تنوع شعارهای انتخاباتی یا تنوع کاندیداها؟ مساله این است!

این پست، متن کوتاه و سرراستی است از نویسنده‌ی مهمان، جناب آقای میثم هاشم‌خانی (تاکیدات متن البته از من است)؛ این هم فایل  ‌pdfاش برای ای‌میل احتمالی به فک‌وفامیل و دوست و آشنا:)

کشوری را در نظر بگیرید که زنان حق کاندیداتوری در هیچ انتخاباتی را نداشته و فقط مجاز به رای دادن در انتخابات­‌ها باشند. همچنین فرض کنید فضای سیاسی این کشور به حدی بسته است که فقط دو گروه سیاسی رقیب مجاز به کاندیداتوری در انتخابات باشند که هیچ­‌کدام هم به اصلاحات قانونی در راستای بهبود وضعیت حقوق زنان معتقد نیستند. اکنون اگر تعداد آرای این دو گروه بسیار نزدیک بوده و به علاوه هیچ­‌کدام این امید را نداشته باشند که بتوانند با ابزاری جز ابزار انتخابات گروه مقابل را حذف و خانه­‌نشین کنند، قابل انتظار است که شعارهای انتخاباتی زیادی در راستای بهبود وضعیت حقوق زنان مطرح شده و به تدریج اجرا شود.

طبیعتا شرط کلیدی برای افزایش سرعت چنین فرآیندی، آن است که گروه­های حامی حقوق زنان به طرق مختلفی خواسته­‌های واقع­‌بینانه‌ی خود را در معرض دید جامعه قرار دهند، به گونه­‌ای که برای دو گروه سیاسی مجاز به کاندیداتوری در انتخابات نیز قابل مشاهده باشد؛ خواسته­‌هایی که طبیعتا هر چه اصلاحات تدریجی­‌تری را مدنظر قرار دهند، تغییرات پایدارتری را به دنبال خواهند داشت.

اکنون اگر گروه­‌های حامی حقوق زنان در این کشور، به جای طرح خواسته­‌هایی ملایم و واقع­‌بینانه، تمام انرژی خود را بر تلاش برای اعطای حق کاندیداتوری زنان در انتخابات به کار گیرند، هم با مخالفت سنگین هر دو گروه سیاسی حاکم مواجه خواهند شد و در نتیجه هزینه سنگینی خواهند پرداخت، هم خود را از دستیابی تدریجی به خواسته­‌های کوچک­تر در راستای ارتقای وضعیت حقوق زنان، محروم خواهندکرد، به علاوه نوعی ائتلاف علیه حقوق زنان را، بین دو گروه سیاسی مذکور تقویت خواهند نمود؛ ائتلاف نانوشته­‌ای که باعث می­‌شود به تدریج طرح شعارهای انتخاباتی در زمینه بهبود وضعیت حقوق زنان، به حاشیه رانده شود.

در مجموع، به نظر می­‌رسد که در کشوری با شرایط امروز ایران (یعنی در شرایط عدم حضور چهره­‌های کاریزماتیک در انتخابات­‌ها، حذف اکثریت قاطع نیروهای اصلاح­‌طلب، و نیز رقابت سنگین بین چند گروه سیاسی اصولگرا که فقط از طریق صندوق رأی قادرند یکدیگر را کنار بزنند)، میزان تنوع شعارهای انتخاباتی، به مراتب بیشتر از میزان تنوع کاندیداهای انتخاباتی بر وضعیت میان­‌مدت توسعه اجتماعی و سیاسی و نیز اقتصادی کشور تاثیرگذار خواهد بود. برای مثال حالتی را در نظر بگیرید که احمدی­‌نژاد در انتخاباتی پیروز می‌شد که شعارهای اصلی آن به عناوینی مانند “میزان اعتقاد به اسلام و اصل ولایت فقیه” اختصاص داشت. فکر نمی­‌کنید در آن صورت  بخش عمده‌ی برنامه­‌های اجرایی وی پس از پیروزی در انتخابات، با وضعیت فعلی متفاوت بود؟

تاثیر تنوع شعارهای انتخاباتی بر برنامه­‌های اجرایی کلان کشور، زمانی محسوس­‌تر می‌شود که در انتخابات­‌ها شاهد رقابت تنگاتنگ بین دو یا چند گروه سیاسی مختلف باشیم که از یک طرف پیروزی در انتخابات برای کلیه آنها اهمیت دارد و از طرف دیگر هم هیچ­‌یک از آنها قادر به حذف سیاسی و خانه­‌نشین کردن گروه­‌های دیگر نیست.

در چنین وضعیتی، با توجه به نزدیک بودن رقابت و اختلاف ناچیز گروه­‌های برنده و بازنده، هر گروه سیاسی انگیزه بسیار بالایی برای طرح شعارهایی به منظور جذب آرای کلیه گروه­‌های جامعه (حتی گروه­‌های بسیار کوچک) خواهد داشت. از طرف دیگر گروه سیاسی پیروز در انتخابات، پس از پیروزی، خود را تحت فشار سنگینی برای عمل کردن به وعده‌های خود می­‌بیند. چون در صورت عمل نکردن به شعارها، به سرعت در انتخابات­‌های بعد بازنده خواهد شد.

با این توضیحات، منطقی به نظر می­رسد که کلیه گروه­‌های طرفدار توسعه همه­‌جانبه کشور، حتی اگر مایل (و یا قادر) به کاندیداتوری در انتخابات نبوده و حتی اگر به عنوان یک رای­‌دهنده هم حاضر به شرکت در انتخابات نیستند، توان خود را به منظور تاثیرگذاری بر محتوای شعارهای رایج انتخاباتی به کار گیرند؛ و به عبارت دیگر نسبت به نحوه شکل­‌گیری زمین بازی رقابت سیاسی در انتخابات­‌های مختلف، بی­‌تفاوت نباشند.

جان کلام آنکه در حال حاضر، وضعیت سیاسی کشور شاهد وجود چند قطب سیاسی با رقابت نزدیک است که می­‌تواند بستر بالقوه مناسبی را برای اجرای برنامه­‌های کوچک مختلف در راستای ارتقای جنبه­‌های مختلف توسعه به همراه آورد؛ مشروط بر آنکه گروه‌های دغدغه­‌مند فعال در عرصه جامعه مدنی، فعالان شبکه­‌های اجتماعی مجازی، و نیز فعالان رسانه­‌های کوچک و بزرگ، به چنین حقیقتی واقف بوده و به جای تمرکز بخش عمده انرژی خود بر دعواهای داخلی، بحث در مورد شرکت یا عدم شرکت در انتخابات، بحث در مورد کاندیداهای مختلف انتخاباتی و یا احیانا حمایت یا مخالفت با بعضی از آنها و امثالهم، انرژی خود را برای جهت‌دهی به شعارهای انتخاباتی مطرح­‌شده توسط گروه­‌های سیاسی مجاز به شرکت در انتخابات، متمرکز سازند.

نویسنده مهمان: میثم هاشم­‌خانی

m.hashemkhany@gmail.com

بیشتر بخوانید
رخدادی نه چندان تازه

نسخه‌ی کوتاه شده

هیچ، به مصداق کتاب «در غرب خبری نیست» می‌شود گفت خبری از رخدادی تازه هم نیست؛ همه‌ چیز تکرار مکرر همان سازوکار ناکارآمد حاکم بر سازمان‌های دولتی است، بله، البته سوال اصلی من هم همین است، چطور چنین چیزی ممکن است؟ چطور می‌شود همان سازوکار ناکارآمد بر یک موسسه‌ی خصوصی جمع‌وجور که با سرمایه‌ی شخصی راه اندازی شده است نیز حاکم باشد؟ پای دولت که وسط باشد در کلان‌ترین و ساده‌سازی‌ شده‌ترین شکل‌اش می‌گوییم مصیبت نفت هست و درآمد ارزی بادآورده که مسئولین دولتی را بی‌نیاز از پاسخ‌گویی به من و شمای شهروند می‌کند اما در یک موسسه خصوصی که سرمایه‌اش محدود است، چطور می‌شود ساز و کاری ناکارآمد و غیرعقلانی شکل گیرد و دوام پیدا کند.

من البته در متن اصلی با جزئیات نسبتا کامل شرح داده‌ام همه‌ی آن‌چه را که در این یک ماه بر سرم آمد، از هیجان و ذوق و شوق برای انجام کاری که دوست‌اش داری و برای‌اش ایده داری و  جان کندن شبانه‌روزی و ریز و درشت کارهای بر زمین مانده را بر عهده‌ گرفتن تا دستمزد نهایی همه‌ی این تلاش‌ها که یک برخورد زشت، غیرحرفه‌ای و البته غیرقابل درک بوده است از سوی مدیر موسسه‌ی «رخداد تازه» که گویا سابقه‌ی برخوردهای عجیب و غریب‌اش با این و آن پرآوازه‌تر از آن است که نیازی به شرح و تفصیل داشته باشد، صابون‌اش گویا فقط تا به حال به تن ما نخورده بود که به برکت رخدادی بیش از حد غیرتازه و تکراری ما هم از آن بهره‌مند شدیم، گو این‌که پیرو همین برخورد، دو تن از اعضای هیات مدیره، جناب آقای دکتر رضایی و دکتر کاظمی هم از مجموعه کناره‌گیری کردند.

با تمام این‌ها، راستش مساله‌ی من خیلی طول و تفصیل این برخورد ناخوشایند و چه‌بسا نامنتظره نیست، اصل مساله‌ام کلیت رخداد این تجربه است فارغ از بعد شخصی ناخوشایندش، می‌خواهم ببینم کدام خشت این بنای تازه‌ساز اول بار کج گذاشته شد که این‌چنین ظرف چند ماه رو به ویرانی گذاشته است. اصل تحلیل‌ام این است که گرچه ممکن است در نگاه اول نقش مدیرعامل موسسه و ویژگی‌های شخصیتی و خصوصیات اخلاقی‌اش در تبیین وضع موجود خیلی پررنگ به نظر برسد اما به نظر من خود ایشان و دوام‌اش در جایگاه مدیریت و مقاومت‌اش در برابر تغییر اوضاع خود معلول علت بنیادی‌تری است که از نظر من، ساختار اقتصادی شکل‌گیری موسسه است. اشتباه نکنید، ایشان مالک و سرمایه‌گذار اصلی نیست که اگر بود می‌شد انتظار داشت عقلانیت بیشتری بر تصمیم‌ها و سیاست‌گذاری‌ها حاکم باشد. به روایت مدیرعامل موسسه که نمی‌دانم تا چه حد صحیح و معتبر است، سرمایه‌ی اقتصادی اولیه‌ی این مجموعه را فردی تامین کرده است که گویا از دوستان زمان مدرسه‌ی جناب مدیرعامل است و باز به روایت جناب مدیر در پاسخ به دینی که گویا جناب مدیر سر مساله‌ای به گردن حاج آقا دارد، این سرمایه‌ را همین‌طور بی‌حساب و کتاب به ایشان داده که برود برای خودش کسب و کاری راه بیندازد!

بحث کرده‌ام که این‌جور تامین سرمایه‌ی از سر خیرخواهی دوستانه یا پدرانه یا هر شکل دیگری از این دست، دقیقا همان مکانیسم مصیبت منابع را این‌بار در سطحی بسیار خرد بازتولید می‌کند و اتفاقا به نتیجه‌ای کاملا عکس آن خیرخواهی اولیه می‌انجامد و از قضا باعث ضرر و زیان‌های چه‌بسا جبران‌ناپذیر به لحاظ اعتماد به نفس و توان‌مندی به آن فرد موضوع خیرخواهی می‌شود، در کنار این‌ پیامد ناخواسته‌ به لحاظ شخصی، پیامد ناخواسته به لحاظ سیستمی‌اش این است که ویژگی‌های ساختاری مجموعه را به گونه‌ای شکل می‌دهد که کمتر نیازی به عقلانیت تصمیم‌ها و کارآمدی سیاست‌ها احساس شود. شرح مفصل‌ این مکانیزم هم البته در متن اصلی آمده است.

به هرحال تجربه‌ی ناخوشایندی بود درست، رخداد چندان تازه‌ای هم نبود به جای خود، اما دست‌کم این بینش ارزشمند را به همراه داشت که یک سیستم ناکارآمد می‌تواند نه فقط در کلان‌ترین سطوح دولتی بلکه در خرد‌ترین و جمع‌وجورترین موسسات خصوصی بازتولید شود اگر منطق ساختاری سیستم به ویژه منطق اقتصادی‌اش مشابه باشد.  تجربه‌ی عملی و از نزدیک این بینش نظری گرچه به لحاظ شخصی کم‌هزینه نبود اما به گمانم ارزش تجربه‌اش را داشت، این است که گرچه شاید از این رخداد نه چندان تازه سرخورده باشم اما راستش از تجربه‌ی دوباره‌اش این‌بار در قالب یک موسسه‌ی خصوصی آن‌قدرها هم پشیمان نیستم.

متن اصلی

باز هم همان حکایت همیشگی، تکرار مایوس‌کننده‌ی ساز و کار ناکارآمدی که مشخصه‌ی اصلی سازمان‌های دولتی در ایران است، رخدادی که گرچه تجربه‌اش تازه نیست اما سیطره‌اش بر یک موسسه‌ی خصوصی جمع و جور که با سرمایه‌ی شخصی راه‌اندازی شده است، جای تعجب و تامل بسیار دارد. راستش اصل هدف این نوشته هم همین است، می‌خواهم ببینم فارغ از چند و چونِ تجربه‌ی شخصی ناخوشایندی که در موسسه‌ی «رخداد تازه» داشتم (فی‌الواقع چه نام کنایه‌آمیزی هم دارد، رخداد تازه بشود اسم و رسم جایی که اگر یک ویژگی توی چشم زننده داشته باشد غیرتازگی‌اش است)، گیر کار کجا بوده است دقیقا؛ کدام خشت این بنای تازه‌ساز اما در عین‌حال در شرف ویرانی، اول بار کج گذاشته شد که نتیجه‌اش این نمای معوج و بی‌معنا بوده است که دست‌آخر نه فقط منِ تازه‌وارد، بلکه دو نفر از بنیادگذاران اولیه‌اش یعنی دکتر رضایی و دکتر کاظمی را هم از کل مجموعه تاراند. برای این هدف به گمانم مجبورم توصیفی حداقلی از آن‌چه در این یک ماه رخ داد را مرور کنم.

ماجرا از آن‌جا آغاز شد که اوایل آبان ماه، یک روز دکتر کاظمی با من تماس گرفت و بحث همکاری با موسسه را طرح کرد. پنج‌شنبه روزی بود، بعد از ظهر، من از تک کلاس‌ام در مدرسه برمی‌گشتم و داشتم وسط جردن رانندگی می‌کردم که همین‌جور الکی هوس کردم بزنم کنار و جواب یک شماره‌ی ناشناس را بدهم؛ دکتر کاظمی بود که از موسسه تماس گرفته بود و همان گفت‌وگو هم شد سرآغاز همکاری من با موسسه‌ی «رخداد تازه». دکتر کاظمی خودش آن‌جا مدیر آموزش بود و حالا می‌خواست من بروم جایش، بنده البته به این سادگی زیر بار نرفتم چون واقعا دلیلی برای جایگزینی وجود نداشت، من از سر برگزاری همان کارگاه یک‌روزه‌ی “تحصیل علوم اجتماعی در خارج از کشور” در این موسسه‌ای که دکتر رضایی بهم معرفی‌اش کرده بود، از بعد از آن، دیگر وقت نکرده بودم بروم این موسسه‌ی تازه راه افتاده ببینم دقیقا کی به کی و چی به چی است و چقدر ظرفیت همکاری دارد و غیره؛ به دکتر کاظمی گفتم آخر چه کاری است حالا من بیایم جای شما، شما جای خودتان باشید، بنده هم می‌آیم کنارتان کمک کار، بالاخره این از آن کارهای دلی است که آن‌قدرها جیره و مواجب برنمی‌دارد، من می‌آیم کاری از دستم برمی‌آمد دریغ نمی‌کنم، نه لزوما برای موسسه و شما و دیگر دوستان، بیشتر از جهت مایه‌ گذاشتن برای دغدغه‌های شخصی خودم در حوزه‌ی آموزش و پژوهش علوم اجتماعی. خلاصه این‌که رفتیم و با جناب مصطفی مهرآیین مدیرعامل موسسه هم آشنا شدیم که پیش از آن فقط دورادور اسم‌اش را شنیده بودم. خلاصه ما شدیم پای کار آموزش و برگزاری دوره‌ها در آذرماه اما راستش در همان روزهای اول، فضای متشنج و چه‌بسا خصمانه‌ی حاکم بر جلسات آن‌جا در مورد کلاس‌های برگزار شده در آبان‌ماه برای من تکان دهنده بود، از سر هیجان برای یک فضای جدید بود یا خوش‌بینی یا هر چیز، به روی خودم نیاوردم خیلی (اشتباه اول؟) گذاشتم به حساب این‌که به هر دلیلی بسیاری از دوره‌های آبان‌ماه با استقبال مواجه نشده و هی پشت هم کنسل شده بود و…گفتم شاید طبیعی است این برخورد طلب‌کارانه‌ی‌ مدیرعامل موسسه با دوستان قبلی‌ای که در مجموعه بودند، گفتم بالاخره هرکسی یک‌جور با چالش‌ها مواجه می‌شود، این هم جور خاص این آدم است. پیش خودم گفتم وارد جزئیات اتفاق‌های گذشته و روابط دیگر آدم‌ها با این مجموعه نشوم و رو به سوی آینده داشته باشم مثلا و  بی‌خیال گذشته و سوابق و هرچه بوده است (اشتباه دوم؟) و برویم سر اصل مطلب یعنی برنامه‌ی آذرماه ببینیم چطور جمع و جور کنیم که مجموعه از این حالت پرتنش ناشی از شکست نسبی در بیاید.

