هوچی‌گری‌های زیان‌بار

فایل PDF

والا من نمی‌خواستم این حرف‌ها را حالا و به این شکل بگویم، مطلب شهید می‌شود به قول معروف ولی راستش از دیروز که این جمله‌ی رهبری مبنی بر امکان «تبدیل نظام ریاستی به پارلمانی در آینده‌ی احتمالا دور» شده است پیراهن عثمان جرس و بی‌بی‌سی و امثالهم، شخصا کلی داغ کرده‌ام بابت سوگیری غلیظ و هوچی‌گری رسانه‌ای و مهم‌تر از همه، سیاست‌ورزیِ ناشیانه و زیان‌بار نیروهای به اصطلاح تحول‌خواه و دموکراسی‌خواه و چه و چه. حالا اصلا از کجا شروع کنم بگویم دردم چیست دقیقا، طبق معمول از گذشته لابد.

خاطرتان باشد که می‌دانم با این اوصاف نیست شده‌ی وبلاگ قبلی، عمرا خاطرتان باشد، بنده در آخرین پی‌نوشت از مطلبم با عنوان «پس از ۲۵ بهمن»، نوشتم: «دیگری بحث بر سر همان مطالبه‌ی بی‌معنی و ناموجه «اصلاح (تغییر؟) اساسی قانون اساسی» است که اگر یکی هی از درون نیشگونم نمی‌گرفت که مطلق‌گرایانه حرف نزن، ابایی نداشتم از این‌که بگویم مزخرف محض است، شعر مطلق، یعنی بنده ذره‌ای با این مطالبه همدلی ندارم، عجالتا و در وضعیت مواجه نشده با شواهد و فرضیه‌ها و استدلال‌های رقیب هم قصد ندارم سر سوزنی از این موضع مخالفت تام و تمام کوتاه بیایم. این را نه از سر ترس و تقیه می‌گویم، نه از روی ریا و شترسواری دولا دولا و نه چون چه می‌دانم بزنگاه مرزکشی فرا رسیده است و امثالهم، این را می‌گویم چون فکر می‌کنم مخالفت جدی و صریح و البته مستدل با چنین مطالبه‌ای به لحاظ اخلاقی واجب است بر هر شهروندی که دغدغه‌ی دموکراسی و مطالبات دموکراتیک دارد. حالا در آن پست کذا لابد بیشتر حرف می‌زنیم در باب این‌که «چرا» من این مطالبه را نه فقط ناممکن، بلکه بیش و پیش از آن، اساسا “نامطلوب” می‌دانم. » و البته که هنوز هم این آینده‌ی نامعلوم و پست کذایی همراهش از راه نرسیده‌اند که من بخواهم این موضعِ دو دستی چسبیدن به قانون اساسی فعلی را مستدل کنم. اصل استدلالِ وعده داده شده‌ام این بود که به نظرم، تفکیک قوای فعلی در ایران بهینه‌ترین شکل از تفکیک قوا در طول تاریخ چند هزار ساله‌اش بوده است. نمی‌گویم الگوی فعلی تفکیک قوا بدتر از الگوی قبل از انقلاب است، حتی نمی‌گویم همان است، مشخصا دارم ادعا می‌کنم الگوی فعلی تفکیک قوا از هر زمان دیگری در تاریخ ایران، بهینه‌تر است بدین معنا که بهتر از هر زمان دیگری در تاریخ ایران، قدرت را تقسیم کرده است. الگویی منحصر به فرد و بسیار هوشمندانه. دقت کنید که مرجع مقایسه‌ام مثلا الگوی تفکیک قوا در کشورهای غربی نیست، لذا ادعا این نیست که الگوی فعلی الگوی ایده‌آل است و از این بهتر ممکن نیست، ممکن است باشد، حرف من در باب گذشته است، این‌که تا به امروز در تاریخ ایران الگویی بهینه‌تر از الگوی فعلی تفکیک قوا وجود نداشته است.

