✅در انتخابات شورای شهر به کدام کاندیدا رای دهیم؟

سه شنبه,۵ اردیبهشت, ۱۳۹۶ ۷:۵۵
Comments closed

?یک جواب رایج این است: به آدم‌های مدبر و متخصص و پاک‌دست اما به نظر من کاربلدترین و سالم‌ترین آدم‌ها، اگر برنامه مشخصی برای ورود به شورای شهر نداشته باشند، در سیستم عریض و طویل فعلی مضمحل و بی‌اثر خواهند شد. بنابراین اولین بخش جواب این است: به کاندیدایی رای دهیم که برنامه مشخص و روشنی برای عضویت در شورای شهر دارد. به تبع این پاسخ، حال صورت سوال هم تغییر می‌کند: حال سوال این است که به کدام برنامه‌ها رای دهیم؟

?به گمانم روشن است این‌که کسی بگوید مشکلات شهر را حل می‌کنم یا مشارکت شهروندان را در اداره امور شهر بالا می‌برم، برنامه نیست، از جنس حرف‌های کلی و سنجش‌ناپذیری است که همواره می‌تواند تاحدی درست و تاحدی نادرست باشد فارغ از این‌که در چهار سال عضویت کاندیدای مربوط دقیقا چه اتفاقات و تغییراتی رخ دهد.

?این‌که کسی عدد و رقم مشخص بدهد و درواقع هدفش را به صورت سنجش‌پذیر ارایه کند، یک پله بالاتر است اما همچنان کافی نیست.

?مثلا این‌که کسی بگوید قیمت بلیط مترو و اتوبوس را به نصف قیمت فعلی کاهش می‌دهم، یک وعده سنجش‌پذیر است اما مشکلش اینجاست که نمی‌گوید “چطور” قرار است چنین اتفاقی بیفتد؟ آیا اساسا تحقق چنین هدفی در حیطه اختیارات شورای شهر هست؟ گذشته از این، هزینه این طرح قرار است چطور تامین شود؟ برنامه مشخص فقط به معنای وعده‌های عدد و رقم دارِ فریبنده نیست، بخش مهم برنامه‌ها بخشی است که توضیح می‌دهد “چطور” قرار است چنین اهدافی محقق شود.

?اما حتی برنامه داشتن کاندیدا به معنای ارایه اهداف سنجش‌پذیر به همراه شرح چگونگی تحقق آن اهداف هم همه آن چیزی نیست که یک کاندیدا باید داشته باشد، می‌شود یک پله دیگر هم بالاتر رفت و گفت خوب است برنامه‌ها به جای تغییر کوتاه‌مدت واقعیت، تغییر بلندمدت مکانیزم‌های شکل‌دهنده به واقعیت را هدف بگیرند. یعنی این‌طور نباشد که تغییرات فقط منحصر به زمان بر سر کار بودن افراد خاصی در شورا باشد و از فردای اتمام عضویت آن‌ها و جایگزینی افراد دیگر، باز در بر همان پاشنه قبل بگردد. در مقایسه میان دو برنامه روشن و سنجش‌پذیر، آن برنامه‌ای در الویت است که به جای تغییر واقعیت در کوتاه‌مدت و تنها در زمان بر سر کار بودن افراد خاص، تغییرات پایدار را از طریق تغییر ساختار و مکانیزم شکل‌دهنده به واقعیت هدف بگیرد.

?در یادداشت‌های بعدی به تدریج شرح خواهم داد که چرا برنامه #شهرداری_تمام_شیشه_ای، هر سه ویژگی بالا را دارد و یک برنامه مناسب برای شورای شهر تهران است.

✍️ بهاره آروین، استادیار جامعه شناسی دانشگاه تربیت مدرس، کاندیدای پنجمین دوره انتخابات شورای اسلامی شهر تهران

