بایگانی “درنگ”

بهمنِ افکار عمومی

شنبه, ۹ بهمن, ۱۳۹۵

مثل بهمن می‌ماند، از اولین خبرهای چندکلمه‌ای و فیلم‌های چندثانیه‌ای تا آن حجم عظیم آه و فغان‌ها و خشم‌های مجازی تا سیل مهارنشدنی یادداشت‌ها و نقدها و اعتراضات و اتهامات و…مثل بهمن می‌ماند، در چشم بهم‌زدنی راه می‌افتد و هیچ‌چیز و هیچ‌کس را یارای مقاومت در برابرش نیست.

به نظرم اغلب افراد فکر می‌کنند همین است، معجزه اینترنت و شبکه‌های اجتماعی همین بهمنِ افکار عمومی است که حالا می‌تواند به مدد چند کلیک و با کمترین هزینه سر مسائل کوچک و بزرگ راه بیفتد و حجم و عظمتش هراس بیندازد در دل مسئولین فاسد و ناکارآمدی که تا پیش از این فساد و بی‌عرضه‌گی‌شان می‌توانست در پرده انحصار رسانه‌ای پنهان بماند.

من اما فکر می‌کنم بهمن افکار عمومی قبل از هرچیز واقعیت را مدفون می‌کند جوری‌که دست هیچ‌کس به آن نمی‌رسد. به نظرم بهمن افکار عمومی وقتی با این حجم از احساسات به راه می‌افتد بیش از آن‌که سازنده باشد ویران‌کننده است، بیش از آن‌که اصلاح‌کننده وضع موجود باشد، واقعیت‌ و علل شکل‌گیری‌اش را مدفون‌ می‌کند و از همین طریق مانع تغییر وضع موجود می‌شود، درواقع به جای آن‌که با تغییر وضعیت مانع از تکرار فاجعه شود، با پوشاندن واقعیت و حفظ آن به همان شکلی که قبلا بوده است، زمینه‌ساز تکرار وقایع می‌شود. چرا این‌طور فکر می‌کنم؟

از یکی از شبکه‌های ماهواره‌ای برنامه‌ای پخش می‌شد با عنوان «پیام اضطراری»، راجع به موارد سوانح هوایی و سقوط هواپیما و تشریح مستندگونه فرآیندی که به کشف علت سانحه منتهی می‌شد. این فرآیند آن‌چنان دقیق، تخصصی، عینی و فارغ از سوگیری و پیش‌فرض بود که من تصمیم گرفته بودم یک قسمتش را در کلاس روش‌شناسی پخش کنم و بگویم فرآیند پژوهش یک همچو فرآیندی است زمانی که به واقعیت دسترسی ندارید و هرگز هم دسترسی نخواهید داشت چون خیلی وقت‌ها خلبان و کمک‌خلبان که سهل است، کل بقایای هواپیما و جعبه سیاهش در قعر اقیانوس است اما این باعث نمی‌شود که همه فرضیات احتمالی در مورد علت واقعه به یک اندازه معتبر و قابل پذیرش باشند چون همان اندک شواهد باقیمانده احتمال یک فرضیه را بیشتر و اعتبار دیگری را کمتر می‌کند. مهم فرآیند عینی و تخصصی ارزیابی فرضیات با استفاده از شواهد موجود است.

گفتن ندارد که قاعدتا انتظار انجام فرآیندی مشابه فرآیند پیش‌گفته در مورد فاجعه پلاسکو، انتظار بی‌ربطی نیست، همان‌طور که انتظار انجام چنین فرآیندی برای حادثه قطار مشهد- تبریز هم انتظار نامربوطی نیست، چه‌بسا که در بسیاری سوانح مورد بررسی در آن برنامه، خطای اصلی و اولیه مربوط به عامل انسانی بود اما بازرسان و کارشناسان مربوطه به هیچ‌وجه با چنین پاسخ رایجی راضی نمی‌شدند، بسیار مهم بود که چرا عامل انسانی دچار این خطا شده چراکه فرض ناگفته اما بنیادی تحقیق بر این بود که هیچ خطایی کاملا فردی نیست بلکه شرایط رخداد حادثه است که عامل انسانی را مستعد خطا کرده است و برای جلوگیری از تکرار حادثه، باید این شرایط مستعدکننده خطا تغییر کند.

