بایگانی “همه‌ی کتاب‌های من”

از ناخمن و داستان‌های دیگر

یکشنبه, ۸ مرداد, ۱۳۹۱

این یکی از آن پست‌های بیات شده‌ی توی صف مانده است، خیلی قبل نوشته شده است، بیستم خرداد یا همان حوالی انگار.

نمی‌توانم بنویسم، انگار انگشت‌هایم خشک شده، هزارتا مطلب هست که باید بنویسم، مقاله هست، یادداشت هست، پست‌های وبلاگ هست، هزارتا ای‌میل بی‌جواب مانده هست، پروپوزال هست، هزارتاست واقعا؛ باید همه‌‌شان را بنویسم، کِی؟ چطوری؟ نمی‌دانم. نشسته‌ام عین معتادها پشت هم داستان می‌خوانم، رمان، داستان کوتاه، هرچی، آتش به آتش شنیده‌اید؟ همان، هنوز قبلی از گلویم پایین نرفته، بعدی را دست گرفته‌ام. مجبورم، برای این‌که فکر نکنم، به آن هزارتایی‌ها فکر نکنم، برای این‌که از استرس نمیرم. هی می‌خوانم که مثلا دستم باز شود، مثل زبان آدم که باز می‌شود، دستم باز شود و بنویسم. قبلا هم گفته‌ام که آدم فقط وقتی داستان خوب بخواند، ممکن است هوس نوشتن‌ به سرش بزند، یک‌جوری که نتواند مقاومت کند، هرچقدر هم بی‌حال باشد، خَسسسته (با لحن گیگیلی لطفا:) باشد، اصلا حرفی برای گفتن نداشته باشد، مثل همین حالا، با این‌حال داستان خوب آدم را به هوس می‌اندازد، یک‌جوری که نتواند مقاومت کند، مثل همین حالا.

داستان‌ها زیاد است، خیالم راحت است که یکی دوتا نیست، همین است که این‌طور بی‌ملاحظه افتاده‌ام به خوردن، ببخشید به خواندن، حالا فرقی هم که نمی‌کند چندان، جفت‌اش آدم را سیر می‌کند، سیراب. کتاب‌ها را از خانه‌ی نون آورده‌ام، زیاد است، خیالم راحت است که تمام نمی‌شود به این زودی‌ها؛ نون مثل آن یکی نون همدوره‌ی دانشگاه نیست، خیلی قدیمی‌تر است، مربوط به دوره‌ی دبستان و راهنمایی، خانه‌های‌مان هم چند بلوک با هم فاصله داشت، سال اول دانشگاه نون داشت دوباره برای کنکور می‌خواند، سال اول ریاضی شرکت کرده بود که رتبه‌اش زیادی بالا شده بود، سال بعد تغییر رشته داد به انسانی، رفت مدیریت خواند، از همان وقت، از همان وقتی که رفت مدیریت خواند دور شدیم از هم انگار؛ به هرحال آن سال اول که نون توی خانه داشت برای کنکور می‌خواند من از دانشگاه یک راست می‌رفتم خانه‌‌شان، می‌نشستم به تعریف کردن هرچه از صبح دیده بودم، شنیده بودم، بعد هرچه من می‌خواندم نون هم می‌خواند تقریبا، هی هم کشف می‌کردیم پشت هم و نوبتی، این‌ها را توی این تقویم‌های قدیمی نوشته‌ام، رفته‌ام تقویم‌ها را پیدا کرده‌ام، توی‌شان ریز ریز روزمرگی نوشته‌ام، یعنی سیر وقایع را از صبح علی‌الطلوع تا موقع خواب نوشته‌ام، به چه انگیزه‌ای؟ نمی‌دانم. توی‌اش هم هی فحش داده‌ام ناجور، به زمین و زمان، یک دوره‌ای هی به نون فحش داده‌ام، هی غصه خورده‌ام، هی عصبانی شده‌ام، هی فحش داده‌‌ام بابت همان دوری تدریجی کذا لابد. به‌هرحال، از توی همان تقویم‌ها هم معلوم است که همیشه یک عالمه از کتاب‌های نون دست من بوده است (و به عکس لابد) کتاب‌های قرضی‌مان از همدیگر آن‌قدر زیاد بوده است که هی می‌رفته قاطی کتاب‌های خودمان، آن‌قدر که توی کتابخانه‌های هر کدام‌مان، کتاب‌های آن یکی یک قفسه‌ی جدا داشته‌اند برای خودشان، هفته‌ی پیش که قرار شد بروم خانه‌ی نون، آمدم کتاب‌هایش را جدا کنم برایش ببرم، حالا یادم نمی‌آمد کدام به کدام است، فقط از روی جنس کتاب‌ها می‌شد تشخیص داد، نون همیشه رمان می‌خرید، یعنی شاید رمان و داستان را بیشتر از کتاب‌های دیگر می‌خرید، برعکس من که هیچ وقت پول بالای رمان و داستان ندادم، همه‌اش از کتابخانه گرفتم یا امانت از این و آن، آن‌ معدود رمان‌های مال خودم هم همه‌اش هدیه است، به هرحال داشتم داستان‌ها و رمان‌ها را از قاطی کتاب‌های خودم جدا می‌کردم با این فکر که لابد همه‌شان مال نون است، بعد نزدیک بود آن وسط یکی از همان داستان‌های هدیه را هم بدهم برود، خوب شد اول‌اش را نگاه کردم، شین اول‌اش برایم نوشته بود: «برای بیست و پنجمین سال که منتظرش نبودیم». خلاصه چهارتا کتاب قرضی را بردم و جایش یک توبره آوردم، قشنگ عین انبار آذوقه است، هی نگاه می‌کنم ببینم ته‌اش در نیاید و هی خیالم راحت می‌شود که نه، حالا حالا‌ها هست.