#شهرداری_تمام_شیشه_ای
#برنامه_محوری

✅ شهرداری تمام شیشه‌ای

دوشنبه,۴ اردیبهشت, ۱۳۹۶ ۱۸:۰۸
Comments closed

چرا کاندیدا شدم؟ چون مسایل شهر حل نمی‌شود و بسیاری فکر می‌کنند اگر آدم‌های کاردرستی برای شورای شهر و به تبعش شهرداری انتخاب شوند، مسایل حل می‌شوند اما من فکر می‌کنم یکی از علل لاینحل ماندن مسایل، غلبه همین رویکردی است که برای حل مسایل بر جایگزین شدن آدم‌های پاک و کاربلد به جای آمدن آدم‌های فاسد و نابلد متمرکز می‌شود. این درحالی است که چاره مسایل صرفا در رفت و آمد آدم‌ها نیست، بلکه بخش مهمی از راه‌حل در کشف علت و تغییر آن است. کاندیدا شدم چون فکر می‌کنم چنین دیدگاه فرافردی و به عبارتی جامعه‌شناختی نسبت به مسایل شهر و راه‌حل‌‌هایش کمرنگ و در حاشیه است و همین مساله تلاش‌های ارزشمند و خستگی‌ناپذیر آدم‌های دغدغه‌مند را ناکام می‌گذارد. چون اغلب تمام توان‌ صرف مبارزه با خود مساله‌ می‌شود که درواقع «معلول» است و حواس‌ها کمتر متوجه «علت» مساله است.

مصداق مشهورش مساله فساد در شهرداری است، ایده‌ غالب این است که اگر همه اعضای شورای شهر تهران معترض جدی و افشاگر فساد در شهرداری بودند لابد مساله فساد شهرداری حل می‌شد، درحالیکه افشاگری علی‌رغم همه ارزشمندی‌اش، با وجود همه شجاعت و جسارت کم‌نظیری که نیاز دارد اما لزوما فساد را نمی‌کشد بلکه بالقوه این خطر را دارد که جان‌سخت‌ترش ‌کند، ممکن است فساد به جای این‌که ریشه‌کن شود، برود در هفت سوراخ قایم شود جوری که دست هیچ بنی بشری بهش نرسد. دلیلش هم این است که افشاگری تمام توانش را بر روی مبارزه با خود فساد می‌گذارد که درواقع معلول است و توجه کمتری به علت فساد نشان می‌دهد.

به همین دلیل است که فکر می‌کنم علاوه بر افشاگری و قوی کردن مکانیزم‌های نظارتی، درعین‌حال باید سازوکار سیستم را طوری تغییر داد که در صورت بر سر کار آمدن فاسدترین و فرصت‌طلب‌ترین آدم‌ها هم، فساد از حد معینی فراتر نرود. ایده #شهرداری_تمام_شیشه_ای ناظر به طراحی چنین سازوکاری است، اینکه اطلاعات شهرداری اعم از بودجه، واگذاری پروژه‌ها، مجوزها و کاربری‌ها و تمام اطلاعات مشابه به جای این‌که فقط در دسترس مدیران و کارکنان شهرداری باشد، در دسترس همه شهروندان باشد. درعین‌حال، این ایده به جای این‌که همه تمرکز را بر روی تغییر سازوکار درونی شهرداری بگذارد، پتانسیل شهروندان را در حل مساله فعال می‌کند. جزئیات این ایده را در یادداشت‌های بعدی شرح خواهم داد.

کاندیدا شدم چون فکر می‌کنم بیش از پانزده سال کار و پژوهش جامعه‌شناختی به خصوص در مسایل شهری، به من امکان می‌دهد تا با تمرکز بر دیدگاهی فرافردی و علت‌محور نسبت به مسایل شهری و با حساسیت نسبت به تبعیض‌های جنسیتی، وجوهی از مساله را پررنگ کنم که اغلب مورد بی‌توجهی قرار می‌گیرند و برای تغییر وضع موجود، بر پتانسیل‌هایی از خود جامعه متمرکز شوم که جز با تاکید بر وجه اجتماعی واقعیت، قابل ردیابی نیستند. فکر می‌کنم من به شبکه‌ای از دانشگاهیان و جوانان خلاق و خوش‌فکر در حوزه‌های مختلف وصل هستم که انگیزه، انرژی، تخصص، توان عملیاتی و نگرش‌های نوآورانه‌شان می‌تواند زمینه‌ساز تغییر اساسی در رویکردها نسبت به مسایل، سیاست‌گذاری‌های ثمربخش و مبتنی بر پژوهش‌های دقیق و مشورت‌های خلاقانه و راهگشا در فرآیندهای حل مساله شود؛ تا تهران با فعال شدن پتانسیل شهروندانش و با تکیه بر خرد جمعی آن‌ها تبدیل شود به شهر زندگی.

بهاره آروین، عضو هیات علمی گروه جامعه‌شناسی دانشگاه تربیت مدرس، کاندیدای پنجمین دوره انتخابات شورای اسلامی شهر تهران

 

بهمنِ افکار عمومی

شنبه,۹ بهمن, ۱۳۹۵ ۶:۲۳

مثل بهمن می‌ماند، از اولین خبرهای چندکلمه‌ای و فیلم‌های چندثانیه‌ای تا آن حجم عظیم آه و فغان‌ها و خشم‌های مجازی تا سیل مهارنشدنی یادداشت‌ها و نقدها و اعتراضات و اتهامات و…مثل بهمن می‌ماند، در چشم بهم‌زدنی راه می‌افتد و هیچ‌چیز و هیچ‌کس را یارای مقاومت در برابرش نیست.