شکل فعلی تفکیک قوا هم دو رکن اصلی دارد: جایگاه ولی فقیه و جایگاه ریاست جمهوری، تضعیف یا احیانا حذف هر یک از این دو رکن (هر یک از این دو رکن و نه فقط ریاست‌جمهوری)، سریعا و در طی مدت کوتاهی ایران را به قماش یکی از همین پادشاهی‌های سنتی بازتولید شده در قالب جمهوری‌های مدرنِ خاورمیانه مانند مصر و یمن و سوریه تبدیل خواهد کرد، مجلس در ایران هرگز قوه‌ی قدرتمند و تعیین کننده‌ای نبوده است، بعد از این هم نخواهد بود، این هم ربطی به قوت و ضعف فردی نمایندگان منتخب ندارد، ربط به سنت تاریخی نهادهای اجتماعی دارد و این‌که اساسا نهادهای اجتماعی از زیر بته عمل نمی‌آیند، یعنی اگر به عمل بیاوریدشان، می‌شود همین چیزی که می‌بینید. قاعدتا آشکار است که مستدل کردن چنین موضعِ کم و بیش رادیکالی پست مستقل و مفصلی می‌طلبد که بماند برای بعد، اما حرف اصلی این پست اساسا چیز دیگری است، این مقدمه را گفتم که بگویم بنده مدت‌ها پیش از به راه افتادنِ بحث‌های اخیر، موضع‌ام را در قبال تغییر احتمالی قانون اساسی و ضرورت پایبندی و دفاع از آن به همین شکل فعلی، نه یک کلمه کم نه یک کلمه زیاد، نشان داده بودم.

اصل حرفم اما در این پست این است که این تفسیری که از سخنان دیروز رهبری باب شده است و سند افزایش قدرت و دیکتاتوری و چه و چه، نه تفسیر موجهی از متن است، و نه مهم‌تر از آن، مطلوبیتی در نشر و جاانداختن چنین تفسیری برای حامیان دموکراسی در ایران وجود دارد، به نظرم، چنین تفسیری جز یک انگ‌زنی ناموجه و زیان‌بار هیچ دستاورد دیگری ندارد.

ساده‌تر اگر بپرسم می‌شود این‌که ما با مانور دادن هوچی‌گرانه بر روی جملاتی که چند سطر پایین‌تر اصل‌شان را نقل خواهم کرد و تفسیر دلبخواهی کردن که بله، ولی فقیه با صدور تلویحی مجوز تغییر نظام سیاسی در ایران، درصدد افزایش نفوذ و قدرت خود است، کجا را می‌خواهیم بگیریم واقعا؟ اصل جملات این بوده است:

«امروز نظام ما نظام ریاستى است؛ یعنى مردم با رأى مستقیمِ خودشان رئیس جمهور را انتخاب میکنند؛ تا الان هم شیوه‌ى بسیار خوب و تجربه‌شده‌اى است. اگر یک روزى در آینده‌هاى دور یا نزدیک – که احتمالاً در آینده‌هاى نزدیک، چنین چیزى پیش نمى‌آید – احساس بشود که به جاى نظام ریاستى مثلاً نظام پارلمانى مطلوب است – مثل اینکه در بعضى از کشورهاى دنیا معمول است – هیچ اشکالى ندارد؛ نظام جمهورى اسلامى میتواند این خط هندسى را به این خط دیگر هندسى تبدیل کند؛ تفاوتى نمیکند. و از این قبیل.»

الان این‌ها حرف‌های بدی است؟ ایشان اگر می‌خواست در باب امکان یا عدم امکان تغییر قانون اساسی اظهارنظر کند، این موضع فعلی به اصول دموکراتیک نزدیک‌تر است یا این‌که احیانا می‌گفت قانون اساسی ما چون وحی منزل است و اصلا فکر تغییرش را به مخیله‌تان راه ندهید؟ نه جدا، کمی فکر کنید ببینید ایشان شروع می‌کرد که بله دشمنانِ چه و چه میثاق ملی و میراث انقلاب ما یعنی قانون اساسی ما را هدف گرفته‌اند و با شعارهای توخالی آزادی‌خواهی و دموکراسی‌خواهی و حق تعیین سرنوشت ملت‌ها که به حمدالله تظاهرات میلیونی ملت‌های خودشان دروغ و تزویر نهفته در پشت این شعارها را بر همگان عیان کرده است، می‌خواهند این قانون اساسی را که ۹۸٫۵ درصد ملت ما به آن قاطعانه آری گفته است، بابت آن خون‌ها داده است، می‌خواهند این میراث ارزشمند را از درون استحاله کنند و با تغییر آن در جهت اهداف استکباری و استثماری‌شان، ملت ما را به ذلالت بکشانند اما دشمنان ما بدانند و الخ. نه جدا این شق دوم خیلی موضع دموکراتیک‌تری نسبت به طرح امکان تغییر در قانون اساسی است؟