درست یک هفته بعد، وقتی قرار شد مدیرعامل موسسه در پژوهش‌گاه زلزله به عنوان عضو هیات علمی مشغول به کار شود و ناگزیر فرصت کمتری برای حضور در موسسه داشت، پیشنهاد شد مدیریت کل مجموعه به من واگذار شود، به خصوص که این تغییر مورد تایید و توافق دو عضو هیات مدیره یعنی دکتر کاظمی و دکتر رضایی (رییس هیات مدیره‌)  نیز بود. من حالا و بعد از رخداد مکرر تصمیمات عجیب و غیرقابل درک مدیرعامل موسسه فهمیده‌ام که گویا این تغییر آخرین راه‌حل این اعضا برای سر و سامان دادن به وضعیت آشفته‌ای بوده است که طی چهار پنج ماه گذشته و تحت تاثیر مستقیم مدیریت ناکارآمد و تصمیمات سلیقه‌ای و بی‌ثبات مدیر عامل موسسه شکل گرفته بود. باز هم البته من در ابتدای امر زیر بار نرفتم، باز هم گفتم آخر چه کاری است یک‌هو و این‌قدر سریع چنین تغییراتی انجام شود، خب آسه آسه، بنده اول تلاشم را بکنم، یکی دو ماهی سعی کنم یک سر و سامانی به وضعیت آموزش بدهم، بعد اگر دیدیم کارها روی غلتک افتاده است بیاییم دایره‌ی اختیارات و مسئولیت‌ها را تغییر دهیم. اما خب باز هم مثل مورد قبل اصرارها انجام شد و هی دلیل پشت دلیل و خلاصه قراردادی با من به عنوان سرپرست مجموعه از سوی مدیرعامل امضاء شد که البته پیشنهاد دو عضو هیات مدیره این بود که جلسه‌ی هیات مدیره هرچه سریع‌تر به صورت رسمی برگزار شود تا این تغییر مدیر عامل، شکل رسمی و حقوقی بگیرد. پیشنهادی که حالا تازه به حکمت اصرارهای پشت‌اش از سوی دکتر رضایی پی می‌برم. این‌که ایشان بنابر تجربه‌ی این چند ماه چقدر این برخورد عجیب، غیرقابل درک و یک‌سر غیرحرفه‌ای مدیر مجموعه با بنده را پیش‌بینی می‌کرده است و بنابر همین پیش‌بینی هم اصرار داشت که جا پای این تغییر محکم‌تر از چند برگ قراردادی باشد که حالا جناب مدیر عامل  به بهانه‌ی مهر نکردن‌اش بالکل منکر وجود و رسمیت‌اش شده است!

خلاصه این‌که ما شدیم سرپرست مجموعه و از آن‌جایی که بخش پژوهش به سرپرستی خانم میرباقری مشغول انجام بهینه‌ی امورات خودش بود، دست‌کم تا آن‌جایی که در چنان وضعیت بی‌سروسامانی ممکن بود، من همه‌ی وقت و انرژی‌ام را صرف دوره‌های آموزشی موسسه در آذرماه کردم، وقتی می‌گویم همه‌ی وقت و انرژی، یک چیزی می‌گویم یک چیزی می‌شنوید، یعنی من توی این یک ماه همه کار کرده‌ام، از جلسات پرشمار گذاشتن با این و آن و هی ایده زدن و دعوت کردن برای برنامه‌های ماه‌های بعد تا کلی فکر کردن روی سیاست‌گذاری میان مدت و بلند مدت برای یک همچو موسسه‌ای در حوزه‌ی آموزش و پژوهش علوم اجتماعی و انسانی تا زنگ زدن و پیگیر طراحی پوستر و آپ‌دیت سایت شدن و همه‌ی ای‌میل‌ها را دست‌تنها جواب دادن تا حتی پوستر چسباندن و قبض صادر کردن برای ثبت‌نام کلاس‌ها! یعنی رسما هر کاری که در بخش آموزش بود بنده مجبور شدم خودم شخصا یک‌ گوشه‌اش را بگیرم بی‌خیال جایگاه و شرح وظایف بس‌که روند قبلی مجموعه در حوزه‌ی آموزش کند و ناکارآمد برنامه‌ریزی شده بود. خلاصه همین‌قدر بگویم که بنده در اوج سر شلوغی‌ برای تمام کردن و دفاع از تز، وبلاگ‌نویسی را تعطیل نکردم اما این یک ماه اخیر چنان‌که ملاحظه می‌کنید بالکل این‌جا را رها کرده بودم به امان خدا بس‌که مجبور بودم صبح تا شب موسسه باشم و اصلا حساب روز و شب از دستم در برود.

نتیجه‌ی همه‌ی این زحمت‌ها چه بوده است؟ این‌که یکشنبه‌ی قبل از تاسوعا، جناب مدیرعامل بی‌مقدمه پشت تلفن به بنده گفته‌اند قرارداد بی قرارداد، دیگر توی موسسه‌ی “من” پا نگذار (تاکید از من نیست، از خود گوینده است موکدا:). سر چی؟ والا اگر باور کنید، یعنی این موضوع آن‌قدر غیرقابل درک و باور برای خود من است که هنوز که هنوزه دارم دنبال دلیل و علت معقول‌تری برای این برخورد عجیب می‌گردم. ماجرا سر این‌ بود که آن روز پشت تلفن باز جناب مدیر به سیاق آیه یاس خواندن‌های همیشگی شروع کرد از زمین و زمان گله کردن که برنامه‌ی دی ماه چیست و اصلا بخش آموزش به چه درد می‌خورد و الخ، بنده هم خیلی سر و ساده گفتم من برای دی‌ماه هم برنامه‌هایی ریخته‌ام منتهی این تعطیلات تاسوعا عاشورا یک سفر از مدت‌ها پیش برنامه‌ریزی شده در پیش دارم، از قضا، به دلیل همین تعطیلات، کلاس‌های آذر هم هفته‌ی بعدش تازه به جلسه‌ی دوم می‌رسد و باید کمی بگذرد تا ما بتوانیم ارزیابی کنیم روی میزان استقبال یا عدم استقبال از دوره‌ها و برای دی که ماه امتحانات هم هست، تصمیم سنجیده بگیریم، من بروم سفر برگردم یک جلسه‌ای برگزار می‌کنیم با حضور شما و دکتر کاظمی و دکتر رضایی و بنده یک گزارش از دوره‌های آذرماه و پیشنهادهایم برای دی‌ماه می‌دهم و آن‌جا یک تصمیم جمعی بگیریم برای چگونگی ادامه‌ی کار یا بالکل بی‌خیال شدن و غیره؛ آقا یک‌هو دیدیم ایشان همان پشت تلفن یک‌جور شدید و نامنتظره‌ای عصبانی شد، یعنی در حد داد و فریاد که آن‌جا مال من است و دکتر رضایی و کاظمی چه کاره‌اند و تو هم کارمند منی و من فقط خودم تصمیم می‌گیرم که کِی و با کی جلسه بگذارم یا نگذارم و…ما را می‌گویی، همین‌جور بهت‌زده و با دهان باز که وا، چه‌اش شد این یک دفعه، عیب جلسه برگزار کردن و تصمیم جمعی گرفتن کجاست دقیقا و …در همین حین داد و فریاد غیرقابل درک جناب مدیر که ما داشتیم خیلی یواش و محترمانه و غیرمستقیم، سهم سرمایه‌ اجتماعی دکتر رضایی و دکتر کاظمی و نام و اعتبارشان در پاگیری مجموعه را یادآور می‌شدیم و این‌که بنده به عنوان سرپرست مجموعه قاعدتا باید به کل هیات مدیره پاسخ‌گو باشم نه فقط به یک نفر، ایشان هی بر روند از کوره در رفتگی‌اش افزوده و بالاخره آن جملات مشعشع را نه یک‌بار، بلکه چندین و چندبار و نه فقط به من، بلکه تلفنی به خانم میرباقری سرپرست پژوهش هم فریادکشان اطلاع دادند. یعنی بنده چند بار هم وسط همان قیل و قال تلفنی آرزوی قلبی‌ام را بیان کردم که ای کاش، ای کاش ‌من فقط یک جوری می‌توانستم این مکالمه را ضبط کنم، یعنی اگر فقط فایل صوتی این گفت‌وگو قابل دسترس بود، باور کنید نیاز به سرسوزنی توضیح و توصیف اضافه نبود بس‌که روشنگر و خودتمام‌کننده بود. القصه، ما این برخورد یک‌دفعه‌ای و غیرقابل درک را گذاشتیم به حساب برخوردهای احساسی و لحظه‌ای جناب مدیر که این یک ماه وصف و سابقه‌اش را از صغیر و کبیر همکاران مجموعه شنیده بودیم. رفتیم سفر و برگشتیم و تصمیم را موکول کردیم به نظر همان دو نفری که به اعتبار و احترام‌شان همکاری با موسسه را آغاز کردم و این یک ماه هم از جان و دل برایش مایه گذاشتم خداوکیلی، دوستانی که در جریان تلاش‌ها و جنب و جوش‌های این یک ماه من بودند هم شاهد ماجرا.

نتیجه؟ خب راستش من برگشتم و دیدم دکتر رضایی و دکتر کاظمی بیش از هر کس دیگری بریده‌اند، یعنی دیدم بندگان خدا این‌قدر این چند ماه از این برخوردهای نسنجیده‌ی مدیریت موسسه با همکاران مختلف کشیده بودند که انگار اصلا منتظر این برخورد نهایی بودند تا حجت بر خودشان و همه تمام شود که این سیستم با این مدیرعامل و این طرز رفتار و سکناتی که موسسه را ملک طلق خودش می‌داند و ریز و درشت همکاران اعم از اعضای هیات مدیره و مدرسان را جزء خدم و حشم بارگاه که هر وقت اراده کند می‌تواند بدون این‌که رای و نظر کسی را به جایی حساب کند، همین‌طور سر خود و سلیقه‌ای و بنابر احوالات آن به آن متغیرش تصمیم بگیرد و برخوردهای ناشایست و نسنجیده صورت دهد، با این اوصاف وضعیت موسسه اصلاح‌پذیر نیست که نیست، این است که دیدم آن‌ها شاید با یک‌جور تاسف عمیق اما همراه با استقبال تلویحی، پایان همکاری من با مجموعه را لبریز شدن کاسه صبر و خلاصه‌ نقطه‌ی پایان همکاری خودشان با مجموعه تلقی کرده‌اند. این شد که من هم دیگر پیگیر نشدم و بی‌خیال همه‌ی این تلاش‌ها و بدو بدوها و تا دیروقت ماندن‌های این یک ماه بدون این‌که عجالتا حتی یک ریال حق‌الزحمه بابت‌شان دریافت کرده باشم. با این‌حال به سیاق همه‌ی گیر دادن‌های ذهنی- تحلیلی‌ام به ریز و درشت مسائل، به فکر افتادم ببینم دقیقا مشکل این مجموعه کجا بود، منی که مثلا رویکرد اجتماعی‌ام بر رویکرد فردمحور در تحلیل مسائل اولویت دارد، چطور می‌توانم شکست چنین مجموعه‌ای را علی‌رغم این‌همه انرژی و انگیزه و توان همکاران دور و نزدیک‌اش تحلیل کنم و این شد که نشستم این حرف‌ها را برای شما گفتم نه از سر درد دل گفتن و غر زدن، بلکه از سر مرور دوباره‌ی ماجرا و تلاش برای تحلیل و تببین آن‌چه رخ داد فارغ از تجربه‌ی ناخوشایند اما ارزشمندی که به لحاظ فردی برای من برجای گذاشته است.

خب نظر شما چیست؟ به نظرتان علت اصلی چنین اوضاع و ساز و کار ناکارآمدی چه می‌تواند باشد؟ همه‌ی کاسه کوزه‌ها را بشکنیم سر یک نفر که خب طبیعی است دیگر، یک آدمی با چنین ویژگی‌های شخصیتی و خصوصیات اخلاقی را گذاشته‌اید مدیر یک مجموعه بعد می‌خواهید نتیجه‌ای غیر از این حاصل شود؟ خب این‌که می‌شود همان تحلیل فردمحوری که می‌گوید اگر جای این آدم را یک نفر با توان مدیریتی بالا بگیرد لابد همه‌چیز کن فیکون می‌شود یک‌باره، همان‌طور که دوستان راه به راه اوضاع مملکت را تحلیل می‌کنند که اگر به جای فلانی بهمانی رئیس‌جمهور بود یا راس مملکت یک نفر دیگر بود، لابد اوضاع گلستان گلستان هم که نه (سلام کلاه قرمزی با گوسفند گوسفند هم که نه:) ولی خب یک جور واقعا بهتری بود. خب من همیشه مخالف این تحلیل‌های به قول خودم عاملیت‌محور بوده‌ام. همیشه به نظرم یک سوال کلیدی هست که بی‌پاسخ می‌ماند این وسط بس‌که آدم‌ها بهش بی‌توجه‌اند، آن‌هم این‌که اگر واقعا مشکل از آدم نامناسب است، خب چرا واقعا بعد از این‌همه وقت آدم مناسب جایگزین نشده است؟ قحطی آدم مناسب است یا مثلا آن آدم نامناسب چهارچنگولی جایگاهش را چسبیده و ول نمی‌کند؟ خب چطوری است که زور این‌همه آدم به خصوص از نوع مناسب‌اش به این یک نفر آدم نامناسب نمی‌رسد؟ طرف ابر انسان است یا چی؟ پشت‌اش به پول و زور گرم است؟ خب پس اگر این پول و زور است که آدم‌ها را در جایگاه‌ها نگه می‌دارد نه مناسب و غیر مناسب‌ بودن‌شان، اصل مساله زیر سوال نمی‌رود؟ می‌خواهم بگویم اگر این پول و زور یا هر چیز دیگری از این دست است که یک نفر را در جایگاهش نگه می‌دارد، خب پس ما بر چه اساس انتظار داریم آدم مناسب بیاید جایگزین شود؟ اصلا از کجا معلوم هرکس این‌طوری پشت‌اش به چیزی غیر از توان و مناسبت‌اش برای یک جایگاه گرم باشد، خود به خود ناکارآمد از آب در نیاید؟ این است که می‌گویم شکستن کاسه کوزه سر یک نفر آدم نامناسب و ناکارآمد قرار گرفته در یک جایگاه دردی از کسی دوا نمی‌کند. این آدم‌ها نیستند که سیستم‌ را انتخاب می‌کنند، این سیستم است که آدم همسو و منطبق با ویژگی‌های خودش را انتخاب می‌کند و اتفاقا آدم‌های از نظر ما مناسب و کارآمد اما ناهمسو و نامنطبق با ویژگی‌های ساختاری به دلایل مختلف از سیستم رانده می‌شوند. این است که به نظرم تحلیل تجربه‌ی رخداد هم نیاز به تبیین عمیق‌تر و جدی‌تری دارد، این‌که بگوییم همه‌چیز از سر ناکارآمدی مدیر مجموعه است و با عوض شدن این مدیر همه‌چیز گل و بلبل می‌شد، از نظر من، شخصا تحلیل ساده‌انگارانه‌ای است، باید دید ساز و کار موسسه دارای چه ویژگی‌های ساختاری‌ای است که چندین ماه آزگار یک چنین مدیر ناکارآمدی را در جایگاه خودش نگه می‌دارد که اتفاقا در برابر هر تغییری در جهت بهبود و کارآمدی مقاومت می‌کند به گونه‌ای که همه‌ی تلاش‌ها برای تغییر اوضاع و کاهش ناکارآمدی دست‌آخر به شکست می‌انجامد و باز در بر همان پاشنه‌ی پیشین می‌گردد. این است که می‌گویم دنبال آن خشت اولی‌ام که کج گذاشته شد و به نظرم این خشت اول مدیر موسسه نیست، چنین مدیری معلول یک علت بنیادی‌تری است که اتفاقا مقاومت در برابر تغییر اوضاع بیشتر پیامد وجود همان علت است نه دو دستی چسبیدن مدیر نوعی به جایگاهش.