به نظرم اغلب افراد فکر می‌کنند همین است، معجزه اینترنت و شبکه‌های اجتماعی همین بهمنِ افکار عمومی است که حالا می‌تواند به مدد چند کلیک و با کمترین هزینه سر مسائل کوچک و بزرگ راه بیفتد و حجم و عظمتش هراس بیندازد در دل مسئولین فاسد و ناکارآمدی که تا پیش از این فساد و بی‌عرضه‌گی‌شان می‌توانست در پرده انحصار رسانه‌ای پنهان بماند.

من اما فکر می‌کنم بهمن افکار عمومی قبل از هرچیز واقعیت را مدفون می‌کند جوری‌که دست هیچ‌کس به آن نمی‌رسد. به نظرم بهمن افکار عمومی وقتی با این حجم از احساسات به راه می‌افتد بیش از آن‌که سازنده باشد ویران‌کننده است، بیش از آن‌که اصلاح‌کننده وضع موجود باشد، واقعیت‌ و علل شکل‌گیری‌اش را مدفون‌ می‌کند و از همین طریق مانع تغییر وضع موجود می‌شود، درواقع به جای آن‌که با تغییر وضعیت مانع از تکرار فاجعه شود، با پوشاندن واقعیت و حفظ آن به همان شکلی که قبلا بوده است، زمینه‌ساز تکرار وقایع می‌شود. چرا این‌طور فکر می‌کنم؟

از یکی از شبکه‌های ماهواره‌ای برنامه‌ای پخش می‌شد با عنوان «پیام اضطراری»، راجع به موارد سوانح هوایی و سقوط هواپیما و تشریح مستندگونه فرآیندی که به کشف علت سانحه منتهی می‌شد. این فرآیند آن‌چنان دقیق، تخصصی، عینی و فارغ از سوگیری و پیش‌فرض بود که من تصمیم گرفته بودم یک قسمتش را در کلاس روش‌شناسی پخش کنم و بگویم فرآیند پژوهش یک همچو فرآیندی است زمانی که به واقعیت دسترسی ندارید و هرگز هم دسترسی نخواهید داشت چون خیلی وقت‌ها خلبان و کمک‌خلبان که سهل است، کل بقایای هواپیما و جعبه سیاهش در قعر اقیانوس است اما این باعث نمی‌شود که همه فرضیات احتمالی در مورد علت واقعه به یک اندازه معتبر و قابل پذیرش باشند چون همان اندک شواهد باقیمانده احتمال یک فرضیه را بیشتر و اعتبار دیگری را کمتر می‌کند. مهم فرآیند عینی و تخصصی ارزیابی فرضیات با استفاده از شواهد موجود است.

گفتن ندارد که قاعدتا انتظار انجام فرآیندی مشابه فرآیند پیش‌گفته در مورد فاجعه پلاسکو، انتظار بی‌ربطی نیست، همان‌طور که انتظار انجام چنین فرآیندی برای حادثه قطار مشهد- تبریز هم انتظار نامربوطی نیست، چه‌بسا که در بسیاری سوانح مورد بررسی در آن برنامه، خطای اصلی و اولیه مربوط به عامل انسانی بود اما بازرسان و کارشناسان مربوطه به هیچ‌وجه با چنین پاسخ رایجی راضی نمی‌شدند، بسیار مهم بود که چرا عامل انسانی دچار این خطا شده چراکه فرض ناگفته اما بنیادی تحقیق بر این بود که هیچ خطایی کاملا فردی نیست بلکه شرایط رخداد حادثه است که عامل انسانی را مستعد خطا کرده است و برای جلوگیری از تکرار حادثه، باید این شرایط مستعدکننده خطا تغییر کند.