این‌چند روز «ناخمن» خواندم. هیچ یادم نمی‌آید تعریفش را از کی یا کجا شنیده بودم، فقط یادم می‌آید که یک وقتی توی مرکزی بدجوری دنبالش بودم، حس‌ام هم بهش اشتباه بود مثل «کافکا در کرانه»، این یکی را هم فکر می‌کردم راجع به آشویتس و آلمان و یهودی‌هاست، به گمانم اسم‌اش چنین تصویری را تداعی می‌کند، کمی هست، کمی راجع به یهودی‌ها و آشویتس هست اما اصل‌اش این نیست، یک رمان، رمان است اصلا این روایت از هم گسسته و نامنسجم؟، یک به ظاهر رمانِ‌آمریکایی – کاروری است، کارور نویسنده‌ی مورد علاقه من بوده است (هنوز هم هست؟) بنابراین از «ناخمن» بدم نیامد، گرچه فضایش هم آن‌قدرها مرا نگرفت، تقصیر «ناخمن» هم نیست به واقع، نشئه‌ی به جا مانده از «کافکا در کرانه» است که نمی‌گذارد آدم برود در دل این جهانِ پاره پاره و کم‌وبیش بی‌معنای مدرن، می‌خواهم بگویم اگر وقت دیگری بود احتمالا خیلی با ناخمن حال می‌کردم، با این خونسردی و توصیف دقیق و با جزئیاتِ اشیاء و عینیت‌هایی که به گونه‌ای بسیار ظریف و به چشم نیامدنی، ذهنیات شخصیت‌ها را منتقل که نه، تمام ذهنیات و روحیات و احساسات شخصیت‌ها را در شما برمی‌سازد، یک جور «احساس گم‌شدگی» را در شما برمی‌سازد که شاید «آن‌قدرها هم بد نیست»، همین احساسی که آدم یک‌هو به خودش می‌آید و نمی‌فهمد چرا این‌جاست، اصلا این‌جا کجاست، چه کاری دارد می‌کند و… اگر وقت دیگری بود لابد از همه‌ی این‌ها سرشار می‌شدم، حالا اما «ناخمن» را خواندم فقط مثل یک داستانی که بدم نیامد. راستی آخر «ناخمن» دو تا یادداشت هست از نویسنده با عنوان‌های «درآمدی بر زندگی در داستان» و «شخصی و فردی»؛ این‌دوتا خیلی بیشتر مرا درگیر کردند، بیشتر از خود داستان. به خصوص آن‌جایی‌که مایکلز راجع به اثر جادویی «نامیدن» حرف می‌زند، خیلی وقت پیش یک‌بار اباذری سر یکی از کلاس‌هایش وقتی داشت از بنیامین حرف می‌زد، کمی از این اثر جادویی نامیدن در جهان‌بینی یهودی حرف زده بود، مایکلز این‌جا خیلی خوب چنین باوری را شرح می‌دهد.

بعد رفتم سراغ یک کتاب کوچکی‌ که کوستلر بهش گفته است «شاهکار کوچک» کوچک از جهت همین حجمی که نه رمان است و نه داستان کوتاه؛ این‌یکی با این‌که به اسم‌اش نمی‌آمد اما راجع به آلمان و نازی‌ها و یهودی‌ها بود. عالی هم بود، از آن داستان‌هایی که دقیقا باید تا خط آخرشان را بخوانی تا کل داستان شکل بگیرد، برای این‌که بفهمید چرا نویسنده اسم داستانش را گذاشته «دوست بازیافته» و در عین‌ این‌که انگار دارد داستان ساده‌ای از دوستی دو نوجوان دبیرستانی را روایت می‌کند، کل مواجهه‌ی متقابل ملت آلمان با یهودی‌ها در زمان جنگ و سال‌ها پس از آن‌را به تصویر می‌کشد، استعاره‌هایی بسیار ظریف و درعین‌حال بسیار قوی از این‌جهت که پیچیده‌ترین و وسیع‌ترین روایت‌های تاریخی را در دل یک روایت داستانی استعاری که از قضا هیچ چیزش به استعاره نمی‌رود، جا داده است، چیز عجیبی بود، یک «شاهکار کوچک» به واقع.

حالا دیگر کم‌کم از فضای شرقی موراکامی در می‌آیم، این است که وقتی می‌روم سراغ مجموعه داستان «خواب خوب بهشت» حسابی کیف می‌کنم. با همه‌ی این داستان‌های کوتاهی که آدم‌هایش گنگ‌اند از این جهت که حرف هم را نمی‌فهمند، نمی‌توانند حرف‌شان را به همدیگر بفهمانند. حالا تازه دارم برمی‌گردم به فضای کاروری که مکث‌ها، سکوت‌ها، تکرار جملات و کلمات پیش‌پاافتاده می‌شد شاخص تلاش‌های بیهوده‌ی آدم‌هایی که سعی می‌کردند حرف‌شان را به دیگران بفهمانند، سعی می‌کردند همدیگر را بفهمند و نمی‌توانستند، آن نگاه‌های خیره، آن مکث‌های معمولی، سکوتی که در پس‌زمینه‌اش اشیاء زنده‌ترین و گویاترین موجودات جلوه می‌کردند، همه‌ی این‌ها توی داستان‌های «خواب خوب بهشت» جمع شده است، غلیظ شده است، عصاره. یکی از روترین‌ مصداق‌های این گنگی علی‌رغم رد و بدل شدن جملات بسیار و به ظاهر مرتبط را می‌گذارم این‌جا، از صدتا توضیح و تفسیر بهتر کار می‌کند احتمالا. اسم داستان «گربه‌های بتی» است:

خب بتی، حالا می‌خوایم با این وضع چه کار کنیم؟

مشکل چیه؟

گربه‌ها، بتی.

مشکلِ من که نیستن.

مشکل همه‌مونن، بتی. اگه دست رو دست بذاری، باز میان از اتاقکت می‌اندازنت بیرون.

کسی نمی‌تونه منو از اتاقکم بندازه بیرون.

یه بار که انداختن.

دیگه نمیندازن.

بتی. اونا بهت اخطار داده‌ن. اگه شر گربه‌ها رو نکنی میان اتاقکت رو ازت می‌گیرن. به همین سادگی. ولی من نمی‌خوام دوباره همچین چیزی پیش بیاد. اصلا اون موقع کجا می‌خوای بری؟

یه جایی پیدا می‌کنم.

من می‌خوام کمکت کنم، بتی. ولی تو هم باید راه بیای.

تو لازم نکرده کمک کنی.

من خودم دلم می‌خواد بکنم.

مشکل من اینا نیست، بذار بهت بگم مشکل من چیه.

چیه مشکلت؟

اداره‌ی بهداشت. مشکل من اونان.

اونا فقط وظیفه‌شون رو انجام می‌دن. بهشون شکایت شده، به خاطر بو. اونا هم مجبورن بیان رسیدگی کنن.

مجبور نیستن.

وظیفه‌شونه. باید جوابگوی این‌جور شکایت‌ها باشن. چند روز پیش که با لوئیس رفته بودم اون‌جا، اون هم تا پاشو از ماشین گذاشت بیرون گفت این بوی چیه؟ گفتم بوی گربه‌های بتی.

لوئیس؟

همچین که پاشو از ماشین گذاشت بیرون، همینو پرسید.

لوئیس اومده بود؟

با من بود.

لوئیس از گربه‌ها بدش می‌آد.

نه، این‌جوری که می‌گی نیست.

از گربه‌های من بدش می‌آد.

این‌جوری نیست. فقط بوشون به دماغش خورده بود، همین.

به دماغ خودت هم خورد؟

به دماغ همه می‌خوره.

بوی گربه‌س دیگه.

خودم می‌دونم بوی گربه‌س. منم دارم همینو می‌گم. حالا می‌خوایم چیکارشون کنیم؟

من که نمیندازمشون بیرون.

پس باید نظافت کنیم. این کار رو باید بکنیم. من الان می‌خوام بیام اون‌جا کمکت کنم ولی تو خودت هم باید باشی. بار آخری که اومده بودم اون‌جا داشتم نظافت می‌کردم اون گربه طوسیه همین‌جوری پشت سرم داشت کارشو می‌کرد. می‌دونی، این‌جوری درست نیست، بتی.

کریکت؟

اون طوسیه دیگه. نمی‌دونم اسمش چیه. مو نداره.

کریکِته.

موهاش چطور شده؟

همین‌جوری دنیا اومده.