این رویکرد غیرفردی که به جای پیدا کردن مقصر، به دنبال کشف علل واقعه و شرایط زمینه‌ساز رخداد خطا می‌شود، شاه‌کلید تفاوتی است که یک فرآیند تخصصی معطوف به تغییر واقعیت را از بهمنِ افکار عمومی و پیامدهای ناخواسته‌اش متمایز می‌کند. پیامدهایی مثل واکنش‌های غیرتخصصی و احساساتی مسئولین به بهمنِ احساساتی که به راه افتاده است. بودجه آتش‌نشانی کم بوده است؟ همان در لحظه چند ده میلیارد اختصاص می‌دهند بدون این‌که کسی ببیند در میان علل مختلف منتهی به فاجعه، نقش عوامل مختلف چقدر بوده است و چقدر تخصیص چنین بودجه‌ای احتمال تکرار چنین حوادثی را کاهش می‌دهد. افکار عمومی یک پاسخ فوری و احساساتی می‌خواهد، خاص ایران هم نیست، همین یکی دو سال پیش بود که عکس آیلان کل رسانه‌های جهان را تسخیر کرد و حتی بانوی آهنین را وادار به واکنشی احساساتی کرد، باز کردن درهای آلمان به روی مهاجران که در اندک زمانی پیامدهای غیرقابل کنترلش آشکار شد و خیلی زود همه چیز به حالت قبل برگشت بدون این‌که تغییری واقعی و بنیادی در وضعیت مهاجران غیرقانونی اتفاق بیفتد، جالب است بدانیم که امروز آلمان بالاترین نرخ بازگشت داوطلبانه مهاجران غیرقانونی به کشورهای‌شان را دارد!

همین دیگر، دیدم عجالتا صدر تا ذیل مملکت مقصر شناخته شده‌اند، از شخص شهردار تا رای‌دهندگان به غیرمتخصص‌ها در شورای شهر، از وزیر کار تا دوربین به دست‌های در صحنه، دیدم تنها جایی که به خودش و کنش‌هایش بازاندیشانه نگاه نمی‌کند همین افکار عمومی پرسه‌زن در شبکه‌های مجازی است که با عطشی سیری‌ناپذیر عکس و فیلم به اشتراک می‌گذارد و هشتگ داغ می‌کند و …حس‌اش هم این است که دارد کار مفیدی می‌کند و به گردش آزاد اطلاعات کمک می‌کند، بدون اینکه متوجه باشد این حجم از حساسیت عمومی کار تخصصی و بی‌طرفانه کشف علل حادثه را اگر نگوییم ناممکن، دست‌کم بسیار دشوار می‌کند. مثل کاری که یکی از دوستان در کانال تلگرامش پیشنهاد کرده است: تهیه گزارش ملی پلاسکو توسط متخصصین بی‌طرف، به نظر من انجام چنین کاری ناممکن است، کدام متخصص، کدام بی‌طرفی، در شرایطی که پلاسکو شده است گوشت قربانی در دعوای حامیان شهردار و دولت، و افکار عمومی هم شده است محل جدال‌شان که هر روز یکی شواهدی بر علیه دیگری رو می‌کند تا افکار عمومی را بر علیه دیگری بشوراند. در چنین شرایطی صحبت از تخصص و بی‌طرفی بیشتر یک‌جور فانتزی است، افکار عمومی از پیش تصمیم‌اش را درباره چنین گزارشی گرفته است: بگویند تعداد کشته‌ها در مقایسه با موارد مشابه  و میانگین فلان و بهمان چندان بالا نبوده است افکار عمومی به جوش و خروش می‌آید که دارند برای حفظ پست و مقام‌شان با هم معامله می‌کنند و خون بندگان خدا را پایمال می‌کنند، بگوید تعداد تلفات و خسارات بسیار بالا بوده است می‌شود سند اتهام و محاکمه‌ی فلانی و بهمانی.

در چنین شرایطی است که مسئولین می‌شوند ماشین صدور تکذیبیه و تنها چیزی که بی‌اهمیت می‌شود واقعیت و علل شکل‌گیری‌اش است. همه دنبال رفع اتهام از خودشان و متهم کردن دیگری هستند، چرا؟ چون افکار عمومی دنبال مقصر است و نه علت. این البته خاص ایران است، این‌که هیچ فرآیند تخصصی و بی‌طرفانه‌ای امکان‌پذیر نمی‌شود چون افکار عمومی از پیش تصمیمش را در مورد تقصیر مسئولین مربوطه گرفته است و هر پاسخ جزئی و تخصصی را که علت فردی مشخصی را شناسایی نکند، ماستمالی و پنهان کردن نقش عوامل اصلی تلقی می‌کند. همین است که علی‌رغم موج‌های پی در پی افکار عمومی، کمتر تغییری در شرایط واقعی اتفاق می‌افتد و یکی از عللی که باعث تداوم این وضع می‌شود همین بی‌توجهی افکار عمومی به نقش خودش در تداوم این شرایط است.