این رویکرد غیرفردی که به جای پیدا کردن مقصر، به دنبال کشف علل واقعه و شرایط زمینه‌ساز رخداد خطا می‌شود، شاه‌کلید تفاوتی است که یک فرآیند تخصصی معطوف به تغییر واقعیت را از بهمنِ افکار عمومی و پیامدهای ناخواسته‌اش متمایز می‌کند. پیامدهایی مثل واکنش‌های غیرتخصصی و احساساتی مسئولین به بهمنِ احساساتی که به راه افتاده است. بودجه آتش‌نشانی کم بوده است؟ همان در لحظه چند ده میلیارد اختصاص می‌دهند بدون این‌که کسی ببیند در میان علل مختلف منتهی به فاجعه، نقش عوامل مختلف چقدر بوده است و چقدر تخصیص چنین بودجه‌ای احتمال تکرار چنین حوادثی را کاهش می‌دهد. افکار عمومی یک پاسخ فوری و احساساتی می‌خواهد، خاص ایران هم نیست، همین یکی دو سال پیش بود که عکس آیلان کل رسانه‌های جهان را تسخیر کرد و حتی بانوی آهنین را وادار به واکنشی احساساتی کرد، باز کردن درهای آلمان به روی مهاجران که در اندک زمانی پیامدهای غیرقابل کنترلش آشکار شد و خیلی زود همه چیز به حالت قبل برگشت بدون این‌که تغییری واقعی و بنیادی در وضعیت مهاجران غیرقانونی اتفاق بیفتد، جالب است بدانیم که امروز آلمان بالاترین نرخ بازگشت داوطلبانه مهاجران غیرقانونی به کشورهای‌شان را دارد!

همین دیگر، دیدم عجالتا صدر تا ذیل مملکت مقصر شناخته شده‌اند، از شخص شهردار تا رای‌دهندگان به غیرمتخصص‌ها در شورای شهر، از وزیر کار تا دوربین به دست‌های در صحنه، دیدم تنها جایی که به خودش و کنش‌هایش بازاندیشانه نگاه نمی‌کند همین افکار عمومی پرسه‌زن در شبکه‌های مجازی است که با عطشی سیری‌ناپذیر عکس و فیلم به اشتراک می‌گذارد و هشتگ داغ می‌کند و …حس‌اش هم این است که دارد کار مفیدی می‌کند و به گردش آزاد اطلاعات کمک می‌کند، بدون اینکه متوجه باشد این حجم از حساسیت عمومی کار تخصصی و بی‌طرفانه کشف علل حادثه را اگر نگوییم ناممکن، دست‌کم بسیار دشوار می‌کند. مثل کاری که یکی از دوستان در کانال تلگرامش پیشنهاد کرده است: تهیه گزارش ملی پلاسکو توسط متخصصین بی‌طرف، به نظر من انجام چنین کاری ناممکن است، کدام متخصص، کدام بی‌طرفی، در شرایطی که پلاسکو شده است گوشت قربانی در دعوای حامیان شهردار و دولت، و افکار عمومی هم شده است محل جدال‌شان که هر روز یکی شواهدی بر علیه دیگری رو می‌کند تا افکار عمومی را بر علیه دیگری بشوراند. در چنین شرایطی صحبت از تخصص و بی‌طرفی بیشتر یک‌جور فانتزی است، افکار عمومی از پیش تصمیم‌اش را درباره چنین گزارشی گرفته است: بگویند تعداد کشته‌ها در مقایسه با موارد مشابه  و میانگین فلان و بهمان چندان بالا نبوده است افکار عمومی به جوش و خروش می‌آید که دارند برای حفظ پست و مقام‌شان با هم معامله می‌کنند و خون بندگان خدا را پایمال می‌کنند، بگوید تعداد تلفات و خسارات بسیار بالا بوده است می‌شود سند اتهام و محاکمه‌ی فلانی و بهمانی.

در چنین شرایطی است که مسئولین می‌شوند ماشین صدور تکذیبیه و تنها چیزی که بی‌اهمیت می‌شود واقعیت و علل شکل‌گیری‌اش است. همه دنبال رفع اتهام از خودشان و متهم کردن دیگری هستند، چرا؟ چون افکار عمومی دنبال مقصر است و نه علت. این البته خاص ایران است، این‌که هیچ فرآیند تخصصی و بی‌طرفانه‌ای امکان‌پذیر نمی‌شود چون افکار عمومی از پیش تصمیمش را در مورد تقصیر مسئولین مربوطه گرفته است و هر پاسخ جزئی و تخصصی را که علت فردی مشخصی را شناسایی نکند، ماستمالی و پنهان کردن نقش عوامل اصلی تلقی می‌کند. همین است که علی‌رغم موج‌های پی در پی افکار عمومی، کمتر تغییری در شرایط واقعی اتفاق می‌افتد و یکی از عللی که باعث تداوم این وضع می‌شود همین بی‌توجهی افکار عمومی به نقش خودش در تداوم این شرایط است.