طوریشه؟

کریکت هیچ‌طورش نیست.

اگه طوریشه باید بندازیش بیرون.

هیچ‌طورش نیست.

من که تا حالا گربه‌ی بی‌مو ندیدم.

همین‌طوری دنیا اومده.

خیلی خب، ولی باید این وضعو یک کاریش بکنیم، بتی.

خودم دارم یه کاریش می‌کنم.

نه، نمی‌کنی. بتی. اونا اخطار پشت اخطار می‌فرستن ولی اصلاً انگار نه انگار.

من مشکل‌های دیگه‌ای هم دارم.

چه مشکل‌هایی؟

اتاقکم تراز نیست. شیش تا پایه لازم دارم.

پایه؟

از این پایه‌ها که اتاقک رو می‌یاره بالا، صافش می‌کنه. شیش تا از اینا لازم دارم.

من که از این اتاقک‌ها چیزی نمی‌دونم. تا حالا نداشته‌م.

به‌هرحال من لازم دارم. یکی باید بِره اون زیر، اونا رو کار بذاره. من خودم نمی‌تونم.

خب باشه. شاید تو محطه یکی رو پیدا کنیم. این کارو کرد.

من نمی‌تونم. دو نفر می‌خواد.

حتماً می‌تونیم یکی رو پیدا کنیم. ولی موضوع این نیست.

موضوع همینه.

نه، نیست. بتی.

پس موضوع چیه؟

گربه‌ها، بتی!

من نمی‌تونم تو یه اتاقک کج زندگی کنم. همه چیزم می‌افته.

گربه‌ها رو می‌خوایم چیکار کنیم؟

حبسشون که نمی‌کنم. گفته باشم.

ولی نمی‌شه همینجوری تو خونه ول باشن.

چرا نمی‌شه؟

چون نمی‌تونی جلوشونو بگیری! همه‌جا خرابکاری می‌کنن.

معلومه که نمی‌خوام جلوشونو بگیرم.

پس باید ولشون کنی بذاری برن.

ولشون هم نمی‌کنم.

خیلی خب، اونا هم می‌آن اتاقکت رو ازت می‌گیرن. فقط همین یه راه مونده.

بذار بیان بگیرن.

تو چیکار می‌کنی اون‌وقت؟ می‌خوای کجا بری؟

یه جایی پیدا می‌کنم.

من و لوئیس نمی‌تونیم بهت جا بدیم. جا نداریم.

من صد سال با لوئیس زندگی نمی‌کنم!

بسه بتی، اون تا حالا خیلی کمکت کرده. خودتم می‌دونی.

کی؟

اونم اومد اون‌جا. هرکاری من کردم اونم کرد.

کدو کار؟

تمیزکاری، بتی. تمیزکاری پشت سر گربه‌ها. یه بار کل زار و زندگیتو تمیز کرد. ته آشپزخونه‌ت هم یه تخته گذاشت، گربه‌ها رو فرستاد اون پشت. ولی تو از راه نرسیده تخته رو برداشتی.

اونا نمی‌تونن اون‌جوری زندگی کنن. نمی‌شه حبسشون کرد تو آشپزخونه.

حبس نبودن. کلی جا داشتن.

حبس بودن. لوئیس از اونا بدش می‌آد.

وای بتی…!

هان؟

من نمی‌دونم. یا همین کار رو می‌کنی یا ولشون می‌کنی برن.

ولشون نمی‌کنم.

چندتاشونو که می‌تونی ول کنی.

کدوم‌هاشونو؟

اون طوسیه رو مثلاً.

کریکت؟

آره، کریکت. همون بی‌موئه.

تو از کریکت خوشت نمی‌آد، نه؟

موضوع این نیست که من خوشم می‌یاد یا…

اون همون شکلی دنیا اومده.

می‌دونم همین شکلی دنیا اومده!

تقصیر اون نیست که این شکلی‌یه.

من نگفتم تقصیر اونه.

گفتی ولش کنم بره.

من فقط گفتم اگه خواستی بعضی‌هاشونو ول کنی می‌تونی با اون شروع کنی، چون که مو نداره.

اون هیچ‌طوریش نیست. فقط با بقیه فرق می‌کنه.

یه چیزیش هست. عادی نیست. گربه‌ای که مو نداره عادی نیست.

هیچ‌وقت مو نداشته.

گُره؟ چِشِه؟

گُر به گربه‌ای می‌گن که موهاش ریخته باشه. اون هیچ‌وقت مو نداشته که بخواد بریزه.

به‌هرحال بهداشتی نیست که آدم یه همچین گربه‌ای رو نگه داره.

من کریکت رو نمی‌ندازم بیرون.

خب، اون هیچی. از بقیه‌شون چی؟ مثلاً اون نارنجیه.

کدوم نارنجیه؟

همونی که صورتش راه‌راه‌های خنده‌دار داره.

بَجِر؟

اسمش بجره؟ چه می‌دونم.

بجر باباهه‌س.

باید دست‌کم بِدی اخته‌ش کنن.

هیچ‌وقت نمی‌کنم. بجر باباهه‌س.

پس می‌خوای همین‌جوری بازم هی شکم پشت شکم بچه بِزان، بتی.

اگه خودشون بخوان بزان من که نمی‌تونم جلوشونو بگیرم.

اخته کردن واسه همین وقتاس دیگه.

چی؟

واسه این‌که جلوِ زاییدنای پشتِ هم‌شونو بگیره!

من که همچین کاری نمی‌کنم.

من دیگه عقلم قد نمی‌ده.

به چی؟

عقلم قد نمی‌ده چیکار کنیم.

کاری نداریم بکنیم.

من سعی کردم کمکت کنم. هم من هم لوئیس.

شماها نمی‌تونین کمک کنین.

آره، اگه خودت نتونی به خودت کمک کنی ما هم نمی‌تونیم کمکی کنیم.

همینه که می‌گی. هیچ‌کی نمی‌تونه کمکم کنه.

الان پس چیکار می‌کنیم بتی؟

هیچی.

می‌خوای بذاری باز بیان از اتاقکت بندازنت بیرون؟

بیان بندازن. اون‌جا یه آشغالدونی که بیشتر نیست. هیچ‌وقت هم تراز نبوده.

خودت گذاشتی این‌طوری بشه.

هیچ‌وقت یادم نمی‌آد تراز بوده باشه. همیشه هم آشغالدونی بوده.

وقتی اسباباتو بردی اون‌جا، تراز بود. تمیز هم بود. گربه‌ها اون‌جوریش کردن.

شاید هم.

خودت می‌دونی که راست می‌گم.

آره. می‌دونم.

خب پس بگو می‌خوایم چیکار کنیم، بتی؟

کاری نداریم بکنیم.

