چه خبر؟

شق‌القمر کرده‌ام، بعد از تحویل نسخه‌ی نهایی تز به استاد راهنما و مشاور و هی به این در و آن در زدن برای تعیین وقت سمینار دوم در زودترین حالت ممکن، گذاشتم پشتِ مقاله‌ی «ویتگنشتاین، هایک، گادامر: درآمدی بر یک روش‌شناسی تلفیقی» و تمام‌اش کردم بالاخره، بعد از چند ماه کش دادن و هربار چند صفحه‌اش را نوشتن و بارها و بارها بالکل قیدش را زدن و دوباره و چندباره وسوسه شدن و سر وقت‌اش رفتن، تمام‌اش کردم بالاخره؛ شده است ۱۴۱۰۰ کلمه‌ی ناقابل:) خب واقعا چه انتظاری دارید؟ به نظرتان کسی که متوسط پست‌های سر هم بندی‌ شده‌ی وبلاگی‌اش دو سه هزار کلمه است، واقعا چه حرجی است برش اگر یک مقاله‌ی کامل‌اش ۱۴۰۰۰ کلمه آب بخورد؟ بله، عکس‌اش هم به همین اندازه صادق است، یعنی کسی که یک مقاله‌ی کامل‌اش ۱۴۰۰۰ کلمه است، توقع بیجایی نیست اگر فکر کنیم در پست‌های وبلاگی‌اش به کمتر دو سه هزار کلمه رضایت می‌دهد؟:)

جالب است که تازه به نظرم می‌رسد مقاله خیلی هم گنگ و الکن از آب درآمده، یعنی علی‌رغم این همه آسمان ریسمان، باز فکر می‌کنم جاهایی‌اش هست که نیاز به توضیح بیشتری داشته، مثلا آن جایی که از امکان تلفیق نوشته‌ام و گفته‌ام تلفیق زمانی ممکن است که حد معینی از تشابه و تفاوت وجود داشته باشد، نه خیلی پرت باشند از هم، نه کپی برابر اصلِ همدیگر، بعد تفاوت‌های این سه تا را در دو پاراگراف گفته‌ام که این سنت‌اش تحلیلی است آن یکی قاره‌ای، این یکی عقلانیت انتقادی است، آن یکی هرمنوتیک، این دو تا کانتی هستند آن یکی هگلی، همین، یعنی فرض گرفته‌ام که خواننده با فرض وجود تفاوت‌های میان این‌ها تا حد زیادی همدل است و یک اشاره‌ی کوتاه کفایت می‌کند و در مقابل، بحث شباهت‌ها را خیلی مفصل و مبسوط بحث کرده‌ام، یعنی ۶۶۰۰ کلمه از کل مقاله صرف همین شرح شباهت‌ها و مستدل کردن “امکان” تلفیق شده است، یک‌جوری که اصلا به ذهنم رسیده بود بردارم خود امکان تلفیق را یک مقاله کنم، روش‌شناسی تلفیقی پیشنهادی را هم یک مقاله‌ی دیگر، واقعا چه اشکالی داشت می‌شد مقالات را هم کمثل پست‌های وبلاگی چند قسمت کرد؟ دست‌کم دو قسمت مثلا:) با تمام این‌ها حس می‌کنم همان دو پاراگراف شرح تفاوت‌ها هم جای کار بیشتری دارد، یعنی اگر می‌توانستم نشان دهم که پیش‌فرض‌های نهفته در کلیدواژه‌های هر متفکر تا چه حد وابسته به سنت نظری و پس‌زمینه‌ی فکری‌اش است، آن‌وقت زمانی که می‌رفتم سر وقت شباهت‌ها و به قول خودم و ویتگنشتاین:) سراغ معادل‌یابی کلیدواژه‌های هر متفکر در بازی‌های زبانی دو متفکر دیگر، آن‌وقت تازه روشن می‌شد که مثلا وقتی ته‌اش اولین اصل روش‌شناسی تلفیقی را می‌گذارم که موضوع علوم اجتماعی «نظم‌‌های زبانی – تاریخی» است که در آن نظم به معنای هایکی کلمه، زبانی بودن به تعبیر ویتگشتاین و تاریخی بودن به معنای گادامری کلمه است و هدف علوم اجتماعی «انکشاف» این نظم‌هاست به معنای هایدگری – گادامری کلمه، وقتی این‌ها را می‌گفتم تازه واقعا ماهیت تلفیقی ماجرا روشن می‌شد، وقتی مخاطب را خوب قبل‌اش با شباهت و به خصوص تفاوتِ پیش‌فرض‌های نهفته در این مفاهیم همراه کرده بودم، آن وقت تازه ممکن بود که به اندازه‌ی خودم هیجان‌زده شود که کنار هم گذاشتن این مفاهیم نه فقط مجاز بلکه کنار هم قرار گرفتن‌شان چه ظرفیت‌های شگفت‌انگیزی برای بازخوانی هر کدام فراهم می‌کند. خلاصه این‌که ولم می‌کردند همین ۵۰ صفحه را می‌کردم ۱۵۰ صفحه لابد، بلکه هم بیشتر حتی:)

حالا نکته‌ی جالب‌تر این‌جاست که این پرگویی خستگی‌ناپذیر نه فقط مایه‌ی خجالت و شرمساری‌ام نیست، بلکه حتی از همین مساله هم نکته‌ی موید یافته‌های تز درآورده‌ام. از شما چه پنهان، من در طرح مساله‌ی تز به یک مقاله‌ی ISI استناد کرده‌ام که برداشته رشد چند رشته در دانشگاه‌های استرالیا را با شاخص تعداد مقالات ISI در یک دوره‌ی ۳۰ ساله مقایسه کرده، رشته‌های مورد مقایسه عبارت بوده‌اند از: زیست‌شناسی مولکولی به عنوان رشته‌ای که رشد بسیار سریعی داشته، روان‌شناسی به عنوان یک رشته‌ی مرزی میان علوم فیزیکی و علوم اجتماعی، علوم سیاسی/ سیا‌ست‌گذاری عمومی و جامعه‌شناسی/ انسان‌شناسی به عنوان علوم اجتماعی و در نهایت فلسفه به عنوان یکی از رشته‌های علوم انسانی. بعد یکی از نتایج جالب مقاله این بوده است که اساسا “الگوی” رشد رشته‌های علوم طبیعی – فیزیکی با “الگوی” رشد رشته‌های علوم اجتماعی/ انسانی متفاوت است، یکی از شاخص‌های این تفاوت همین است که الگوی رشد در علوم طبیعی – فیزیکی با مقاله است و در رشته‌های علوم اجتماعی – انسانی با تک‌پژوهش‌ها (monographs). الگویی که خیلی به تجربه‌ی زیسته‌ی کسانی که در علوم اجتماعی – انسانی  کار می‌کنند، نزدیک است از این جهت که واقعا کارهای کلاسیکِ تاثیرگذار در همین رشته‌ی جامعه‌شناسی، اگر نگوییم همگی، دست‌کم در اغلب موارد کتاب یا پژوهشِ منتشر شده در قالب کتاب هستند. از این جهت، من از این‌که حرفی که می‌خواستم بزنم در ۵۰ صفحه هم خوب جانیفتاده و هی حس‌می‌کنم کاش می‌شد خیلی بیشتر و دقیق‌تر بپردازم و هی نشان دهم که چقدر حواسم به تفاوت‌های ظریف اما مهم میان مفاهیم بوده است و با این‌حال فکر می‌کنم قابل تلفیق با هم‌اند و الخ، از این‌که فکر کنم این کارها آن‌جوری که به دلم بچسبد، شاید به دو تا سه برابر این حجم نیاز داشته است، از این‌جور عقاید و فکر‌ها هیچ هم شرمسار و خجالت‌زده نیستم متاسفانه:) یعنی جمله گفتم ته فرم و محتوای متناقض:)