همین شرایط عینا در مورد عدم وجود آمار دقیق در باب مسائل مختلف هم صادق است. دوست عزیز میثم هاشم‌خانی در مصاحبه‌ای مفصل با روزنامه همشهری ضرورت یک نظام آماری جامع، دقیق، شفاف و دارای انتشار علنی را شرح داده است اما به نظر من، شکل‌گیری این نظام آماری هم مانند تحقق آن گزارش ملی ناممکن است. یکی از عوامل موثر در این ناممکنی، مواجهه‌ی افکار عمومی با آمار مملکت است. دقیقا مثل پلاسکو، آمار هم گوشت قربانی دیگری است که حامیان و منتقدان وضع موجود بر سرش جدال می‌کنند و افکار عمومی هم سیاهی لشکری که مدام به این سو و آن سو کشیده می‌شود. خوب است از خودمان بپرسیم چرا نیروی انتظامی باید آمار دقیق سرقت را منتشر کند وقتی تقریبا همه‌مان مطمئنیم در کمتر زمانی بهمنی راه می‌افتد از فحش و فضیحت به ناکارآمدی و بی‌عرضه‌گی نیروی انتظامی در مهار و کنترل سرقت، کدام آدم عاقلی خودش چنین هجمه‌ای را بر علیه خودش به راه می‌اندازد. این درحالی است که در جوامع دیگر آمارها منتشر می‌شوند و افکار عمومی هم فکر نمی‌کند باید یقه‌ی مسئول مربوطه را بابت این آمار بچسبد و تا استعفایش را نگیرد ول نکند. آمار ابزار متخصصین است برای تحلیل واقعیت در جهت بهبود آن اما این‌جا آمار به مثابه صدایی است که ناگهان و ناغافل بهمن را ایجاد می‌کند و واقعیت را در دل خودش مدفون می‌کند؛ جالب است که بهمن فقط مدت خیلی کوتاهی طول می‌کشد و چند دقیقه بعد همه چیز مثل چند لحظه‌ی پیش‌اش آرام و ساکت است انگار نه انگار که اصلا اتفاقی افتاده است، فقط واقعیت‌های مهمی آن زیر مدفون شده است و دست کسی هم بهشان نمی‌رسد.

محتمل است برخی بگویند باید دید این رفتار خاص افکار عمومی در ایران ناشی از چیست که احتمالا یک بخش اصلی پاسخ‌شان هم رفتار حکومت است، مصداقش هم احتمالا همین شکل دستکاری شده اطلاع‌رسانی که صدا و سیما در حادثه پلاسکو انجام داد و خودش اصلی‌ترین عامل ایجاد بی‌اعتمادی و شایعه و دست به دست شدن اخبار تایید نشده بود. می‌پذیرم که این‌دو یعنی رفتار حکومت و افکار عمومی تشدید کننده‌ی یکدیگرند، من در این متن قصد تاکید بر تاثیرگذاری افکار عمومی بر رفتار حکومت را داشتم بدین‌معناکه چطور رفتار افکار عمومی، مسئولین مربوطه را تبدیل به کسانی می‌کند که به جای واکاوی علل حادثه، همه‌ی هم و غم‌شان رفع اتهامات و دفاع از خودشان است، آشکار است که چنین تاکیدی به معنای نادیده گرفتن تاثیر رفتار مسئولین در تشدید بی‌اعتمادی افکار عمومی نیست. اینجا من بر نقش افکار عمومی بیشتر تاکید کردم چون به نظرم چنین نقشی در برساخت واقعیتی که اینهمه منتقدش هستیم، معمولا نادیده گرفته می‌شود.

ایضا ممکن است برخی بپرسند یعنی می‌گویی همه چیز زیر سر افکار عمومی است؟ حالا مثلا افکار عمومی دست به سینه بنشند کنار و لام تا کام حرف نزند، هم گزارش ملی تهیه می‌شود هم آمار‌های جامع و واقعی منتشر می‌شود؟ البته که نه، افکار عمومی تنها یکی از عوامل موثر بر واقعیت است اما این بدین معنا نیست که در برساخت ان‌چه این‌همه خود منتقدش است هیچ نقشی ندارد، افکار عمومی متوجه نیست که چطور بهمن احساسات و اعتراضات و اتهامات، واقعیت را در زیر خودش مدفون می‌کند، متوجه نقش خودش در این میان نیست و همین بی‌توجهی یکی از علل تداوم وضع موجود است.