 

می‌بینید؟ همه‌شان همین‌طوری هستند، همه‌ی آدم‌های داستان‌ها، انگار دارند توی خلاء حرف می‌زنند، تو بگو با دیوار؛ این البته روترین‌شان بود، می‌خواهم بگویم حالا فکر نکنید توی همه‌ی داستان‌ها یک طرف زبان‌نفهم است و فقط توی دنیای خودش سیر می‌کند، این‌طوری نیست، یعنی این‌قدر رو نیست، اول‌اش شما فکر می‌کنید دو نفر آدم دارند با هم حرف می‌زنند، سر خاطرات‌شان، سر خوشی‌های‌شان، بعد هی که جلوتر می‌روید، هی که گفت‌وگو واقعی‌تر می‌شود، جملات تکراری و کوتاه، مکث‌‌ها، سوالات پیش‌پاافتاده و معمولی، وقتی جلوتر می‌روید، هی فشرده‌تر می‌شوید، از این‌که می‌بینید هر کدام مشکل‌اش یک چیز دیگری است، دارد راجع به چیز دیگری حرف می‌زند، طرف مقابل هم هیچ حواسش نیست، یعنی حواسش به مشکل خودش است، او هم دارد راجع به مشکل خودش حرف می‌زند، در ظاهر دارد یک گفت‌وگو اتفاق می‌افتد، اما هیچ گفت‌وگویی در کار نیست، آدم‌ها دارند با خودشان حرف می‌زنند انگار، رو به دیوار، در خلاء.

کافکا در کرانه: جهان استعاره و اسطوره و…خاطره

جمعه, ۱۲ خرداد, ۱۳۹۱

«کافکا در کرانه» تمام شد، ۶۰۰ صفحه کتاب را یک‌جا بلعیدم، در کمتر از یک روز، دست خودم نبود، نمی‌توانستم مکث کنم، گهگاه بلند شده‌ام به کارهای ضروری روزمره رسیده‌ام، چند ساعتی خوابیده‌ام مثلا، غیر از این‌ها اما یک‌نفس خوانده‌ام و حالا سرشارم، از چه چیز؟ درست نمی‌توانم بگویم، توضیح‌اش سخت است درواقع، شاید از استعاره…اسطوره و…خاطره. منظورم این است که جهان یک‌جور تخیلی‌ای شده است، خیلی دور و خیلی آرام، یک‌جور پر رمز و راز، انگار پس و پشتِ هر یک از وقایع روزمره، حتی ساده‌ترین و پیش‌اافتاده‌ترین‌های‌شان، یک معنایی پنهان باشد، انگار چیزها، اتفاق‌ها هر کدام نشانه‌ای باشد از امری دور و از یاد رفته، متوجهید چه می‌گویم؟ انگار که کتاب آدم را حساس کند، حساس کند تا چیزهایی را که قبلا نمی‌دیده، نمی‌شنیده، حالا ببیند و بشنود، عین فیلم‌های‌ شرقی دقیقا، فیلمی که حالا به ذهنم می‌آید «بهار، تابستان، پاییز، زمستان و دوباره بهار» است، همان‌جوری که آن فیلم آدم را به صداها حساس می‌کرد، به نور، به رنگ، به طبیعت، این کتاب هم همان‌کار را می‌کند، به خصوص آدم را به وقایع حساس می‌کند، به خودش حتی، به فکر‌هایش و به رویاهایش. داستان کتاب البته اصلا مثل روایت آن فیلم، صامت و کشدار و بی‌حادثه نیست، از قضا خیلی هم درگیرکننده و پرهیاهو است، پر از تعلیق و حادثه‌های عجیب و غریب، وقایعی که در عین چفت شدن بی‌عیب و نقص‌شان در روند وقایع داستان، استعاری بودن‌‌شان وجه آشکار و متمایزشان است، می‌خواهم بگویم این‌جوری نیست که مثلا بنشینی فکر کنی که حالا معنای این چه بود و استعاره از چه بود و الخ، برخی وقایع داستان آن‌چنان غریب و تخیلی است که چاره‌ای نداری جز این‌که استعاره درنظر بگیری‌شان، کلا کتاب با استعاره درگیر است، نه به صورت پنهانی و تلویحی که نیاز به رمزگشایی‌های منتقدانه داشته باشد، خیلی رو و در متن داستان با استعاره درگیر می‌شود، نمونه‌اش مثلا یک‌جایی که یکی از شخصیت‌های داستان رو به نوجوان نقش اول کتاب از گوته نقل می‌کند که «همه چیز استعاره است» و بعد این استعاره می‌شود پایه‌ی خیلی از گفت‌وگوهای کتاب مثل این‌ها:

میس سائه‌کی شگفت‌زده سر بر می‌دارد، و پس از دمی تردید دستش را روی دستم می‌گذارد. «به هرحال تو – و فرضیه‌ات- پرتاب سنگی است به هدفی خیلی دور. حرفم را می‌فهمی؟»

سر می‌جنبانم. «می‌دانم. اما استعاره می‌تواند فاصله را کم کند.»

«ما استعاره نیستیم.»

«می‌دانم. اما استعاره‌ها به کمک محو آن‌چه من و شما را از هم جدا می‌کند می‌آیند».

نگاهم که می‌کند، لبخند خفیفی به لبهایش می‌آید. «این عجیب‌ترین تمجیدی است که تاکنون شنیده‌ام.»

«چیزهای عجیب و غریب زیاد است – اما احساس می‌کنم کم‌کم دارم به حقیقت نزدیک‌تر می‌شوم.»

«در واقع به حقیقت استعاری نزدیک‌تر می‌شوی؟ یا از لحاظ استعاری به حقیقت واقعی؟ یا شاید این‌ها یکدیگر را تکمیل می‌کنند؟»

می‌گویم: «هرچه باشد، به نظرم نمی‌توانم در برابر غمی که حالا احساس می‌کنم تاب بیاورم»

«احساس من هم همین است.»

یا این یکی:

اوشیما می‌گوید: «آرزو دارم سفری به اسپانیا بکنم»

«چرا اسپانیا؟»

«تا در جنگ داخلی آن شرکت کنم.»

«اما این جنگ که سال‌ها پیش بوده.»

«می‌دانم. لورکا مرد و همینگوی ماند. اما باز هم حق من است که به اسپانیا بروم و در جنگ داخلی آن شرکت کنم.»

«از لحاظ استعاری.»

«دقیقا»

حالا ممکن است بگویید این جملاتِ بی‌ربط و چه‌بسا لوس چه معنایی می‌تواند داشته باشد و چه کمکی به درک روند داستان می‌کند؟ به نظرم اما دقیقا همین وارد کردن استعاره به متن گفت‌وگوهای داستان است که آن‌را به عنوان جزء ماهوی روایت داستان جا می‌اندازد، می‌خواهم بگویم اگر قبل‌اش ندیده باشید که شخصیت‌های داستان چطور و به چه معنایی از استعاره استفاده می‌کنند، ممکن است در میان همه‌ی آن وقایع عجیب و غریب و روایت دوگانه‌ی داستان که یک قسمت در میان راوی و زاویه دید و کل سیر وقایع داستانی‌‌شان تغییر می‌کند، دچار سردرگمی شوید، درحالی‌که اگر «به لحاظ استعاری» بهشان نگاه کنید آن‌وقت همه‌چیز خیلی قابل فهم و هیجان‌انگیز و مهم‌تر از همه، سرشار کنند جلوه می‌کند.