علی‌ای‌حال این‌ها را گفتم چون آن‌وقتی که نشست این مقاله در انجمن برگزار شد، چند نفری از دوستان بودند که تا مدتی هی پیگیر مقاله بودند و بنده هم در کمال شرمندگی هی امروز و فردا می‌کردم و دست‌آخر دندان لق را کندم به حساب خودم که آقا جان، هر وقت حاضر شد خودم خبر می‌دهم، بعد حالا خیلی وقت گذشته است، نمی‌دانم چطور می‌توانم آن آدم‌ها را پیدا کنم، به فکرم رسید این‌جا بنویسم یک تیر چند نشان بزنم مثلا، هم ژست وفای به عهد گرفته باشم، هم شاید کسان دیگری پیدا شدند که بنابر تخصص‌شان به موضوع علاقمند بودند و توانستند در نقش مخاطب یک کمکی هم به منِ عاجزِ مستاصل بکنند، از این جهت عاجز و ناتوان که لابد مستحضر هستید که حجم معقول یک مقاله حدود ۷۰۰۰ کلمه است، یعنی نصفِ این چیزی که من درست کرده‌ام، ممکن است؟ والا به نظر خودم هم ناممکن می‌آید، شاید چون نویسنده‌اش هستم و از آن‌جایی که به کمتر کارگردانی پیشنهاد می‌شود خودش تدوین فیلم‌اش را بر عهده بگیرد، شاید از کمتر نویسنده‌ای هم می‌شود انتظار داشت که حذف نیمی از مطلب‌اش را شخصا برعهده بگیرد و مطمئن هم باشد که آب از آب تکان نمی‌خورد. می‌خواهم بگویم بحث دل سوختن بابت حذف مطالب و زحماتش در بین نیست آن‌قدرها، مشکل اصلی‌ام این است که هیچ نمی‌توانم تشخیص دهم کجای مطلب ضروری است و کجایش شرح جزئیاتی غیرضروری و خسته کننده، نمی‌‌توانم تصمیم بگیرم کدام قسمت‌ها را حذف کنم، قوت متن و استدلال‌‌هایش آسیب کمتری می‌بیند، نقل‌ قول‌های مستقیم از متفکران مربوطه را حذف کنم یا شرح‌های دست دوم اما بسیار روشن‌کننده‌ی دیگران یا توضیحات خودم را؟ کدام‌اش مهم‌تر است از دیدگاه مخاطب؟ این است که لَنگِ مخاطب شدم، نیازمند کسی که بتواند متن را بخواند و بگوید کجاهایش به نظرش غیرضروری و زائد است؛ تا همین جایش هم البته به یکی دو تن از اساتید و چهار پنج تایی از دوستانِ علاقمند به این حوزه رو انداخته‌ام، با این‌حال گفتم بیایم این‌جا هم آگهی بدهم کمثل آگهی‌های گودری که به چند خواننده‌ی با حوصله برای حذف نیمی از مطالبِ یک مقاله نیازمندیم، چه کسی می‌داند، شاید فرجی شد:) گذشته از شوخی، اگر به موضوع علاقمندید و حوصله و انگیزه‌ی خواندن یک متن ۱۴۰۰۰ کلمه‌ای را هم دارید، یک ای‌میل با اسم و رسم مشخص بزنید به آدرس bahare.arvin@gmail.com که همین نسخه‌ی کامل و پرطول و تفصیل و البته همچنان از نظرِ نویسنده گنگ و الکن، برای‌تان فرستاده شود و بعد هم زحمت می‌کشید اگر قسمت‌های غیرضروری را در متن مشخص کرده و کنارش کامنت بگذارید. البته قرار است نسخه‌ی اصلاح شده و کوتاه شده‌‌ی مقاله به زودی در یکی از همین مجله‌های نه‌چندان دارای خاصیتِ علمی – پژوهشی چاپ شود اما خب “بزودی” را باید در کانتکس این مجله‌های ایرانی معنا کنید که به قول معروف، امسال نیت گریه کنند، سال دیگر شاید اشک‌شان در بیاید.

خلاصه‌اش این‌که عجالتا دو خوان از هفت‌خوانِ دفاع را طی کرده‌ایم، تز را تمام کرده و به استاد راهنما و مشاور ارائه کرده‌ایم، یکی از مقالات برآمده از تز، مربوط به قسمت روش‌شناسی تحقیق را هم تمام و اماده‌ی چاپ کرده‌ایم، مانده است سمینار دوم یا به عبارتی پیش‌دفاع به سبک عجیب و خرقِ عادتِ دانشکده‌ی علوم اجتماعی یعنی بدون حضور اساتید داور که قرار است هفته‌ی آینده انجام شود و خوان سوم است. بعد سه تا استاد داور داریم که از قرار هر کدام یک خوان، می‌کند به عبارتی شش خوان، هفتم هم که خود دفاعیه‌ی نهایی است، می‌بینید شما را به خدا؟ بعد از ۵ ماه کار شبانه‌روزی و لحاف تشک پهن کردن در کتاب‌خانه و از زار و زندگی افتادن، بالاخره کار را به یک جایی رسانده‌ایم که بشود یک نسخه‌ی قابل دفاع را خدمت اساتید ارائه کرد، ولی انگار نه انگار که به جایی رسیده‌ایم با این همه خوان‌های پرشماری که جلوی روی‌مان است هنوز و کاملاً محتمل است آدم توی هر کدام‌اش گیر کند و در نیاید و هیچ‌وقت به سر منزل مقصود نرسد به اصطلاح. همین دیگر، خیلی وقت بود فرصت نشده بود بیایم ذکر مصیبت بخوانم، گفتم حالا که کمی سرم خلوت شده، یک پست دست گرمی بروم مبادا که یک وقت مهارتم در روضه‌خوانی از دست رفته و اصلا وبلاگ‌نویسی به لحاظِ شخصی‌نویسی بالکل از سرم افتاده باشد و …تا بعد:)

بیشتر بخوانید
مناسک جمعی

راستش یک ایده‌ای به ذهن من رسیده است در خلال همین ماه مبارک که البته خیلی خام است هنوز اما چنان‌که مستحضرید بنده فی‌الحال پایان‌نامه دارم فلهذا عجالتا وقت ندارم بنشینم سرش تا این دم بکشد و پخته شود و غیره؛ از طرف دیگر هلال ماه شوال هم رویت شده و این ایده‌ی بنده هم مزه‌ای اگر داشته باشد با ارجاع به حال و هوای همین روزها و ساعات عزیز است که قابل تشخیص است، لذا با اجازه من این ایده‌ی کذا را همین‌طور خام خام خدمت‌تان عرض می‌کنم‌ تا یک وقتی سر فرصت بنشینم سرش و جا بیندازم‌اش.

اصل آن‌چه به ذهنم رسیده است از مواجهه‌ی چند ساله با یک پدیده‌ی جالب آب می‌خورد، از دیدن کسانی که روزه می‌گیرند اما نماز نمی‌خوانند یا فوقش همین یک ماه نمازخوان بشوند و بعدِ یک ماه برمی‌گردند سر نقطه‌ی اول‌شان؛ به نظرم رسید نه فقط چنین افرادی وجود دارند بلکه نکته‌ی جالب‌تر این است که به نظر می‌رسد تعداد چنین آدم‌هایی که نماز نمی‌خوانند و کلا تقید چندانی به رعایت احکام شرعی ندارند اما با این‌حال به دلایل من‌درآوردی روزه می‌گیرند بیشتر از کسانی است که نماز می‌خوانند و کلا آدم‌های مقیدی به شمار می‌روند اما به دلایل الکی پلکی روزه نمی‌‌گیرند. به گمانم دسته‌ی دوم خیلی کم‌شمارتر از دسته‌ی اول‌اند. دقت کنید که نمی‌گویم کلا تعداد آدم‌های نمازخوان یا روزه‌گیر یا مقید یا نامقید زیاد است، دارم در مقام “نسبت” و “مقایسه” می‌گویم که به نظرم تعداد آدم‌های نه‌چندان معتقد و مقیدِ روزه‌گیر بیشتر از آدم‌های معتقد و مقید روزه‌خوار است و این درحالی است که یک ماه گرسنگی و تشنگی آن‌قدرها هم کار ساده و باری به هر جهتی نیست، دست‌کم از پنج دقیقه وقت صرف نماز کردن در طول روز ساده‌تر نیست،  خب چرا این‌طوری است؟ ‌یعنی آدم‌ها به چه انگیزه‌ای به قول متشرعینِ دو آتشه مثل سگ دهان‌بسته (دور از جان همگی طبعا) روزه می‌گیرند اما نماز نمی‌خوانند یا صرفا همان یک‌ ماه نمازخوان می‌شوند و سفره‌ی عید فطر که پهن می‌شود بساط جانماز و سجاده جمع می‌شود تا سال دیگر؟ حکمت کار این دسته از خلق خدا که چندان کم هم نیستند در چیست؟

از خودشان که بپرسی، چنان‌که گفتم یک سری دلایل عجیب و غریبِ من‌درآوردی ردیف می‌کنند مثل این‌که برای دل‌خوشی پدر و مادرم یا چون حال و هوای سحر و افطار را دوست دارم یا در حالت مثلا فکورانه‌ترش یک سری دلایل عرفانی – ریاضت‌کشانه و چه بسا شبه روشنفکرانه می‌آروند برای درک رنج گرسنگان و قس علی هذا. این‌ها دلایل خود افراد است که به نظرم شاید به لحاظ فردی قانع‌کننده به نظر بیایند، اما به لحاظ اجتماعی با عقل جور در نمی‌آیند، یعنی چه “به لحاظ اجتماعی”؟ یعنی بعید است یک عده‌ی زیادی از آدم‌ها یک‌هو بدون هماهنگی قبلی یاد دلخوشی پدر و مادرشان بیفتند یا رضایت‌کشی عرفانی در جهت تزکیه‌ی نفس را ارج گذارند و امثالهم، یعنی اگر هر کدام از این دلایل واقعا دلیل قابل اعتنا و واقعی “کنش جمعی” (یعنی کنشی فراتر از کنش یکی دو نفر و صد نفر) باشند آن‌وقت رواج اجتماعی خود این عقاید می‌تواند محل پرسش جامعه‌شناختی قرار گیرد که چرا و چگونه یک‌هو تعداد زیادی از افراد جامعه عدل در ماه رمضان به یاد دلخوش کردن والدین‌شان می‌افتند و اصولا آیا دلخوشی والدین به همین سی روز روزه است و پرسش‌های دیگری از این قبیل.