همین شرایط عینا در مورد عدم وجود آمار دقیق در باب مسائل مختلف هم صادق است. دوست عزیز میثم هاشم‌خانی در مصاحبه‌ای مفصل با روزنامه همشهری ضرورت یک نظام آماری جامع، دقیق، شفاف و دارای انتشار علنی را شرح داده است اما به نظر من، شکل‌گیری این نظام آماری هم مانند تحقق آن گزارش ملی ناممکن است. یکی از عوامل موثر در این ناممکنی، مواجهه‌ی افکار عمومی با آمار مملکت است. دقیقا مثل پلاسکو، آمار هم گوشت قربانی دیگری است که حامیان و منتقدان وضع موجود بر سرش جدال می‌کنند و افکار عمومی هم سیاهی لشکری که مدام به این سو و آن سو کشیده می‌شود. خوب است از خودمان بپرسیم چرا نیروی انتظامی باید آمار دقیق سرقت را منتشر کند وقتی تقریبا همه‌مان مطمئنیم در کمتر زمانی بهمنی راه می‌افتد از فحش و فضیحت به ناکارآمدی و بی‌عرضه‌گی نیروی انتظامی در مهار و کنترل سرقت، کدام آدم عاقلی خودش چنین هجمه‌ای را بر علیه خودش به راه می‌اندازد. این درحالی است که در جوامع دیگر آمارها منتشر می‌شوند و افکار عمومی هم فکر نمی‌کند باید یقه‌ی مسئول مربوطه را بابت این آمار بچسبد و تا استعفایش را نگیرد ول نکند. آمار ابزار متخصصین است برای تحلیل واقعیت در جهت بهبود آن اما این‌جا آمار به مثابه صدایی است که ناگهان و ناغافل بهمن را ایجاد می‌کند و واقعیت را در دل خودش مدفون می‌کند؛ جالب است که بهمن فقط مدت خیلی کوتاهی طول می‌کشد و چند دقیقه بعد همه چیز مثل چند لحظه‌ی پیش‌اش آرام و ساکت است انگار نه انگار که اصلا اتفاقی افتاده است، فقط واقعیت‌های مهمی آن زیر مدفون شده است و دست کسی هم بهشان نمی‌رسد.

محتمل است برخی بگویند باید دید این رفتار خاص افکار عمومی در ایران ناشی از چیست که احتمالا یک بخش اصلی پاسخ‌شان هم رفتار حکومت است، مصداقش هم احتمالا همین شکل دستکاری شده اطلاع‌رسانی که صدا و سیما در حادثه پلاسکو انجام داد و خودش اصلی‌ترین عامل ایجاد بی‌اعتمادی و شایعه و دست به دست شدن اخبار تایید نشده بود. می‌پذیرم که این‌دو یعنی رفتار حکومت و افکار عمومی تشدید کننده‌ی یکدیگرند، من در این متن قصد تاکید بر تاثیرگذاری افکار عمومی بر رفتار حکومت را داشتم بدین‌معناکه چطور رفتار افکار عمومی، مسئولین مربوطه را تبدیل به کسانی می‌کند که به جای واکاوی علل حادثه، همه‌ی هم و غم‌شان رفع اتهامات و دفاع از خودشان است، آشکار است که چنین تاکیدی به معنای نادیده گرفتن تاثیر رفتار مسئولین در تشدید بی‌اعتمادی افکار عمومی نیست. اینجا من بر نقش افکار عمومی بیشتر تاکید کردم چون به نظرم چنین نقشی در برساخت واقعیتی که اینهمه منتقدش هستیم، معمولا نادیده گرفته می‌شود.

ایضا ممکن است برخی بپرسند یعنی می‌گویی همه چیز زیر سر افکار عمومی است؟ حالا مثلا افکار عمومی دست به سینه بنشند کنار و لام تا کام حرف نزند، هم گزارش ملی تهیه می‌شود هم آمار‌های جامع و واقعی منتشر می‌شود؟ البته که نه، افکار عمومی تنها یکی از عوامل موثر بر واقعیت است اما این بدین معنا نیست که در برساخت ان‌چه این‌همه خود منتقدش است هیچ نقشی ندارد، افکار عمومی متوجه نیست که چطور بهمن احساسات و اعتراضات و اتهامات، واقعیت را در زیر خودش مدفون می‌کند، متوجه نقش خودش در این میان نیست و همین بی‌توجهی یکی از علل تداوم وضع موجود است.

سرمایه‌ی از دست رفته

چهارشنبه, ۲۲ دی, ۱۳۹۵

می‌خواهم بدانم دقیقا چه چیز را از دست داده‌ایم؟ می‌گویند شخصیتی مهم و تاثیرگذار، مهره‌ای قدرتمند در صحنه سیاسی ایران اما من به واقعیت سالیان اخیر که نگاه می‌کنم به سال ۹۲ می‌رسم و رد صلاحیتش که برخلاف انتظارم آب از آب مملکت تکان نخورد. به سال ۹۳ که در رقابت بر سر ریاست مجلس خبرگان از یزدی شکست خورد و به سال ۹۴ که باز ناتوان از ایفای نقش موثری در انتخاب رئیس مجلس خبرگان بود. با تمام این‌ها، شهود عمومی این است که شخصیتی مهم و تاثیرگذار در صحنه سیاست در ایران از دست رفت. می‌خواهم بدانم چرا چنین حسی داریم وقتی شواهد واقعی در سالیان اخیر در تضاد با شهود تاثیرگذاری جدی‌ او در صحنه سیاسی ایران است.