حالا هی من می‌گویم سرشار، سرشار، یک توضیحی بدهم راجع بهش. یکی از ویژگی‌های متمایز کننده‌ی داستان که تنها رمان‌های قوی از آن برخوردارند، هماهنگی شگفت‌انگیز فرم با محتواست، این دقیقا ویژگی «کافکا در کرانه» هم هست، یعنی شما در روند داستان دقیقا نمی‌توانید بگویید یا نشان دهید که چه رخ داد که آن نوجوانِ عاصی و گریزان از همه چیز و همه کس در ابتدای داستان به این آدمِ بالغ پذیرنده (اما نه منفعل و بازنده) انتهای داستان تبدیل می‌شود، مکانیزم‌اش انگار از جنس مکانیزم جادوست، یک اتفاقاتی می‌افتد، یک رویاهایی، یک ارتباطاتی و دست‌آخر آن چیزی می‌شود که گویا از ابتدا باید می‌شد. حالا هماهنگی فرم با محتوا در این است که این بلا دقیقا بر سر شمای خواننده هم می‌آید، یعنی آدم دقیقا نمی‌تواند بگوید چطور یا به چه وسیله‌ای الان این احساس خوبِ آرامِ سرشاربودگی و هماهنگی با جهان و تن دادنِ از سر خواست و اراده به وقایع آن را (که چیزی متفاوت است از انفعال و ضعف در برابر وقایع) دارد، کتاب تمام می‌شود و فقط آدم می‌بیند رویکردش به خودش و جهان پیرامون و رخدادهایش تغییر کرده است، چطور؟ از طریق این داستان پیچ در پیچ و به قول شخصیت‌های داستان، هزارتوی در هم پیچیده‌ی واقعیت و رویا؟ احتمالا اثر همین است، گرچه آدم نمی‌تواند دقیقا بگوید یا نشان دهد چرا و چطور، این است که آن اول گفتم دقیقا نمی‌توانم توضیح دهم از چه سرشارم، فقط حس‌اش را دارم، حسی که برای بیان‌اش یا قابل فهم ساختن‌اش برای دیگری چاره‌ای از نقب زدن به استعاره و اسطوره و…خاطره ندارم.

خاطره رکن مهمی در داستان‌های موراکامی است، قبلا در آن وبلاگ مرحوم تکه‌ای از رمان «پس از تاریکی» موراکامی را نقل کردم (این‌جا +) و در یادداشت «کجا ممکن است پیدایش کنم» هم توضیح دادم که باز همین بساط است، فراموش کردن، به یاد آوردن آن امر فراموش شده و در نهایت رهایی و گذر از آن امر، پای ثابت داستان‌های موراکامی است، انگار شخصیت‌ها یک‌جور پروسه‌ی درمانی روان‌کاوانه را طی کنند: به یاد بیاورند تا بتوانند از آن امر فراموش شده اما بسیار موثر فراتر روند. فراموش کردن یک‌جور انگار انسان‌ها را خالی می‌کند، درست عین ناکاتا در «کافکا در کرانه» که حس‌اش در مورد خودش این بود که یک ظرف خالی است، این‌جور آدم‌ها بی‌آزارند و البته بی‌غم، خاطره است که بعد انسانی بشر را شکل می‌دهد و البته رنج‌های ناگزیرش را. این است که کافکا تامورا در «کافکا در کرانه» باید سفر برود، درگیر هزارتوی زمان و مکان شود و دست‌آخر با سفری خودخواسته و ناگزیر به جهانی که بیم آن می‌رود هرگز راه بازگشتی نداشته باشد، مادری را که هیچ تصویری از او در ذهن ندارد بیابد و ببخشد، از او، از آن خشم و نفرت انباشته شده از او رها شود. میس سائه‌کی هم همین‌طور است، ناکاتا هم، به یاد آوردن خاطرات، علی‌رغم همه‌ی رنج‌های انسانی‌ای که به همراه دارند، قدمی ناگزیر در راه رهایی و رستگاری‌اند.

قبلا این‌جا (+) هم گفته‌ام که رمزگشایی از نمادها و استعاره‌ها و اسطوره‌های موراکامی، می‌تواند خیلی پرطول و تفصیل انجام شود و تمام این حس‌های به بیان در نیامدنیِِ خواننده را معنادار کند، همان‌جا گفته‌ام که گرچه این کار ممکن است اما شاید آن‌قدرها مطلوب نباشد از آن جهت که احتمالا وجه به طور خاص هنرمندانه‌ی این کتاب در این است که توضیح و تفصیل شبه روشنفکرانه نمی‌دهد بابت نمادهایش، یک‌جور خوبی در دل داستان جای‌شان داده که فقط کارکردشان حفظ شود نه این‌که به عنوان وصله‌ای ناجور به ماهیت داستانی ماجرا توی ذوق خواننده بزنند، همان‌طور که گفتم این نمادها و استعاره‌ها و اسطوره‌ها جزء ماهوی داستان‌اند، برداری از این شکل و جایی که در رمان هستند خارج‌شان کنی و معناهای پس و پیش‌شان را واکاوی کنی، شاید حسِ هیجان و کشف کردن داشته باشی، اما آن هاله‌ی تاثیرِ پر رمز و رازِ داستان را از دست می‌دهی، انتخاب با خود آدم است قاعدتا، من همین شکلِ توضیح ناداده شده اما زیادی موثرِ موراکامی‌وارش را بیشتر دوست دارم به گمانم.

رویا وجه جدایی‌ناپذیرِ دیگری از روایت داستان است، حالا من می‌گویم رویا، انگار یک چیز مشخص و متمایز از واقعیت است، اما این‌طور نیست، اصولا شما به این راحتی‌ها نمی‌توانید بگویید کجای داستان واقعیت است، کجای داستان رویا، مثلا در واقعیت از آسمان باران زالو می‌بارد، یا باران ماهی ساردین، بعد خبرش را در روزنامه‌ها هم می‌زنند و پلیس هم تحقیق می‌کند و هی فرضیه‌های من درآوردی می‌دهد که حتی بچه‌‌ها را هم به خنده می‌اندازد و دست‌آخر هم تسلیم می‌شود که بله، به واقع ما هم سر از ماجرا درنیاورده‌ایم هنوز، خیلی هم جدی و پیگیر؛ یا مثلا پسرک نصف شب توی اتاقش شبح می‌بیند، یعنی همان خواب می‌بیند؟ نخیر عرض کردم شبح می‌بیند، خیلی هم واقعی. یک همچین مرزهای محو و سیال و غیرقابل تشخیصی دارند واقعیت و رویا و دقیقا به همین دلیل است که کتاب تجسم و بازنمایی کننده‌ی این جمله‌ی کلیدی و تکرار شونده در داستان است که: «مسئولیت از رویا آغاز می‌شود». طبیعی هم هست، همه‌چیز حتی خود واقعیت از رویا آغاز می‌شود. رویا است که واقعیت را شکل می‌دهد و البته تنها راهنمای آدم است در فهم و تغییر این واقعیت، آد‌های داستان مجبورند زبانش را یاد بگیرند، زبان رویا و استعاره را.