این درحالی است که به نظرم پدیده‌ی مورد بحث یعنی بیشتر بودن تعداد نامعتقدان روزه‌گیر به معتقدان روزه‌خوار، یک دلیل جامعه‌شناختی روشن و البته هیجان‌انگیز دارد. ماجرا خیلی ساده از این قرار است که روزه مناسک جمعی‌تری نسبت به نماز است و نماز بیشتر یک نوع مناسک دینی فردی محسوب می‌شود، دست‌کم نسبت به روزه، درواقع در روزه، اطرافیان فرد روزه‌دار در جریان مناسک او قرار می‌گیرند و بعضا نظم زندگی روزمره را متناسب با این مناسک تغییر می‌دهند و مهم این است که این تغییر نظم روزمره یک تغییر جمعی است، به نظرم همه‌ی این بگیر و ببند روزه‌خواری در ملاء عام، بیشتر از سر حفظ همین انجام مناسک به صورت جمعی است، حالا اگر دلایل خود افراد را به این دلیل جامعه‌شناختی برگردانیم، می‌شود این‌که افراد علی‌رغم نداشتن اعتقادهای پررنگ مذهبی روزه می‌گیرند چون خیلی ساده در حال و هوایش قرار می‌گیرند، چون به هرحال دور همی است، خوش می‌گذرد لابد، درحالی‌که نماز، دست‌کم در ظاهر، یک نوع مناسک دینی فردی است که خیلی محتمل است در صورت ضعف اعتقاد و تقید، فرد از انجام آن صرف‌نظر کند. می‌خواهم بگویم در روزه یک‌جور حس و حال جمعی وجود دارد که به فرد در قالب یک جمع بزرگتر هویت‌بخشی می‌کند، درحالی‌که در نماز فرد خودش است و خدای خودش به اصطلاح؛

احتمالا همه‌ی آن هفتاد برابر شدن ثواب نماز در جماعت و همه‌ی توصیه‌ و تشویق‌های در نظر گرفته شده برای نماز جماعت نیز از سر همین تلاش برای تبدیل نماز به یک مناسک جمعی بوده است چون قاعدتا خرد جمعی دینداران بدون این دانش جامعه‌شناختی خام هم تشخیص می‌دهد که برگزاری مناسک دینی به صورت جمعی احتمال انجام‌اش از سوی فرد را به صورت معناداری افزایش می‌دهد؛ نمونه‌اش نماز عید فطر که بی‌اغراق یکی از باشکوه‌ترین مناسک جمعی سالانه است و بنده شخصا خیلی‌ها را دیده‌ام که نحوه‌ی وضو گرفتن و خواندن نماز‌های یومیه را کم‌وبیش از یاد برده‌اند اما این دو رکعت نماز مستحبی سالیانه‌شان ترک نمی‌شود آن‌هم کله‌ی سحر و با وضو و سجاده و تشکیلات؛ ازشان بپرسی چرا و چطور؟ خودشان هم دقیق نمی‌توانند بگویند اما درستش احتمالا این است که حال و هوایش را دوست دارند، شکوه انجام عمل در قالب یک جمع پرشمار و…حالا همه‌ی این‌ها را گفتم که به چه برسم؟

به این‌که به نظرم اگر این‌همه بودجه‌ی فلان و بهمان قرار است خرج رواج و جا انداختن آموزه‌ها و احکام دینی به خصوص نماز بشود، قاعدتا باید به جای آن‌که صرف بنر و پوستر خورشید لای ابر و کله ی نورانی و آیه و حدیث با فونت نستعلیق شود، به سمت هرچه جمعی‌تر برگزار کردن مناسک دینی به خصوص نماز جهت یابد. خب این یعنی چه؟ دیگر از خود خدا بالاتر که گفته ثواب نماز جماعت را هفتاد برابر می‌کنم و فلان و بهمان؟ دیگر از دست بنده‌ی خدا چه کار بیشتری برمی‌آید؟ این‌جاست که گفتم باید یک وقتی پیدا کنم و صرف پاسخ به این سوال کنم که آیا تفاوت معناداری از جهت توجه و برپایی نماز جماعت میان شیعه و اهل تسنن وجود دارد یا خیر، شنیده‌های پراکنده‌ی من می‌گوید اهل تسنن به برگزاری نماز به صورت جماعت مقیدترند، از روایت‌های مبنی بر رونق چشمگیر مساجدشان تا بهت و تعجب مکرر ایرانی‌هایی که از پارچه آویزان کردن جلوی مغازه و با پا و سر دویدن اعراب مکه و مدینه به سمت جایگاه برگزاری نماز جماعت انگشت حیرت به دهان گزیده‌اند. این درحالی‌ است که در ایران حتی در شهرهای مذهبی هم چنین جو همه‌گیری مشاهده نمی‌شود، نه این‌که نماز جماعت در حرم‌ برگزار نشود که می‌شود، تقید آن‌چنانی از سوی کسبه و ساکنان برای شرکت در نماز جماعت مشاهده نمی‌شود، یک جوری انگار فرق زیادی نمی‌کند کلا. خب اگر فرض بگیریم این حدس من در مورد تفاوت معنادار تایید شود، علت‌اش چیست؟ به هردمبیل بودن دین و ایمان ما شیعیان بازمی‌گردد یا چه؟ باز هم فقط حدس می‌زنم علت‌اش برمی‌گردد به سنت شیعه در قرون اولیه‌ی اسلام که خودشان امام معصوم داشته‌اند و مجبور بوده‌اند به حاکم جائر اقتدا کنند و حدس می‌زنم به دلیل آزار از سوی اکثریت، نماز را در خفا به صورت فرادا تکرار می‌کرده‌اند و…همه‌اش حدس است البته، فقط خواستم بگویم که بنده شخصا اعتقاد چندانی که ما شیعه‌ها کلا فلانیم و اهل تسنن بهمان ندارم، دلیلی هم اگر باشد ربطی به تربیت دینی و میزان اعتقاد و تقید مذهبی ندارد، چنین سنت فراگیر و رایجی در تلقی کردن نماز به عنوان مناسک فردی و چندان تقیدی به برپایی نماز جماعت نداشتن که مخصوص یکی دو نفر نیست، خیلی بعید است به ویژگی‌های فردی‌ای مانند میزان اعتقاد و لنگ زدن تربیت مذهبی مرتبط باشد، یعنی حتی اگر ربطی هم داشته باشد باز به همان اعتقاد و تربیت هم باید به عنوان یک مولفه‌ی اجتماعی نگاه کرد چون خیلی ساده مختص یکی دو نفر نیست و طیف زیادی از افراد هستند که اعتقاد و تربیت‌شان این‌گونه است، بنابراین خود این مولفه‌ی اجتماعی معلول مولفه‌ی اجتماعی دیگری است که از نظر من ریشه در سنت تاریخی تشیع در اقامه‌ی نماز دارد. (همین‌جا بنده یک سوءاستفاده‌ی دیگر هم بکنم و همین‌طور خام خام و بدون مقدمه و موخره بر این نکته تاکید کنم که جامعه‌شناسی اگر یک قاعده داشته باشد که کمثل قوانین نیوتن زیربنای همه‌ی تحلیل و تبیین‌های دیگرش باشد همین است که پدیده‌ی اجتماعی “همواره” علت اجتماعی دارد و نه فردی)

حالا فارغ از چند و چون سنت تاریخی شیعه در برپایی نماز و محدودیت‌های جدی‌ای که این سنت تاریخی در جهت تغییر آگاهانه‌ی وضع موجود و تبدیل نماز به یک مناسک جمعی ایجاد می‌کند، عجالتا خواستم بگویم اگر کسی یا کسانی هستند این که دغدغه‌ی فراگیر شدن آموزه‌ها و احکام دینی به خصوص نماز را دارند، قاعدتا باید بنشینند و یک خلاقیت‌های هوشمندانه‌ای بزنند در جهت برگزاری نماز به صورت یک مناسک جمعی دقیقا مثل نماز عید فطر که فرادایش اصلا نه معنی دارد نه حس و حال؛ اصولا اکثریت افراد جامعه جزء آن معتقدان یا نامعتقدان تیر نیستند که عقاید سیستماتیکی راجع به دین یا بی‌دینی‌شان داشته باشند و تعصب و تقید آن‌چنانی برای پایبندی به آن عقاید سیستماتیک، اکثریت همین افرادی هستند که نه خیلی مذهبی‌اند، نه خیلی غیرمذهبی، عامل اصلی و موثری که این اکثریت را به سمت انجام مناسک دینی یا عدم انجامش سوق می‌دهد، دست‌کم از منظر جامعه‌شناختی، برگزاری‌اش به صورت یک مناسک جمعی است، هرچقدر مناسک مزبور جمعی‌تر برگزار شود، احتمال آن‌که افراد بیشتری از آن خیلِ نه چندان مذهبی و نه چندان غیرمذهبی را به خود جذب کند، بیشتر است.

بیشتر بخوانید
بازی اقلیت ۲

فایل تر و تمیز pdf

طرح مساله:

خاتمی بیاید یا نیاید؟ قبل‌ترش از دموکراسی به مفهومی غیراخلاقی و دموکراسی به مفهومی اخلاقی و دموکراسی به معنای قدرت منفی یا تهدید به برکناری گفته بودم و این‌همه صغری کبری چیده بودم که ته‌اش برسم به همان پرسش کلیدی آن‌روزها: خاتمی بیاید یا نیاید و بعد در پاسخ و با ارجاع به همان بحث‌های گذشته این ایده را طرح کرده بودم که شاید برخلاف آن‌چه در نگاه اول به نظر می‌رسد، کاندیداتوری خاتمی در انتخابات ریاست‌جمهوری دهم آن‌قدرها هم محقق کننده‌ی فضایی دموکراتیک نباشد.