سرمایه‌ی از دست رفته

چهارشنبه,۲۲ دی, ۱۳۹۵ ۱۹:۵۷
Comments closed

می‌خواهم بدانم دقیقا چه چیز را از دست داده‌ایم؟ می‌گویند شخصیتی مهم و تاثیرگذار، مهره‌ای قدرتمند در صحنه سیاسی ایران اما من به واقعیت سالیان اخیر که نگاه می‌کنم به سال ۹۲ می‌رسم و رد صلاحیتش که برخلاف انتظارم آب از آب مملکت تکان نخورد. به سال ۹۳ که در رقابت بر سر ریاست مجلس خبرگان از یزدی شکست خورد و به سال ۹۴ که باز ناتوان از ایفای نقش موثری در انتخاب رئیس مجلس خبرگان بود. با تمام این‌ها، شهود عمومی این است که شخصیتی مهم و تاثیرگذار در صحنه سیاست در ایران از دست رفت. می‌خواهم بدانم چرا چنین حسی داریم وقتی شواهد واقعی در سالیان اخیر در تضاد با شهود تاثیرگذاری جدی‌ او در صحنه سیاسی ایران است.

یک تبیین می‌تواند عادت‌مان باشد به بودن او در همه چیز و همه‌جا، همینی که حسین وحدانی در فیس‌بوکش نوشته: «واضح‌ترین و کامل‌ترین چیزى که درباره‌ى هاشمى رفسنجانى مى‌توانم بگویم این است که او خیلى «بود». آن‌قدر بود که حالا «نبود»ش بسیار به چشم مى‌آید. این احساسِ دسته‌جمعىِ بى‌نام که معجونى از ترس و نگرانى و تردید و شاید ناراحتى است، حاصل همین نبودن است انگار. نبودن کسى که در تمام این سال‌ها – چیزى حدود چهار دهه – در اخبار جنگ، در پرده‌هاى سیاست، در اعداد تورم، در آمار توسعه، در شایعات درگوشى، در دورهمى‌هاى خانوادگى، در لعن و نفرین‌هاى زیرلبى و در جوک‌هاى کوچه‌بازارى، همه جا، در هر زمان و در دل همه چیز حضور داشت. حالا نیست و فکر کردن به جاى خالى‌اش ما را که به بودن همیشگى او عادت داشتیم بهت‌زده کرده است.» آیا همه چیز فقط از سر عادت‌مان به بودن و حضور اوست؟

من اما فکر می‌کنم چنین شهود فراگیری در مورد اهمیت و تاثیرگذاری هاشمی و بهت‌زدگی و نگرانی از نبود او بیش از آن‌که از سر عادت باشد، در قالب مفهوم سرمایه قابل درک است، سرمایه به معنای جامعه‌شناختی‌اش البته. توضیح این‌که در جامعه‌شناسی (مشخصا در رویکرد بوردیویی) سرمایه فقط سرمایه اقتصادی نیست بلکه انواع مختلفی دارد از جمله سرمایه اجتماعی، سرمایه فرهنگی و سرمایه نمادین. اما این نوع سرمایه‌ها برای فرد همان منافعی را دربردارد که سرمایه اقتصادی موجد آن است یعنی افزایش منافع و سود. همان‌طور که شرایط اقتصادی امکان سودآوری سرمایه اقتصادی را کاهش یا افزایش می‌دهد و حتی خیلی وقت‌ها سرمایه‌دار به دلیل ریسک‌های موجود اصلا سرمایه‌اش را وارد چرخه‌ی اقتصادی نمی‌کند، همه این قوانین در مورد انواع دیگر سرمایه هم صادق است. حالا به نظرم بهتر می‌شود درک کرد که چرا چنین احساس می‌شود که مهره‌ای قدرتمند و تاثیرگذار از صحنه سیاسی ایران حذف شده است علی‌رغم اینکه تاثیر این مهره در سالیان اخیر بسیار ناچیز بود. هاشمی رفسنجانی انباشتی از سرمایه‌های اجتماعی، فرهنگی و نمادین بود.