خلاصه این‌که «کافکا در کرانه» خیلی شرقی است، شرق دور البته، خود ژاپن رسما. پر است از نماد و استعاره و اسطوره‌های قدیمی و جهان‌های موازی بی‌زمان و زمان دوری و هر چیزی در نهایت همان جایی پایان می‌یابد که آغاز شده است و…البته مهم‌تر از همه‌ی این‌ها، رکن اصلی و متمایز فلسفه‌ی شرق در برابر غرب: رستگاری حاصل از یگانگی با جهان به جای جدایی و مرز پررنگ گذاشتن میان خود و جهان یا به تعبیر فلسفی‌ترش میان عین و ذهن. جهان کامل در این فلسفه همان چیزی است که در آن‌سوی هستی رخ می‌دهد و دختر شبح‌گون برای پسر داستان در آن جهان توضیح می‌دهد:

«مهم‌ترین چیز درباره‌ زندگی در این‌جا این است که مردم خود را در اشیاء ذوب می‌کنند. تا وقتی این‌کار را بکنی، هیچ اشکالی پیش نمی‌آید.

منظورت از ذوب چیه؟

مثلا وقتی در جنگلی، قسمت پیوسته‌ای از آن می‌شوی، وقتی با منی، قسمتی از من می‌شوی»

و پایان داستان هم همین می‌شود نشانه‌ی رستگاری نوجوانِ در ابتدای بلوغِ داستان، آخرین جملات کتاب این است: «سرانجام به خواب می‌روی. و وقتی بیدار می‌شوی، درست است. قسمتی از دنیای تازه‌ای».

درواقع آغاز و پایان «کافکا در کرانه» یک جوری مشابه آغاز و پایان داستانی بسیار معروف در غرب است: «ناتور دشت»؛ دغدغه‌ها و کلافه‌گی‌ها و عصیان‌های کافکا تامورای پانزده ساله در آغاز داستان خیلی شبیه دغدغه‌ها و عصیان‌های هولدن کالفیلد ناتور دشت است و از قضا در بستر همین شباهت ظاهری است که شرقی بودنِ اصیلِ «کافکا در کرانه» نمودار می‌شود، این‌که هر چقدر ناتور دشت روایت کشف جهانی بیگانه و خصمانه است، کافکا در کرانه روایت کشف دوباره‌ی جهان و یگانگی با آن در پایان است. این است که برخلاف ناتور دشت که سفر بیرونی قهرمان در جهان است، «کافکا در کرانه» روایت سفر قهرمان به درون خودش است و این است که همه‌چیز در داستان استعاره است، جهانِ بیرون استعاره‌ای از جهان درون است و هر آن‌چه در رمان اتفاق می‌افتد، استعاره‌ای از اجزا و مراحل و فراز و نشیب‌های آن سفر درونی. حالا یک وقتی پیدا کنم، مشخص‌تر و منظم‌تر می‌نویسم در باب تفاوت‌های «ناتور دشت» و «کافکا در کرانه» که علی‌رغم شباهت خط سیر داستانی، بازنمایی‌کننده‌ی تفاوت‌های بنیادی دو نوع جهان‌بینی هستند.

راستی این وسط یک کشف جالب هم راجع به خودمان و جهان‌بینی‌مان به عنوان شرق و شرقی و این جهان‌بینی شرق دور کرده‌ام، به نظرم یکی‌ از تمایز‌های چشمگیر این هستی‌شناسی شرق دور نسبت به ما، نبود مفهوم خداوند است، به جای‌اش تقدیر و سرنوشت نشسته است یا همان نظم حاکم بر طبیعت که ازلی و ابدی به نظر می‌رسد بدون آن‌که مفهوم خالق نظم را ضمیمه‌ی خود داشته باشد، این نقش قائل شدن برای هرکس و هرچیز و ایفای این نقش برای به سامان بودن نظم حاکم بر کل هستی، به نظرم تفاوت اصلی این جهان‌بینی و فلسفه‌ی شرق دور با ماست. عین فیلم ترسناک‌های‌شان، دیده‌اید خیلی مفهوم شیطان در آن نقشی ندارد؟ شکل‌گیری و رخداد شر بیشتر حاصل نوعی بی‌نظمی، نوعی آشفتگی، نوعی از جا دررفتگی امور از جای خودشان است، بعد اگر کسی پیدا شود که منطق حاکم بر نظم وقایع را بداند یا بفهمد و بتواند آشفتگی و بی‌نظمی رخ داده را سروسامان دهد، همه‌چیز به حال اول‌اش برمی‌گردد. حالا اگر به این بینش‌های شاخه‌ی زرین هم نیم‌چه توجهی کنیم، آن‌وقت به نظر می‌رسد این نگرش مبتنی بر باور به نظمِ خدشه‌ناپذیر، تکرارشونده و ازلی و ابدی حاکم بر جهان و وقایع آن، بیش از نگرش دینی، با نگرش جادویی نسبت به جهان و البته نگرش علمی به آن همسو و همبسته است، خاطرتان که هست، از بین سه‌گانه جادو، دین و علم، هستی‌شناسی جادو و علم به یکدیگر شبیه‌تر است. (برای یادآوری این ایده می‌توانید نگاه کنید به این‌جا: +)

خلاصه که همه‌ی جذابیت این کتاب، علی‌رغم آن چرخش مارپیچ و سرگیجه‌آور واقعیت و رویا و گذشته و حال و آینده و مکان‌های دور و نزدیک در یکدیگر، علی‌رغم همه‌ی این پیچیدگی‌هایی که در نظر اول ممکن است ترسناک و فراری‌دهنده‌ی مخاطب جلوه کند، علی‌رغم همه‌ی این‌ها، جذابیت کتاب در این است که دست‌ات را می‌گیرد و می‌برد درون خودت، خیلی هم ساده و عادی انگار مثلا رفته‌ای یک سفر تفریحی آخر هفته، بعد یک‌جوری که البته نمی‌فهمی چه‌جور نشان‌ات می‌دهد چطور می‌شود ۶۰۰ صفحه جهان درون را دید زد و همچنان تشنه ماند.

خانواده‌ی پاسکوآل دو آرته: روایت یک زندگی تجربه‌ناشدنی

شنبه, ۲۶ فروردین, ۱۳۹۱

آدم فقط شاید یک همچین وقت‌هایی که داستان درست و حسابی می‌خواند، به عمق زوال ادبیات داستانی در ایران پی ببرد.

وقتی رمانی می‌خواند که خیلی خونسرد، خیلی بی‌ادعا داستان دهاتی‌ جنایت‌کاری را روایت می‌کند که ممکن است یک وقتی آدم خبرش را در حاشیه‌ی صفحه‌ی حوادث روزنامه‌ها بخواند و پیش خودش بگوید جانی بالفطره که می‌گویند همین است، کسی که حتی به مادر خودش هم رحم نمی‌کند و…بعد نویسنده همه‌ی این داستان غیرواقعی را آن‌قدر واقعی تعریف می‌کند که آدم فکر می‌کند بله واقعا یک روستایی جنایت‌کار محکوم به اعدامی بوده است که نشسته است در آخرین ماه‌های زندگی‌اش خاطراتش را نوشته و این دست‌نوشته‌های نصفه نیمه هی دست به دست گشته و دست‌آخر افتاده دست همان کسی که تصمیم به انتشارشان گرفته و…همه‌ی داستان هم خیلی معقول، خیلی قابل درک، جوری که آدم پیش خودش فکر کند واقعا، چراکه نه، خب من هم اگر بودم، خیلی بعید بود جور دیگری بشوم و کارهای دیگری بکنم، این حرف‌ها را البته راجع به آدم و اتفاقاتی می‌زنید که محال بود قبل از خواندن این داستان، حتی بتوانید تخیل‌شان کنید، این‌قدر منحصر به فرد و تجربه ناشدنی است ماجراهای این کتاب.