با تمام این‌ها بحث همچنان ناتمام ماند، وقت نشد بگویم عدم کاندیداتوری احتمالی به معنای کنار کشیدن و قهر کردن و عدم شرکت در انتخابات و اوضاع را به حال خود گذاشتن نیست، وقت نشد از ایده‌های ایجابی حرف بزنم، از این‌که اگر قرار به نیامدن خاتمی باشد، چه ایده‌ی جایگزینی برای پیگیری مطالبات دموکراتیک در انتخابات می‌توان طرح کرد؟ خاتمی چند هفته بعدش رسما اعلام کاندیداتوری کرد و من شاید کمی جوگیرانه اعلام کاندیداتوری خاتمی را برابر با پایانی فاجعه‌آمیز برای انتخابات دانستم و کم‌وبیش از همان لحظه سرنوشت انتخابات را با پیروزی احمدی‌نژاد تمام شده فرض کردم. در واقع بر خلاف تصور برخی دوستان که تمایل دارند امثال مرا خاتمی‌چی دوآتشه تصویر کنند و هم‌دل نبودن‌ام با موسوی و جنبش سبز را به پای یک‌دلی با خاتمی بگذارند، من، شخصا، یکی از مخالفان جدی کاندیداتوری خاتمی در انتخابات ۸۸ بودم.

حالا که مدت‌ها از همه‌ی آن هیاهوها گذشته است، شاید مرور آن ایده‌های ایجابیِ خام تنها به کار روشن کردن بحث‌مان در باب چگونگی نقش‌آفرینی اقلیت بیاید، به کار روشن کردن این مساله که فرض که بپذیریم حامیان مطالبات دموکراتیک در ایران بازیگر نقش اقلیت در عرصه‌ی سیاسی باشند و لذا بپذیریم که بر بازی‌شان در عرصه‌ی سیاسی این سه اصل پیش‌گفته حاکم باشد، در صورت پذیرش این فرض‌ها، برای مثال چه تفاوت معناداری در تحلیل و استراتژی‌پردازی درباره‌ی کاندیداتوری خاتمی در انتخابات ریاست‌جمهوری ۸۸ پدید می‌آمد؟ اگر رویکرد خاتمی و حامیانش به نقش‌آفرینی در انتخابات ریاست‌جمهوری دهم، رویکرد بازی اقلیت بود، چه سناریوهای ممکن دیگری وجود داشت جز آن‌چه واقعا رخ داد؟ خاتمی کاندیدا نمی‌شد؟ معقول است این حرف؟ به جای‌اش چه می‌کرد؟ می‌نشست گوشه‌ی خانه‌اش پیش‌شرطِ شرکت در انتخابات ردیف می‌کرد؟

۱٫ تعویق کاندیداتوری و بازی مطالبات‌محور

قاعدتا بازی بر اساس اصل اول بازی اقلیت منتهی به این می‌شد که خاتمی کاندیدا نشود یا در حالتی متعادل‌تر، تصمیم و اعلام کاندیداتوری یا عدم کاندیداتوری‌اش را تا آخرین لحظه به تعویق بیندازد. که به جایش چه بکند؟ اصل دوم: طرح و پیگیری مطالبات؛ ممکن است؟ طرف کاندیدا نشود و مطالبات طرح و پیگیری کند؟ با چه وسیله‌ای؟ اصل سوم: پیگیری مطالبات در بستر نزاع قدرت‌های برابر. خب این یعنی چه دقیقا؟

ایده‌ی ایجابی ما در آن روزها این بود که خاتمی اعلام کاندیداتوری‌اش را تا آخرین روز‌های ثبت‌نام به تعویق بیندازد و به جایش سه یا پنج مطالبه‌ی روشن و مشخص طرح کند و رسما اعلام کند که در انتخابات آینده از کاندیدایی حمایت خواهد کرد که وعده‌ی پیگیری و تحقق این مطالبات را دهد. از نظر ما این استراتژی در مقایسه با استراتژی اعلام زودهنگام کاندیداتوری دست‌کم سه مزیت داشت که عبارت بودند از:

۱-۱: استفاده از امکانات رسانه‌ای رقیب

اول آن‌که بر خلاف وضعیت اعلام کاندیدتوری، در این استراتژی پیشنهادی فرصت استفاده‌ از بیشترین امکانات رسانه‌ای رقیب وجود داشت. چطور؟ من پیش از این، «در اجماع دموکراتیک و اقلیت سازمان‌یافته» اشاره کرده بودم که یکی از ضعف‌های اصلی اصلاح‌طلبان عدم دسترسی‌شان به امکانات رسانه‌ای فراگیر در مقایسه با رقیب‌شان بود. اعلام کاندیداتوری خاتمی تقریبا او را در بایکوت رسانه‌ای قرار می‌داد به خصوص اگر هول و هراس رقبایش از کاندیداتوری او را در آن روزها به یاد بیاوریم و این‌که با این هراس از احتمال پیروزی او، خیلی قابل پیش‌بینی بود که به محض اعلام کاندیداتوری او، خاتمی و هر نوع متعلقاتش از صحنه‌ی رسانه‌ای رقبایش حذف شود تا حامیان خاتمی مجبور شوند با همان چهار دانه روزنامه و مجله و سایت نصفه نیمه که مخاطبان محدودی را پوشش می‌داد، به اعلام برنامه‌های احتمالی و امثالهم بپردازند؛ مخاطبانی که حتی بدون آن اعلام برنامه‌ها و تبلیغات تلویحی هم حامی خاتمی محسوب می‌شدند و در عوض مثل تمام چهار سال پیش از آن، دسترسی رسانه‌ای اصلاح‌طلبان به اقشاری که دسترسی رسانه‌ای‌شان محدود به تلویزیون بود و از قضا بالقوه حامی رقبای خاتمی مثل احمدی‌نژاد محسوب می‌شدند، همچنان ناممکن بماند.

این در حالی است که باز هم قابل پیش‌بینی است که اگر خاتمی با استراتژی پیشنهادی و وعده‌ی عدم کاندیداتوری و حمایت از یکی از کاندیداهای موجود به میدان می‌آمد، احتمالا از فردایش دست‌کم بخشی از امکانات رسانه‌ای رقیب در اختیارش قرار می‌گرفت تا او به شرح مفصل و با جزئیات مطالباتی بپردازد که در صورت وعده‌ی پیگیری و تحقق از سوی یکی از کاندیداها رای خاتمی و حامیانش را از آنِ خود می‌کرد. می‌خواهم بگویم قاعدتا تصور دور از انتظاری نیست اگر فکر کنیم از فردای اعلام این سخنان بخشی از امکانات رسانه‌ای رقبا در اختیار خاتمی قرار می‌گرفت تا شروط و مطالباتش‌ را هرچه روشن‌تر و صریح‌تر بیان کند بلکه بشود با هر نوع دوز و کلک و وعده و وعیدِ سر خرمن هم که شده نه فقط شخص خاتمی را از کاندیداتوری منصرف کرد، بلکه بیش از آن از حمایت‌ و آرای موثر پایگاه اجتماعی‌اش هم برخوردار شد.

باز هم تاکید می‌کنم که این وضعیت وسوسه‌کننده برای رقبای خاتمی را باید در آن فضایی تصور کنید که نیروهای اصول‌گرا به هر دری می‌زدند تا خاتمی را از کاندیداتوری منصرف کنند (برای مثال به یاد بیاورید شایعاتی را که کیهان و رفقا بر سر عدم تمایل خاتمی به کاندیداتوری به راه می‌انداختند و چه‌بسا اعلام زودهنگام کاندیداتوری در پاسخ به همین شایعات بود که شکل گرفت). پس مزیت اول شد امکان استفاده از امکانات رسانه‌ای رقیب.

۱-۲: کمرنگ شدن شبهه‌ی قدرت‌طلبی اصلاح‌طلبان

من باز هم پیش از این در «اجماع دموکراتیک و اقلیت سازمان‌یافته» به این شبهه اشاره کرده بودم که دست‌کم در تصور بخش‌هایی از جامعه، اصلاح‌طلبان تنها به فکر بازگشت به قدرت هستند و مطالبات و شعارهای‌شان هم همه وسیله‌ای برای این بازگشت است نشان به نشانِ کوتاه آمدن‌شان از مطالبات اولیه و بنیادین مثل حذف نظارت استصوابی و چه و چه و تن دادن به شرکت در انتخابات با هر نوع شرایط غیردموکراتیک و الخ. طرح عدم کاندیداتوری احتمالی و مانور بر روی مطالبات، چنین شبهه‌ای را تا حد زیادی کمرنگ می‌کرد.