می‌خواهم بگویم این جملات و مواضع نسبت به امکان تغییر قانون اساسی در آینده‌ی احتمالا دور، فی‌نفسه نه فقط مواضع غیردموکراتیکی نیست بلکه اتفاقا پتانسیل‌اش برای تفاسیری مبنی بر رویکرد انعطاف‌پذیر نسبت تغییرات احتمالی بیشتر است. گو این‌که اساسا در ادبیات علوم سیاسی، دموکراسی پارلمانی ظرفیت بیشتری را برای تحقق اصول دموکراتیک داراست، چرا؟ چون در دموکراسی پارلمانی قوه‌ی مقننه قدرت‌مندتر است و و در دموکراسی ریاستی قوه‌ی مجریه، بعد قوه‌ی مجریه به دلیل برخورداری از نیروی نظامی، خودش خود به خود قدرتمند هست، بنابراین فقط در معدودی کشورهای فدرالی مثل آمریکا که خودمختاری نسبی ایالت‌ها ممکن است شیرازه‌ی مملکت را از هم بپاشاند، دموکراسی ریاستی شکل گرفته است و بی‌اغراق بالای هشتاد نود درصد دموکراسی‌های اروپایی شکل پارلمانی را برگزیده‌اند چون اغلب کشورهای متمرکزی هستند که در آن‌ها برای جلوگیری از افزایش بیش از حد قدرت قوه‌ی مجریه، امتیازات زیادی برای مجلس  برای محدود کردن یکه‌تازی‌های قوه‌ی مجریه تدارک دیده شده است، این است که اساسا نظام پارلمانی دردولت‌های متمرکز و غیرفدرال رایج‌تر است، حالا تجربه‌ی تاریخی نشان داده است که نظام پارلمانی در ایران کارآ نیست و تفکیک قوا پس از صد سال آزمون و خطا، دست‌آخر به این شکل منحصر به فرد و بسیار هوشمندانه درآمده است، آشکار است که این تجربه‌ی منحصر به فرد تاریخی به این‌ واقعیت که به طور کلی و معمولا دموکراسی پارلمانی به شاخص‌های دموکراسی نزدیک‌تر است خدشه‌ای وارد نمی‌کند.  بنابراین، قاعدتا آن‌چه چند و چون تفسیر جملات فوق را تعیین می‌کند، نه خود محتوای این جملات که کاملا دو سویه و مستعد تفاسیر متضاد است،  بلکه اهداف و منافع مفسر است که تفسیر خاصی از این جملات با آن اهداف و منافع همسویی بیشتری دارد و البته تمام حرف من هم همین جاست.