به نظر من، خشت کج «رخداد تازه»، سرمایه‌گذاری اقتصادی اولیه‌اش بوده است. لابد حالا همه‌تان فکر می‌کنید خب این‌که همان است، لابد جناب مدیرعامل خودش سرمایه‌گذار اقتصادی بوده است و هی از جیب خودش خرج کرده و لابد طبیعی است که احساس مالکیت مطلق هم بکند. نکته‌ی قابل توجه و خلاف انتظار این است که از قضا این گونه نیست که اگر بود اتفاقا می‌شد انتظار داشت که عقلانیت بیشتری بر رفتارهای این جناب مدیر حاکم باشد. پس سرمایه‌گذار اولیه کیست؟ حاج آقایی که به روایت مدیر موسسه دوست دوران مدرسه‌ی ایشان  است و باز بنابر روایت جناب مدیر، بنابر دینی که در یک ماجرایی جناب مدیر به گردن حاج آقا داشته است، برداشته همین‌طور یک پولی را داده به ایشان که برو برای خودت کسب و کاری راه بینداز، گرفت گرفت، نگرفت هم فدای سرت لابد! راستش من راجع به میزان صحت و اعتبار این روایت جناب مدیر از سرمایه‌گذار اصلی و چند و چونِ دین و دوستی‌اش نظری ندارم اما اگر حتی کلیت این ماجرا هم در مورد سرمایه‌گذار اولیه صحیح باشد، به نظرم کلید حل معما تاحد زیادی آشکار شده است. سیستم ناکارآمد است و عقلانیت چندانی بر ساز و کار تصمیم‌گیری‌ها و سیاست‌گذاری‌هایش حاکم نیست چون اساسا به چنین کارآمدی و عقلانیتی نیازی نیست، یک نفر که لابد پول‌اش از پارو بالا می‌رود، برداشته یک پولی که لابد برایش رقمی هم نبوده داده در راه خدا یا داده دست دوستش که سر خودش را باهاش گرم کند یا هر چه، به هرحال آن کسی که سرمایه‌گذار اولیه بوده است به هر دلیلی که ما از آن اطلاع دقیقی نداریم، دغدغه‌ی زیادی برای سرنوشت این سرمایه‌گذاری نداشته است و در نقش تکراری پدر/خیّرِ ثروتمندی عمل کرده است که همین‌طور از سر محبت یا دوستی یا هرچه، یک پولی داده بلکه این آدمی که بهش علاقه داشته کار و بارش بگیرد و برای خودش کسی بشود و الخ و خب البته چنان‌که همه‌ی ما از خردترین سطوح دوستان و آشنایان خانوادگی تا کلان‌ترین سطوح مملکتِ دچار مصیبت منابع تجربه کرده‌ایم سرنوشت چنین خیرخواهی‌ای در اغلب موارد به نتیجه‌ای کاملا معکوس منتهی می‌شود، یعنی به برباد رفتن سرمایه و شکستی که احتمالا به طرز تراژیکی، به تضعیف اعتماد به نفس و کم‌توانی هر چه بیشتر همان آدمی می‌انجامد که قرار بود این خیرخواهی به نفع‌اش تمام شود حتی اگر خوش‌بینانه فکر کنیم چنین شکستی هیچ خدشه‌ای به آن روابط دوستانه و محبت‌آمیز وارد نکند که صدالبته محتمل است بکند و باز هم آن آدم موضوع خیرخواهی را تنهاتر و شکست‌خورده‌تر کند.

لابد حالا می‌گویید ای بابا این چه حرفی است؟ حالا یک بنده خدایی از سر علاقه به علوم اجتماعی و کار فرهنگی بوده یا اصلا از سر همان دین و دوستی، آمده یک همچین پولی برای چنین موسسه‌ای خرج کرده بدون این‌که چشم‌داشتی داشته باشد، گناه کرده بنده‌ی خدا؟ اصلا وضعیت از این ایده‌آل‌تر می‌شود؟ فکر کن یکی بیاید همین‌طور بی‌حساب و کتاب یک همچین پولی بدهد برای یک همچین کار پرریسک و کم سودی، خب دیگر آدمیزاد چه می‌خواهد بیش از این، مشکل از نظر چنین دوستانی لابد فقط این است که متاسفانه و لابد از بدشانسی این نعمت دست آدمِ نامناسبی افتاده است که نمی‌داند چطور ازش استفاده کند و اگر ما یکی از این دوست‌ها و خیّرها به پست‌مان می‌خورد ببین چه کولاکی راه می‌انداختیم و…خب من نظرم کاملا متفاوت است. من اتفاقا فکر می‌کنم همین بی‌حساب و کتاب بودن و از جنس “نعمت” بودن این سرمایه‌گذاری است که موجد همه‌ی آن معلول‌های بعدی مانند ناکارآمدی و آدم‌های نامناسب برای جایگاه‌های کلیدی بوده است. یعنی اتفاقا اگر شما خوب دقیق شوید می‌بینید این بدشانسی کذا زیادی مکرر است یعنی معمولا این نعمت‌ها عدل نصیب کسانی می‌شود که جز حیف و میل‌اش کار دیگری بلد نیستند و اگر خیلی نخواهیم خرافه‌گرایانه همه‌چیز را با قانون مورفی تحلیل کنیم، باید قبول کنیم که شانس قاعدتا این‌همه مشابه و الگومند رفتار نمی‌کند. این نعمت‌های بادآورده عدل نصیبِ آدم‌های نامناسب می‌شود نه چون این‌جور آدم‌ها همین‌جور الکی شانس می‌آورند بلکه چون از قضا چنین سیستمی فقط چنین آدم‌هایی را جذب خودش می‌کند چون مکانیسمی از جنس همان “مصیبت منابع” در کار است منتهی این‌بار  در سطحی بسیار خرد.

منظورم این است که اتفاقا اگر رخداد چهارتا سرمایه‌گذار داشت (بله، چهارتا نه یکی، نقش خرد جمعی را دست‌کم نگیریم) که بابت قران قران هزینه‌ها مدیر را به صلابه می‌کشیدند، آن‌وقت قاعدتا بعد از شش ماه از این تصمیمات سلیقه‌ای پرهزینه کمتر اثری بود بس‌که تصمیم خطای اول به دوم نرسیده، سرمایه‌گذاران تشکیل جلسه می‌دادند و التیماتوم که اگر این خطا و هزینه‌‌های همراهش تکرار شود، مدیر مربوطه جای‌اش را به کسی خواهد داد که خطاهای کمتری داشته باشد و عقلانیت بیشتری بر تصمیماتش حاکم باشد و  این روند در مدت کوتاهی به خود اصلاح‌گری سیستم و عقلانیت و کارآمدی فزاینده‌اش می‌انجامید. درواقع هم باید تفکیک نقش سرمایه‌گذار/سهامدار از مدیر مجموعه به طور کامل محقق می‌شد و هم مدیر کاملا خودش را به مجموعه‌ی این سرمایه‌گذاران/سهامداران پاسخ‌گو احساس می‌کرد، تنها در چنین حالتی بود که می‌شد انتظار داشت مدیر مربوطه نقش سرمایه‌ی اجتماعی، فرهنگی و نمادین اعضای مجموعه را به همان اندازه‌ی سرمایه‌گذاری اقتصادی اولیه جدی بگیرد چون قاعدتا یک دو دوتا چهارتای ساده نشان می‌دهد که چنین موسسه‌ای با چنین حوزه‌ی تخصصی‌ای، بدون بهره بردن از “اعتبار” یا همان سرمایه‌ی نمادین و با دسترسی نداشتن به شبکه‌های اجتماعی مخاطبان خدماتش یعنی همان سرمایه‌ی اجتماعی جز یک طبقه آپارتمان فکسنی با چهارتا میز و صندلی چیز دیگری نیست. درواقع، تنها آن ضرورت پاسخ‌گویی به سرمایه‌گذاران اعم از سرمایه‌گذاران اقتصادی، اجتماعی و نمادین است که سازوکار سیستم را بر مبنای کارآمدی و عقلانیت بنا می‌کند و کمرنگ شدن یا بالکل بلاموضوع شدن این پاسخ‌گویی است که به دوام یک سازوکارِ ناکارآمد و از قضا مقاومت در برابر تغییر و کارآمدی می‌انجامد فارغ از این‌که دقیقا چه‌ کسی با چه توان و ویژگی‌هایی در چه جایگاهی باشد، این ویژگی‌های ساختاری سیستم بنا شده است که آدم‌های همسو و منطبق با این ویژگی‌های ساختاری را فارغ از توان و ویژگی‌های‌ مناسب یا نامناسب‌شان جذب می‌کند.

خلاصه‌اش را بگویم، به نظرم سازوکار  ناکارآمد حاکم بر سازمان‌های دولتی می‌تواند در یک موسسه‌ی خصوصی جمع‌وجور هم تکرار شود اگر همان ساختار اقتصادی به نوعی در شکل خرد و خصوصی‌اش تکرار شود. حالا این‌بار جای بشکه‌های به ظاهر تمام‌نشدنی نفت را جیب پرپول یک دوست یا آدم خیّر گرفته است، در هر دو حالت این فرصت/نعمت ارزشمند بیشتر مستعد منتهی شدن به مصیبتی چاره‌ناپذیر است ‌ چون ویژگی‌های سیستمی که بر مبنای برخورداری از این نعمتِ بی‌صاحب یا دست‌کم صاحبی که به هر دلیلی چندان دغدغه‌ی داشته‌اش را ندارد، بنا می‌شود ویژگی‌هایی که به عقلانیت و کارآمدی اعضای کلیدی‌اش نیاز چندانی ندارد و جای همه‌ی دو دوتا چهارتاهای عقلانی را می‌تواند مود و سلیقه و روحیات و اخلاقیات شخصی اعضا بگیرد بدون این‌که پیامد‌های ویرانگر این جایگزینی ناگوار خیلی به جایی بربخورد یا برای کسی اهمیت آن‌چنانی داشته باشد.

به هرحال تجربه‌ی ناخوشایندی بود درست، رخداد چندان تازه‌ای هم نبود به جای خود اما دست‌کم این بینش ارزشمند را به همراه داشت که یک سیستم ناکارآمد می‌تواند نه فقط در کلان‌ترین سطوح دولتی بلکه در خرد‌ترین و جمع‌وجورترین موسسات خصوصی بازتولید شود اگر منطق ساختاری سیستم به ویژه منطق اقتصادی‌اش مشابه باشد. تجربه‌ی عملی و از نزدیک این بینش نظری گرچه به لحاظ شخصی کم‌هزینه نبود اما به گمانم ارزش تجربه‌اش را داشت، این است که گرچه شاید از این رخداد نه چندان تازه سرخورده باشم اما راستش از تجربه‌ی دوباره‌اش این‌بار در قالب یک موسسه‌ی خصوصی آن‌قدرها هم پشیمان نیستم.

بیشتر بخوانید
کدام تفسیر؟ چرا؟

نسخه‌ی عامه‌پسند: قول داده‌ام دیگر، قول دادم هر پست بالای ۴۰۰ کلمه، یک ورژنِ کوتاه‌شده‌ی منطبق با ذائقه‌ی عمومی هم داشته باشد که یک دهم کلمات متن اصلی، طول و تفصیل داشته باشد، این همان نسخه است که البته اول‌اش است و ترک عادت موجب مرض و خلاصه کمی بیش از یک دهم شامل حالش شده است، می‌توانید این را بخوانید و دیدید ارزش‌اش را دارد بروید سر ۶۰۰۰ کلمه‌ی اصلی، می‌توانید هم کلا بی‌خیالِ این تیزرِ بی‌آب و رنگ شوید و یک‌سر بروید سر متن اصلی، بی‌خیال هر دو هم می‌توانید بشوید طبعا:)

این‌ها را به بهانه‌ی این به اصطلاح نقد جناب احسان ‌می‌نویسم، متن ایشان البته حاشیه‌‌های جدال‌گونه و از سر عصبانیت زیاد دارد و عمده‌ی ایراداتش از نظر من، شخصا، بالکل بی‌ربط و ناشی از بدفهمی که چه عرض کنم، کلا نافهمی متن است، این است که بنده وارد یکه به دوی بیهوده و سوال و جوابِ جدل‌گونه‌ی بند به بند نمی‌شوم، هدف اصلی‌ام از نوشتن این متن، مرور دوباره‌ی اصل استدلالم بوده است، شاید این‌بار کم‌حاشیه‌تر و شسته رفته‌تر؛

اصل حرف من دو مقدمه دارد: اول این‌که از هر متنی تفاسیر مختلفی ممکن است، دوم آن‌که قاعدتا آن‌چه تعیین‌کننده‌ی گزینش یک تفسیر از میان تفاسیر مختلف از سوی یک‌ کنشگر سیاسی – اجتماعی است، منافع و مطالبات کنشگر است. حالا عرضم این است که از متن سخنان رهبری هم تفاسیر مختلفی ممکن است، یک تفسیر، همین تفسیر مورد مانور رسانه‌های منسوب به سبزهاست که رهبری با طرح امکان تغییر قانون اساسی و تبدیل نظام ریاستی به پارلمانی درصدد افزایش نفوذ خود بوده است، یک تفسیر هم تفسیری است که تفسیر قبلی را ناموجه می‌داند و معتقد است این کلام رهبری بیش و پیش از هر چیز، ظرفیت تغییر در قانون اساسی را مورد تایید قرار داده است که این امر هم فی‌نفسه موضع دموکراتیکی است فارغ از این‌که مصادیق این تغییر تامین‌کننده‌ی شرایط دموکراتیک باشد یا نباشد، تفسیری کم‌وبیش همسو با مثلا تفسیر جناب احمدی نژاد است که می‌گوید این یک پرسش و پاسخ علمی بوده است به خصوص لابد با استناد به این‌که رهبری مشخصا ذکر کرده است که این تغییر احتمالی در آینده‌ی نزدیک رخ نخواهد داد. حالا سوال اصلی متن قبلی این بود که بنابر مقدمه‌ی دوم، ما به عنوان حامیان ارزش‌ها و مطالبات دموکراتیک، اگرکدام تفسیر از این متن را بپذیریم، همسو با منافع و مطالبات‌مان است.

ادعای من این بود که مانور رسانه‌ای بر روی تفسیر اول، هرچند انتقادی و به تعبیر دوستان هشدارآمیز باشد، عملا بر ضد منافع و مطالبات دموکراتیک است چون اساسا پیش از آن‌که انتقاد یا هشدارش مفید واقع شود، قبل از هر کار دیگری دارد به تفسیر اول مشروعیت و اعتبار می‌بخشد یعنی قبل از هر انتقاد و هشداری می‌پذیرد که چنین تفسیری، تفسیری موجه و معتبر از متن است تا بعد بتواند آن‌را مورد انتقاد قرار دهد. درحالی‌که وقتی تغییر احتمالی مبتنی بر چنین تفسیری با منافع و مطالباتِ شما سازگار نیست، قاعدتا عقلانی‌اش این است که شما به جای دامن زدن به این تفسیر به عنوان یک تفسیر موجه و معتبر، از اساس اعتبار چنین تفسیری را زیر سوال ببرید، همان‌کاری که احمدی‌نژاد و حامیانش به عنوان متضرران اصلی از چنین تغییر احتمالی صورت دادند و اصلا چنین تفسیری را جدی نگرفتند که بعد بخواهند هزینه‌ی مضاعف بدهند بابت انتقاد و احیانا مخالفت رهبری، ایضا هاشمی‌رفسنجانی با آن دفاع‌ غرایش از نظم موجود و جمهوریت نظام و اضافه کردن این تتمه‌ی مهم که “مطمئنا چنین چیزی مدنظر رهبری نبوده است”، یعنی اصولا ارجاع این تفسیر به رهبری را زیر سوال می‌برد تا این‌که بخواهد به صورت غیرعقلانی خودش تفسیری را علم کند که بعد در وهله‌ی بعد بابت انتقاد از آن به دردسر الکی بیفتد. همچنین نگاه کنید به سکوت یک‌دستِ خاتمی و رفقا که خیلی عقلانی تشخیص دادند هر نوع پرداختنِ انتقادی به چنین تفسیری، فارغ از هزینه‌های بالقوه‌اش، قبل از هر چیز به اعتبار این تفسیر از متن می‌افزاید، راستی برای‌تان جالب نبود که چرا عمده‌ی هشداردهنگان به این تفسیر از سخنان رهبری، از دسته‌ی منتقدانِ خارج‌نشینِ حاکمیت بودند؟ این توزیعِ نامتوازنِ منتقدان در داخل و خارج از ایران توجه‌تان را جلب نکرد؟ همه‌اش را نوشتید به پای ترس و محافظه‌کاری؟ به نظرتان نرسید شاید تفاوت معناداری در دو دوتا چهارتای سود و زیان در میان باشد؟

از این پرسش حاشیه‌ای اما نه‌چندان کم‌اهمیت که بگذریم، همه‌ی حرف این است که وقتی متن به ما امکان تفاسیر دیگری می‌دهد، چه‌مان می‌شود که عدل به آن تفسیری از میان تفاسیر متکثر بند می‌کنیم که تحقق آن در تضاد کامل با منافع و مطالبات‌مان قرار دارد، مجبوریم یا نفع‌مان را تشخیص نمی‌دهیم یا دق و دلی احساسی اجازه‌ی انتخاب عقلانی تفسیر همسو با منافع‌مان را نمی‌دهد یا چه؟ بیکاریم از جیبِ همین چهارتا رسانه‌ی نصفه و نیمه‌مان خرج می‌کنیم و تفسیری را جا می‌اندازیم که چهارتا نماینده‌ی کارد و پنیر با احمدی‌نژاد با دم‌شان گردو بشکنند که بله، بله، رهبری دقیقا همینی را فرمودند که این دشمنانِ چه و چه توی بوق و کرنا کرده‌اند. کلا هم که دوستان در جریان هستند لابد که هرچیزی را سبزها مورد انتقاد و هشدار قرار دهند، عدل می‌شود دستور کار جمهوری اسلامی چون لابد دشمنان ما که صلاح ما را نمی‌خواهند و درصدد تضعیف نظام‌اند و الخ، لذا با هرچه مخالفت کردند، مطمئن شوید که همان درست و به صلاح نظام است، اصلا این خودش معیار است. این است که بنده می‌گویم مانور رسانه‌ای بر روی این تفسیر خاص از سخنان رهبری نفع که ندارد به کنار، ضرر هم دارد، ما خودمان با دست‌ خودمان تفسیری را به عنوان موجه‌ترین و معتبرترین تفسیر از متن جا می‌اندازیم که از قضا متضادترین تفسیر با منافع و ارزش‌های ماست، بعد هم خودمان می‌مانیم درش که حالا چه کنیم که این تفسیر محقق نشود، جمیعا یک چیزی‌مان می‌شود به قرآن:)