۱-۳: عدم اجماع اصو‌ل‌گرایان بر روی احمدی‌نژاد

اما مزیت سوم که مهم‌تر و حیاتی‌تر از همه بود، عدم اجماع احتمالی نیروهای اصول‌گرا بر روی احمدی‌نژاد بود. خاتمی با اعلام مستقیم کاندیداتوری باعث شد رقبای ترس‌خورده‌اش از پیروزی احتمالی او، نزاع‌های جدی و پیش رونده‌شان را موقتا کنار بگذارند و بر روی تنها کسی که توان رقابت و احتمالا پیروزی بر خاتمی را داشت یعنی احمدی‌نژاد به اجماع برسند؛ درحالی‌که اگر خاتمی استراتژی مبتنی بر طرح مطالبات و احتمال انصراف را طرح می‌کرد، نه فقط شکاف‌های میان جریان اصول‌گرا پوشانده نمی‌شد بلکه اتفاقا نزاع‌هایی که امروز و پس از پیروزی در انتخابات با عریانی تمام عیان شده است، همان زمان سر باز می‌کرد.

خلاصه آن‌که در پیش گرفتن استراتژی پیشنهادی در کنار جبران ضعف قابل‌توجه امکانات تبلیغی – رسانه‌ای جریان اصلاح‌طلب، شبهه‌ی رایج میان مردم مبنی بر قدرت‌طلبی اصلاح‌طلبان را نیز کمرنگ می‌کرد. این در حالی است که کاندیداتوری زودهنگام خاتمی نه فقط او و جریان اصلاحات را از این مزایا محروم کرد بلکه پیامد به شدت زیان‌بارش تاثیری بود که روی بازی سیاسی رقیب گذاشت و آن‌ها را ناگزیر از اجماع بر روی احمدی‌نژاد کرد. درحالی‌که می‌توان تصور کرد نزاع‌های جدی‌ای که تنها چند ماه بعد از انتخابات میان احمدی‌نژاد و رقبای اصول‌گرایش سر باز کرد، در همان هنگامه‌ی انتخابات هم وجود داشته است اما در پرتو احساس خطر جدی از دشمن مشترک کمرنگ جلوه داده شده است.

۲٫ مطالبات پیشنهادی

بله، متوجهم، قسمت اصلی بحث هنوز مانده است، قرار شد خاتمی اعلام کاندیداتوری نکند و به جای‌اش طرح مطالبات کند اما چه مطالباتی؟ آیا خاتمی هر مطالبه‌ای پیش پای جریان اصول‌گرا می‌گذاشت، آن‌ها برای تحقق‌اش سر و دست می‌شکستند و از هم سبقت می‌گرفتند؟ مثلا اگر خاتمی مطالبه‌ی حذف نظارت استصوابی را هم طرح می‌کرد، باز هم نتایج فرضی استراتژی فوق محقق می‌شد؟ به هیچ‌وجه و از قضا همین جاست که توجه به آن تبصره‌ی دومین اصل بازی اقلیت در عرصه‌ی سیاست ضروری است:  این‌که هر مطالبه‌ای که با به خطر انداختن جایگاه گروه‌های در قدرت، شبهه‌ی سهم‌خواهی از قدرت حتی در بلند مدت را پیش بیاورد، از سوی گروه‌های در قدرت رد خواهد شد. در عین‌حال روشن و مشخص بودن مطالبات هم تبصره‌ی دیگری بود که در همان اصل دوم به آن اشاره کردم.

مجموع این بحث‌ها راجع به چیستی مطالبات را که بگذاریم کنار هم می‌شود خاتمی به عنوان نماینده اقلیتِ موثر در عرصه‌ی سیاست می‌بایست مطالباتی را طرح می‌کرد که دست‌کم چهار شرط را دارا می‌بودند اول آن‌که غیرسیاسی باشند بدین‌معنا که معطوف به تغییر مناسبات و موازنه‌ی قوای موجود در عرصه‌ی سیاست نباشند دوم آن‌که پتانسیل جذب رای داشته باشند بدین‌معناکه گروه‌های در قدرت احساس کنند پیگیری این مطالبه از سوی آن‌ها می‌تواند نه فقط به جذب آرای گروه اقلیت بلکه به جذب آرای گروه‌های وسیع‌تری از جامعه منجر شود؛ سوم آن‌که روشن و مشخص و با جزئیات کامل طرح شوند تا بتوان با معیارهای عینی میزان تحقق آن‌ها در آینده را پیگیری نمود و در نهایت آن‌که به طور غیرمستقیم و در بلندمدت معطوف به پیش‌برد منافع گروه اقلیت باشد مثلا در مورد مثال ما و اقلیت دموکراسی‌خواه، مطالبات طرح شده باید در بلندمدت زیرساخت‌های دموکراتیک در جامعه را ایجاد کند. مصداق چنین مطالباتی چه می‌توانست باشد؟

از جمله مطالباتی که آن زمان به ذهن ما رسیده بود طرح پرداخت یارانه‌ها نه فقط به سرپرست خانوار بلکه به هر ایرانی بالای هجده سال بود به طوری‌که تنها در مورد زیر هجده ساله‌ها یارانه به ولی یا قیم قانونی آنان تعلق گیرد؛ خب این طرح چگونه سه شرط فوق را دارا می‌بود؟ اولا دست‌کم در نظر اول مطالبه‌ای اقتصادی بود و نه سیاسی دوما پتانسیل جذب آرای نیمی از جمعیت یعنی زنان را داشت. آیا همین مساله شبهه‌ی فمنیستی بودن این مطالبه را پیش نمی‌آورد به‌گونه‌ای که با مقاومت احتمالی گروه‌های اصول‌گرا مواجه شود؟ بعید به نظر می‌رسید چراکه نقطه‌ی تمرکز این طرح نه زنان تحصیل‌کرده‌ و کم‌وبیش مرفه طبقه‌ی متوسط که خواهان حقوق برابری‌خواهانه هستند و مبلغ یارانه‌ها پول یک‌بار پر کردن باک ماشین‌شان است بلکه اتفاقا نقطه‌ی تمرکز طرح جذب آرای زنان اقشار فرودست به ویژه آن‌هایی است که با اعتیاد و بیکاری شوهران و هزار و یک مساله‌ی مشابه مواجه‌اند  و از قضا قشر اصلی حامی احمدی‌نژاد را هم تشکیل می‌دهند، قشری که رقبای او برای پیروزی در انتخابات ناگزیر از جذب آرای دست‌کم بخشی از آن‌ها بودند. اما از هر دوی این موارد مهم تر، آن چهل‌ هزار تومان پول نقدی است که قرار بود توی جیب زنان خانه‌دار شهرستانی برود و با به وجود آوردن حداقلی از استقلال مالی برای آن‌ها، به تدریج ساختار توزیع قدرت در خانواده را تغییر دهد. کسانی که در شهرستان زندگی کرده‌اند می‌دانند دریافت ماهیانه چهل هزار تومان پول نقد برای اعضای خانوار‌های متوسطِ رو به پایین نه فقط پول کمی نیست بلکه بیش از آن، در اختیار گرفتن این پول از سوی زنانِ غیرشاغلی که کمترین استقلال مالی از شوهران‌شان ندارند تا چه حد می‌تواند تغییر دهنده‌ی انگیزه‌ها و سبک زندگی آن‌ها باشد. مشابه برآورده شدنِ این سه شرط را می‌توان در مورد برنامه‌های جایگزینِ سربازی فارغ‌التحصیلان دانشگاه‌ها هم نشان داد، مطالبه‌ی دیگری که ما آن زمان در موردش فکر کرده بودیم و به نظرمان قابلیت طرح داشت؛ همچنین است مطالبه‌ی افزایش نفوذ اینترنت پر سرعت به شهرستان‌ها و کاهش هزینه‌های آن مشابه بسیاری از کشورهای همسایه که مطالبه‌ای کاملا قابل تحقق در یک دوره‌ی کوتاه مدت مانند دوره‌ی چهارساله‌ی ریاست جمهوری به نظر می‌رسید. هر سه‌ی این مطالبات سه شرط پیش‌گفته را دارا بودند، یعنی دست‌کم در نظر اول مطالباتی غیرسیاسی به نظر می‌آمدند که قابلیت جذب آرای بسیاری از توده‌های مردم به خصوص از اقشار پایینِ حامی احمدی‌نژاد را دارا بودند و مهم‌تر از آن، تحقق‌شان نه حتی در بلند مدت بلکه چه‌بسا در میان مدت به ایجاد زیرساخت‌های مهم دموکراتیک منجر می‌شد مانند تبدیل زنان به شهروندانی مستقل و خودآگاه به حقوق و منافع خود، فراگیر شدن اینترنت به عنوان رسانه‌ی جایگزین‌ و فراهم آوردن امکان دسترسی رسانه‌ای متکثر در شهرستان‌ها و نیز کاهش نفوذ نظامی‌گری مستقیم.

امیدوارم با طرح این مطالبات مشخص و جزئی خیلی از اصل بحث پرت نیفتاده باشیم، منظورم این است که اگر آن زمان بر سر این استراتژی توافقی صورت می‌گرفت، احتمالا بحث‌های مفصلی پیرامون بهترین و مهم‌ترین مطالبات قابل طرح در می‌گرفت، بحث‌هایی که امروز با انقضای تاریخ مصرف این طرح، بیش از حد بیهوده و کسالت‌بار به نظر می‌رسند. می‌خواهم بگویم حواس‌تان باشد که من داشتم فقط برای مطالبه‌ای دارای چهار شرط پیش گفته مثال می‌زدم، یک‌وقت جوگیر نشوید بیایید بر سر این‌که این مطالبات چقدر مفید و فلان و بهمان بود بحث و جدل راه بیندازید.

