یک مسیر به جایی برویم، حتما باید از مسیر دیگری برگردیم. کلا هم قرار ندارد، یعنی بعد از چند ساعت رانندگی وقتی به جایی می‌رسیم که برای دیدن‌اش آمده بودیم، خیلی که بخواهد بها بدهد به اندازه یک چایی خوردن وقت برای پیاده شدن و ماندن می‌دهد. جای خلوت رفتن هم یک اصل دیگر است، اصلا شاخص امیر برای میزان دلچسبی سفر تعداد ماشین‌های پلاک تهران در جاده و مسیر است که باید به سمت صفر میل کند. یک‌بار میم ازم پرسید برای چه این سفرها را می‌روی؟ فکر کردم به سوالش، گذشته از این‌که حال من و امیر و رابطه‌مان در سفر خیلی بهتر از گرفت‌وگیرهای درخانه و هی پاپی هم شدن است، یک انگیزه‌ام فرار از روزمرگی است، در سفر کار نمی‌کنم، حتی سعی می‌کنم به کارها فکر هم نکنم، وقت‌هایی که رها در ماشین خواب است، همین‌جور الکی به جاده خیره می‌شوم یا به طبیعت دور و بر و سعی می‌کنم ذهنم را آزاد بگذارم، این است که از همه‌ی پیشنهادهای امیر برای سفرهای آخر هفته استقبال کرده‌ام با این‌که آدم اهل سفری نبودم، نیستم به گمانم اما آخر هفته که می‌شود فکر می‌کنم کارها بمانند برای شنبه و دانشگاه، عجالتا می‌خواهم آرام باشم و به هیچ چیز فکر نکنم و از ذوق‌‌های دم به دمِ رها برای گاو و گوسفند و گل و بته لذت ببرم عمیق.

خلاصه این‌که پنج شش روز در سفر بودیم، در مقایسه با سفر سه هفته‌ای عید آن‌قدرها طولانی نبود اما باز هم آدم‌ها هی تعجب می‌کنند که چطور؟ شب کجا می‌ماندید؟ غذا و خورد و خوراک را چه کردید؟ با بچه کوچک سخت نیست؟ من هم فکر می‌کردم سخت باشد، با بچه کوچک سخت‌تر هم بشود، اما نبوده است تا حالا، سختی زیادی نداشته است یا درواقع لذتش به سختی‌اش چربیده است، گو این‌که سختی و آسانی سفر به ذات خود سفر نیست، به سخت و آسان گرفتن ماست، سخت بگیری سخت می‌شود، کمی آسان بگیری و از استانداردهای زندگی معمول پایین بیایی راحت می‌شود. از خوش‌سفری رها هم نباید گذشت البته، بچه را گوش شیطان کر خودم چشم نکنم نه خوابش بهم می‌ریزد نه چیز دیگری، این است که از عید به این‌طرف، مثل قحطی‌زده‌هایی که به خاطر یک سال و نیم باردای و نوزادی رها از سفر دور مانده بودیم، این سه چهار ماه اخیر را در سفر بوده‌ایم کلا.

پ.ن: این پست را ظهر پنج‌شنبه شروع کردم و یک‌شنبه شب بالاخره تمام‌اش کردم وقتی که رها خواب است و این دو روز توانسته‌ام کمی از حجم کارهای تلنبار شده کم کنم و بالاخره به این‌جا برسم، به وبلاگ.

اولین روز تابستان

سه شنبه, ۱ تیر, ۱۳۹۵

امروز اولین روز تابستان است، صبح رفتم دانشگاه با یکی از اساتید راجع به برنامه‌های گروه مدرسی حرف بزنم، استاد خواب ماند و من هم برگشتم خانه؛ می‌توانستم بمانم و کار کنم، برگه‌ها را تصحیح کنم یا داوری‌‌های به تاخیر افتاده‌ی مقاله‌ها را انجام دهم یا از همه مهم‌تر مقاله‌های تلنبار شده‌ی خودم را تمام کنم اما به رها فکر کردم و برگشتم خانه، فکر کردم اولین روز تابستان می‌تواند در خانه بگذرد، با رها، با شستن ظرف‌های مهمانی و غذا پختن و…دیدم اولین روز تابستان می‌تواند مثل یک روز تعطیل بگذرد.