بله، البته سوالات زیادی هست، این‌که خب چرا این‌همه آدم به چنین سیاست رسانه‌ای زیان‌باری دست می‌زنند، تکلیف خرد جمعی چه می‌شود پس؟ این تفاوت رویکردها در تشخیص منافع و مطالبات از چه ناشی می‌شود و الخ، همه‌ی این سوالات و چندتایی سوالات فرعی اما شایسته‌ی توجه دیگر هم هست که در متن اصلی بهشان پرداخته شده است مفصل، ایضا یک گوشه‌ی چشمی هم به حاشیه‌های ریز و درشت متن جناب احسان داشته است در قالب پی‌نوشت‌هایی کم‌وبیش مفصل، میل و حوصله‌تان کشید می‌توانید ادامه بدهید طبعا:)

 

نسخه‌ی اصلی:

این پست در پاسخ که نه، به بهانه‌ی انتشار این نقد جناب احسان در وبلاگ مجمع دیوانگان است که نوشته می‌شود. می‌گویم به بهانه و نه در پاسخ و ادامه‌ی یک گفت‌وگوی واقعی، چون راستش متن جناب احسان پر است از سوالات بی‌ربط و بدتر از آن، بدفهمی که چه عرض کنم، کلا نافهمی متن، حاشیه هم البته کم ندارد، از متهم کردنِ مکرر بنده به توهین و بی‌ادبی گرفته تا اتهام‌زنی مکرر به متن بابت بی‌نظمی و اغتشاش، از ادعای بی‌سوادی بنده در کاربرد درست ضرب‌المثل و چه می‌دانم تشخیص نظام سیاسی فرانسه تا راه به راه غصه و تاسف خوردن به حال این دانش‌آموخته‌ی علوم اجتماعی و الخ؛ فی‌الواقع متن ایشان بیش از آن‌که نقد کلیت و ایده‌ی اصلی مطلب من باشد، از کوره دررفتن بابت برخی عبارات خاص متن است و جواب جدل‌گونه و در اغلب موارد بی‌ربط به این عبارات که احتمالا بیشتر به کار تخلیه‌ی روحی نویسنده آمده است. خلاصه‌اش این‌که اگر قرار به بحث و گفت‌وگو بود، بی‌تعارف بگویم در نظر من این متن نازل‌تر و بی‌ربط‌تر و پرحاشیه‌تر از آن است که انگیزه‌ای برای گفت‌وگو در من ایجاد کند، این است که من لزومی نمی‌بینم به این جدال‌ِ بی‌فایده و از سر عصبانیت‌های بی‌دلیل، با پاسخ بند به بند به نوشته‌ی ایشان دامن بزنم و مثلا هی راه به راه نشان دهم که چقدر اغلب برداشت‌های نویسنده از متن بالکل پرت و بی‌ربط است و…به جای پی گرفتنِ این جدال بیهوده و چه‌بسا بی‌معنی، به نظرم مفیدتر باشد استدلالم را یک‌بار دیگر، شاید این‌بار شسته رفته‌تر مرور کنم و به خصوص از جهت شرح و بسطِ مفصل‌تر این نت مرتبطی که در ریدرِ مرحوم گذاشتم و فکر می‌کنم ارزش پرداختن در یک پست مستقل را دارد؛ یکی دو پی‌نوشت هم هست آن آخر ماجرا که به یکی دو تا از انبوه حاشیه‌های متن جناب احسان می‌پردازد نه از سرِ یکه به دوی شخصی که حالا اصلا متن من توهین‌آمیز بود یا نبود، بیشتر از جهت نشان دادنِ این‌که دوستان با ذکر مکرر اتهام توهین‌آمیز بودنِ چنین متنی، چطور مشغول بن بریدن‌اند و حواس‌شان نیست احتمالا.

اما اصل استدلال من در آن متن چه بود؟ به گمانم بشود مقدمات استدلال را به شکل زیر صورت‌بندی کرد:

مقدمه‌ی اول: از هر متنی تفاسیر مختلفی می‌توان داشت

مقدمه‌ی دوم: یک کنشگر سیاسی – اجتماعی از میان تفاسیر مختلف از یک متن، آن تفسیری را برخواهد گزید که معطوف به تحقق منافع، ارزش‌ها و مطالباتِ او باشد.

شرایط مورد انطباق بر این دو مقدمه: از متن سخنان رهبری در کرمانشاه دست‌کم دو تفسیر می‌توان داشت:

تفسیر الف: طرح امکان تغییر نظام ریاستی فعلی به نظام پارلمانی در آینده‌ی احتمالا دور، طرحی است که تغییر نظام سیاسی در ایران را معطوف به افزایش قدرت و نفوذ ولی فقیه هدف قرار داده است.

تفسیر ب: تفسیر الف تفسیر موجهی نیست بدین‌معناکه دلالت‌های متعددی در متن وجود دارد که با این تفسیر در تناقض قرار می‌گیرد و این تفسیر تنها با نادیده انگاشتنِ سوگیرانه‌ی آن دلالت‌ها می‌تواند خود را موجه جلوه دهد.

هر کدام از تفاسیر الف و ب، دلایلی برای توجیه خود داشته‌اند، این توجیهات و میزان قوت و ضعف هر کدام خارج از بحث ما قرار دارند بدین معنا که بود و نبودشان تاثیری در اصل استدلال ما و نتیجه‌ی حاصل از مقدمات پیش‌گفته ایجاد نمی‌کند. با این‌حال من برای این‌ که نشان دهم یک سره به قاضی نرفته‌ام، اصلی‌ترین استدلال‌های طرفین را مرور می‌کنم.

اصلی‌ترین دلیل مدعیان پرشمار تفسیر الف این است که خب شما خودت کلاهت را قاضی کن، در این هنگامه‌ی سر بزرگی‌های رئیس‌جمهوری و آوازه‌ی اختلافات ایشان با ولی فقیه، رهبر مملکت بلند شده رفته است کرمانشاه، تلقی از امکان تغییر نظام ریاستی به پارلمانی حرف زده؟ همین‌طور بی‌‌قصد و غرض و صرفا از سر ذکر مثال برای یک بحث تئوریک؟ ما هم که گوش‌های‌مان مخملی، لابد باید به تاسی از شما ته بن‌بست علی‌چپ مقصد مورد علاقه‌ی همیشگی‌مان باشد.

تبصره: مدعیان تفسیر الف، گرچه نه در همان وهله‌ی اول، اما خیلی محتمل است حالا و پس از واکنش های مسئولین مختلف به تفسیر ارائه شده، سخنانِ برخی از این مسئولین را که از این تغییر احتمالی استقبال کرده‌اند و حتی برای تحقق آن در آینده‌ای نه‌چندان دور وعده وعید داده‌اند، شواهدی دال بر صحتِ تفسیرشان قلمداد کنند.

اما دلایل حامیانِ کم‌شمارِ تفسیر ب که دست‌کم چهار مورد را شامل می‌شود؛ این موارد به ترتیب اهمیت عبارتند از:

۱٫ آن چند جمله‌ای که تفسیر الف ناظر به آن‌هاست، همان درجا یک دلالتِ گل‌درشت متناقض با تفسیر ارائه شده دارد، همان جمله‌ی معترضه‌ی “که چنین چیزی احتمالا در آینده‌ی نزدیک پیش نمی‌آید”. اگر واقعا قصد رهبری چراغ سبز نشان دادن به تغییر نظام سیاسی در ایران بود، چرا متن بدون این جمله‌ی معترضه بیان نشده است به این شکل که: « اگر یک روزى در آینده‌هاى دور یا نزدیک احساس بشود که به جاى نظام ریاستى مثلاً نظام پارلمانى مطلوب است – مثل اینکه در بعضى از کشورهاى دنیا معمول است – هیچ اشکالى ندارد؛ نظام جمهورى اسلامى میتواند این خط هندسى را به این خط دیگر هندسى تبدیل کند؛ تفاوتى نمیکند. و از این قبیل.» این جمله کامل است، دارای ابهام کافی هست چون مشخصا دور یا نزدیک‌اش را مشخص نکرده و گفته هر وقت احساس بشود. اگر واقعا قصد رهبری صدور مجوز برای تغییر نظام سیاسی در ایران بوده، چرا به عمد و خیلی مشخص آن جمله‌ی معترضه را برای حذف آینده‌ی نزدیک اضافه کرده است؛ این اولین دلالتِ متناقضِ مهمی است که تفسیر الف ناتوان از توجیه وجود آن است.

تبصره: به خصوص توجه به اصل جمله‌ی معترضه یعنی “احتمالا در آینده‌ی نزدیک چنین چیزی پیش نمی‌آید” و مقایسه‌ی آن با عبارت جعلی “آینده‌ی احتمالا دور” دلیل دیگری است بر نادیده انگاشتن سوگیرانه‌ی دلالت‌هایی که تفسیر الف را با تناقض مواجه می‌کند. اگر مثلا بی‌بی‌سی می‌خواست با وفاداری حرفه‌ای اصل سخنان ایشان را نقل کند قاعدتا باید چنین نقلی از سخنان ایشان می‌داشت: “رهبری ایران امروز در بخشی از سخنان خود گفته است امکان تغییر نظام سیاسی ایران از نظام ریاستی به پارلمانی وجود دارد، وی در عین‌حال افزوده است که چنین چیزی احتمالا در آینده‌ی نزدیک رخ نخواهد داد ” و آشکار است که در این شکل از نقل قول و با وجود این افزوده‌ی پردردسر، چقدر امکان مانور دادن بر تفسیر الف با دشواری مواجه می‌شد. باز نکته‌ی جالب‌تری است اگر توجه کنیم که جعلی بودنِ عبارت “آینده‌ی احتمالا دور” از این جهت آشکار است که کمتر فارسی‌زبانی چنین عبارتی را برای بیان منظورش به کار خواهد بود چون واژه‌ی “احتمالا” و اصولا مفهوم “احتمال” عموما با رخداد پدیده‌ها در آینده‌ی نزدیک همبسته است و یک فارسی‌زبان بدون آن‌که نیاز به تلاش و تامل زیادی داشته باشد، تناقض نهفته در عبارت “آینده‌ی احتمالا دور” را “احساس می‌کند”. اما درعین‌حال جایگزینی این عبارت کوتاه شده‌ی جعلی به جای آن جمله‌ی معترضه‌ی اصلی، با کمرنگ کردن دلالت‌های متناقض با تفسیر ارائه شده، امکان مانور بر روی این تفسیر و بار کردنِ معناهای جانبی افزایش قدرت و نفوذ و غیره و توجیه این تفاسیرِ افزوده‌ی ناموجه را در نظر مخاطبِ فرضی افزایش می‌دهد.

۲٫ در جاهای دیگر متن هم دلالت‌های مفصل دیگری وجود دارد که آشکارا در برابر تفسیر الف مقاومت می‌کند از جمله مهم‌ترین‌اش، آن تکه‌ی متن راجع به اختیارات و وظایف ولی فقیه است که در متن قبلی مفصل نقل و موکد شده است

۳٫ مرتبط با نکته‌ی قبلی، توجه به این نکته هم ضروری است که تفسیر الف تنها بر پایه‌ی جدا کردنِ چند جمله از یک متن بسیار مفصل و نادیده انگاشتن پس‌زمینه‌ی پر طول و تفصیل این متن که قاعدتا این چند جمله‌ی مورد تفسیر باید نه جدا شده و منتزع از آن، بلکه اتفاقا در ارتباط مستقیم و در هم تنیده با این پس‌زمینه تفسیر شود، ارائه شده است. توجه به کلیت متن و تفصیل مباحث طرح شده، تفسیر الف را نه فقط چنان‌که نشان داده شد با تناقض مواجه خواهد کرد، بلکه بیش از آن بنیان سست تفسیری را اشکار خواهد کرد که تنها بر پایه‌ی جدا کردنِ سوگیرانه‌ی چند جمله از یک متن مفصل شکل گرفته است.

۴٫ قاعدتا بسیار طبیعی است که رقبای رئیس‌جمهور فعلی از تفسیر الف استقبال کنند چون اتفاقا بر مبنای مقدماتِ پیش‌گفته، هر کنشگر سیاسی- اجتماعی‌ای معطوف به منافع و مطالبات خود، روی تفسیر خاصی از متن مانور می‌دهد، بنابراین استقبالِ انجام شده تنها بر وجود منافعِ از پیش آشکار رقبای رئیس‌جمهورِ فعلی در کاهش دایره‌ی اختیاراتِ او تاکید می‌گذارد بدون آن‌که بتواند اعتبار تفسیر الف را افزایش دهد. لذا امیدوارم کسی نیاید لینک و خبر برای ما رو کند که بیا این هم سند و مدرکِ موید تفسیر الف، خب جناب دهقان این حرف‌ها نزند، علی‌اکبر جوانفکر بیاید از شورای فلان دم بزند؟ از قضا خیلی طبیعی است که این دسته از نمایندگان مجلس، از فضای ایجاد شده نهایت استفاده را ببرند و هی سند و مدرک برای قوت بخشیدن به تفسیر همسو با منافع‌شان رو کنند؛ حرف من این است که ما این وسط چه‌کاره‌ایم دقیقا، هی این لینک و خبرها را توی بوق و کرنا کنیم به نفع‌مان است یا اگر تلاشی برای نامعتبر کردنِ این تفسیر خاص نمی‌کنیم، دست‌کم به صورت ناخواسته به توجیه و اعتبارش هم دامن نزنیم، بگذاریم همان کسانی که به نفع‌شان است تا می‌توانند روی این دو خط مانور دهند به جای این‌که خودمان هم بیاییم پای کار و با همین چهارتا رسانه‌ی نصفه و نیمه‌مان ناخواسته کمک‌شان کنیم تفسیر همسو با منافع‌شان را جا بیندازند. (گویا فارس خبر را حذف کرده است اما بی‌بی‌سی فارسی در همان یکی دو ساعت بعد از انتشار خبر، دقیقا مثل زمان سخنرانی، تا آن‌جا که در توان داشته است، روی‌اش مانور داده است.)

بالاتر گفتم که ارائه‌ی دلایل و توجیهاتِ مدعیانِ هر یک از تفاسیر الف و ب، تاثیری بر مدعای اصلی من و نتیجه‌ی استدلالم نمی‌گذارد بدین‌معناکه فارغ از قوت و ضعفِ توجیهاتِ هر یک از طرفین، کمترین نتیجه‌ای که می‌توان گرفت این است که دست‌کم دو تفسیر از متن سخنان رهبری در کرمانشاه وجود دارد. به نظرم آشکار است که اگر تفسیر ب، اعتبار بیشتری از تفسیر الف نداشته باشد، دست‌کم به همان اندازه قدرت‌مند و قابل‌اعتنا است، بر این مبنا، قاعدتا مقدمه‌ی اول استدلال بر مورد خاص مورد بررسی ما قابل انطباق است بدین‌معناکه از متن سخنان رهبری تفاسیر مختلفی وجود دارد که بر مبنای مقدمه‌ی دوم، تنها نفع و مطالبات ما است که تعیین‌کننده‌ی انتخاب یک تفسیر از میان تفاسیر مختلف است. ادعای اصلی متن قبلی این بود که انتخاب و مانور بر روی تفسیر الف، نه فقط همسو با منافع و مطالبات حامیان دموکراسی در ایران نیست بلکه حتی می‌توان زیان‌های احتمالی‌ِ ناشی از جا افتادن این تفسیر را نیز برشمرد. اما برای آن‌که باز هم احیانا یک سر به قاضی نرفته و راضی برگشته باشیم، پاسخ ارائه  شده از سوی جناب احسان ناظر بر همسویی این تفاسیر انتقادی با ارزش و مطالبات دموکراتیک را مرور می‌کنیم. پاسخ خلاصه‌ی ایشان به این‌که واقعا مانور رسانه‌ای بر روی تفسیر الف، چه سود یا همسویی‌ای با منافع و مطالبات دموکراتیک دارد این است: ما داریم به آن آینده‌ی احتمالا دور هشدار می‌دهیم. پاسخی که صادقانه بگویم قبل از هر چیز خنده‌دار است. آخر نه این‌که همه‌ی مطالبات اصلی سبزها مثل آزادی رهبران و زندانیان سیاسی محقق شده و دیگر هیچ مطالبه‌ای برای مانور رسانه‌ای وجود ندارد، این است که ما اصلا چیز دیگری برای گیر دادن و به اصطلاح هشدار انتقادی نداریم الا همین یک قلم هشدار به آینده‌های احتمالا دور، به خصوص اگر لابد به این واقعیت توجه کنیم که اصولا حاکمیت فعلی در ایران خیلی هم به این هشدارهای حامیان جنبش سبز حساس است و کافی است دوستان فقط بابت این هشدارها لب تر کنند، حساب کار دست صدر تا ذیلِ مسئولین جمهوری اسلامی خواهد آمد و به ساعت نکشیده از مواضع مورد هشدار سبزها پا پس می‌کشند:) پاسخ بزرگوارانه‌ی دوستان به این ریشخند نیش‌دار احتمالا این است که حالا دست‌مان به آزادی رهبران و زندانیان سیاسی و چه و چه نمی‌رسد، این یک قلم هشدار که ازمان برمی‌آید، منافاتی ندارد با هم، دارد؟ بله، ادعای من این بوده و هست که اتفاقا منافات دارد و این مانور رسانه‌ای و به اصصلاح هشدارها، فایده‌ که قطعا ندارد به کنار، زیان هم دارد احتمالا. پرسش اصلی دوستان هم گویا همین بوده است که ما که دست‌آخر نفهمیدیم زیان‌اش کجای‌اش است دقیقا. کل این پست هم جهت تدقیقِ همین زیان‌های احتمالی یک استراتژی رسانه‌ای است. اما بالاخره برویم سر اصل مطلب یعنی مرور دوباره‌ی زیان‌های احتمالی استراتژی رسانه‌ای مانور انتقادی بر روی تفسیر الف.