یک تبیین می‌تواند عادت‌مان باشد به بودن او در همه چیز و همه‌جا، همینی که حسین وحدانی در فیس‌بوکش نوشته: «واضح‌ترین و کامل‌ترین چیزى که درباره‌ى هاشمى رفسنجانى مى‌توانم بگویم این است که او خیلى «بود». آن‌قدر بود که حالا «نبود»ش بسیار به چشم مى‌آید. این احساسِ دسته‌جمعىِ بى‌نام که معجونى از ترس و نگرانى و تردید و شاید ناراحتى است، حاصل همین نبودن است انگار. نبودن کسى که در تمام این سال‌ها – چیزى حدود چهار دهه – در اخبار جنگ، در پرده‌هاى سیاست، در اعداد تورم، در آمار توسعه، در شایعات درگوشى، در دورهمى‌هاى خانوادگى، در لعن و نفرین‌هاى زیرلبى و در جوک‌هاى کوچه‌بازارى، همه جا، در هر زمان و در دل همه چیز حضور داشت. حالا نیست و فکر کردن به جاى خالى‌اش ما را که به بودن همیشگى او عادت داشتیم بهت‌زده کرده است.» آیا همه چیز فقط از سر عادت‌مان به بودن و حضور اوست؟

من اما فکر می‌کنم چنین شهود فراگیری در مورد اهمیت و تاثیرگذاری هاشمی و بهت‌زدگی و نگرانی از نبود او بیش از آن‌که از سر عادت باشد، در قالب مفهوم سرمایه قابل درک است، سرمایه به معنای جامعه‌شناختی‌اش البته. توضیح این‌که در جامعه‌شناسی (مشخصا در رویکرد بوردیویی) سرمایه فقط سرمایه اقتصادی نیست بلکه انواع مختلفی دارد از جمله سرمایه اجتماعی، سرمایه فرهنگی و سرمایه نمادین. اما این نوع سرمایه‌ها برای فرد همان منافعی را دربردارد که سرمایه اقتصادی موجد آن است یعنی افزایش منافع و سود. همان‌طور که شرایط اقتصادی امکان سودآوری سرمایه اقتصادی را کاهش یا افزایش می‌دهد و حتی خیلی وقت‌ها سرمایه‌دار به دلیل ریسک‌های موجود اصلا سرمایه‌اش را وارد چرخه‌ی اقتصادی نمی‌کند، همه این قوانین در مورد انواع دیگر سرمایه هم صادق است. حالا به نظرم بهتر می‌شود درک کرد که چرا چنین احساس می‌شود که مهره‌ای قدرتمند و تاثیرگذار از صحنه سیاسی ایران حذف شده است علی‌رغم اینکه تاثیر این مهره در سالیان اخیر بسیار ناچیز بود. هاشمی رفسنجانی انباشتی از سرمایه‌های اجتماعی، فرهنگی و نمادین بود.

سرمایه اجتماعی او ناظر بود به پیوندهای گسترده‌اش با افراد مختلف جامعه از روحانیون و بوروکرات‌ها و سیاست‌مداران داخلی تا سران کشورهای خارجی که چنین سرمایه‌ای به وقت و ضروت می‌توانست مورد استفاده قرار گیرد. از آن مهم‌تر سرمایه فرهنگی و نمادینش بود در عرصه موجودیتی به نام انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی. سرمایه فرهنگی در معنای جامعه‌شناختی‌اش به معنای میزان تسلط و احاطه‌ی فرد بر منابع فرهنگی است. این احاطه و تسلط بر منابع فرهنگی، سرمایه‌ نمادین را به همراه می‌آورد که به معنای اعتبار و مشروعیت سخن‌گفتن و اظهارنظر در آن زمینه‌ی فرهنگی است. به خصوص از لحاظ این سرمایه بود که تقریبا کسی برخوردارتر از هاشمی وجود نداشت. به نظرم وقتی رهبری می‌گوید: «با فقدان هاشمی اینجانب هیچ شخصیت دیگری را نمی‌شناسم که تجربه‌ئی مشترک و چنین درازمدت را با او در نشیب و فرازهای این دوران تاریخ‌ساز به یاد داشته باشم.» تعبیرش به زبان جامعه‌شناختی همین است که شاید هم‌وزن هاشمی برای مشروعیت سخن گفتن از انقلاب اسلامی، جمهوری اسلامی و چه بود و نبودهای آن، تنها شخص رهبری است، درواقع در تسلط بر فرهنگ و زبان انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی احتمالا هیچ‌کس قابل رقابت با این دو نبود. بنابراین آن‌چه از دست داده‌ایم نه یک شخصیت واقعا تاثیرگذار، بلکه سرمایه‌ای انباشته برای تاثیرگذاری بود که گرچه در سال‌های اخیر به دلایل مختلف امکان استفاده از این سرمایه کمتر فراهم بود اما افراد زیادی به درستی پشت‌شان به این سرمایه گرم بود تا زمانی در آینده دور یا نزدیک که شرایط استفاده از این سرمایه فراهم شود.