جالب این‌جاست که نویسنده با مهارت حیرت‌انگیزی لحن راوی روستایی بی‌سواد را حفظ می‌کند، یک توصیف‌های دقیقی هم که ممکن است وصله‌ی ناجور جلوه کند را گذاشته به پای همان منتشرکننده‌ی نهایی که خودش قبل از نشر یک دستی به سر و گوش یادداشت‌ها کشیده و حتی اعتراف می‌کند که برخی بخش‌های نامفهوم و به نظرش حاوی جزئیات پیش‌پاافتاده و بی‌اهمیت را حذف کرده! با این‌حال لحن را خیلی خوب حفظ می‌کند علی‌رغم همه‌ی آن توصیف‌های پررنگ و زنده و طبیعی (طبیعی نه به معنای واقعی و قابل درک، به معنای مرتبط با طبیعت، یعنی مرتبط با رنگ و نور و بو)، تشبیه و استعاره‌های به‌جا و ناب، قصارهای ساده و عمیق، علی‌رغم تمام این‌ها لحن و بیان و چه‌بسا جهان‌بینی آن روستایی ساده‌ی قاتل را خیلی خوب و کم‌نقص در می‌آورد و باعث می‌شود شما چنین صدای حاشیه‌ای و کمتر شنیده شده که چه عرض کنم، ماهیتا شنیده ناشدنی را این‌قدر واضح و ماندگار بشنوید.


بعد گویا همه‌ی داستان روایت می‌شود تا ما حس کنیم چطور یک ادم معمولی در روستا می‌تواند سه تا آدم را به تناوب بکشد و تازه بار اول آن‌چنان زندانی نمونه‌ای شود که عفو بگیرد و ازاد شود و بعد خودش حساب کند که کاش بیرون نیامده بود که دست به جنایات بعدی بزند و…داستان اصلا روایت می‌شود که من و شما برویم توی جلد راوی اول شخص و ببینیم دقیقا چه بلایی ممکن است سر این ادم آمده باشد و ته داستان هم بی‌برو برگرد بشویم خود خود پاسکوآل دو آرته بس‌که این آدم معمولی است، مثل همه‌ی ماست، حتی آن صحنه‌ی اعدام که بعدها از زبان دیگران روایت می‌شود.همه‌ی داستان گویا روایت می‌شود که ما را ببرد توی جلد ضدقهرمان داستان و آن‌قدر به لحاظ روانی با او یکی‌مان کند که حتی سر سوزنی تردید نداشته باشیم در این‌که هیچ راه گریزی غیر از آن‌چه اتفاق افتاده، نبوده است. همه‌ی ظرافت‌های توصیف و بیان یک روستایی ساده و با زندگی‌ای بیش از حد بدوی، بیش از حد طبیعی را رعایت می‌کند، از توصیف ظریف و جفت‌وجورِ اعتقاد سفت و سخت پاسکوآل به سرنوشت و ترسیمِ بی‌کلام این‌که این اعتقاد چقدر با همه‌ی آن زندگی و همه‌ی آن وقایع کودکی هماهنگ است و اصلا روستای پرت و فقرزده یعنی همین و…نویسنده شمای خواننده را با راوی داستانش به لحاظ شعور و احساسات روان‌شناختی یکی می‌کند بدون این‌که حتی یک جایش پای نطق‌های شبه روشنفکرانه- روانکاوانه‌ را به داستان باز کند، داستان احتمالا بازنمایی یک روانکاوی عمیق و با جزئیات تمام است اما آن‌چنان ظریف و ماهرانه که شما هیچ متوجه انجام‌اش نمی‌شوید، هیچ حالی‌تان نمی‌شود که ته ماجرا چقدر با پاسکوآل دو آرته‌ی بخت برگشته یکی شده‌اید و یک‌نفس و بی‌وقفه، بدون این‌که حتی بتوانید لحظه‌ای مکث کنید و به اول و آخر ماجرا نگاهی بیندازید، همین‌طور ناخودآگاه و بی‌اختیار پیش رفته‌اید و دست‌آخر در تجربه‌ی زندگی‌ای سهیم شده‌اید که غیرممکن بود از راهی غیر از خواندن تصادفی این داستان، چنین زندگی یکه و ماهیتا تجربه‌ناشدنی را تجربه کنید.

چه کلک تمیزی هم سوار می‌کند نویسنده وقتی می‌خواهد داستانش را در اوج تمام می‌کند و این را می‌گذارد پای نیمه تمام ماندن دست‌نوشته‌ها و این‌که هرچه می‌گردد چیز بیشتری پیدا نمی‌کند و…ته‌اش می‌شود یک پایان باز و خواننده در نقش مولف برای نوشتن و روایت قتل سوم که فقط از نتیجه‌اش خبر دارد اما حالا انگار آن‌قدر پاسکوآل را خوب می‌شناسد که می‌تواند دست‌نوشته‌ها را خود خواننده ادامه دهد، گفتم که آدم ته‌اش با راوی یکی می‌شود و…باز هم خیلی خونسرد، خیلی عادی، خیلی تمیز و بی‌حاشیه، انگار که این معمولی‌ترین شیوه‌ی پایان یک داستان باشد، خیلی هم آشنا و طبیعی مثل همه‌ی آن داستانی که علی‌رغم عجیب و غریب و منحصر به فرد بودن‌اش، آن‌قدر واقعی و آشنا روایت می‌شود که آدم شک می‌کند شاید خودش یا مشابه‌اش را یک وقتی گوشه‌ی صفحه‌ی حوادث روزنامه‌ها خوانده است.