والا بنده می‌توانم درک کنم چرا برخی دولت‌مردان آمریکایی یا مثلا بی‌بی‌سی ممکن است تفسیر این جملات را مبنی بر خواست و اراده‌ی ولی فقیه برای افزایش نفوذ و قدرتش در نظام سیاسی ایران و چه می‌دانم حذف مخالفان و حاکمیت تک‌صدایی و چه و چه قرار دهد، برخی دولت‌مردان آمریکایی و بی‌بی‌سی و امثالهم چنین موضعی نسبت به این سخنان بگیرند، کم‌وبیش طبیعی است، به هرحال دشمن همدیگرند، از وقتی ما یادمان می‌آید این به آن می‌‌گفته شیطان بزرگ و آن هم به این می‌گفته محور شرارت، کلا عادت‌شان است بگردند در سخنان سران و مسئولین همدیگر و گزک بگیرند ازشان برای به راه انداختن هوچی‌گری‌های رسانه‌ای علیه همدیگر و جلوی تماشاچیان احتمالی در جهان بلکه هر کدام بتوانند حمایت متحدان بیشتری را نسبت به خود و علیه رقیب جلب کنند؛ خلاصه کارشان این است، غیر از این می‌بود جای تعجب داشت. حیرت بنده اما از این نیروهای داخلی ناشی و جوگیر و چه‌بسا دهان‌بینی است که نگاه می‌کنند ببینند تفاسیر هر طرف یعنی جمهوری اسلامی و دولت‌های مخالف‌اش چیست، بعد همین‌طور بی‌فکر و طلسم شده شروع می‌کنند تفسیر دولت‌های مخالف را حلوا حلوا کردن چون لابد هر چه باشد، مهم این است که در جهت مخالفت با جمهوری اسلامی و انگ‌زنی‌های هزینه‌دار برای آن است بدون این‌که فکر کنند ببینند واقعا کدام تفسیر از این سخنان همسویی بیشتری با منافع و خواست‌های‌ خودشان به عنوان نیروهایی حامی دموکراسی و تغییر وضع موجود دارد. بنابراین سوال اصلی این است: به نفع ماست رهبر جمهوری اسلامی ایران موضع ضددموکراتیکی گرفته باشد یا موضع دموکراتیک؟ قاعدتا به نفع‌مان است که مواضع‌اش دموکراتیک باشد پس چه کاری است هل دادن‌اش که نخیر، شما نمی‌شناسید این‌ها را، یک چنین فردی وقتی حتی از امکان تغییر در قانون اساسی حرف می‌زند، ظاهرش این است که دارد موضع انعطاف‌پذیری نسبت به امکان تغییر وضع موجود می گیرد، باطنِ واقعی‌اش این است که می خواهد نفوذ و قدرت خودش را افزایش دهد. کمثل جمهوری اسلامی که شهروندان ساده و معمولی‌اش را می گیرد و به ضرب و زورِ کتک و شکنجه وادارشان می‌کند که به ارتباط با منافقین و انگلیس و اسراییل و چه و چه اعتراف کنند، حالا هی آدم بگوید خب یک کم فکر کنید، این‌که دانشجوی نخبه‌ی شما عامل انگلیس باشد به نفع‌تان است، مایه‌ی افتخارتان است این نفوذ غریب یک گروهکِ ورشکسته و آواره در میان شهروندان معمولیِ مملکت‌تان؟ خب این‌ها که واقعا ربطی به اسراییل و منافقین و چه و چه ندارند، نفعی هم ندارد دانشجو و کارمند و شهروند معمولی مملکت را به این‌ها چسباندن، خب چه کاری است واقعا؟ صرف دلیل جور کردن برای گوشمالی کفایت می‌کند برای توجیه چنین سیاست‌های زیان‌باری؟ حالا حکایت دوستان هم همین است، صرف دق و دلی از نظام جمهوری و صدر و ذیل‌اش کفایت می‌کند برای هوچی‌گری‌های رسانه‌ای چنین زیان‌بار؟

حالا لابد دوستان تذکر می‌دهند خب شما دوست‌ داری خوش‌خیالانه و چه‌بسا ساده‌لوحانه فکر کنی این حرف‌ها موضع دموکراتیک بوده است و اصلا قصد و غرضی برای حذف موانع ساختاری یک‌پارچگی قدرت در نظام سیاسی ایران پشت‌اش نبوده است، میل خودت است، اما یک وقت فرصت کردی سرت را از زیر برف بیرون بیاوری کلاه‌ات را قاضی کن ببین چرا رهبر مملکت باید بلند شود برود کرمانشاه تلقی، از امکان تغییر نظام سیاسی در آینده‌ی احتمالا دور سخن به میان آورد. من در پاسخ به چنین تلنگر و تذکر سه نکته بیان می‌کنم با تاکید مکرر بر روی این نکته که فارغ از میزان توجیه و به‌چسب بودنِ تفاسیر مختلف، اصل پرسش و انتقادم این است که کدام تفسیر همسویی بیشتری با منافع و خواست‌های ما دارد؟ حالا مثلا به ضرب و زور ِ بلد کردن دو جمله از کل یک سخنرانی ثابت کنیم که رهبر مملکت دنبال برقراری دیکتاتوری و فلان و بهمان است، خیلی مایه‌ی مسرت و شادی‌مان است؟ نفع خاصی می‌بریم یا فقط دل‌مان خنک می‌شود بابت انگ‌زنی الکی یا چی؟ اما سه نکته‌ی مربوطه:

اول این‌که من نگفتم نیت اصلی ایشان از سخنان و مواضع مورد بحث، تحلیل‌های بی‌بی‌سی و امثالهم نیست و الا و بلا این چیزی است که من می گویم، فی‌الواقع از نیت و غرض واقعی پس و پشتِ یک سخن، کسی جز خود گوینده و خدایش نمی‌تواند خبردار شود. آن‌چه که هست همه تفسیر است، تمام حرف من این بود که چنین سخنانی قابلیت تفسیر دو گانه دارد، این‌که ما کدام تفسیر را انتخاب کنیم، قاعدتا ربط به خواسته‌ها و منافع‌مان دارد، تمام حرفم این بود که چنین تفسیری جز انگ‌زنی بیهوده و از سر دق و دلی‌های بچه‌گانه فایده‌ی دیگری به حال‌مان ندارد.