به نظرم کمتر تردیدی وجود دارد که تحقق احتمالی تفسیر الف به نفع مطالبات دموکراتیک نیست، دست‌کم از دیدگاه منی که در بخش اولِ مطلب قبلی، تفکیک قوای موجود را بهینه‌ترین شکلِ تفکیک قوا در ایران تا به امروز دانستم، این تغییر احتمالی با تحقق شرایط و مطالبات دموکراتیک همسویی ندارد، گویا دوستان هم نظر مشابهی دارند و به همین دلیل است قاعدتا که مواجهه‌شان با این تفسیر انتقادی است. آیا این تفسیر اساسا با منافع طیفی از نیروهای سیاسی در ایران همسویی دارد؟ البته، نمایندگان مجلس و رقبای رئیس‌جمهور فعلی نه فقط مواجهه‌ای انتقادی ندارند بلکه تا آن‌جایی که امکان‌پذیر باشد و دلالت‌های متناقض‌نمای متن اجازه دهد، درصدد جاانداختنِ این تفسیر از متنِ مورد بحث هستند. پس ما دست‌کم دو گروه داریم، یک دسته کسانی که این تغییر احتمالی را همسو با منافع خود نمی‌دانند و دسته‌ی دیگری که جاافتادنِ این تفسیر و مانور بر روی آن‌را کاملا همسو با منافع خود ارزیابی می‌کنند. حالا مواجهه‌ی انتقادی‌ای این چنین پر سروصدا کمترین ضرری که دارد، جاانداختنِ تفسیر الف به عنوان یک تفسیر موجه و قابل‌اعتنا از متن است. این‌که من بالاتر پاسخ “هشدار به آینده‌های احتمالا دور” را آن‌طور نیش‌دار دست‌ انداختم، دقیقا از سر توجه به همین پیامد ناخواسته‌ی جدی این نوع هشدارهای بی‌فایده است. درواقع رسانه‌های منسوب به سبزها این بخش از سخنان رهبری را عینا مشابه کسانی تفسیر کردند که تحقق این تفسیر را بسیار مطلوب و همسو با منافع‌شان ارزیابی می‌کردند. خب جدا خنده‌دار نیست؟ کسانی که بیشترین فاصله را میان منافع و مطالباتِ خود از تغییر احتمالی می‌دیدند، دقیقا مشابه کسانی رفتار کردند که این تغییر بیشترین همسویی را با منافع‌شان داشت. دوستان ممکن است بگویند چه حرفی است، خب حالا ما نمی‌گفتیم، یک کسِ دیگر، بالاخره چنین تفسیری از متن مورد بحث امکان‌پذیر بوده است یا نه، این‌جاست که توجه به دو مقدمه‌‌ی این استدلال ضرورت توجهی دوباره می‌طلبد، اول این‌که تنها این متن نیست، از هر متنی تفاسیر مختلفی می‌توان داشت، مهم این است که هر کنشگر سیاسی – اجتماعی همسو با منافع و مطالبات خود تفسیر خاصی را برمی‌گزیند. درواقع حتی اگر قرار است ما با تفسیر الف، مواجهه‌ای انتقادی داشته باشیم، باید بسیار مراقب باشیم که این مواجهه خود ناخواسته به توجیه تفسیر الف به عنوان یک تفسیر معتبر از متن دامن نزند.

به نظرم آشکار است که اگر رسانه‌های منسوب به سبزها از چنین مانور رسانه‌ای روی آن بخش از سخنان رهبری خودداری می‌کردند، طیف خاصی از نمایندگان مجلس مجبور بودند خودشان دست‌تنها و با استفاده از رسانه‌های محدودشان جور جاانداختنِ این تفسیر همسو با منافع‌شان را بکشند، ایضا خودشان هم باید بابت دلالت‌های متناقض متن با تفسیرشان پاسخ‌گو می‌بودند و شاید به همین دلیل که بی‌اعتنایی سوگیرانه به این دلالت‌ها متضاد با آن ولایت‌مداری مورد ادعای‌شان بود، آن‌قدرها نمی‌توانستند روی تفسیرِ نه‌چندان موجه‌شان مانور دهند، دست‌کم قابل پیش‌بینی بود که با واکنش‌هایی از سوی رقبای غیراصلاح‌طلب‌شان مواجه شوند که آن‌ها را متهم می‌کردند با تحریف سخنان رهبری درصدد گل‌آلود کردنِ آب و صید ماهی باب طبع‌شان هستند. حالا چه اتفاقی افتاده است؟ حالا به مددِ مانور رسانه‌ای (دوستان دل‌نازک فرموده‌اند نگو هوچی‌گری، بهمان برمی‌خورد خب:) رسانه‌های منسوب به سبزها نه فقط تفسیر همسو با منافع این دسته از نیروهای سیاسی بسیار جاافتاده و چه‌بسا موجه جلوه کرده است، بلکه بیش از آن، هرگونه مخالفتِ حتی تلویحی با این تفسیر، مخالفت با سخنان رهبری هم دانسته می‌شود (برای مثال نگاه کنید به عناوینی که برای مصاحبه‌ی هاشمی رفسنجانی انتخاب شده است) درصورتی که دفاع از وضع موجود و نظام ریاستی در سخنان رهبری هم ارجاعات قدرت‌مندی دارد و دقیقا به همین دلیل است که این برچسب مخالفت تلویحی با سخنان رهبری این‌قدر توی ذوق زننده و مصداق وصله‌ی ناجور است برای توصیف اظهارنظر هاشمی رفسنجانی در این مورد.

درواقع اگر شما به نوع اظهارنظرِ هاشمی رفسنجانی و علی لاریجانی در باب تفسیر الف از سخنان رهبری دقت کنید، به خوبی تفاوتِ دو نیرویی که  این تفسیر برای یکیشان همسویی زیادی با منافع و مطالباتش ندارد و دیگری اتفاقا این تفسیر را همسو با منافع و مطالباتش ارزیابی می‌کند، نوع واکنش و اظهارنظرِ‌ این دو تفاوت‌های ظریفی را آشکار می‌کند در عین‌ آن‌که نقاط تشابه انکار نشدنی هم داررند مثلا هر دوی‌شان از نظام فعلی تعریف و تمجید می‌کنند، منتهی یکی می‌گوید تضعیف فلان قطعا مدنظر رهبری نبوده است و دیگری می‌گوید البته تغییر هم می‌تواند مطلوب باشد و چه می دانم نظام سیاسی را منسجم‌تر کند. پس فی‌الواقع می‌شد مواجهه‌ای با این تفسیر الف داشت که این‌جور متناقض‌نما و طنزآمیز- تراژیک با تفسیرِ حامیان تغییر احتمالی یک‌کاسه از آب در نیاید. از قضا بنده هم از به میان کشیدنِ پای اظهارنظر هاشمی رفسنجانی همین هدف را داشتم، اکه به این سوال احتمالی دوستان پاسخ دهم:  یعنی این‌همه آدم هیچ حواس‌شان به نفع‌شان نیست و همین تو یک نفر نفع و مطالباتِ دموکراتیک سرت می‌شود؟ خواستم بگویم اگر شما به واکنش‌ نیروهای داخلیِ مخالف دولت و همسو با سبزها توجه کنید، تفاوت‌های مهمی را در نوع مواجهه و اظهارنظر این نیروها با مخالفانِ خارج‌نشین تشخیص خواهید داد، از جمله سکوت معنادارِ خاتمی و دور و بری‌ها؛ هاشمی رفسنجانی هم که گویا در دو سال گذشته مواضع‌اش بعضا همسو با مواضع سبزها دانسته می‌شده، وقتی در پاسخ به سوال خبرنگاری مجبور به واکنش و اظهار نظر شده است، یک چنین موضعی گرفته است:

رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام در پاسخ به سؤالی در خصوص پارلمانی شدن ساختار سیاسی کشور، با اشاره به اینکه طبق قانون اساسی، جمهوریت و اسلامیت دو رکن غیرقابل تغییر نظام جمهوری اسلامی هستند، گفت: البته رهبری این موضوع را به آینده دور که ممکن است قابل بررسی باشد، محول کردند، چون تحقق محتمل این کار مستلزم تغییر در قانون اساسی آن هم با سازوکار خود و تغییر در جمهوریت نظام است، در غیر این صورت تضعیف بخش جمهوریت نظام خلاف قانون اساسی است و قدرت انتخاب مردم محدود و محصور می‌گردد که قطعاً این مهم مدنظر رهبری نبوده است

یعنی اولا گفته است نظام فعلی خیلی هم نظام مطلوبی است چون جمهوریت را محقق کرده است و الخ و هر تغییری که بخواهد به این جمهوریت آسیب بزند مطلوب نیست که این‌هم مدنظر رهبری نبوده است قطعا؛ یعنی اولا با تفسیر الف مخالفت کرده و ثانیا ارجاع این تفسیر به رهبری را هم رد کرده است. کم‌وبیش مشابه همان واکنشی که من در پست قبلی نشان دادم، یعنی اولا از قانون اساسی فعلی به دلیل تفکیک بهینه‌ی قوا دفاع کردم و ثانیا میزان اعتبار و توجیه تفسیر الف را مورد تردید قرار دادم. لابه‌لایش هم البته سعی کردم دوستان را متوجه کنم که مانور به اصلاح هشدارآمیز و انتقادی‌شان بر روی تفسیر الف، چطور ناخواسته و اجتناب‌ناپذیر به جاافتادنِ این تفسیر و افزایش توجیه و اعتبار آن کمک می‌کند.

از واکنش خاتمی و هاشمی رفسنجانی جالب‌تر و قابل‌ تامل‌تر، واکنش احمدی‌نژاد و حامیانش به عنوان متضرران اصلی تغییر احتمالی ناظر به تفسیر الف است، خبرنگار الجزیره از ایشان پرسیده نظر شما در مورد این تغییر مورد اشاره از سوی رهبری ایران چیست؟ ایشان کاملا عقلانی و همسو با منافع‌اش، اصل تفسیر را منکر شد و مدعی شد بحث در حد یک پرسش و پاسخ علمی بوده است. یعنی اصلا خودش را درگیر این تفسیر نکرد چون به عنوان یک کنشگر سیاسی، عقل سلیم‌اش حکم می‌کند که هر نوع رد و مخالفت با این تفسیر، نوعی جدی گرفتن و اعتبار و مشروعیت بخشیدن به آن است، این است که اساسا اصل تفسیر را منکر شد. سوال به جایی است اگر از دوستانِ هشداردهنده پرسیده شود که چرا به فکر احمدی‌نژادی که مخاطب و متضرر اصلی این تغییر و تفسیر است نرسید هشدارهای جدی بابت این قصد و نیت  بدهد و به سیاقِ صحبت‌های چند ماه اخیرش، چندتایی هم تهدید ضمنی ضمیمه‌ی هشدارهایش کند و الخ؟ چرا احمدی‌نژاد باید این‌طور بی‌اعتنا با این تفسیری که به تعبیرِ اکثریت تفسیرکنندگان، مخاطب اصلی‌اش او و حامیانش بوده‌اند، مواجه شود؟ پاسخ بسیار روشن است، از قضا اگر جز این می‌کرد جای تعجب و چون و چرا داشت، طرف عقل‌اش که پاره سنگ برنمی‌دارد بردارد عدل به آن تفسیری از میان تفاسیر مختلف دامن بزند که تضاد جدی با منافع‌اش دارد که بعد بخواهد هزینه‌ی مضاعف مخالفت با رهبری و چه و چه را هم گردن خودش بار کند، اگر تفسیر دیگری از متن ممکن است که آشکارا ممکن است و اتفاقا دلالت‌های متناقض با تفسیر الف، کفه را به سمت صحت دیگر تفاسیر سنگین می‌کند، خب مگر دیوانه است این تفاسیر (از جمله همان تفسیر ناظر به پرسش و پاسخ علمی) را ول کند و عدل برود به همان تفسیرِ متضاد با منافع‌اش بند کند چی است که می‌خواهد هشدار بدهد و مخالفت کند.

بله، البته پرسش قابل اعتنایی است اگر بپرسیم دلیل این سیاست رسانه‌ای زیان‌بار چه بوده است؟ چطور این‌همه آدم هیچ‌کدام به پیامد ناخواسته و زیان‌بار عمل‌شان توجه نکردند؟ حالا یک نفر بودند، دو نفر بودند یک چیزی، خطای استراتژیک در تشخیص تفسیر همسو یا ناهمسو با منافع و مطالبات دموکراتیک را چطور می‌توان توجیه کرد؟ تکلیف خرد جمعی چه می‌شود پس؟ درواقع سوال مرتبط و اساسی‌تر این است که چه چیز باعث تفاوتِ واکنش من و دیگر دوستان می‌شود علی‌رغم این‌که گویا هر دوی‌مان همسویی زیادی با منافع و مطالبات دموکراتیک حس می‌کنیم؛ صرفا یکی از طرفین (حالا یا من یا دوستان دیگر) دچار بدفهمی نسبت به منافع و مطالباتِ دموکراتیک است؟ این تفاوت رویکردها و واکنش‌ها ار کجا ناشی می‌شود؟ به نظر من، شخصا، از زندگی در خارج و داخل و برمبنای آن انتخاب بر مبنای حمایت از اصلاح تدریجی وضع موجود یا براندازی و تغییر اساسی وضع موجود. من معتقدم کسانی که به گونه‌ای انتقادی و به قول خودشان، هشدارگونه، این‌چنین درصدد جاانداختنِ تفسیر الف از متنِ مورد بحث برآمدند، نیروهای رادیکال در نظر و محافظه‌کار در عملی هستند که اتفاقا چون هیچ استراتژی مشخصی برای تغییر وضع موجود پیش روی‌شان نیست و همین‌طور منتظرند یک ناجی‌ای از خارج یا چه می‌دانم فروپاشی‌ای در داخل، منشاء تغییر بنیادینِ وضع موجود شود و برای خودشان در این فرآیند، هیچ نقش فعالی جز قانع کردنِ آن ناجی خیالی بابت غیرقابل اصلاح بودنِ وضع موجود قائل نیستند، به نظرم ‌کم‌وبیش طبیعی و قابل درک است که چطور این طیف از مخالفانِ خارج‌نشینِ وضع موجود از در نظر گرفتنِ پیامدهای ناخواسته‌ی کنش‌های‌شان در امکان تغییر یا حفظ وضع موجود عاجزند چون خیلی ساده این دسته از مخالفان اساسا قائل به امکان تغییر و اصلاح تدریجی وضع موجود و در نظر گرفتن نقش فعالی برای خود در این فرآیند نیستند که حالا بخواهند ریز و درشتِ استراتژی‌های رسانه‌ای‌شان را متناسب با تاثیرش بر روی آن فرآیند تغییر و اصلاح تدریجی ارزیابی کنند، نه برای‌شان مهم است و نه حتی اساسا توان تشخیصِ چنین اهمیت و تاثیری را دارند. همان پیوند نامبارکِ رادیکالیسم نظری و محافظه‌کاری عملی، این‌ است که شما در پایان هیچ‌کدام از متن‌های ناظر به هشدار در باب تحقق تفسیر الف نمی‌بینید که نویسنده توصیه‌ی استراتژی خاصی را از این هشدارش نتیجه بگیرد؛ همین صرفا هشدار می‌دهد نه چون وبلاگ است و هر متنی که نباید سنگ تمام بگذارد بابت روشن کردن پیوندِ میان نظر و عمل؛ هیچ‌کدام از این متن‌ها ناظر به توصیه‌ی استراتژی خاصی در عمل نیست چون اساسا استراتژی‌ای وجود ندارد، همه‌چیز نظر است و به اصطلاح هشدار، چنته‌ی عملِ ناظر بر آن نظر، خالیِ خالی است. این است که دوستان در نظر، رادیکال‌ترین مواجهاتِ انتقادی را صورت می‌دهند و پای عمل که می‌رسد، هیچ حرفی برای گفتن ندارند جز این‌که همین دیگر، داریم صرفا هشدار می‌دهیم نسبت به رخداد آینده‌های احتمالا دور، حالا این‌همه مساله و مطالبه‌ی بلافصل وجود دارد مثل آزادی رهبران و زندانیان سیاسی، اما دوستان حتی حاضر نیستند فکر کنند که ربطِ صرف این‌همه انرژی و مانور رسانه‌ای با آن مطالباتِ بلافصل چیست؟ چرا ما باید برای جاانداختنِ تفسیری از متن این‌همه انرژی تحلیلی و رسانه‌ای صرف کنیم که نه فقط ربطی به مطالباتِ کوتاه‌مدت و بلافصل ما ندارد، نه فقط همسو با منافع و مطالبات ما برای تحقق شرایط دموکراتیک در بلندمدت نیست بلکه نفع‌اش تنها به یک نیروی سیاسی رقیب می‌رسد که در جدالش با دیگران سخت به اعتبار و توجیه چنین تفسیری نیازمند است. جناب احسان پرسیده‌اند بنده از توجه به تشابه مواضع بی‌بی‌سی و صدای آمریکا با برخی مخالفان حکومت ایران چه هدفی داشته‌ام، به گمانم حالا روشن است که پاسخ این سوال نه آن فرضیه‌های  بی‌ربطِ جناب احسان، بلکه توجه دادن به این نکته است که نگرش نسبت به امکان اصلاح تدریجی وضع موجود یا تغییر بنیادین آن، چطور با مواضع رسانه‌ای خاص و انتخاب از میان تفاسیر مختلفِ یک متن همبسته است.

