بالاخره تراس را بعد از چهار ماه راه انداختم، نقطهی قوت این خانه؛
بعد از اینکه اردک رها به رحمت خدا رفت و تراس را از بند بو و فضولاتش آزاد کرد، بعد از اینکه توریای را که ساکن قبلی خانه پاره کرده بود تعویض کردم، بعد از اینکه خردهریزهای بیجای تلنبار شده گوشهی تراس را تعیین تکلیف کردم، بالاخره میز و صندلیهایی که مخصوص تراس خریده بودم و این چهار ماه گوشهی اتاق خاک میخورد را به تراس منتقل کردم و راهش انداختم.
جای رهای در سفر را خالی کردم و اولین ناهار را در خوشی و تنهایی در تراس خوردم و بعد درحالیکه با چای و لپتاپ پشت میز نشسته و به منظره دوردست درختان پارک جنگلی چیتگر خیره شده بودم، جرعه جرعه لذت دستیافتن به آرزویی دیرینه را نوشیدم و از احساس خوشبختی سرشار شدم.
فکر کردم سالهای زیادی آرزوی همین لحظه را داشتم، توی خانهی خودم، بدون اینکه دلهرهای ناپیدا و تهنشین شده از احتمال جابجایی سر سال و از دست دادن منظره آزارم دهد، در تراسی که هم به قدر نشست و برخاست جا دارد و هم منظرهاش چیزی به جز سیمان و در و پنجرهی ساختمان روبروست، توی همچو تراسی بنشینم، عصر، در بهترین ساعت روز به قول خودم، بنشینم، چای بخورم و بنویسم. همهی آن چیزی که سالها آرزویش را داشتم، همینقدر ساده و کوچک و دستیافتنی.
راستش یاد سالها پیش افتادم و حال خوش مشابهی که از خریدن دو کیلو خیار گوجه و فلفل سبز و دو بسته خرما داشتم (+) آن موقع نوشته بودم که این ویژگی خودم را دوست دارم، اینکه اینقدر ساده و با چیزهای دمدستی راضی و خوشحال میشوم؛ امروز هم لحظهی مشابهی بود، اینکه میتوانم همهی گرفتاریهای ریز و درشت و بار سنگین قرضوقولهها بابت این این خانه را به باد فراموشی بسپارم و با یک لیوان چای عصرگاهی در تراس خانهام احساس خوشبختی کنم.
هی به این فکر کردم که چطور این لحظهی کوتاه خوشبختی را جاودانه و ماندگار کنم، آخرش به این نتیجه رسیدم با نوشتن دینم را بهش ادا کنم.






دیدگاهتان را بنویسید