پیرو تایید همین مدعا، نکته‌ی دوم این است که واقعا شما هم اگر فرصت کردید، از این شیوه‌ی کیهانیِ جدا کردن دو خط از کل نوشته و مانور هوچی‌گرانه بر روی آن دست بردارید و بروید کل متن را بخوانید ببینید اصل بحث چیز دیگری است و از قضا مبحث تئوریک جالبی است در باب جوانی و پیری و فرسودگی نظام‌های سیاسی. کلا بنده کمی پیگیر شده‌ام دیده‌ام ایشان می‌خواهد در جمع دانشجویان صحبت کند، خیلی حرف‌های کلی نمی‌زند، رسما برمی‌دارد یک بحث تئوریک را از جهت هم‌فکری با مخاطبانش طرح می‌کند، می‌گویم هم‌فکری چون دیده‌ام تکه کلام‌شان برای آغاز بحث یک چیزی در همین مایه‌ها است:

«اینها سؤالات مهمى است. این سؤالات باید در مراکز فکر و تصمیم‌گیرى و تصمیم‌سازى – عمدتاً در حوزه و دانشگاه – بین اصحاب فکر مطرح شود؛ باید روى اینها فکر شود، بحث شود؛ شما جوانها هم رویش فکر کنید. من یک نکته‌اى را در اینجا عرض بکنم.»

سر افطاری با دانشجویان هم یک باز یک بحث تئوریکی داشتند در باب انقلاب فرانسه و روندی که بعد از آن طی کرد و مقایسه‌اش با انقلاب ایران و با چنان جزئیاتی هم طرح بحث می‌کردند که مثلا اگر می‌خواهید تاریخ انقلاب فرانسه یادتان بماند این‌طوری حفظ کنید که یک، هفت هشت نه:) حالا وسط این بحث در باب جوانی و پیری نظام‌های سیاسی هم ایشان مثال زده برای فهم منظورش، گفته تغییر ممکن است به شرط حفظ آرمان‌ها و اصول، این تغییر هم ممکن است از کلان‌ترین سطوح یعنی تغییر قانون اساسی باشد تا تغییر سیاست‌ها، بعد مخاطبش دانشجویان بوده، با ادبیات تخصصی گفته مثلا تغییر نظام ریاستی به پارلمانی، الان حرف بدی است این؟ حرف نامربوطی است؟ می‌خواهم بگویم شما کل متن را اگر ببینید همچین تلقی و وصله‌ی ناجور هم نیست، کاملا تنیده در دل بحث است. گرچه از نظر من هم ارجاع تلویحی به وقایع اخیر دارد اما فی‌الواقع نه این‌چنین پررنگ است و نه اساسا مزیتی دارد پررنگ کردن‌اش، که چی بشود آخر؟ با کمبود دلیل واقعی و محکمه‌پسند برای تغییر وضعیت موجود مواجهیم که برداریم یک همچین تفسیر سوگیرانه‌ای را علم کنیم؟ بر فرض که اصلا چنین نیت و اراده‌ای برای تغییر نظام سیاسی هم بوده، حالا مثلا ما مچ‌گیری کنیم که دیدی، دیدی می‌خواد قدرت رو مطلقه می‌کنه، چی از توی‌اش در می‌آید؟ گیرم که بخواهند قدرت را مطلقه کنند، الان از من و شما و رو شدن دست‌شان قرار است بترسند یا چی آخر؟ جز انگ‌زنی زیان‌بار، چه نتیجه‌ی دیگری دارد توی بوق و کرنا کردن چنین تفسیرِ نه چندان به‌چسبی.