آن‌چه تابه‌حال گفتم شاید بدیهیاتی بود که تنها کمک می‌کرد حس و حال این‌روزهای‌مان را بهتر درک کنیم اما همه حرفم پیدا کردن بیانی برای توصیف حال و چرایی‌اش نیست، به نظرم نکته قابل تامل حال ما این است که این سرمایه انباشته و بی‌همتا یک‌شبه از دست رفت، نکته‌ای که ممکن است به واسطه ماهیت زندگی اجتماعی برای‌ ما بدیهی جلوه کند و به چشم نیاید درحالی‌که قاعدتا ماهیت سرمایه این است که به ارث برسد. حال ما از فوت هاشمی بیش از آن‌چه از فوت یک پیرمرد ۸۲ ساله‌ی نه چندان تاثیرگذار می‌تواند بد باشد بد است چون سرمایه‌ای که پشت‌مان بهش گرم بود یک‌شبه و در عرض نیم ساعت دود شد و به هوا رفت. این چیزی است که حال‌مان را بیش از حد بد می‌کند و فکر می‌کنیم یک‌شبه کم‌وزن و چه‌بسا بی‌وزن شده‌ایم. چون علی‌القاعده این سرمایه باید به ارث می‌رسید و همچنان امکان استفاده ازش فراهم می‌بود اما گویا این یکی از قاعده‌های میدان سیاست در ایران است که سرمایه‌های اجتماعی و فرهنگی فرد به کسی منتقل نمی‌شود و با مرگش از بین می‌رود. در مورد بنیانگذار جمهوری اسلامی همین اتفاق افتاد و بخش ناچیزی از آن سرمایه فرهنگی و نمادین منتقل شد، در مورد هاشمی هم تکرار شد و مهم‌تر از این دو، در مورد رهبری فعلی هم دورنمای روشنی در انتقال سرمایه اجتماعی و فرهنگی به چشم نمی‌خورد متاسفانه.

وقتی معتاد زن است

یکشنبه, ۲۱ آذر, ۱۳۹۵

حدس می‌زنم همه‌ی آن‌هایی که جمعه شب برای دیدن فیلم مستند «زنانگی» در جشنواره سینما حقیقت سرودست می‌شکستند و سوار بر سر و کله‌ی همدیگر فیلم را تماشا می‌کردند، مثل من تجربه‌ی قبلی از دیدن فیلم‌های محسن استادعلی کارگردان فیلم داشتند، فیلمی مثل «جایی برای زندگی» که برنده سیمرغ بلورین بهترین کارگردانی مستند در سی و دومین جشنواره فجر شده است. می‌شود راجع به این حرف زد که «زنانگی» در کارنامه‌ی سازنده‌اش قدمی رو به جلو هست یا نیست و نقاط قوت و ضعفش در مقایسه با نمونه‌های مشابه چیست و الخ، اما چنین بحثی تنها با دیدن فیلم‌های دیگری از همین کارگردان یا فیلم‌های مشابهی از کارگردانان دیگر قابل فهم می‌شود، فیلم‌های مستندی که اصلا نمی‌دانم جز با رجوع به خود کارگردان‌های فیلم‌ها چطور می‌شود پیدایشان کرد و دید. این است که از این بحث می‌گذرم و می‌رسم به نکته‌ای که فارغ از فیلم‌‌ به مثابه یک اثر هنری، به لحاظ اجتماعی قابل تامل است.

در مستند «جایی برای زندگی» کارگردان روایتی از زندگی ۵ مرد به دست می‌دهد که در پانسیون زندگی می‌کنند. «زنانگی» که شاید عنوان دقیق‌ترش «جایی برای زندگی ۲» باشد، روایت زندگی زنانی است که شب‌ها برای جای خواب به خوابگاهی می‌آیند که زیر نظر بهزیستی و برای زنان وابسته به مواد مخدر فراهم شده است. از میان ۵ مرد «جایی برای زندگی»، ۳ یا ۴ تای‌شان معتادند و تاثیرگذاری مستند از اینجاست که آدم حس می‌کند کافی است سرش را برگرداند تا یکی از این آدم‌ها را دور و برش ببیند، یکی‌شان پیک موتوری است، یکی‌شان نصاب آبگرمکن است، معتادند اما کار دارند و درآمدی که بهشان اجازه می‌دهد تختی را در پانسیون اجاره کنند. تفاوت زنان مستند ««زنانگی» در این است که اگر معتاد باشند کار ندارند و لذا درآمد ندارند، این است که هرکدام‌شان بتوانند تن‌فروشی می‌کنند تا خرج اعتیادشان را درآورند. از میان زنان مستند، دو نفرند که در حال حاضر تن‌فروشی نمی‌کنند، یکی که ترک کرده است و مدتی طولانی به قول خودش پاک بوده و توانسته است نگهداری از یک پیرمرد را به عنوان شغل داشته باشد و دیگری که پیر شده است و لذا زباله جمع می‌کند، حتی این دو هم اذعان می‌کنند که در زمان اعتیاد و جوانی تن‌فروشی کرده‌اند، دلیل‌اش هم خیلی ساده است، همین‌طوری‌اش برای زنان معمولی هم کار نیست، چه برسد برای زن معتادی که تقریبا هیچ‌کس بهش اعتماد ندارد، به قول یکی از زنان مستند هیچ‌کس حتی خودش. این است که بخش قابل توجهی از زمان فیلم به نشان دادن بی‌پرده‌ی آموزش‌هایی اختصاص دارد که برای پرهیز از رابطه‌ جنسی منتهی به بیماری‌های مختلف از جمله ایدز به زنان این مراکز ارائه می‌شود یعنی اصولا فرض بر این است که زنان این مراکز درگیر روابط جنسی متعددند و لذا باید برای محافظت‌ از خودشان در مقابل بیماری‌های مختلف ناشی از روابط جنسی آموزش ببینند.