سرمایه اجتماعی او ناظر بود به پیوندهای گسترده‌اش با افراد مختلف جامعه از روحانیون و بوروکرات‌ها و سیاست‌مداران داخلی تا سران کشورهای خارجی که چنین سرمایه‌ای به وقت و ضروت می‌توانست مورد استفاده قرار گیرد. از آن مهم‌تر سرمایه فرهنگی و نمادینش بود در عرصه موجودیتی به نام انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی. سرمایه فرهنگی در معنای جامعه‌شناختی‌اش به معنای میزان تسلط و احاطه‌ی فرد بر منابع فرهنگی است. این احاطه و تسلط بر منابع فرهنگی، سرمایه‌ نمادین را به همراه می‌آورد که به معنای اعتبار و مشروعیت سخن‌گفتن و اظهارنظر در آن زمینه‌ی فرهنگی است. به خصوص از لحاظ این سرمایه بود که تقریبا کسی برخوردارتر از هاشمی وجود نداشت. به نظرم وقتی رهبری می‌گوید: «با فقدان هاشمی اینجانب هیچ شخصیت دیگری را نمی‌شناسم که تجربه‌ئی مشترک و چنین درازمدت را با او در نشیب و فرازهای این دوران تاریخ‌ساز به یاد داشته باشم.» تعبیرش به زبان جامعه‌شناختی همین است که شاید هم‌وزن هاشمی برای مشروعیت سخن گفتن از انقلاب اسلامی، جمهوری اسلامی و چه بود و نبودهای آن، تنها شخص رهبری است، درواقع در تسلط بر فرهنگ و زبان انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی احتمالا هیچ‌کس قابل رقابت با این دو نبود. بنابراین آن‌چه از دست داده‌ایم نه یک شخصیت واقعا تاثیرگذار، بلکه سرمایه‌ای انباشته برای تاثیرگذاری بود که گرچه در سال‌های اخیر به دلایل مختلف امکان استفاده از این سرمایه کمتر فراهم بود اما افراد زیادی به درستی پشت‌شان به این سرمایه گرم بود تا زمانی در آینده دور یا نزدیک که شرایط استفاده از این سرمایه فراهم شود.

آن‌چه تابه‌حال گفتم شاید بدیهیاتی بود که تنها کمک می‌کرد حس و حال این‌روزهای‌مان را بهتر درک کنیم اما همه حرفم پیدا کردن بیانی برای توصیف حال و چرایی‌اش نیست، به نظرم نکته قابل تامل حال ما این است که این سرمایه انباشته و بی‌همتا یک‌شبه از دست رفت، نکته‌ای که ممکن است به واسطه ماهیت زندگی اجتماعی برای‌ ما بدیهی جلوه کند و به چشم نیاید درحالی‌که قاعدتا ماهیت سرمایه این است که به ارث برسد. حال ما از فوت هاشمی بیش از آن‌چه از فوت یک پیرمرد ۸۲ ساله‌ی نه چندان تاثیرگذار می‌تواند بد باشد بد است چون سرمایه‌ای که پشت‌مان بهش گرم بود یک‌شبه و در عرض نیم ساعت دود شد و به هوا رفت. این چیزی است که حال‌مان را بیش از حد بد می‌کند و فکر می‌کنیم یک‌شبه کم‌وزن و چه‌بسا بی‌وزن شده‌ایم. چون علی‌القاعده این سرمایه باید به ارث می‌رسید و همچنان امکان استفاده ازش فراهم می‌بود اما گویا این یکی از قاعده‌های میدان سیاست در ایران است که سرمایه‌های اجتماعی و فرهنگی فرد به کسی منتقل نمی‌شود و با مرگش از بین می‌رود. در مورد بنیانگذار جمهوری اسلامی همین اتفاق افتاد و بخش ناچیزی از آن سرمایه فرهنگی و نمادین منتقل شد، در مورد هاشمی هم تکرار شد و مهم‌تر از این دو، در مورد رهبری فعلی هم دورنمای روشنی در انتقال سرمایه اجتماعی و فرهنگی به چشم نمی‌خورد متاسفانه.