اما به نظرم یک شبهه‌ی جدی‌تر هم در نظر دوستان وجود دارد احتمالا، آن‌هم این‌که ممکن است برخی فکر کنند چنین مطالباتی در مقایسه با مطالبات سیاسیِ دموکراتیک مانند افزایش آزادی‌های مدنی مانند آزادی احزاب، اجتماعات و مطبوعات و چه می‌دانم حذف نظارت استصوابی و امثالهم زیادی چیپ و پیش‌افتاده است، حالا البته جای پرداختن مفصل به چنین فرض و شبهه‌ای نیست، فقط محض این‌که بگویم حواسم به این ایده‌ی رایج در باب پیش‌پا افتاده بودن مطالبات طرح شده بوده است بد نیست اشاره کنم به تجربه‌ی هشت ساله‌ی دولت خاتمی و دستاوردهای به اصطلاح دموکراتیکی از قبیل آزادی نسبی مطبوعات و تشکل‌های مدنی و امثالهم که به محض تغییر دولت و در طی اندک زمانی همه از میان رفته به نظر می‌رسند،  به نظرم تامل انتقادی بر روی آن تجربه و دستاوردهایش نشان می‌دهد که پیگیری مستقیم چنین مطالباتی حتی با فرضِ غیرواقع‌بینانه‌ی امکان تحقق در شرایط فعلی، تا چه حد سطحی و روبنایی است وقتی زیرساخت‌های دموکراتیک در جامعه وجود ندارد و به محض از میان رفتن اراده‌ی تحقق مطالبات دموکراتیک از سوی دولت، تقریبا هیچ دستاورد ماندگاری از آن همه جوش و خروش‌های پر هزینه‌ی سیاسی برجا نخواهد ماند.

نتیجه‌گیری:

فرض که اصلا همه‌ی این سناریوچینی‌ها غلط از آب در می‌آمد و هیچ‌کدام از نتایج فرضی حاصل از بکارگیری استراتژی پیشنهادی محقق نمی‌شد. باز هم خاتمی چیزی را از دست نداده بود قاعدتا. او همچنان این امکان را داشت که در آخرین لحظات، زمانی که بیشترین استفاده را از امکانات تبلیغی و رسانه‌ای رقبایش برده بود و درحالی‌که امکان ابتکار عمل مبتنی بر اجماع بر روی احمدی‌نژاد را با پررنگ کردن شکاف‌های نهفته در میان رقبایش از ان‌ها سلب کرده بود، در چنین شرایط مناسبی می‌توانست اعلام کاندیداتوری هم بکند با این توجیه که هیچ‌ کاندیدای مناسبی برای پیگیری و تحقق مطالباتش نیافته است و این است که خود ناگزیر به میدان آمده است؛ گرچه شخصا فکر می‌کنم در صورت تحقق نقش‌آفرینی مطالبات محور از سوی خاتمی، روند پررنگ شدن نزاع میان نیروهای اصول‌گرا و عدم اجماع بر روی احمدی‌نژاد و طرح امتیازات بیشتر و بیشتر از سوی هر یک از طیف‌های اصول‌گرا به خاتمی و اصلاح‌طلبان برای انصراف او از کاندیداتوری و جلب حمایتش تا آن‌جا پیش می‌رفت که شاید واقعا خاتمی نیازی هم به کاندیداتوری نمی‌دید.

با این اوصاف، اگر بپذیریم که استراتژی پیشنهادی مزیت‌های زیادی داشته است و درعین‌حال امکان ابتکار عمل و حتی کاندیداتوری را هم برای خاتمی حفظ می‌کرده است، چرا این استراتژی از سوی حامیان مطالبات دموکراتیک پذیرفته نشد؟ پاسخ‌اش همان چیزی است که در پست آینده مفصل به آن خواهم پرداخت این‌که چون بازی خاتمی و حامیانش بازی با فرضِ در اکثریت بودن است، استراتژی سیاسی مبتنی بر چنین فرضی برابر است با شرکت در انتخابات با معرفی کاندیدا یا در واقع تلاش برای دست‌یابی به سهمی از قدرت. درحالی‌که بازی با فرضِ اقلیت بیش از آن‌که به دنبال دست‌یابی به سهمی از قدرت باشد، به دنبال تحقق تدریجی وضعیت دموکراتیک در عرصه‌ی سیاست است هرچند به صورت غیرمستقیم و در میان مدت. البته ممکن است ایفای نقش اقلیت به دست‌یابی به سهمی از قدرت هم منجر شود اما مهم است که هدف اصلیِ بازی اقلیت در عرصه‌ی سیاسی، مشارکت مستقیم در عرصه‌ی سیاسی و سهم‌خواهی از قدرت نیست. این ایفای نقش اقلیت در ایده‌ی پیشنهادی ما برای انتخابات مجلس هشتم با عنوان «اجماع دموکراتیک و اقلیت سازمان‌یافته» هم حاکم بود (نگاه کنید به + و+ و + و + و البته اگر حوصله‌ی خواندن متن ندارید این فایل پاورپوینت را ببینید که همان زمان برای ارائه در یکی از جلسات انتخاباتی اصلاح‌طلبان تهیه شده بود و البته با مشاهده‌ی بی‌میلی آن‌ها همین‌طور نیمه‌کاره مانده بود گوشه‌ی کامپیوتر من خاک می‌خورد:) در آن‌جا هم فرضِ اکثریت بودن از سوی جریان اصلاحات و تحلیل‌ نادست‌شان مبنی بر احتمال بالای پیروزی‌شان در انتخابات و دست‌یابی به سهمی از قدرت مانع از پذیرش استراتژی‌های مبتنی بر ایفای نقش اقلیت شد.

خب حالا که کمی در ارائه‌ی ایده‌های ایجابی جلو رفته‌ایم، به نظرم وقت‌اش است مشخصا به نقد سلبی تحلیل‌ها و استراتژی‌پردازی‌هایی بپردازم که اصلاح‌طلبان و نیروهای حامی مطالبات دموکراتیک در چند انتخابات گذشته از فضای سیاسی ارائه داده‌اند و همین تحلیل‌های غیرواقعی و پیش‌فرض‌های نادرست و در بنیانی‌ترین حالت، کج‌فهمی نسبت به مفهوم دموکراسی بوده است که شکست‌های مکررشان در انتخابات‌های پیشین را رقم زده است. این نقد سلبی از تحلیل‌ها و استرتژی‌های موجود هم بماند برای پست بعد.

بیشتر بخوانید
بازی اقلیت ۱

فایل تر و تمیزِ pdf

چکیده: این متن در ادامه‌ی پستِ «اهمیت اقلیت بودن» منتشر می‌شود و سه اصل کلی حاکم بر بازی یک گروه اقلیت در عرصه‌ی سیاست را شرح می‌دهد که عبارتند از: ۱- پایبندی عملی به فرضِ اقلیت بودن و عدم تلاش در جهت سهم‌خواهی مستقیم از قدرت و تصاحب احتمالی جایگاه اکثریت ۲- کنش‌گری معطوف به افزایش منافع و مطالبات به جای کنش‌گری معطوف به سهم‌خواهی و افزایش قدرت ۳- نقش‌آفرینی در بستر نزاع قدرت‌های برابر

۱٫ طرح مساله

«لااقل به سه دلیل حامیان جنبش سبز باید حتی اگر به اکثریت بودن خود باور دارند، در عرصه‌ی سیاست ایران بازیگر نقش اقلیت باشند، به نظرم می رسد این دلایل آن‌چنان گسترده‌اند که از طیف واقع‌گرایانه‌ترین (رئالیستی‌ترین) دلایل تا اخلاق‌گرایانه‌ترین آن‌ها (ایده‌آلیستی‌ترین دلایل) را در برمی‌گیرند.». خاطرتان باشد که احتمالا نیست، این ادعای اصلی پستی بود با عنوان «اهمیت اقلیت بودن» که محتوایش شرح و بسط همان دلایل سه گانه بود. قاعدتا سوال به جایی بود اگر انتهای آن‌همه دلایل به اصطلاح گسترده و استدلال‌های مفصل پرسیده شود خب که چه؟ فرض که همه‌ی این دلایل موجه و معقول و ما هم دست‌آخر پذیرفتیم که حامیان مطالبات دموکراتیک در ایران بازیگر نقش اقلیت باشند، ته‌اش چه؟ یعنی فرض که این‌ها بخواهند بازیگر نقش اقلیت در عرصه‌ی سیاست باشند، دقیقا چه باید بکنند؟ یا بهتر بپرسیم، با پذیرش این فرض، چه تغییرات معناداری در تحلیل و استراتژی‌پردازی‌ این جریان اجتماعی – سیاسی حاصل می‌شود؟ اصلا چرا راه دور برویم، فرض که ما بازیگر نقش اقلیت، با این فرض تکلیف ما با شرکت یا عدم شرکت در انتخابات مجلس آینده چه خواهد بود مثلا؟

پست‌های دنباله‌داری که پس از این و به تدریج منتشر خواهند شد، در تلاش برای پاسخ به چنین پرسش‌هایی شکل گرفته‌اند. در اولین بخش از این پاسخ‌ها یعنی در همین پست حاضر، اصول کلی بازی اقلیت در عرصه‌ی سیاست بیان می‌شود. بخش بعد این اصول کلی را در مورد یک مصداق از رویدادهای سیاسی گذشته بکار خواهد گرفت تا این اصول کلی را از حالت انتزاعیاتی مبهم و کلیاتی بی‌فایده خارج کند و به فهم روشن‌تر و انضمامی‌ترشان کمک کند. بعد می‌رسیم به نقد تحلیل‌ها و استراتژی‌پردازی‌های موجود که از نظر من با فرضِ در اکثریت بودن شکل گرفته‌اند و باز من با طرح مثال‌هایی از شکست تحلیل‌ها و استراتژی‌پردازی‌های مشابه در گذشته، نقطه ضعف‌های اساسی رویکرد بازی در نقش اکثریتِ محروم از قدرت و تلاش برای سهم‌خواهی از قدرت سیاسی را نشان خواهم داد. در نهایت ایده‌های مشخص‌ام در باب نحوه‌ی مواجهه‌ی حامیان مطالبات دموکراتیک در انتخابات مجلس آینده را شرح خواهم داد که روشن است بر مبنای اصول و پیش‌فرض‌های بازی در نقش اقلیت شکل گرفته‌اند.