از وقتی فیلم را دیدم هی فکر می‌کردم تفاوت‌شان در چیست، چرا مردهای مستند «جایی برای زندگی» این‌همه نزدیک بودند و زنان «زنانگی» این‌همه دور، یک‌هو دیدم تفاوت‌شان در همین است، در این‌که مردها کار دارند، می‌توانند علی‌رغم اعتیاد کار داشته باشند اما زن‌ها نه، هم مردان و هم زنان خانواده را ترک کرده‌اند یا درواقع طرد شده‌اند اما تفاوت مهم‌شان این است که اعتیاد در چنین زنانی که از خانواده طرد می‌شوند ناگزیر به تن‌فروشی می‌انجامد اما در مورد مردان چنین تجربه یکدستی وجود ندارد و طرف می‌تواند معتاد باشد، تنها و از خانواده طرد شده هم باشد اما مثل خیلی از آدم‌های عادی کار و زندگی داشته باشد اما در مورد زنان معتاد طرد شده از خانواده گویا تنها یک سرنوشت وجود دارد: روسپی‌گری. به نظرم فارغ از کم‌وکیف هنری فیلم، نکته‌ی قابل تامل به لحاظ اجتماعی در این است که چطور اعتیاد در زنان تبدیل به سکه‌ای می‌شود که روی دیگرش همواره تن‌فروشی است.

آمریکا و سال‌های پیش رو

چهارشنبه, ۱۹ آبان, ۱۳۹۵

به نظرم میزان شباهت تکان‌‌دهنده است، میزان شباهت رای آوردن احمدی‌نژاد با پیروزی ترامپ، همان‌قدر ناباورانه، بهت‌آور و البته ترسناک؛ همان‌قدر که عده‌ای خاتمی را با احمدی‌نژاد مقایسه می‌کردند و هی از خودشان می‌پرسیدند چطور ممکن است، آخر چطور ممکن است مردمی که چهار سال قبلش به کسی مثل خاتمی رای داده بودند حالا یکی مثل احمدی‌نژاد منتخب‌شان باشد، به نظرم حالا همان عده عینا سوال مشابهی را از خودشان می‌پرسند، همان‌قدر که سخنوری خاتمی به چشم می‌آمد در مقابل ادبیات کوچه بازاری احمدی‌نژاد، همان‌قدر حالا لمپنیسم ترامپ توی ذوق زننده است در مقایسه با ادبیات فاخر اوباما، همان‌‌طور که بازی ضعیف اصلاح‌طلبان در انتخاب معین به عنوان یک کاندیدا موثر در نتیجه انتخابات دانسته می‌شد، حالا خطاهای حزب دموکرات درانتخاب کلینتون هم پررنگ می‌شود.

به گمانم حتی علوم اجتماعی هم با چالش‌ها و پرسش‌هایی مشابه روبرو خواهد شد، چطور نظرسنجی‌ها نتوانستند چنین پیروزی قاطعی از سوی ترامپ را پیش‌بینی کنند؟ چطور اکثر تحلیل‌گران در برآورد شانس دو کاندیدا برای پیروزی و پیش‌بینی نتیجه دچار خطا شدند؟ کدام گروه‌های مهمی از جامعه آمریکا که توانایی تعیین نتیجه انتخابات را داشتند، این‌چنین از غالب محاسبات و تحلیل‌ها حذف شده بودند؟ و خلاصه این‌که به قدرت رسیدن ترامپ چطور امکان‌پذیر شد؟ اما حتی تلاش برای پاسخ بدین سوالات نیست که جذاب است. آن‌چه به نظرم برای یک محقق علوم اجتماعی مهم است، اتفاقاتی است که قرار است در چهار سال آینده در آمریکا بیفتد از این جهت که ما “فکر می‌کنیم” ساختار سیاسی در آمریکا خیلی متفاوت از ساختار سیاسی در ایران است. نبود اصل ۱۱۰، ساختار حزبی جاافتاده، کنگره و سنا و البته حاکمیت قانون تفاوت‌هایی است که در نظر بسیاری تحلیل‌گران سیستم سیاسی آمریکا را به یکی از مصداق‌های لیبرال- دموکراسی و در مقابل نظام سیاسی ایران را به عکس برگردانی از یک نظام سیاسی دموکراتیک تبدیل می‌کند. بسیار جالب خواهد بود ببینیم آن‌چه “فکر می‌کنیم” در یک سیستم سیاسی دموکراتیک بازدارنده خودسری و افراط است تاچه حد واقعا در عمل کارآمد است، از قضا دموکراسی آمریکایی هم مثل نوع  ایرانی‌اش‌ از نوع ریاستی است و حالا بسیار جالب است ببینیم سازوکارهای ساختار سیاسی آمریکا تاچه حد محدود کننده قدرت رئیس‌جمهور و لجام‌زننده به خواست‌ها و تصمیمات شخصی اوست.