فیک بودن یا نبودن، مساله این است؟

پنج شنبه,۲ دی, ۱۳۹۵ ۱۶:۵۹
Comments closed

یک گروه جمع‌و جور تلگرامی هست از چندتا همدوره‌ای‌های کارشناسی؛ امروز یکی‌شان عکس میز یلدا گذاشته بود و نوشته بود «هندونه و پشمکش رو من درست کردم چطوره؟» فکر کردم من چرا از این کارها نمی‌کنم؟ ذوق و سلیقه ندارم؟ بعد نگاه کردم دیدم آن‌قدرها هم ازم دور نبوده است، اصلا از سر همین ماجرا بود که برای مادرم تبلت خریدیم چون بنده خدا هروقت می‌دید وقت هست می‌آمد سراغ من و خواهرهایم که در اینترنت بگردیم عکس‌های جدید از ژله و سالاد و چیدمان میوه نشانش دهیم، تبلت خریدیم برایش که خودکفا شود. حتی وقتی مهمانی می‌رود هم می‌آید برای من از تزئیات جالب غذاها و سالادها و دسرها و میوه‌ها تعریف می‌کند. بعد من هم وسوسه می‌شوم در مهمانی‌های خانوادگی یکی دوتا از آن‌هایی که کمتر وقت می‌گیرد را امتحان کنم. همیشه هم با ریشخند امیر مواجه می‌شوم که از تو بعیده بهاره، این کارها یعنی چی؟ داری وقت‌ات را صرف چی می‌کنی؟ یعنی امیر خودش هم معترف است که در این زمینه تشریفات مهمانی، او هم دیگر از آن سر بوم افتاده است، یعنی پریشب خودش گفت که راست‌ می‌گویی بهاره، مقاومت کن، واقعا به من باشد کل بساط زندگی را به حداقلی‌ترین شکل ممکن می‌رسانم. همین است که من همیشه یواشکی این کارها می‌کنم، می‌دانم که امیر تشویقم که نمی‌کند هیچ، کلی هم مسخره‌ام می‌کند. فکر که می‌کنم می‌بینم پربیراه هم نمی‌گوید، تزئین غذا و سالاد و دسر چه فایده‌ای دارد واقعا؟ گذشته از فایده، وقتی که صرف چنین کاری می‌شود صرف معاشرت صمیمانه و لذت‌بخش در مهمانی شود بهتر نیست؟ اصلا فایده و وقت به کنار، چنین کارهایی نشانه کمبود اعتماد به نفس نیست؟ از قضا همین حربه‌ی آخر است که امیر به کارآمدترین شکلی به کارش می‌گیرد، وقتی می‌بیند من دارم تند تند خانه را مرتب می‌کنم و گردگیری می‌کنم و الخ، درست انگشتش را می‌گذارد روی حساس‌ترین نقطه، می‌گوید این کارها را می‌کنی چون اعتماد به نفس نداری و نظر بقیه برایت مهم است، فکر می‌کنی اگر خانه نامرتب باشد یا میزها خاک گرفته، یک جای شخصیت‌ات لنگ می‌زند و آدم‌ها می‌گویند فلانی چقدر شلخته است یا آشپزی‌اش داغون است و الخ. همین حربه را به کار می‌گیرد که خیلی‌وقت‌ها کوتاه می‌آیم و بی‌خیال تشریفات و تزئیات می‌شوم و سعی می‌کنم به خود مهمانی فکر کنم و معاشرت‌های لذت‌بخش تا به این‌که هی حواسم جمع میوه و چای و مخلفات مهمانی باشد. سعی می‌کنم اما این‌هم یک جور بازی است که اتفاقا قاعده‌اش را بلد نیستم. یعنی نقد اصلی امیر این است که من با آن مقدمات و تشریفات دارم نقش بازی می‌کنم، کلیدواژه‌اش این است: “فیکه”؛ برای امیر فیک بودن یا نبودن یک جور جهان‌بینی است (خودش البته می‌گوید فیک بودن و اصیل بودن اما من خیلی شدید با واژه اصالت مخالفم و معتقدم ادعای اصالت خودش یکی از آن فیک‌ترین ادعاهاست) یعنی معتقد است آدم‌ها یا فیک هستند یا فیک نیستند و به میزانی که فیک هستند غیرقابل تحمل و به میزانی که فیک نیستند قابل تحمل‌ و دوست‌داشتی‌اند. خودش معتقد است جلوی هیچ‌کس نقش بازی نمی‌کند نشان به نشان پست‌های فیس‌بوکش که چیزهایی را می‌نویسد که آدم‌ها حتی جرات اعترافش به خودشان را هم ندارند چه برسد که بخواهند جلوی بقیه بگویند و از آن طرف من همه‌اش دارم جلوی این و آن نقش بازی می‌کنم کم یا زیاد. این تشریفات مهمانی هم یکی از مصداق‌های دقیق صورتک زدن و نقش بازی کردن، نمی‌دانم، یک‌وقت‌هایی فکر می‌کنم راست می‌گوید اما یک‌وقت‌هایی هم فکر می‌کنم کار خودم را بکنم مثل همان وقتی که مهمان بچه‌دار داشتیم و ژله آکواریوم درست کردم و وقتی برق چشم های بچه‌ها را دیدم فکر کردم چراکه نه، به زحمتش می‌ارزید. یعنی لابد که قضیه یک میانه‌‌ای دارد که بهترین جاست اما من هم همیشه همین جا را گم می‌کنم و نمی‌دانم کجا به دل خودم بروم و کجا حرف امیر را گوش کنم. همین است که وقتی با سوال همدوره‌ای در آن گروه تلگرامی مواجه شدم یک ور ذهنم به هیجان آمد و گفت چه جالب و باسلیقه و یک ور دیگر شانه‌اش را بالا انداخت و گفت خب که چی؟ اینهمه وقت برای چی دقیقا؟