به خصوص اگر به آغاز بحث دقت کنید، باز هم شواهد بیشتری خواهید دید که این تفسیر از آن دو جمله تا چه حد می‌تواند مصداق پیراهن عثمان درست کردن باشد. این‌که از قضا در این بحبوحه‌ی اختلافات در کشور و ضرورت وحدت و چه می‌دانم قدرت و صلابت و شادی ناشی از بیداری ملت‌های دنیا و جنبش تسخیر وال‌استریت:) عدل در چنین موقعیتی که گویا روند وقایع و طغیان ملل جهان بر علیه سرمایه‌داری می‌تواند دست‌آویز حقانیت نظام جمهوری اسلامی شود که اصلا گویا نطفه‌ی شکل‌گیری‌اش در تضاد و دشمنی با سرمایه‌داری بوده است، عدل در چنین موقعیتی ایشان قصد کرده‌اند که در جمع دانشجویان به یک خودانتقادی و به تعبیر خودشان «بازخوانی» دست بزنند:

«خب، به این جهت، من امروز اینجا یک بازخوانى‌اى از هویت کلى و شاکله‌ى کلى انقلاب مطرح میکنم. براى خود ما هم مهم است. ما نمیتوانیم سرمان را پائین بیندازیم و نفهمیم در دنیا چه میگذرد، همین طور جلو برویم. اینجور حرکت کردن که انسان چشم و گوش بسته، بدون توجه، بدون نگاه به اطراف، بدون نگاه به واقعیتها، بدون نگاه به افقهاى دوردست حرکت کند، غالباً به گمراهى و اشتباه منجر خواهد شد. پس خودمان هم باید یک نگاهى بکنیم، یک بازخوانى‌اى بکنیم.».

حالا زحمتی نیست شما کلاه‌تان را قاضی کنید ببینید وقت از این مناسب‌تر برای بازخوانی نبود؟ واقعا چنین طرح بحثی فارغ از این‌که منافع چه‌کسی چه نوع تفسیری را از ظاهر و باطن متن ایجاب می‌کند، خود متن و «بازخوانی»‌اش در جهت مستدل کردن افزایش قدرت و نفوذ جایگاه ولی فقیه است؟ به خصوص اگر در این بازخوانی به بخشی از سخنان راجع به جایگاه ولی فقیه و اختیارات و وظایفش هم توجه کنید، نه خداوکیلی ببینید می‌توانید یک نفر دیگر غیر از خود ایشان را پیدا کنید که چنین سخنانی در بابِ چندوچونِ اختیارات ولی فقیه بگوید و شبهه‌ی تضعیف جایگاه ولی فقیه بر سخنان‌اش وارد نباشد؟  من متن ایشان در باب وظایف و اختیارات رهبری را کامل نقل می‌کنم و آن تکه‌هایی که به نظرم قابل توجه‌تر است راپررنگ کرده‌ام.

«یک مسئله، مسئله‌ى رهبرى است؛ چیزى که در دنیا معمول نیست، در جمهورى اسلامى هست. ولایت فقیهى که امام بزرگوار ما معنا کردند، تعریف کردند، مطرح کردند و بعد پیاده کردند و بعد خود آن بزرگوار مظهر تام و تمام و کاملش بود – که هر کس ایشان را از نزدیک میشناخت، هرچه که میگذشت، خصوصیات برجسته و ممتاز این مرد بیشتر براى او آشکار میشد – یعنى یک مدیریت زنده و بالنده و پیشرونده. یک جمله‌اى را امام بیان کردند: ولایت مطلقه‌ى فقیه. یک عده‌اى با مغالطه خواستند این قضیه را به نحوى مشوب کنند و یک معناى غلط و تفسیر غلطى بدهند. گفتند معناى ولایت مطلقه این است که رهبرى در نظام جمهورى اسلامى، مطلق از همه‌ى قوانین است؛ مثل یک اسبِ مهار کنده شده‌اى، هر جا بخواهد، هر کار بخواهد، میتواند بکند. مسئله این نبود، این نیست. امام بزرگوار خودش از همه بیشتر به رعایت قوانین، به رعایت اصول، به رعایت مبانى، به رعایت جزئیات احکام شرعى مقید بود؛ و این وظیفه‌ى رهبرى است. در نظام جمهورى اسلامى، رهبرى فقط تابع این نیست که کسى او را به خاطر اینکه شرائط را از دست داده، عزل کند؛ اگر این شرائط در او وجود نداشته باشد، خودش به خودى خود عزل‌شده است؛ این خیلى چیز مهمى است. رهبرى یک مدیریت است؛ البته مدیریتِ اجرائى نیست. این اشکال و اشتباه هم در طول زمان، از اول انقلاب تا امروز، در بعضى از تبلیغات ادامه دارد. اینجور تلقى کنند که رهبرى یک مدیریت اجرائى است؛ نه، مدیریت اجرائى، مشخص است. مدیریت اجرائى در بخش قوه‌ى مجریه ضوابط مشخصى دارد، معلوم است، مسئولین معینى دارد؛ در قوه‌ى قضائیه هم – که آن هم مدیریت اجرائى است – همین طور، هر کدام مسئولیتهائى دارند؛ قوه‌ى مقننه هم که معلوم است. رهبرى، ناظر بر اینهاست. به چه معنا؟ به این معنا که از حرکت کلى نظام مراقبت کند.