بنده البته چند جایی هم به انگ‌زنی‌های زیان‌بار اشاره کرده‌ام که قاعدتا معنا و مفهوم‌اش برای کسی که با تئوری برچسب‌زنی آشنایی داشته باشد نیاز به شرح و تفصیل ندارد. تئوری برچسب‌زنی به طور خلاصه ناظر بر این واقعیت است که تفسیر انتقادی بی‌فایده و همراه با الصاقِ برچسب‌های منفی به فرد یا گروه مورد انتقاد، به خصوص وقتی از کنش فرد یا گروه مورد نظر تفاسیر مختلفی می‌توان داشت، پافشاری بر روی یک تفسیر همبسته با آن برچسب‌های منفی، تنها پیامدی که دارد پذیرش این برچسب‌ها از سوی فرد و گروه مورد نظر و استفاده از مزایای تلویحی آن برچسب‌های منفی است چرا که فرد یا گروه مورد نظر، پیشاپیش همه‌ی هزینه‌های دارا بودنِ چنین برچسب‌هایی را پرداخته است و لذا خیلی محتمل است که از مقاومت در برابر پذیرش این برچسب‌ها دست برداشته و سعی کند دست‌کم همراه با پرداختِ هزینه‌های تحمیل شده از سوی برچسب‌زنندگان، از مزایای دارا بودنِ چنین برچسبی هم برخوردار شود. واقعیتی که باعث می‌شود برچسب‌زنندگان برای خود کف بزنند که بله، نگفتم؟ حال می‌کنید چه آدم‌شناسِ خفنی هستم من، غافل از آن‌که واقعیتِ شکل‌گرفته بیش از هر چیز معلولِ کنش همین برچسب‌زنندگانِ سهل‌انگار بوده است که با پافشاری مصرانه بر برچسب‌های‌شان، دیگران را تبدیل به همان چیزی می‌کنند که فکر می‌کنند هستند و بعد هم کف و سوت‌شان برای خودشان به راه است که بله، ما تیزبین و آدم‌شناس و چه و چه هستیم. دوستانِ مطلع می‌دانند که برچسب‌زنی اساسا تئوری‌ای آسیب‌شناسانه و انتقادی است که ملموس‌ترین مصداق تئوری خود را الصاق برچسب‌های ریز و درشت مجرم و بزهکار و چه و چه به فردی می‌داند که بنابر تصادف عمل‌اش می‌تواند ذیل جرم تعریف شود و جامعه‌ی پیرامون با الصاق مصرانه‌ی برچسب مجرم و بزهکار به او، وی را بالاجبار وادار به پذیرش همان نقشی می‌کند که جامعه‌ی پیرامون برای‌اش تدارک دیده است. احتمالِ رخداد فرآیندِ برچسب‌زنی به خصوص در مورد نقش‌ها و جایگاه‌هایی که بنابر ویژگی‌های ساختاری خود مستعد سوءتفاهم‌اند، بیشتر است. من یک‌بار پیش از این از دوستان خواستم با دقت در یک رخداد تاریخی به این سوال پاسخ دهند که چه عاملی محمدرضا شاه را از یک ناظرِ کم‌وبیش بی‌طرف در دهه‌ی بیست به یک دیکتاتور تمام‌عیار در دهه‌ی چهل تبدیل کرد و پاسخ اولیه‌ی خودم را ضمیمه‌اش کردم که به نظرم بیشترین تاثیر در طی شدن این فرآیند از آنِ دو عامل بوده است: جایگاه پادشاهی و اختیارات ساختاری‌اش و دیگری مخالفان شاه. حالا یک وقتی مفصل‌تر و با توضیح بیشتر می‌نویسم راجع بهش.

پس خلاصه‌ی استدلال من در باب زیان‌های احتمالی مانور رسانه‌ای بر روی تفسیر الف، حتی اگر این مانور انتقادی و به تعبیر دوستان هشدارآمیز باشد، این بود که اگر بپذیریم که این هشدارها کمترین تاثیری بر مواضع گروه‌های مختلف حامی حاکمیت در ایران نخواهد داشت، کمترین پیامد ناخواسته‌ی زیان‌بارش این است که تفسیر الف را که همسو با منافع طیفی از گروه‌های حامی حاکمیت است، موجه و معتبر می‌سازد درصورتی‌که در نبودِ این مانور رسانه‌ای، گروه مورد نظر خود باید یک‌تنه از پس جا انداختنِ این تفسیر و توجیه وجود دلالت‌های متناقص متن با این تفسیر برمی‌آمد و به دلایل مختلف امکان این‌که در این امر موفق شود، به طور معناداری کاهش می‌یافت چون خیلی محتمل بود رقبای قدرتمند این گروه در درون حاکمیت در برابر توجیه و اعتبار این تفسیر با تاکید بر همان دلالت‌های متناقض مقاومت کنند. اما حالا و با این به اصطلاح هشدارهای پرشمار اما سراسر بی‌فایده، نه فقط آن تفسیر به عنوانِ یک تفسیر موجه و معتبر از متن جاافتاده است بلکه بدتر از آن، از آن‌جایی که سبزهای مخالف حاکمیت به مخالفت با این تفسیر پرداخته‌اند، برای کسانی که شاقول صحت و سقم ادعای‌شان، هیاهوهای مخالفان و دشمنان است، همین مانور انتقادی و هشدارگونه را دال بر صحت تفسیرشان از متن مورد بحث قرار می‌دهند. بنابراین این مانور رسانه‌ای نه فقط هیچ نفعی به حال منافع و مطالبات حامیان دموکراسی در ایران نداشته است بلکه ناخواسته و پارادوکسیکال، بیشترین نفع را به طیفی از حامیان حاکمیت رسانده‌ است که تغییر احتمالی ناظر بر تفسیر الف را همسو با منافع خود ارزیابی می‌کردند.

پی‌نوشت۱: اما یکی از حاشیه‌های پررنگ جناب احسان، همان مقدمه‌ی اولیه‌ای است که مکررا در داخل متن هم مورد تاکید و ارجاع قرار گرفته است، این‌که متن من حاوی توهین و بی‌احترامی به خوانندگان‌اش است. مصداق این توهین به گفته‌ی خود جناب احسان این‌هاست: ” بکارگیری واژه‌هایی مانند «هوچی گری»، «ناشیانه»، «پیراهن عثمان کردن»”؛ متوجه هستید دیگر، کاربرد واژه‌ی “ناشیانه” شده است مصداق توهین، شما را یاد چیزی نمی‌اندازد این‌طور تنگ‌نظری در باب تشخیص مصادیق توهین‌آمیز؟ قاعدتا می‌دانید که یکی از وبلاگ‌نویس‌های شناخته شده‌ی همین دور و بر به توهین به رئیس‌جمهور متهم شده بود چون در یکی از پست‌های وبلاگش او را به “بچه‌ی تخس” تشبیه کرده بود؛ حالا به نظرتان فرآیند مشابهی در کار نیست؟ حواس‌تان هست که اگر شما کاربرد کلمه‌ی ناشیانه‌ را مصداق توهین بدانید (آن‌هم وقتی این کلمه هیچ خطاب مشخصی به هیچ شخصیتی حقیقی نداشته است)، آن‌وقت قوه‌ی قضاییه و امثال قاضی مقیسه لابد به طریق اولی حق دارند کسی را بابت توهین به رئیس‌جمهور به پای میز محاکمه بکشند وقتی کسی در متن‌اش فی‌المثل نوشته است سیاست اقتصادی دولت ناشیانه است. یا حامیان دولت در باب فلان موضوع هوچی‌گری رسانه‌ای به راه انداختند یا نمایندگان مجلس این سخن رقبای‌شان در دولت را پیراهن عثمان کردند. گویا دوستان ما، خیلی تندروانه‌تر از قوه‌ی قضاییه و امثالهم، چنین عبارات معمولی را که گرچه می‌پذیرم شاید چندان محترمانه نیست اما به نظرم به هیچ وجه توهین‌آمیز نیست، چنین عباراتی را مصداق توهین قلمداد می‌کنند و مستحق مجازات. دقت کنید که مهم نیست مجازات چه باشد، ممکن است شلاق باشد یا حبس یا جریمه‌ی نقدی یا مثلا هو کردنِ فلانی در فضای مجازی چرا که متن‌هایش توهین‌آمیز است، این‌که مجازاتِ طرف توهین‌کننده چه باشد، بیش از هر چیز به قدرتِ کسانی بسته است که اتهام توهین را به طرف وارد کرده و او را مستحقِ مجازات دانسته‌اند، حالا یک وقتی زورشان می‌رسد و وبلاگ فیلتر می‌کنند و بگیر و ببند راه می‌اندازد، یک وقت مثل این دوستانِ ما دست‌شان از همه‌جا کوتاه است و به صرفِ قضاوت اخلاقی ناموجه بسنده می‌کنند.  مهم منطق عمل است که یکسان است. فی‌الواقع پرسش بسیار به‌جایی است اگر از دوستانِ مدعی آزادی بیان و تحمل مخالف پرسیده شود شما که آستانه‌ی تحمل‌تان این‌چنین پایین است که عبارتی مثل “ناشیانه” را مصداق توهین می‌دانید، با چه رویی به جمهوری اسلامی و قوه‌ی قضاییه و امثالهم انتقاد می‌کنید که آستانه‌ی تحمل‌شان پایین است و هر نوع انتقاد تند و تیزی را مصداق توهین به این و آن قلمداد می‌کند، نه جدا با چه رویی این انتقادها را وارد می‌دانید وقتی خودتان تا این‌حد تنگ‌نظرانه واژه‌های معمولی را مصداق توهین تلقی می‌کنید؟ حواس‌تان هست وقتی عبارتی مثل پیراهن عثمان کردن را مصداق توهین قلمداد می‌کنید مشغول بریدنِ بن همان درخت نوپای منش دموکراتیک هستید که بر سرشاخه‌‌های سستِ آزادی بیان و تحمل مخالف‌اش نشسته‌اید و مشغول پز دادن الکی هستید؟ در همین رابطه بحث من با احسان‌نامی را (همان نویسنده‌ی متن نیست احیانا؟:) این‌جا ببینید.

مرتبط با همین آستانه‌ی تحملی که به طرز بهت‌برانگیزی پایین است، جناب احسان در جایی از متن‌اش می‌گوید از ادبیات من در مورد رهبری ایران احساس تهوع می‌کند، مصداق این ادبیاتِ تهوع‌برانگیز چیست؟ لابد این جملاتی که پررنگ کرده است یعنی ” مبحث تئوریک جالبی است” و ” با چنان جزئیاتی هم طرح بحث می‌کردند”؛ این جملات احساس تهوع برمی‌انگیزد؟ خب یک زمانی خاتمی در سخنرانی‌هایش طرح مباحث تئوریک می‌کرد، از نظر عده‌ای کار بیخودی می‌کرد، به نظر عده‌ای هم جالب بود که یک رئیس‌جمهور چنین علایقی داشته باشد؛ حالا هم مثلا از نظر من جالب بوده است که در یک سخنرانی عمومی ایشان به تعبیر خودشان خواسته‌اند به یک سوال تئوریک جواب دهند، ممکن است برای شما نباشد، احساس تهوع دارد؟ خجالت نمی‌کشید واقعا؟ جدا نمی‌خواهید یک فکری به حال آستانه‌ی تحمل و تهوع‌تان بکنید؟ از این جهت توصیه می‌کنم که به نظر من، شخصا، چنین قضاوتی راجع به چنین ادبیات و جملات معمولی‌ای مشمئزکننده است. چنین تعصب و سوگیری‌ای به همان اندازه‌ای چندش‌آور است که حامیان دو آتشه‌ی متعصبِ ایشان حذف القاب پرطول و تفصیل را مصداق توهین و بی‌احترامی تلقی می‌کنند. باز در این‌جا هم منطق عمل است که یکسان است، یک طرف از سخن گفتن عادی و معمولی و بدون برچسب‌های منفی احساس تهوع می‌کند، دیگری از عدم کاربرد القاب نامعمول و اغراق‌آمیز، فی‌الواقع یکی از این طرف بام آویزان شده، یکی از آن طرف‌اش اما از نظر من، شخصا تعصب و افراطی‌گری هر دوی‌شان به یک اندازه چندش‌آور و غیر قابل تحمل است.

پی نوشت۲: یک نکته‌ی جالب دیگر هم اتهام بی‌نظمی و اغتشاش است که شخصا با آن تفریح زیادی کردم. متن البته مغشوش نیست، درواقع به نظرم بی‌نظمی و اغتشاش یکی از بی‌ربط‌ترین صفات برای توصیف این متن است اما درعین‌حال متن یک ویژگی خاص دارد که برای امثال جناب احسان آزاردهنده است و آن‌ها بی‌دقت و سهل‌انگار و بدون آن‌که دقیقا بر ویژگی‌ای که باعث آزارشان شده تامل کنند، صفات بی‌ربط بی‌نظمی و اغتشاش را برای توصیف آن ویژگی آزاردهنده‌ی خاص برگزیده‌اند. حالا آن ویژگی آزاردهنده که سرچشمه‌ی این اتهام مکرر شده چیست؟ یک‌پارچگی، متن به طرز عجیبی یک تکه است، هر جمله‌اش به جمله‌ی بعدی‌اش زنجیر شده است و این است که برای منتقدی که نیاز به تکه پاره کردن متن و مانور بر روی برخی عبارات و جملات دارد، بسیار دردسرساز است، طرف می‌بیند هرجا را جدا کند، تابلو است که تنها یک تکه‌ی متن را برای بیان منظورِ انتقادی‌اش نقل کرده بس‌که جملات نه فقط به صورت صوری و با علائم سجاوندی، بلکه به صورت محتوایی و ساختاری در هم تنیده شده‌اند و پیدا کردنِ سرنخ اصلی ماجرا را دشوار می‌سازند بس‌که همه‌چیز یک‌تکه و منسجم است، همین یک‌پارچگی غیرقابل نفوذ است که امثال احسان را به سردرگمی می‌کشاند که بالاخره سر و ته متن دقیقا کجاست و بخش مهم و غیر مهم‌اش کدام است و…یک کل یک‌پارچه و غیرقابل نفوذ که به شدت در برابر جدا کردنِ قسمت‌های مختلف و تاکید روی یک قسمت خاص جدا از اجزای دیگر مقاومت می‌کند. این است که می‌گویم که بسیار با این اتهام بی‌نظمی و اغتشاتش در مورد متن تفریح کردم، بسیار جالب و طنزآمیز بود که انسجامِ زیاده از حد متن، مخاطبی مثل جناب احسان را به توصیفی سراسر متناقض با ویژگی اصلی متن وا داشته بود، بسیار هم جالب و مفرح بی‌اغراق:)

پی‌نوشت۳: با تمام این‌ها، دروغ چرا، فرسوده کننده است، این تکرار مکرر ساده‌ترین استدلال‌هایی که محتوای آن دست‌کم برای من بدیهی می‌نماید، بیش از آن‌چه به نظر می‌رسد ملال‌آور و انرژی هدر ده است. چاره‌ی دیگری هم نیست علی‌الظاهر، کافی است آدم بخواهد جوابی ندهد و بی‌اعتنا برود سر همان مطالب اصلی‌ای که به نظرش ارزش وقت گذاشتن دارد مثل ادامه‌ی پست‌های دنباله‌دار بازی اقلیت، کافی است طبق تشخیص خودش در مورد میزان وقت صرف شده برای موضوعات مختلف عمل کند تا آن اتهام کذایی از موضع بالا نوشتن و لابد به هر نوع سخن انتقادی بی‌اعتنا بودن، بیش از پیش مجال ابراز بیابد. جواب هم که بدهی می‌شود همین که یک‌هو نگاه می‌کنی می‌بینی برای موضوعی که شاید ارزش صرف یک دهم زمان را داشت، بیش از ۱۰۰۰۰ کلمه مطلب نوشته‌ای و…چاره‌ی دیگری هم نیست علی‌الظاهر؛

با تمام این‌ها امیدوارم این صرف وقت دست‌کم از این جهت ارزش داشته باشد که به عنوان توضیح پرطول و تفصیلِ مصداقی از یک اصل‌ کلی‌تر قلمداد شود و آن اصل که پیش از این در نت مربوطه هم گفتم‌اش و شاید همه‌ی این ۱۰۰۰۰ کلمه روشن کردن یک مصداق از آن بوده است این است: ارائه‌ی هر تفسیری از وضع سیاسی خود بخشی از یک استراتژی سیاسی برای حفظ یا تغییر آن وضع است. بنابراین یک تحلیل از وضع سیاسی بیش از آن‌که مدعی صدق  توصیف و تفسیر خود از واقعیت و کذب دیگر تفاسیر باشد، باید توصیه‌ی عملی ناظر به آن توصیف و تفسیر خاص را تصریح کند، لذا اگر دیدید تحلیلی از توصیه‌ی استراتژی خاصی در عمل طفره می‌رود، یا دارد با ژستِ واقع‌نمایی مخاطبش را فریب می‌دهد یا فی‌الواقع هیچ استراتژی عملی خاصی در چنته ندارد جز همان بی‌عملی منتج از توصیف و تفسیرِ خاص‌اش از واقعیت. به‌هرحال امیدوارم دست‌کم بعد از این‌همه تکرار ملال‌آور، اهمیت و ضرورت توجه به این اصل در مواجهه با هر متنِ مدعی توصیف وضع سیاسی موجود روشن شده باشد، فقط امیدوارم البته:)

بیشتر بخوانید
بررسی انتقادی فرایندهای تولید علوم اجتماعی در ایران

این عنوان سخنرانی من است در انجمن جامعه‌شناسی ایران که سه‌شنبه‌ی همین هفته، هفدهم آبان ماه، ساعت ۳ تا ۵ بعد از ظهر در سالن کنفرانس انجمن جامعه‌شناسی برگزار خواهد شد. این اولین (شاید هم آخرین:) جلسه بعد از آن جلسه دفاع دم بریده است که قرار است من ایده‌ها و یافته‌های حاصل از تز را در آن طرح کنم. خلاصه وقت داشتید، حوصله داشتید، به موضوع علاقمند بودید، تشریف بیاورید راجع به آن‌چه شاید دغدغه‌ی ذهنی خیلی‌های‌مان باشد، کمی دقیق‌تر و سیستماتیک‌تر گفت‌وگو کنیم. آدرس انجمن جامعه‌شناسی هم همان آدرس دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران است یعنی بزرگراه جلال آل احمد، جنب پل نصر، دانشکده‌ی علوم اجتماعی دانشگاه تهران، طبقه‌ی اول، انجمن جامعه شناسی ایران. ورود هم برای عموم آزاد است.