۲٫ اصول کلی بازی اقلیت در عرصه‌ی سیاست

به نظرم دست‌کم سه اصل کلی بر چند و چونِ بازی اقلیت در عرصه‌ی سیاسی حاکم است که دو تایش معطوف به کنش‌گری اقلیت و یکی هم ناظر به بستر مناسب برای این کنش‌گری است. این سه اصل کلی عبارتند از:

۱- پایبندی عملی به فرضِ اقلیت بودن و عدم تلاش در جهت سهم‌خواهی مستقیم از قدرت و تصاحب احتمالی جایگاه اکثریت ۲- کنش‌گری معطوف به افزایش منافع و مطالبات به جای کنش‌گری معطوف به سهم‌خواهی و افزایش قدرت ۳- نقش‌آفرینی در بستر نزاع قدرت‌های برابر

۲-۱: پایبندی عملی به فرضِ اقلیت بودن و عدم تلاش برای تصاحب جایگاه اکثریت

اولین و مهم‌ترین اصل بازی سیاسیِ اقلیت پایبندی عملی به ماهیت‌اش است یعنی این‌طور نباشد که فقط ادای اقلیت بودن را در بیاورد، واقعاً بپذیرد که در عرصه‌ی سیاسی اقلیت است (یا دست‌کم این‌طور بازنمایی می‌شود و او هم توان تغییر این بازنمایی را به نفع خودش ندارد) اولین ضرورت این پایبندی و پذیرش عملی اقلیت بودن این است که شما برای دست‌اندازی به جایگاه اکثریت تلاش نکنید؛ روشن‌ترش این‌که اگر قدرت سهم گروه‌(های) اکثریت است، پس شما برای دست‌یابی به بیشترین سهم از قدرت تلاش نمی‌کنید، یعنی مثلا چه کار نمی‌کنید؟ مثلا این‌که کاندیدایی در انتخابات‌های مختلف معرفی نمی‌کنید چراکه هدف از شرکت‌ِ شما به عنوان یک گروه اقلیت در عرصه‌ی سیاسی به حداکثر رساندن قدرت‌تان نیست چون گویا شما پذیرفته‌اید که اقلیت‌اید و می‌خواهید در نقش اقلیت ایفای نقش کنید نه این‌که اول بروید اکثریت بشوید و جایگاه اکثریت در عرصه‌ی سیاسی را هم از آنِ خود کنید (مثلا اکثریت مجلس را بدست بیاورید یا کاندیدای منتسب به شما در انتخابات ریاست‌جمهوری به پیروزی برسد) و بعد تازه به فکر پیگیری و تحقق مطالبات‌تان بیفتید (چنان‌که در انتخابات ریاست‌جمهوری ۷۶ و مجلس ششم چنین شکلی از پیگیری مطالبات تحقق یافت) بلکه شما قرار است همین‌طور که اقلیت‌اید و لذا سهم‌تان هم از قدرت بسیار ناچیز و قابل صرف‌نظر کردن است، دنبال پیگیری و تحقق تدریجی مطالبات‌تان باشید.

معنی می‌دهد این حرف؟ یک گروه اجتماعی، اصلا گیریم اقلیت، اگر هدف‌اش از بازی در عرصه‌ی سیاسی، بیشنه کردن قدرت و نفوذش نیست، پس دقیقا به دنبال چیست؟ دوستان لابد متذکر می‌شوند که آخر از شما که علوم سیاسی خوانده‌ای بعید است، گویا “بنا به تعریف” هدف هر گروهی از بازی در “عرصه‌ی سیاست”، باید به حداکثر رساندن قدرت‌اش باشد نه تن دادن به میزانی که هست و در جا زدن در آن. خب پاسخ به این سوالات، دقیقا دومین اصل بازی نقش اقلیت در عرصه‌ی سیاسی را برمی‌سازد: بازی منفعت‌محور و مطالبات‌محور به جای بازی قدرت‌محور؛

۲-۲: کنش‌گری معطوف به افزایش منافع و مطالبات به جای کنش‌گری معطوف به سهم‌خواهی و افزایش قدرت

یک گروه اقلیت در عرصه‌ی سیاسی، بیش از آن‌که به دنبال افزایش مستقیم قدرت‌اش باشد، به دنبال بیشینه کردن منافع و تحقق مطالباتش است؛ روشن‌ترش این‌که پیروزی‌های مقطعی‌ و تدریجی یک گروه اجتماعی اقلیت در عرصه‌ی سیاست، بیش از آن‌که با تعداد نمایندگانی تعریف شود که منتسب به این جریان اجتماعی هستند، در تصویب و اجرای سیاست‌هایی نهفته است که کمتر در کوتاه‌مدت و عمدتا در میان‌مدت و بلندمدت به افزایش منافع اقتصادی – اجتماعی این جریان اجتماعی و تحقق مطالبات سیاسی‌اش معطوف است. روشن است که جلوگیری از تصویب و اجرای سیاست‌های مغایر با منافع و مطالبات این جریان هم جزء دستاوردهای نقش‌آفرینی موفق یک گروه اقلیت در عرصه‌ی سیاسی محسوب می‌شود.

دقیقا چون قرار است توفیق و عدم توفیق بازی اقلیت در عرصه‌ی سیاست با محک و معیار میزان دست‌یابی به منافع و مطالبات سنجیده شود، بسیار ضروری است که این اهداف و مطالبات کاملا مشخص و انضمامی و با جزئیات روشن تعریف شده باشد نه کلیاتی بلا مصداق مثل افزایش آزادی‌های سیاسی و مدنی و امثالهم، اهداف و مطالبات باید کاملا مشخص و بدون قابلیت تعبیر و تفسیر‌های ریز و درشت تعریف شده باشند تا بتوان میزان تحقق آن‌ها را به صورت جمعی و با معیارهای قابل اجماع نه بنابر رای و تفسیر شخصی در باب مصداق‌های تحقق یا عدم تحقق مورد ارزیابی قرار داد.

بر این مبنا، در یک انتخابات فرضی مجلس، پیروزی یک گروه اقلیت بیش از آن‌که در تعداد نمایندگانی نهفته باشد که این جریان اجتماعی مستقیم یا غیرمستقیم از آن‌ها حمایت کرده است، در محوریت شعارها و مطالباتی نهفته است که معطوف به منافع و مطالبات این جریان اجتماعی باشد به طوری‌که حتی اگر نمایندگان مورد حمایت این جریان اجتماعی موفق به ورود به مجلس نشدند، نزاع محوری گروه‌های درگیر بر سر شعارها و مطالباتی باشد که در میان‌مدت یا بلندمدت به نفع جریان اجتماعی مورد بحث است. قاعدتا روشن است که مطالبات طرح شده از سوی گروه اقلیت نباید مطالباتی مشخصا سیاسی و معطوف به افزایش مستقیم قدرت این جریان باشد، یعنی مثلا نباید ناظر به تغییر قوانین انتخابات به گونه‌ای باشد که در آینده احتمال پیروزی این جریان اجتماعی در فرآیند سهم‌خواهی از قدرت را افزایش دهد چراکه چنین مطالباتی ناقض اصل پیشین یعنی پایبندی عملی به فرضِ‌اقلیت بودن است، قرار شد گروه اقلیت برای تصاحب جایگاه اکثریت تلاش نکند، روشن است که این تلاش هم ناظر به سهم‌خواهی مستقیم از قدرت است و هم ناظر به مطالباتی که به طور غیرمستقیم خواهان تحقق شرایطی است که گروه اقلیت بتواند تبدیل به اکثریت شود.

پس نقش‌آفرینی یک گروه اقلیت در عرصه‌ی سیاسی نه فقط معطوف به سهم خواهی و افزایش قدرت نیست بلکه حتی مطالباتش هم معطوف به این سهم‌خواهی و دست‌یابی به قدرت سیاسی در آینده نیست، پس معطوف به چیست؟ مستقیما معطوف به تحقق همان اهداف و مطالباتی است که اگر یک گروه اقلیت دارای قدرت می‌بود، آن‌ها را پیگیری و محقق می‌کرد، حالا هم پیگیر همان اهداف و مطالبات است با این فرض که سهمی از قدرت ندارد و تلاش‌اش هم دست‌کم در درجه‌ی اول  معطوف به این سهم‌خواهی نیست.