می‌خواهم بگویم گرچه به قدرت رسیدن کسی مثل ترامپ در یک لیبرال – دموکراسی تاحدی شگفت‌آور است اما این پاشنه‌ی آشیل دموکراسی پیش از این هم مصیبت به بار آورده است، نمونه‌اش ظهور فاشیسم که حالا این روزها خیلی هم مورد ارجاع قرار می‌گیرد. به قدرت رسیدن دموکراتیک کسی که دموکراسی برایش پشیزی ارزش ندارد، پیش از این هم تجربه شده است، آن‌چه تجربه نشده است، مواجهه قانون با اراده و خودسری یک رئیس‌جمهور افراطی است. همین چند وقت پیش پایان‌نامه‌ای در دانشگاه دفاع شد که در آن برنامه‌ها و سخنرانی‌ها و مناظره‌های سه کاندیدای پیروز ریاست‌جمهوری در ایران (خاتمی، احمدی‌نژاد و روحانی) با روش تحلیل محتوا مورد مقایسه قرار گرفته بود. یکی از نتایج فرعی اما از نظر من، شخصا بسیار تکان‌دهنده این بود که در کل برنامه‌های مکتوب و آن دسته از سخنرانی‌ها و مناظره‌های احمدی‌نژاد که بررسی شده بود، حتی یک‌بار هم لفظ قانون نیامده بود، من اول‌اش حیرت کردم و گفتم مگر می‌شود، بالاخره طرف به صورت انتقاد از فلان قانون هم که شده لابد لفظ را به کار برده یا بالاخره یک جایی از قانون اساسی که حرف زده، مگر می‌شود یکبار هم لفظ قانون در برنامه‌اش نیامده باشد؟ خلاصه گذاشتم به حساب خطا و سوگیری محقق و رفتم جداول داده‌های خامش را چک کردم، دیدم نخیر گویا واقعا درست است، یعنی آن‌چه ما هشت سال با گوشت و پوست و خون احساس کردیم، قبل از هر چیز در برنامه‌ها آمده بود، این‌که قانون هیچ جایی در ذهن و زبان و برنامه‌های این کاندیدا نداشته است. حالا ما که لابد ادعای زیادی در باب دموکراتیک بودن ساختار سیاسی و نهادینه شدن قانون در مملکت‌مان نداریم اما واقعا جالب است بدانیم در یکی از مصداق‌های شناخته شده لیبرال دموکراسی، قانون تا چه حد می‌تواند سپر جامعه باشد در برابر یکه‌تازی‌ها و تصمیمات خودسرانه‌ی یک رئیس‌جمهور.

خلاصه‌اش این‌که به نظرم مقایسه آن‌چه در چهار یا هشت سال آینده در آمریکا رخ خواهد داد با آن‌چه در هشت سال ریاست جمهوری احمدی‌نژاد در ایران رخ داد، آزمون خوبی برای بسیاری پیش‌فرض‌های ما درباره ساختار سیاسی خودمان و تفاوت‌هایش با ساختار سیاسی دموکراتیک در غرب است.

چه کسی باور می‌کند؟

پنج شنبه, ۱۳ آبان, ۱۳۹۵

چندی پیش کلیپ «ما ایستاده‌ایم» در شبکه‌های مجازی دست به دست می‌شد نه به خاطر محتوایش بلکه به خاطر هزینه یک میلیاردی‌اش که گویا صدای خیلی‌ها را درآورده بود. همان‌وقت فکر کردم اگر فرضا هزینه این‌قدر نباشد و کمتر باشد، آدم با چه ابزاری، با کدام صدا می‌تواند چنین چیزی را به گوش آدم‌ها برساند؟ کما این‌که بعدها با یکی دو واسطه شنیدم که سازندگان گفته‌اند هزینه یک میلیارد نبوده و پانصد میلیون بوده، فکر کردم ممکن است هزینه پنجاه میلیون بوده باشد یا حتی کمتر، اما اصلا چطور می‌شود چنین صدایی به گوش برسد؟ بخش زیادی از آدم‌ها تصمیم‌شان را گرفته‌اند، به نظرشان یک میلیارد خیلی معقول‌تر و قابل‌پذیرش‌تر از هر رقم کمتری است، به نظرشان یک میلیارد تناسب بیشتری با تصمیم‌گیران فرهنگی‌ای دارد که بیت‌المال مملکت را حیف و میل می‌کنند، این است که حتی اگر کسی بیاید بگوید یک میلیارد نبوده و کمتر بوده، حتی اگر سند و مدرک هم رو کند، افراد یک  پوزخندی می‌زنند که باشه ما هم باور کردیم، قضیه طوری است که هر تلاشی برای اثبات رقم کمتر خود دلیلی بر درستی آن رقم بیشتر است.