بیشتر بخوانید
زندگی در پیش رو*

باز هم پای یکی از همان پست‌های بسیار بلند در میان است، یکی از همان پست‌های بسیار شخصی، مجددا این پست هم نوشته نشده که خوانده شود، نوشته شده که نویسنده‌اش را توی رودربایستی احتمالی با خودش قرار دهد که این‌همه کار و برنامه‌ی جورواجور داشته است برای روزها و ماه‌های خالی و خنکِ پس از تز، بلکه یک روزی اگر رسید که دید باز خودش را مشغول پراکنده‌کاری‌های مرتبط با معاش کرده، دست‌کم بتواند یاد خودش بیاورد آن روزها و هفته‌های اول چه بلندپروزای‌های هیجان‌انگیزی که نداشته، این هم باشد سندش مثلا.

خواندن، بی حساب و کتاب خواندن، بدون فکر کردن و هی چرتکه‌ی مستعمل عقلانیت را علم کردن که حالا این به درد کجای آن تز وامانده‌ی حالا تمام شده می‌خورد:) رفع و رجوعِ عطشِ خواندن و سیراب شدن از انبوه کتاب‌ها و رمان‌ها و چه و چه، اولین هیجان روزها و ماه‌های پیش رو است. راستش البته چه بخواهم چه نخواهم، خواندن‌هایم جهت یافته است، یعنی خودم را هم بکشم دیگر آن از هر دری خوانیِ دوره‌ی لیسانس بازنمی‌گردد که نمی‌گردد، حالا دیگر خیلی موضوعاتِ سابقا جذاب، توجه خاصی درم برنمی‌انگیزد، بخواهم یا نخواهم حوزه‌های علایقم محدود شده است و البته منسجم؛ با تمام این‌ها، حالا وقتش است که بروم سر مطالبی که با تگِ books در گودر روی هم انبار کرده‌ام و هی هر بار حسرت خورده‌ام پس کی؛ حالا وقتش است که زمان‌های خودم را داشته باشم برای کتابی که دستم است، کتابی که ربطی به کارها و مقاله‌ها و پروژه‌های پژوهشی‌ام ندارد، کتاب است فقط، کتابی برای خواندن و دیگر هیچ:)

دومین برنامه‌ام، وقت گذاشتنِ درست و حسابی برای کلاس ارشد است، امسال پنجمین یا ششمین سالی است که دارم فلسفه‌ی روش درس می‌دهم، آزمون و خطاهای زیادی کرده‌ام تا کلاس آن چیزی بشود که دلم می‌خواهد، آن هم برای درس انتزاعی و با دز فلسفی بالا مثل فلسفه‌ی روش که علی‌الاغلب بچه‌ها درک نمی‌کنند به درد کجای دنیا و آخرتشان می‌خورد این مباحث ناملموس و کم‌وبیش پیچیده. این درحالی است که شخصا معتقدم اگر یک دانشجوی ارشد تکلیفش را با فلسفه‌ی روش یا همان روش‌شناسی منتخب‌اش در یک پژوهش روشن نکند، تا آخرین سطر پایان‌نامه‌اش گیج گیجی خواهد خورد که اصلا من چه کردم دقیقا توی این پژوهش و چرا این کار را کردم و حالا این کجایش علمی است و فرق‌اش با یک تحلیلِ یا نقد رنگ و لعاب‌دارِ روزنامه‌نگارانه چیست و الخ. این‌ها را خودم شهود دارم ولی بعید می‌دانم توانسته باشم توی این پنج شش سال، اندکی از این شهود را به مخاطبانم منتقل کنم. خیلی هم درگیر بوده‌ام همیشه که اشکال کارم کجاست و چرا به هر دری می‌زنم باز کلاس‌ها کسالت‌بار از اب در می‌آیند و رودربایستی را کنار بگذاریم، چه‌بسا بی‌فایده هم باشند. خیلی فکر کرده‌ام و هی خودم را سرزنش کرده‌ام که عرضه‌ی معلمی ندارم و خیلی وقت‌ها هم بند کرده‌ام به دانشجویان بنده خدا که خب این‌ها وقت کافی نمی‌گذارند و صد صفحه مطلب می‌خواهند بخوانند انگار می خواهند دور از جان‌شان جان به عزراییل بدهند و…ایده‌ی آخرم در باب گره کار این بوده است که من وقت کافی برای بازخورد کلاس صرف نمی‌کنم، یعنی پیشرفت شخصی بچه‌ها را زیر نظر نمی‌گیرم، ازشان هر جلسه کار مشخص نمی‌خواهم که بعد جلسه‌ی بعد دقیقا همان کار را ارزیابی کنم و اشکالات‌شان در تحلیل و استدلال و نوشتن را بهشان گوشزد کنم و هی حواسم بهشان باشد که اشکالات‌شان را تصحیح کنند و مهارت فردی‌شان در تجزیه و تحلیل بالا برود و…ایده‌ی آخرم این است که حواسم باید پی تک‌تک شان باشد حتی اگر مجبور باشم هر هفته بیست و چند یادداشت چندصد کلمه‌ای و چه‌بسا چند هزار کلمه‌ای را بخوانم و تصحیح کنم و خودم پا به پای‌شان منابع معرفی شده را مرور کنم و…خلاصه که دو ساعت کلاس ارشد در هفته، دست‌کم، کم‌ِ کم، هفت هشت ساعتی زمان نیاز دارد تا درست و حسابی بتوانم این مرض مزمنِ مشارکت‌ناپذیری دانشجویان در روند آموزش و یادگیری را حل کنم، دست‌کم تلاشم را برای حل‌اش صورت دهم. صد البته یک جنبه‌ی بیشتر وقت گذاشتن برای کلاس‌های ارشد هم همین است که بیایم هر هفته طرح درس را بنویسم، بعد بگویم توی کلاس چه کردیم و چه جواب و بازخوردهایی گرفتم و چه ایده‌هایی برای تصحیح روند زده‌ام احیانا و…نوشتن به فکرها و ایده‌هایم نظم می‌دهد، حالا شاید این وسط فایده‌ای هم به حال دیگران داشت.

دو تا کلاس مبانی جامعه‌شناسی هم دارم برای رشته‌‌ای غیرمرتبط، دلیل پذیرفتن این یکی البته بیشتر خریت بوده است فی‌الواقع، محترمانه‌ترش می‌شود مهارت نداشتن در نه گفتن؛ الکی الکی رفتم زیر بارش و عین هر چهارشنبه هم خودم را لعنت می‌کنم بس‌که ترم‌ اولی‌های رشته‌ی حقوق یک دانشگاه غیرانتفاعی مرا رسما یک دبیر دبیرستان می‌خواهند که بهشان سوال بدهد و بگوید فلان جای کتاب را خط بکشید و …اه اه، یادآوری‌اش هم حالم را بد می‌کند. اما گذشته از خریت رسمی، یک دلیل که چه عرض کنم، یک توجیه غیررسمی الکی هم برای خودم داشتم که خب حالا قبول می‌کنم، یک کمکی هم به تدوین آن طرح درس برای بچه‌های فنی می‌کند لابد، کدام طرح درس؟

راستش من توی این چند سال هی رفته‌ام این طرف و آن طرف برای چندتایی از بروبچِ فنی مهندسی جامعه‌شناسی گفته‌ام مثلا، دقیق‌ترش می‌شود آشنا کردن‌شان با رویکرد اجتماعی و زیاده‌خواهانه‌ترش، به وجود آوردن “مهارت” تشخیص وجه اجتماعی مسائل و پدیده‌ها و تشخیص تمایزات ظریف این وجوه اجتماعی با وجوه فردی و روان‌شناختی و اقتصادی و امثالهم. شریف رفته‌ام، علم و صنعت رفته‌ام، این تابستان آخر پایم به فنی تهران هم باز شد؛ همه‌اش را هم به بهانه‌های واقعی یا الکی نیمه کاره گذاشتم، از کلاس شریف راضی نبودم، سر علم صنعت و فنی تهران هم بختک تز افتاده بود روی همه‌ی کار و زندگیم و نمی‌گذاشت نفس بکشم. علی ای‌حال فکر کردم باید یک وقتی بنشینم همه‌ی این تجربیاتم از نیازها و علایق بچه‌های فنی و آزمون و خطاهایم برای شیوه‌ی آموزش و ایجاد مهارت در رویکرد اجتماعی را (نه دانش جامعه‌شناختی لزوما) بریزم روی هم و یک طرح درس جذاب بنویسم مخصوص همین بروبچ فنی‌خوان که شاید واقعا نه تغییر رشته‌ای لازم داشته باشند، نه خواندن مقالات و یادداشت‌های ژورنالیستی و روشنفکرانه فایده‌ای به حال‌شان داشته باشد (اگر ضرری نداشته باشد حتی). یک طرح درس ده پانزده جلسه‌ای بنویسم خیلی مشارکتی و مبتنی بر خواندن برخی مقالات و متونِ خلاصه‌ی جذاب و معتبر و البته با کمک گرفتن از فیلم و داستان و رمان و چندتایی فعالیت جمعی کلاسی. این هم یک کاری است که باید دست‌کم هفته‌ای سه چهار ساعت وقت صرف‌اش کنم بلکه بعد از یکی دو ماه یک چیزی از توی‌اش در بیاید که بعد همان را بروم سر کلاس‌های احتمالی اجرا کنم و نقاط ضعف و قوت‌اش را دربیاورم و تصحیح‌اش کنم و…خلاصه از این پراکنده‌کاری این چند سال فراتر بروم. صد البته اصل ماجرای این برنامه هم مکتوب کردن و به اشتراک گذاشتن‌اش با دیگران است، این است که اگر دست به کار شدم که امیدوارم هرچه زودتر بشوم، شرح فکرها و تلاش‌ها و ایده‌ها در این‌باره را هم همین‌جا خواهید خواند.

این ترم زیر بار یک کلاس دیگر هم رفته‌ام که باز هم خریت‌اش به جاست هم آن مهارت نداشتن در نه گفتن، با این‌حال پذیرش‌اش کمی از آن دو کلاس مبانی، هدفمندتر بوده است. پنج‌شنبه‌ها با ساره می‌رویم سر یک کلاسِ ده نفره‌ی علوم انسانی دوم دبیرستان در یکی از مدارس غیر انتفاعی؛ به من گفته‌اند این یک ساعت و نیم مال تو، خودت هرچه فکر می‌کنی خوب و لازم است بگو، حول و حوش همان چیزهایی که این چند سال این‌جا و آن‌جا و در دبیرستان راجع به پژوهش در علوم انسانی و روش تحقیق و جامعه‌شناسی زندگی روزمره گفته‌ای. بعد من رفتم سراغ ساره گفتم بیا با هم برویم سر کلاس و این‌بار تجربیات‌مان در این چند سال برای آموزش علوم اجتماعی و انسانی را تجمیع کنیم و یک طرح درس من‌درآوردی بنویسیم از همه‌ی بازی‌ها و فکرها و محتوایی که این چند سال تولید کرده‌ایم و ازشان جواب گرفته‌ایم، همه‌ را بریزیم کله‌ی هم، یک طرح درس کامل و منظم بنویسیم برای آموزش رویکرد اجتماعی – انسانی شامل مهارت در تفکر انتقادی، تحلیل اجتماعی و البته مهارت در نوشتن، کل فرآیند آموزش هم با استفاده از بازی، فعالیت‌های جمعی در کلاس، نمایش انیمیش‌ها و فیلم‌های کوتاه، و مباحث نظری مرتبط با این مواد آموزشی انجام شود. یعنی راستش دیدم خیلی بعید است آموزش دبیرستان جایی در آینده‌ی حرفه‌ای من داشته باشد، از طرفی این پنج شش سال به طور متناوب تجربیاتی در آموزش علوم اجتماعی در دبیرستان داشته‌ام که دست‌کم برخی مخاطبانش اظهار رضایت زیادی از آن بازی‌ها و مباحث نظری جفت و جور شده با آن‌ها داشته‌اند. این شد که دیدم اگر حالا و به بهانه‌ی این کلاس این تجربیات را منظم و مکتوب نکنم، همه‌اش یک‌جورهایی هدر رفته و بلااستفاده می‌ماند. خلاصه که این یکی را هم قرار است همین‌جا توی وبلاگ بنویسم که هر جلسه با ساره چه ایده و برنامه‌ای برای کلاس می‌ریزیم و چه جوابی می‌گیریم و الخ. کلاس‌های قبلی من عمدتا در فرزانگان بود اما حالا ده تا بچه‌ی انسانی یک مدرسه‌ی غیرانتفاعی بهمان کمک می‌کند طرح درس‌مان خیلی معمول‌تر و چه‌بسا قابل‌استفاده‌تر برای عموم دانش آموزان دبیرستانی باشد. از این کلاس هم ۴ جلسه گذشته است و چنان‌که ملاحظه می‌فرمایید بنده هی مکتوب کردن‌اش را پشت گوش انداخته‌ام و…حالا این‌جا نوشتم بلکه کمی توی رودربایستی بمانم با خودم لابد:)