یعنی چه؟ حرف شد این آخر؟ دنبال منافع و مطالباتش باشد اما دنبال قدرت نباشد؟ می‌شود اصلا؟ با دست خالی و من بمیرم تو بمیری پیگیر منافع و تحقق مطالباتش باشد؟ با عجز و لابه و ننه من غریبم بازی مثلا؟ موقرتر بپرسیم می‌شود این‌که یک گروه اجتماعی با مطالبات سیاسی مشخص، اگر به دنبال کسب و سهم‌خواهی از قدرت نباشد، پس چطور، یعنی با چه ابزار و وسیله‌ای، می‌خواهد اهداف و مطالباتش را محقق کند؟ پاسخ به این سوال، سومین پیش‌فرضِ نقش‌آفرینی اقلیت در عرصه‌ی سیاسی را برمی‌سازد، پیش‌فرضی‌ که بیش از آن‌که به چیستی و چگونگی کنش‌گری اقلیت در عرصه‌ی سیاسی معطوف باشد، ناظر بر ساختار و بستر مناسب برای این نقش‌آفرینی است بدین‌معنا که هرچه قدر در عرصه‌ی سیاسی نزاع قدرت‌های برابر جدی‌تر و پررنگ‌تر باشد، امکان نقش‌آفرینی اقلیت بیشتر و محدوده‌ی بازی‌اش گسترده‌تر خواهد بود.

۲-۳: نقش‌آفرینی در بستر نزاع قدرت‌های برابر

پیش از این هم بحث کرده بودم که تعریف دموکراسی به عنوان حکومت اکثریت دچار یک کج‌فهمی زیان‌بار نسبت به مفهوم دموکراسی است، دموکراتیک بودن یک نظام سیاسی بیش از هر مولفه‌ی دیگری بر حفظ حقوق اقلیت و فراهم کردن امکان برای گروه‌های اقلیت در جهت پیگیری منافع و مطالبات‌شان است. بر این مبنا، یک انتخابات دموکراتیک انتخاباتی نیست که در آن کاندیداهای معتقد به اصول و ارزش‌های دموکراتیک امکان حضور داشته و احیانا به پیروزی برسند، یک انتخابات ممکن است کاملا عاری از چنین افرادی باشد و حتی کاندیداهای حاضر در آن، یا هیچ وقعی به دموکراسی و متعلقاتش نگذارند، یا صراحتا خود را مخالف چنین فرآورده‌های غربی‌مسلکی بدانند، می‌شود در انتخاباتی تنها چنین افرادِ اصطلاحا غیردموکراتیکی به عنوان کاندیدا حاضر باشند اما در همین انتخابات استانداردهای یک انتخابات دموکراتیک بیشتر تحقق یابد نسبت به انتخاباتی که یکی از کاندیداهای اصلی آن یا حتی کاندیدا(ها)ی پیروز آن، فردی باشد مشهور به حمایت از ارزش‌ها و مطالبات دموکراتیک چراکه معیار دموکراتیک بودن یک انتخابات، نه اصول و باورهای کاندیداهای حاضر و پیروز در آن، بلکه میزان امکان و پتانسیلی است که یک انتخابات برای نقش‌آفرینی و تاثیرگذاری اقلیت فراهم می‌کند.

مثال روشن‌اش را می‌توانیم در مقایسه‌ی انتخابات ریاست‌جمهوری سال ۷۶ و دور اول انتخابات ریاست‌جمهوری سال ۸۴ نشان دهیم. با اوصافی که بالاتر برشمردیم، آشکار است که در دور اول انتخابات ریاست‌جمهوری سال ۸۴ استانداردهای دموکراتیک بیشتر تحقق یافته است تا انتخابات ریاست‌جمهوری سال ۷۶ چراکه در انتخابات ۸۴، امکان تاثیرگذاری گروه‌های اقلیت بسیار بالاتر از انتخابات کم‌وبیش توده‌وارِ سال ۷۶ بود. خاطرتان باشد تقریباً همه‌ی کاندیداها افتاده بودند دنبال جلب رضایت و جذب آرای گروه‌های اجتماعی‌ای که شاید سرجمع چندصدهزار نفر بیشتر نبودند. به نظرتان چرا در یک انتخابات ریاست‌جمهوری با مشارکت چند ده میلیون نفر، کاندیداها سعی می‌کردند با ارائه‌ی امتیازات و وعده‌های قابل توجه و بعضا دردسرساز در جهت منافع و مطالبات اقلیت‌های مذهبی یا قومی، آرای اهل سنت یا گروه‌های قومی‌ای را جذب کنند که در خوش‌بینانه‌ترین تخمین‌ها بیش از چندصدهزار رای نمی‌داشتند. جواب در سومین اصل بازی اقلیت در عرصه‌ی سیاسی نهفته است: در رقابت بسیار نزدیک و غیرقابل پیش‌بینی گروه‌های حاضر در منازعه‌ی قدرت، چندصد هزار رای فلان اقلیت مذهبی یا بهمان اقلیت قومی یا قشر اجتماعی و امثالهم مهم می‌شود چون دقیقا سرنوشت انتخابات با چندصد هزار رای بالا و پایین است که تعیین می‌شود نه با میلیون میلیون رایِ توده‌وار.

بنابراین به نظرم می‌رسد تلاش برای تحقق یک انتخابات دموکراتیک در ایران پیوند کمی با تلاش‌های پشت پرده و خط و نشان‌ کشیدن‌های جلوی صحنه برای تایید صلاحیت کاندیداهای منسوب به جریان دموکراسی‌خواهی دارد. تلاش برای تحقق یک انتخابات دموکراتیک بیشتر ناظر به فراهم شدن شرایطی است که در آن، دست‌کم دو گروه برای دست‌یابی به سهم بیشتری از قدرت (در مورد بحث ما پیروزی تعداد بیشتری از نمایندگان منسوب به خود) نزاع کنند و این نزاع نیز بسیار جدی، کم‌وبیش برابر و نتیجه‌ی آن کاملا غیرقابل پیش‌بینی باشد. شرایطی که به نظرم دست‌کم به صورتِ بالقوه در انتخابات مجلس آینده فراهم است و لذا می‌شود گفت بستر مناسب برای نقش‌آفرینی موثر اقلیتِ دموکراسی‌خواه در عرصه‌ی سیاستِ ایران کم‌وبیش وجود دارد و توفیق یا عدم توفیقِ نسبی در این بازی، بیشتر به پایبندی این گروه به دو اصل پیشین بستگی دارد.

یک جمع‌بندی کوتاه از بحث اصول کلیِ بازی یک اقلیت اجتماعی در عرصه‌ی سیاسی می‌شود این سه اصل محوری: ۱- پایبندی عملی به فرضِ اقلیت بودن و عدم تلاش در جهت سهم‌خواهی مستقیم از قدرت و تصاحب احتمالی جایگاه اکثریت ۲- کنش‌گری معطوف به افزایش منافع و مطالبات به جای کنش‌گری معطوف به سهم‌خواهی و افزایش قدرت ۳- نقش‌آفرینی در بستر نزاع قدرت‌های برابر

می‌پذیرم که این اصول دست‌کم در این‌شکل‌ انتزاعی و بلامصداق‌شان، بیشتر شکل کلیاتی بی‌فایده دارند تا راهبردهای مشخص و عملیاتی؛ این است که در بخش بعد این بحث، مثالی از رویدادهای گذشته‌ی سیاسی را مرور خواهم کرد و نشان خواهم داد که بازی اقلیت در عرصه‌ی سیاسی و تحقق این اصول چه تفاوتی می‌توانست در نوع کنش‌گری حامیان مطالبات دموکراتیک در آن رویداد خاص ایجاد کند. خیلی هم راه دور نمی‌روم، همین انتخابات ریاست‌جمهوری ۸۸ را مثال می‌زنم و بحث کاندیداتوری خاتمی در آن انتخابات.


بیشتر بخوانید
ادامه‌ تحصیل در خارج از کشور؛ رشته‌های علوم اجتماعی

کارگاه یک روزه

 ادامه تحصیل در خارج از کشور؛ چرایی و چگونگی

برای دانشجویان رشته‌های علوم اجتماعی

 هشت نفر از دانشجویان و فارغ‌التحصیلان علوم‌اجتماعی در کانادا و آمریکا و اروپا درباره‌ی تجربیات‌شان حرف می‌زنند. درباره‌ی تصمیم‌شان برای رفتن، چگونگی پذیرش و کمک هزینه تحصیلی، کیفیت علمی، دخل و خرج زندگی، شبکه دوستی، و آینده‌ی کاری.

 – زمان: پنجشنبه ۶ مرداد، ۹ صبح تا ۵ بعدازظهر

– مکان: مؤسّسه‌ی مطالعاتیِ رخداد تازه

– هزینه: ۷۰۰۰ تومان (هزینه‌ی ناهار و پذیرایی و ضمانت حضور:)

جهت ثبت‌نام به آدرس bahare.arvin@gmail.com ای‌میل بزنید. اطلاعات تکمیلی به همراه مراحل تایید و نهایی کردن ثبت‌نام برای‌تان ارسال خواهد شد.

بیشتر بخوانید