از سر خواندن چنین داستان‌ها و سهیم شدن در زندگی‌ها و وقایعی ماهیتا تجربه‌ناشدنی است که آدم کلاه گشادی را تشخیص می‌دهد که با خواندن داستان و رمان فارسی سرش می‌رود. داستان‌ها و رمان‌هایی پوچ و توخالی که اغلب نوشته شده‌اند چون نویسندگان‌شان “کم یا بیش” مهارتی در نوشتن داشته‌اند. می‌فهمید چه می‌گویم؟ هیچ تجربه‌ی عمیقی پشت رمان‌ها و داستان‌های فارسی نیست، اغلب بازی با کلمات است، من از سر هم کردن برخی کلمات و جملات خوشم می‌آید، از حاضرجوابی‌های گهگاهی خودم یا این و آن لذت می‌برم، همه‌شان را می‌ریزم سر هم و می‌شود یک داستان، هیچ تجربه‌ی عمیق واقعی‌ای در کار نیست که بخواهم از طریق نوشتن دیگران را هم در آن سهیم کنم، همین واقعیت تکراری دور و بر همه‌ی ماست، به خاطر همین وبلاگ‌نویسی‌مان شبیه داستان‌های‌مان می‌شود و به عکس، همه‌اش روایت ملال و روزمرگی نویسندگان‌شان است، نویسندگانی که “کم یا بیش” مهارت به کلمه درآوردن آن تجربه و واقعیت را دارند، همه هم شبیه هم، هی همدیگر را می‌خوانند و ذوق می‌کنند که وای چقدر خوب توصیف کرده، چقدر خوب گفته، من هم دقیقا همین حس را دارم ولی هرگز نمی‌توانستم این‌‌قدر خوب بنویسم‌اش و الخ. همین است که ته ته‌اش، داستان ایرانی، به خصوص انبوه قارچ‌گونه‌ی داستان‌های کوتاه، در بهترین حالت مصداق گویایی از تجربه‌ی زندگی نویسندگان‌شان هستند، بازنمایی کم‌نقصی از همان واقعیت تکراری و ملال‌آور، به همان اندازه تکراری، به همان اندازه ملال‌آور.

حالا ادبیات ایرانی که خیلی وقت است در مسیر زبان‌بازی‌های پوچ و فرمالیسم بی‌محتوا افتاده است و داستان‌نویسیِ ساده‌ی راوی تجربه‌های اصیل و عمیق شده است گوهر کمیاب و چه‌بسا نایاب این بازار بی‌دروپیکر زلم‌زیمبوهای بدلی، حالا کم‌کم وبلاگ‌نویس‌های شخصی‌نویس‌ هم دارند جا پای همان ادبیات زوال‌یافته می‌گذارند این‌قدر که یک‌هو می‌بینی هر کدام عاشق سبک‌شان، نثرشان، عاشق چگونه گفتن‌شان شده‌اند که برمی‌دارند هر چیزی را می‌نویسند چون فکر می‌کنند سبک و شیوه‌ی نوشتن همین تجربه‌ی زیادی تکراری و ملال‌آور آن‌قدر منحصر به فرد هست که ارزش نوشته شدن داشته باشد و همین است که آدم را دلزده می‌کند، این‌که این‌جا هم پای به اشتراک گذاردن هیچ تجربه‌ی عمیق درونی یا بیرونی‌ای در میان نیست، طرف می‌نویسد چون دیگران درش این تصور را به وجود آورده‌اند که بلد است بنویسد، حالا دیگر مهم نیست چه بنویسد، مهم بلد بودن نوشتن و سر هم کردن کلمات است، مهارت استفاده‌ی به‌جا از یالوگ‌های فلان فیلم و تکه کلام‌های فلان شخصیت، مهارت کمرنگ کردن مرز واقعیت و تخیل و… راستش البته خیلی هم تقصیر نویسندگان این وبلاگ‌ها نیست، خود شخصی‌نویسی وبلاگی خیلی بیشتر از آن داستان‌ها و رمان‌های ادبی مستعد گرفتار شدن در این دام است، یعنی سر خود من هم آمده است، یک‌بار دو سه سال پیش ساره بود به گمانم که بهم گفت به نظرم عاشق نثرت شده‌ای، هی این و آن گفته‌اند نثرت جالب و متفاوت و فلان و بهمان است و تو هم حالا بیش از ان‌که فکرت مشغول محتوا و چه چیزی گفتن باشد، سرگرم چگونه گفتن و هی خلق اصطلاحات و عبارات خاص خودتی؛ من هم که نگاه کردم دیدم پر بیراه نمی‌گوید، یک‌وقتی من هم درگیر جادوی کلمات شده بودم و فکر می‌کردم هر حسی، هر تجربه‌ای را باید نوشت چون “چگونه نوشتن و بیان کردن” آن حس است که یگانه و منحصر به فرد است نه نفس آن حس و تجربه و معنا و جایگاه و پیامدهایش؛ حالا هم البته خیلی گیر وبلاگ‌ها نیستم، این تذکر را هم دادم چون خیلی می‌بینم این طرز شخصی‌نویسی‌هایی که سبک و نثرشان مهر و امضای نویسندگان‌شان محسوب می‌شوند، شده‌اند شاخص وبلاگ‌نویسی موفق و نویسندگان‌شان شده‌اند نویسندگانِ مستعد و دارای آینده‌ی درخشان و الخ، صرفا تذکر دادم که بگویم از این خبرها هم نیست، دست‌کم از نظر من، شخصا، پُر پُرش این‌هم قدم گذاشتن در کوره راه‌های همان مسیر زوال یافته‌ی ادبیات داستانی ایرانی است، سبک مشخص و نثر شخصی داشتن البته لازمه‌ی نوشتن هست اما هرگز برای خلق یک اثر ماندگار ادبی کافی نیست.

پی‌نوشت: واقعا خرم، باید همین کار را بکنم، باید رمان بخوانم، داستان درست و حسابی، توی این روزهایی که این‌طور خراب و به هم ریخته ام باید این کار را بکنم، به جای پرسه زدن در پستوهای مجازی این و آن که هی به کسل‌تر شدن آدم می‌انجامد باید رمان بخوانم، داستان درست و حسابی. یک‌بار دیگر هم گفتم، می‌خواهید بدانید یک داستان چقدر عمق و غنا دارد ببینید چقدر در شما عطش نوشتن ایجاد می‌کند، شهوت خلق کردن، حالا به جایش هی بروید ریدر و پلاس را بالا و پایین کنید و هی دلزده‌تر شوید و نوشتن، حالا نوشتن مقاله است یا پایان‌نامه یا هر چیز دیگری که هست، نوشتن و خلق‌ کردن به نظرتان عذاب‌آور و پوچ و بیهوده بیاید. من که راه‌اش را پیدا کردم به گمانم، این قرصی را که این‌جا گفته بود و من نداشتم پیدا کردم به گمانم، باید یک لیست درست کنم از داستان‌ها و رمان‌های امتحان پس داده، از آن‌هایی که کسانی هم‌سلیقه‌ی خودم در ادبیات داستانی معرفی و حلوا حلوای‌شان کرده‌اند، باید یک لیست از این‌ها درست کنم و بعد روزهایی مثل دیروز که تا سر حد مرگ مایوس و کسل و دلزده‌ام، بلند شوم بروم کتابخانه ملی، همان سالن تخصصی‌ای که نمی‌شود هیچ کتاب و دفتری برد و فقط می‌شود از خودشان کتاب برای همان‌جا خواندن به امانت گرفت، بنشینم همان‌جا پشت یکی از همان میزهای پرشمار و هی از روی لیست کتاب بگیرم و فقط بخوانم، یک‌نفس، بدون حتی لحظه‌ای مکث و وقفه که ذهنم دوباره فرصت پیدا کند اراجیف‌بافی‌های این وقت‌های حمله و بحران را تحویلم دهد، باید بروم آن‌جا بنشینم و از روی لیست یک نفس بخوانم، مثل دیروز، بعد از عطش نوشتن لبریز شوم و بنویسم، نوشتن همیشه حال آدم را بهتر می‌کند، مثل امروز.

http://baharvin.ir/?p=212