حالا آموزش به کنار، یک برنامه‌ی جدی‌ام برای ماه‌های پیش رو، تشکیل یک تیم پژوهشی است که شاید یکی از مشخص‌ترین راهبردهای عملی در سطح خرد باشد که از یافته‌های نظری تز نتیجه می‌شود برای تغییر وضعیت علوم اجتماعی در ایران. منظورم از تشکیل یک تیم پژوهشی، سرمایه‌گذاری روی همکاران پژوهشی است، یعنی این‌طوری نباشد که آدم سر هر یک پروژه‌ای که به پست‌اش می‌خورد، برود سراغ آدم‌هایی که می‌شناسد و بعد بنا بر این‌که سر کدام‌شان خلوت‌تر است، چند ماهی با هر کدام کار کند و بعد هم خداحافظ شما تا پروژه‌ی بعدی؛ منظورم اتفاقا استفاده‌ی ابزاری از یک پژوهشِ درست و درمان است برای سرمایه‌گذاری روی یک تیم پژوهشی که انجام هر پژوهش مهارت هر یک از اعضا را افزایش دهد در انجام آن بخش خاصی که بهشان واگذار شده و متناسب با علایق و دانش و مهارت‌شان است. راستش این یکی را هم یک‌بار نصفه نیمه تجربه کرده‌ام، سر ایده‌ای که راجع به برگزاری کارگاه‌وار روش‌های تحقیق کیفی داشتم و به نظرم رسید یک روش کیفی را جز با انجام عملی یک پژوهش نمی‌توان آموزش داد، والا خب، SPSS که نیست به طرف بگویی روی فلان گزینه کلیک کن تا بهمان آزمون انجام شود و نتیجه‌اش را فلان‌طور تفسیر کن و الخ، انجام روش کیفی بیش از دانش، مهارت می‌خواهد؛ بعد این شد که یک گروهی از بچه‌ها را جمع کردم دور خودم که به بهانه‌ی انجام یک پژوهش واقعی و در واقع با استفاده از ابزار انجام یک پژوهش، این آموزش مهارت هم انجام شود، یک تیر دو نشان و چه‌بسا چند نشان، پژوهش واقعی را هم گذاشتیم خود تز که شاید از هر نوع پروپوزال فی‌البداهه‌ی نانوشته‌ای در آن زمان، شسته رفته‌تر و سروته‌دارتر و ایده‌مندتر بود. آن جمع همان‌طور که حتی پیش از آغازش هم حدس می‌زدم، خیلی درست و درمان شکل نگرفت و ایده شکست خورد کم‌وبیش اما همراه با بینش‌های ارزشمندی در باب چرایی شکست. از جمله این‌که به راه انداختنِ یک چنین تیم پژوهشی و سرمایه‌گذاری بر روی آن برای افزایش مهارت‌ در بلندمدت، به یک طرح پژوهشی شسته رفته و ایده‌مند نیاز دارد درست، ضرورت وجود اعضا و نیروهای علاقمندی که آموختن مهارت نسبت به کسب درآمد برای‌شان الویت بیشتری داشته باشد به جای خود، اما به سرانجام رسیدنِ چنین ایده‌ای، بیش از هر چیز نیازمندِ یک مدیر پروژه‌ی قدرت‌مند است که بیش از آن‌که دانش و مهارت‌اش در انجام پژوهش مهم باشد، شیوه‌ی مدیریتی‌اش برای استفاده از نیروها در همان جا و بخشی از پژوهش که مناسب‌اش هستند مهم است. این‌که بتواند تشخیص دهد فلانی را برای انجام چه کاری به کار گیرد و روی افزایش مهارتش در چه زمینه‌ای سرمایه‌گذاری کند، بهره‌وری کل تیم بالاتر می‌رود، توانایی انجام درست و کم‌خطای چنین تشخیص و تصمیم‌هایی است که میزان قوت و ضعف  یک مدیر پروژه را رقم می‌‌زند و البته چنین مدیریتی با سمبل‌کاری و سرهم‌بندیِ دو سه ساعته در هفته بدست نمی‌آید اصلا، یک مدیر پروژه قاعدتا باید به طور متوسط از همه‌ی اعضای تیم وقت بیشتری صرف ‌کند تا بتواند هماهنگی بهینه‌ای میان توانایی و کار اعضا ایجاد کند، تا بتواند آن نقطه‌ی تعادل بهینه‌ای را پیدا کند میان سلسه‌مراتب آزاردهنده و به حال خود گذاشتنِ  سردرگم‌کننده‌ی اعضا، میان رابطه‌ی دوستانه و برابر و جدیت در پیگیری برای انجام بخش‌هایی که هرکس بر عهده گرفته است به گونه‌ای که هریک از اعضا بداند دقیقا چه کاری با چه کیفیتی ازش خواسته شده است بدون این‌که احساس کند برایش تعیین تکلیف شده است، پیدا کردن تجربی و ماهرانه‌ی این نقاط تعادل و پیش‌بردِ پژوهش به صورت تیمی و همراه با تجمیع انرژی‌ها و مهارت‌ها و سرشکن کردنِ بهینه‌ی هزینه و وقت مورد نیاز، کلی ذهن و وقت و انرژی روانی نیاز دارد که من در ان شرایط استرس‌زای به تعویق افتادنِ تز قادر به ارائه‌اش نبودم و همین بود که نتوانستم آن‌جور که دلم می‌خواست تیم را به هدفی که برایش در نظر گرفته بودم برسانم؛ حالا اما به نظرم وقت‌اش است، وقت‌اش است که بنشینم یکی از پیشنهادهای پژوهشی برآمده از تز را تبدیل به یک پروپوزالِ شسته رفته کنم، بعد تلاش کنم یک بودجه‌ی پژوهشی معقول برایش دست و پا کنم که گرچه سودآوری‌ای برای انجام دهندگانش نداشته باشد، دست‌کم هزینه‌های پژوهشی امکانات و نیروی انسانی مورد نیاز را پوشش دهد بدون این‌که به استثمار اعضا منتهی شود. بعد این پروژه را بکنم اولین قدمِ تشکیل آن تیم پژوهشی که امیدوارم ظرف سه چهار سال هم خودش تبدیل به یک “تیم” ماهر و معتبر در انجام پژوهش‌های اجتماعی شود و هم کارهایی که ظرف این مدت تولید می‌کند، پژوهش‌های معتبر و همراه با یافته‌ها و نتایج قابل‌اعتنا باشد. خیلی هم روی تیمی کار کردن تاکید دارم، یعنی امیدوارم واقعا بتوانم پروژه را نه به این شکلِ انجام تز که یک‌تنه و دست‌تنها و لاجرم همراه با نقص‌ها و ضعف‌های انکارناشدنی، بلکه دست‌جمعی و همراه با هزینه‌ی سرشکن شده و استفاده از انرژی تجمیع شده و مهارت‌های تخصصی اعضای تیم و لاجرم با اعتبار و همراه با احتمال دست‌یابی به نتایج قابل اعتناتر پیش ببرم، تا چی پیش بیاید.

مرتبط با پروژه‌ی بالا، یک طرح درس کارگاه‌‌طور دیگر هم توی ذهنم است که احتمالا به صورت فوق برنامه و داوطلبانه در موسسه‌ای انجمنی جای‌اش ارائه می‌کنم، اصل هدف‌اش هم ایجاد مهارت در تبدیل دغدغه‌ی ذهنی به سوال قابل پژوهش است. به نظرم یکی از مشکلات اصلی افراد که به کرات در دانشجوهای ارشد دیده‌ام و حتی شاید خودم هم به نوعی در دوره‌ی ارشد دچارش بوده‌ام، همین بلد نبودن راه و چاه تبدیل دغدغه‌ی ذهنی به سوال قابل پژوهش است. معمولا این‌طوری است که در این فرآیند سوال آن‌قدر محدود و از شکل افتاده می‌شود که شاید فقط در حوزه‌ی موضوعی شبیه به آن دغدغه‌ی اولیه باقی بماند ولی معمولا در نظر فرد ربط کمی به آن دغدغه‌ی اولیه دارد و همین است که کار معمولا نه با جدیت و یک‌جور دغدغه‌ی شخصی، بلکه خیلی صوری و تنها برای تمام کردن و و از شرش خلاص شدن پیش می‌رود، این درحالی است که افراد در وهله‌ی اول واقعا به ان حوزه‌ی موضوعی علاقه داشته‌اند و حاضر بوده‌اند هر نوع انرژی و وقتی که لازم باشد صرف مطالعه‌ بر روی آن موضوع کنند بس‌که به نظرشان جالب و مهم می‌آمده است اما وقتی بعد از دردسرها و بال و پایین شدن‌های بسیار، پروپوزال‌شان تصویب می‌شود، کم‌وبیش این حس را دارند که پروژه‌ی تعریف شده واقعا ربط کمی به آن دغدغه و مساله‌ی اصلی‌شان داشت و هرچه در کار پیش‌تر می‌روند، در این اعتقاد به بی‌ربطی کاری که در حال انجام است راسخ‌تر می‌شوند. خلاصه این‌که مساله بسیار رایج و واقعی است به گمانم و این درحالی است که من اگر یک چیز تز بتواند مایه‌ی رضایتم باشد، همین است که سوال و مساله‌ی اصلی را تا آخر به همان شکلِ جذاب و دغدغه‌گونه نگه داشتم در عین این‌که به صورت یک پرسش قابل پژوهش هم درآورده بودم‌اش اما از شکل و قیافه نینداختم‌اش جوری که خودم هم رغبت نگاه کردن و پیگیری‌اش را نداشته باشم. به نظرم موفقیت در همین فرآیند است که باعث می‌شود علی‌رغم کار بر روی موضوع تز طی سه چهار سال مداوم، من شاید با انرژی و علاقه‌ی مضاعفی آماده‌ی ادامه‌ی کار و انجام پیشنهادهای پژوهشی برآمده از آن هستم بدون این‌که احساس کسالت و دلزدگی داشته باشم چون گرچه به ایده‌هایی برای پاسخ به سوالم رسیده‌ام اما مساله‌ی اولیه هنوز همان‌طور تر و تازه در انتهای پژوهش باقی مانده است. باز به نظرم با موفقیت در چنین فرآیندی است که همه‌ی اجزای پژوهش از جمله مرور ادبیات و چارچوب نظری/ مفهومی و روش‌شناسی مشخص و امثالهم جایگاه و ضرورت واقعی‌شان را پیدا می‌کنند به جای آن‌که صرفا به صورت صوری و تنها برای این‌که سروشکل تحقیق شبیه قیافه‌ی یک تحقیق به نظر برسد، بی‌ارتباط و به زور کنار هم چیده شده باشند. کار روی طرح درس و چگونگی عملیاتی کردنِ این ایده‌ی آموزشی به صورت برگزاری یک کارگاه کم‌جمعیت هم برنامه‌ی دیگری است که چند ساعتی در هفته وقتم را خواهد گرفت.

کار روی ویرایش نسخه‌ی نهایی تز و اصلاحش و تهیه‌ی یکی دو مقاله‌ از یافته‌ها به فارسی و نگلیسی و تدوین طرح‌های پژوهشی برآمده از تز برای داخل و خارج از کشور هم که البته جز روزمرگی‌های معمول اما ضروری است که نیازی به شرح و بسط مفصل ندارد قاعدتا.

این وسط چندتایی هم تصمیم کبری گرفته‌ام برای زندگی و آینده‌ی حرفه‌ای‌ام. یکی‌اش مثلا این‌که مطمئنم روزنامه‌نگاری و عضویت در هیات تحریریه‌ی مجلات روشنفکرانه و امثالهم، جزء انتخاب‌های شغلی من نخواهد بود. حالا شما می‌گویید مگر قرار بود باشد؟ خب راستش قرار که نبود، ولی همیشه امکانش بوده است کم‌وبیش، پیشنهادهای گهگاهی هم بوده، من اما زیر بارش نرفته‌ بودم تا امروز، بهانه‌ام البته همیشه سرشلوغی بوده است و تز و امثالهم اما حالا که فکرش را می‌کنم می‌بینم مساله‌ام با این امکان شغلی جدی‌تر است، یعنی همه‌ی شرایط فراهم باشد و پیشنهاد جدی وسوسه‌برانگیز هم وجود داشته باشد، من روی چنین موقعیتی سرمایه‌گذاری نخواهم کرد. چرا؟ شاید به ذائقه‌ام برمی‌گردد، شاید به شخصیتم، شاید هم به همین دلیلی که عجالتا برایم قانع‌کننده است، این‌که روزنامه نگاری و نوشتن ثابت در مجلات هفتگی و ماهانه و امثالهم، یک آفت بزرگ دارد، آدم را از کار بلندمدت بر روی یک موضوع پژوهشی بازمی‌دارد، یعنی خب روزنامه است مجله است، قاعدتا باید تنوع داشته باشد، باید متناسب با موضوعات و جنجال‌های روز پیش برود، از قضا جذابیت زیادی هم دارد این تنوع و همین است که مرا بیش از پیش مراقب و نگران می‌کند که توی دام فریبندگی ناشی از شهرت و تنوع گرفتار نشوم. گو این‌که به نظرم این حد از تنوع و حضور مداوم در حوزه‌ی عمومی را یک وبلاگِ خوب و فکر شده هم می‌تواند برآورده کند. مخاطبان وبلاگ خیلی محدودتر است؟ خب راستش من فکر می‌کنم هر دو دسته مخاطبان این رسانه‌ها محدودند و از قضا همپوشانی زیادی هم با هم دارند، در برخی زمینه‌ها مخاطبان این یکی بیشتر است و در برخی دیگر مخاطبان آن یکی اما شهود شخصی‌ام این است که برد هر کدام فقط در جمع‌ها و اقشار خاصی است و تفاوت آن‌چنان معناداری از جهت تعداد و کیفیت مخاطبان بین‌شان نیست. خلاصه این‌که تصمیم‌ام را گرفتم، این اگر بخواهم آن کار پژوهشی بلندمدت و چه‌بسا انزواگرایانه‌ روی موضوعات را با کمی تنوع و حضور در حوزه‌ی عمومی جبران کنم، همین وبلاگ برایم کفایت می‌کند با این مزیت غیرقابل انکار که حدّ صرف وقت و انرژی برای این پراکنده‌کاری دست خودم است قاعدتا، البته وبلاگ برای من، شخصا مزیت‌های منحصر به فرد دیگری هم دارد که یک وقت دیگری بهشان می‌پردازم.

یک تصمیم دیگرم انتخاب آینده‌ی حرفه‌ای‌ام‌ در حوزه‌ی جامعه‌شناسی است، این‌که اگر این تقسیم‌بندی مایکل بوروی میان انواع جامعه‌شناسی برقرار باشد یعنی تقسیم جامعه‌شناسی به جامعه‌شناسی حرفه‌ای، جامعه‌شناسی سیاست‌گذار، جامعه‌شناسی انتقادی و جامعه‌شناسی مردم‌مدار (برای مرور خلاصه‌ای از این تقسیم‌بندی نگاه کنید به این‌جا + و برای اطلاع از متن کامل آن نگاه کنید به این‌جا +)؛ جای من توی آن قسمت اول است، در جامعه‌شناسی حرفه‌‌ای؛ نه فقط به این دلیل که بخش عمده‌ی مهارتم متناسب با مهارت‌های مورد نیاز در این نوع جامعه‌شناسی است، بلکه شاید بیشتر به این دلیل که شخصا فکر می‌کنم اگر جامعه‌شناسی حرفه‌ای تولید موثری نداشته باشد، الباقی قسمت‌ها ول معطل خواهند بود. خب حالا مثلا این انتخاب چه تفاوتی در زندگی روزمره‌ام ایجاد می‌کند؟ یکی از مهم‌ترین‌ پیامدهایش این است که زیر بار خیلی از پروژه‌های ریز و درشتِ احتمالی که از سوی سازمان‌های مختلف دولتی پیشنهاد می‌شود نخواهم رفت، یعنی تا آن‌جایی که بتوانم و غم نان آن‌قدرها فشار نیاورد، در برابر پذیرش چنین پروژه‌هایی مقاومت می‌کنم چون اساسا قرار نیست آینده‌ی حرفه‌ای من در جامعه‌شناسی سیاست‌گذار تعریف شود. خلاصه که این هم یک‌جور تصمیم کبری است که حالا بعدتر لابد راجع بهش بیشتر می‌نویسم، از این دست تصمیمات ریز و درشت زیاد گرفته‌ام این مدت اما از شما چه پنهان بنده یک چشم‌ام به این نوار پایین word است بابت چماق تعداد کلمات:)

راستی گفتم تعداد کلمات، یک تصمیم دیگر هم هست که می‌دانم دست‌کم مخاطبانِ کم‌حوصله‌ی این‌جا را بدجوری خوشحال خواهد کرد این دمِ آخری، آن‌هم این‌که بنده قرار است خودم را اصلاح کنم بابت این بلندنویسی چاره‌ناپذیر، یعنی از شما چه پنهان، دیدم هرچه به خودم روی بیشتری بدهم، هی این ویژگی‌ای که خیلی هم دلایل موجه و قانع‌کننده‌ای بابت‌اش دارم، افراطی‌تر بروز می‌کند، این شد که به فکر افتادم یک‌جایی جلوی‌اش را بگیرم بالاخره، دست‌کم حواسم باشد که باید هم بتوانم کوتاه بنویسم و هم بلند حتی اگر به دلایل متعدد متن بلند برایم ترجیح بیشتری داشته باشد. خلاصه‌ی این اصلاح ساختاری سبک نوشتاری در وبلاگ این است که مِن بعد هر متن بیشتر از ۴۰۰ کلمه، یک نسخه‌ی دومی خواهد داشت که همان متن است با تعداد کلماتی برابر با یک دهم تعداد کلمات نوشته‌ی اصلی، این نسخه‌ خلاصه‌ و چکیده‌ی آن نسخه‌ی اصلی نیست، نسخه‌ی دوم‌اش است، همان متن است با همان نثر وبلاگی اما خب خیلی دم‌بریده و چه‌بسا کاریکاتوری، هر دو نسخه همزمان و در یک پست منتشر خواهند شد، می‌خواهم مخاطب امکان انتخاب داشته باشد برای خواندن آن نسخه‌ی زیادی کوتاه یا نسخه‌ی اصلی و همراه با شرح و بسط مفصل، دوست دارم مخاطب امکان انتخاب داشته باشد و بعد از یک مدت، آن‌هایی که لطف دارند و حوصله که هر دو نسخه را بخوانند، نظر بدهند که آیا با من هم‌نظر نیستند که آن متن بلند وقتی به این متنِ کوتاه شده و متناسب با ذائقه‌ی عامه‌پسند تبدیل می‌شود، نه حاشیه‌ها و زوائد و ضمایم، بلکه اتفاقا اس و اساسِ مطلب است که از دست می‌رود؟ انگار که مثلا یکی را مجبور کنی سروته یک فیلم دو ساعته را ظرف دو دقیقه برایت تعریف کند و خلاص، نه این‌که نشود، می‌شود اما فی‌الواقع چه فایده‌ای می‌تواند داشته باشد بنده، شخصا نمی‌دانم؛ با تمام این‌ها گفتیم فقط در عالم نظر نباشد که این‌قدر شعار افزایش آزادی انتخاب می‌دهیم، خودمان در سیره‌ی عملی‌مان هم مروج افزایش آزادی‌های فردی باشیم مثلا که هرکس بتواند بنابر سلیقه و نظر شخصی‌اش سبکی از نوشتار کوتاه و بلند را انتخاب کند که بیشتر به مذاق‌اش خوش می‌آید، بله، یک همچین آدم آزادی‌خواهِ از جان و دل مایه‌گذار برای آزادی انتخاب دیگران هستیم ما مثلا:)

*لابد می‌دانید که نام کتابی از رومن گاری است.

بیشتر بخوانید