به نظرم همین قضیه در ماجرای سعید طوسی هم با شدت بیشتری صادق است، بیایید یک دهم درصد احتمال بدهیم طرف بیگناه باشد یا دست‌کم جرمش به این شدت و غلظت نباشد  اما چنین کسی با چه ابزاری می‌‌تواند از خودش رفع اتهام کند، هرچه او بگوید، هر سندی که ارائه دهد بیش از آن‌که رفع کننده اتهامش باشد، بیشتر در جهت اثباتش به کار می‌آید، بس‌که افراد باورشان این است که خیلی محتمل‌تر است چنین قضیه‌ای رخ داده باشد تا رخ نداده باشد، یعنی انگار جایگاهی که او در آن قرار دارد برای یک بخش‌هایی از جامعه جایگاهی است که  جان می‌دهد برای طرح چنین اتهامی، صدای طرف هم اصلا شنیده نمی‌شود، اصلا نمی‌تواند شنیده شود وقتی بخش‌هایی از جامعه از پیش تصمیم‌اش را در مورد گناهکاری او گرفته است، چه بگوید چه کار کند ممکن است آدم‌ها در قضاوت‌شان تردید کنند؟ به نظرم پاسخ صادقانه این است: هیچ، هیچ کاری نمی‌تواند بکند، از قضا هرچقدر بیشتر انکار کند انگار شواهد بیشتری به دست می‌دهد برای درستی اتهامات. قانون و قوه قضاییه رسیدگی کنند ببیند غیر از ادعای شاکیان چه شواهد و مدارکی وجود دارد؟ شوخی می‌کنید، تصمیم جامعه آن‌قدر قطعی و غیرقابل شبهه است که ماجرا حتی برای قوه قضاییه مملکت هم قضیه‌ای دو سر باخت است چون اگر رد کند و بگوید شواهد کافی نیست، خودش هم شریک جرم دانسته می‌شود، اگر هم تایید کند که خب گستردگی پیامدهایش دیگر گفتن ندارد.

این طرف و آن طرف دیدم برخی دوستان جامعه‌شناس این‌طور تحلیل کرده‌اند که بله علت در تقدس‌بخشی به برخی جایگاه‌هاست که باعث رخداد چنین فجایعی می‌شود درحالی‌که به نظرم توجه به جایگاه از این جهت مهم است که چطور فارغ از این‌که فرد چه عملی داشته باشد، جامعه تصمیم‌‌اش در مورد گناهکاری و بی‌گناهی او را بر مبنای جایگاهش اتخاذ می‌کند. همین اتهام تجاوز به سیزده کودک و نوجوان اگر به یک زندانی سیاسی زده شود، برای این بخش از جامعه چیزی نیست جز شگردهای کثیف بازجویان مربوطه، اتهامی که تقریبا هیچ‌کس باورش نمی‌کند، اگر همین اتهام به یک استاد دانشگاه زده شود جامعه احتمالا دو دسته می‌شود اما همین اتهام وقتی به یک قاری مشهور قرآن زده می‌شود، این بخش از جامعه یک‌دست و مطمئن به گناهکاری‌اش حکم می‌دهند و اگر چیزی نیاز به تحلیل جامعه‌شناختی داشته باشد همین است که چطور جایگاه‌هایی در جامعه تبدیل به چنین جایگاه‌هایی شده است که بخش‌هایی از جامعه سنگین‌ترین اتهامات در مورد این جایگاه‌ها را با پوزخندی بر لب و درحالی‌که دل‌شان خنک شده، دست به دست می‌کنند.  چیزی اگر نیاز به تحلیل جامعه‌شناختی داشته باشد همین است که جایگاه یک قاری قرآن چطور تبدیل به چنین جایگاهی شده است که کینه و نفرت یک بخش از جامعه این‌طور در موردش سرریز می‌کند.

پ.ن: ممکن است عده‌ای بگویند شدت و غلظت واکنش جامعه و تردید نکردن در گناهکاری طرف به دلیل ضعف جایگاه قربانیان است و این‌که اگر کسی محکم و قاطع طرف‌شان نباشد، خیلی ساده ممکن است قربانی و متهم جایشان را عوض کنند. علی‌رغم این نکته، فکر می‌کنم خوب است به جایگاه متهم هم توجه کنیم و اگر توانستیم خودمان را در آن جایگاه تصور کنیم، مثالش می‌شود جایگاه عماد در فیلم فروشنده وقتی در صندلی عقب تاکسی نشسته است و زن بغل‌دستی‌اش تذکر می‌دهد. می‌شود به جایگاه عماد هم توجه کنیم و این‌که در این حالت تاچه حد در برابر تصور جامعه از رفتار برخی مردها در تاکسی بی‌دفاع است.