از صبح می‌خواهم بنویسم، راجع به برنامه‌هایم نه فقط برای تابستان، برای این یک سال پیش رو، برای فاصله میان سی و چهار و سی و پنج سالگی، ده روز پیش تولدم بود، حالا همه‌مان اگر ذوقی هم برای تولد گرفتن داریم به خاطر رهاست، هی فکر می‌کنیم لابد رها هم مثل بچگی‌های خودمان ذوق کیک و بادکنک دارد، ندارد البته، هنوز ندارد، با این‌حال ما تولد می‌گیریم با همه‌ی مخلفات تزیین و کیک و دورهمی، یک بار با خانواده، یک بار سورپرایزی و با یک هفته تاخیر در جمع بچه‌های گروه تجربه روش، از این گروه‌مان هم باید بنویسم، از گروه مدرسی هم، از تجربه‌ام از دانشگاه و دانشجوها، از خیلی چیزها که این دو سه سال اخیر مشغول‌شان هستم و این‌جا ازشان کمتر گفته‌ام، یکی از برنامه‌هایم برای تابستان و سال پیش رو همین است، بیشتر نوشتن، اینجا یا در یکی از این شبکه‌های اجتماعی فرقی نمی‌کند، مهم نوشتن است، اسم اینجا را هم باید عوض کنم، سروشکل‌اش را هم، کلا باید یک تکانی به حضور مجازی‌ام بدهم، این اولین چیزی است که دلم می‌خواهد وقتی سال دیگر شمع سی و پنج سالگی را فوت می‌کنم، سروسامان گرفته باشد، آن‌جوری شده باشد که دلم می‌خواهد.

برنامه‌ام برای بیشتر نوشتن محدود به اینجا نیست، می‌خواهم مقاله هم بنویسم، هفت هشت تایی مقاله هست که نسخه اولیه‌شان را نوشته‌ام اما ننشسته‌ام سرشان تمام‌شان کنم، ایده‌ام این است که یک روزها و ساعت‌های مشخصی در هفته فقط مخصوص مقاله نوشتن باشد، مثلا یک‌شنبه‌ها و سه‌شنبه‌ها روزی ۳ یا ۴ ساعت، قابل جایجایی هم نباشد، از این شیوه جواب گرفته‌ام، یعنی هرکاری که هی عقب می‌افتد و انجام نمی‌شود با این شیوه پیش می‌رود معمولا، با این‌که مکان و زمان و ساعت مشخصی برای انجامش تدارک ببینم، تخمینم این است که با این شیوه بتوانم هر دو هفته یک مقاله را تمام کنم و بخش اصلی کار را در تابستان انجام دهم، حالا ببینم چقدر می‌توانم به این قول و قرارم با خودم پایبند باشم. عجالتا امروز اولین سه‌شنبه‌ی تابستان است و هنوز وقت موردنظر را نگذاشته‌ام، شاید چون رمضان است و امروز هم که قرار است مثل یک روز تعطیل باشد مثلا:)

یک چیز دیگری که این یک سال دنبالش هستم یک‌جور تغییر شخصیتی است کم‌وبیش، دلم می‌خواهد تعداد کامنت‌های مثبتم را به اطرافیانم بیشتر کنم، نقاط قوت‌شان را تحسین کنم، از خوبی‌های‌شان تشکر کنم، اصولا من کسی یا چیزی را جدی می‌گیرم خیلی در موردش کامنت می‌دهم، در نظر خودم برای بهتر شدن اما حواسم نیست که این حجم از کامنت انتقادی چقدر می‌تواند به طرف مقابل انرژی منفی دهد، این است که دلم می‌خواهد نقاط و نکات مثبت دیگران را پررنگ کنم بلکه فقط کمی هم که شده آدم بهتری شوم.

به بچه‌ی دوم هم فکر می‌کنم، به این‌که مثل بار قبل همه‌چیز را بسپارم به دست طبیعت و تصادف و قضا و قدر…بسپارم به خدا.