در واقع رهبرى، یک مدیریت کلان ارزشى است. همین طور که اشاره کردم، گاهى اوقات فشارها، مضیقه‌ها و ضرورتها، مدیریتهاى گوناگون را به بعضى از انعطافهاى غیر لازم یا غیر جائز وادار میکند؛ رهبرى بایستى مراقب باشد، نگذارد چنین اتفاقى بیفتد. این مسئولیتِ بسیار سنگینى است. این مسئولیت، مسئولیت اجرائى نیست؛ دخالت در کارها هم نیست. حالا بعضى‌ها دوست میدارند همین طور بگویند؛ فلان تصمیمها بدون نظر رهبرى گرفته نمیشود. نه، اینطور نیست. مسئولین در بخشهاى مختلف، مسئولیتهاى مشخصى دارند. در بخش اقتصادى، در بخش سیاسى، در بخش دیپلماسى، نمایندگان مجلس در بخشهاى خودشان، مسئولان قوه‌ى قضائیه در بخش خودشان، مسئولیتهاى مشخصى دارند. در همه‌ى اینها رهبرى نه میتواند دخالت کند، نه حق دارد دخالت کند، نه قادر است دخالت کند؛ اصلاً امکان ندارد. خیلى از تصمیمهاى اقتصادى ممکن است گرفته شود، رهبرى قبول هم نداشته باشد، اما دخالت نمیکند؛ مسئولینى دارد، مسئولینش باید عمل کنند. بله، آنجائى که اتخاذ یک سیاستى منتهى خواهد شد به کج شدن راه انقلاب، رهبرى مسئولیت پیدا میکند. در تصمیم و عملِ رهبرى باید عقلانیت در خدمت اصول قرار بگیرد، واقع‌بینى در خدمت آرمان‌گرائى‌ها قرار بگیرد.

در قضیه‌ى هسته‌اى، در آن دوره‌ى اول که تلاطمهائى بود، بعضاً اقدامهائى انجام میگرفت که شاید مطلوب نبود. من آنجا در سخنرانى عمومى گفتم اگر چنانچه این کارها انجام نگیرد، خودم وارد میشوم. و همین هم شد. این معناى رهبرى است؛ این یک چیزى است که از اسلام گرفته شده است؛ یک نکته‌ى مثبتى است در نظام اسلامى.

دستگاه‌هاى گوناگون – قوه‌ى قضائیه، قوه‌ى مجریه، قوه‌ى مقننه – مثل همه‌ى دنیا، کارهاى موظف قانونى خودشان را دارند انجام میدهند، با اختیارات کاملى که در قانون اساسى معین شده؛ اما حرکت کلان و کلى نظام اسلامى به سمت آن آرمانها باید منحرف نشود؛ اگر منحرف شد، باید گریبان رهبرى را گرفت، او را بایستى مسئول دانست؛ او مسئول است که نگذارد. البته این مسئله، مثالهاى زیادى دارد؛ چون وقت کم است، به یکى از آنها اشاره‌ى مختصرى میکنم.

مسئله‌ى روابط با آمریکا، که در این چند سال چه کارها کردند، چه تلاشها کردند، در دوره‌هاى مختلفِ دولتهاى گوناگون، تحت تأثیر عوامل مختلف. خب، این به حرکت عمومى نظام ضرر میزد، فایده‌اى هم براى وضع معیشت و زندگى مردم نداشت. اینجا ممانعت شد. و مسائل گوناگونى از این قبیل هست.»

باز هم تاکید می‌کنم که فارغ از این‌که دو جمله را از کل متن منتزع کردن و هی تعبیر و تفسیر شخصی بارش کردن، کار نادرست و غیراخلاقی‌ای است که خودمان سال‌هاست کیهان و امثالهم را بابت‌اش سرزنش می‌کنیم، فارغ از اخلاق، نکته‌ی محوری‌ام این است که گیرم سیاست به خصوص لابد سیاست رسانه‌ای جای سوسول‌بازی اخلاقی نیست و هرچه هست همین گزک گرفتن و پیراهن عثمان درست کردن است، خب قاعدتا اما باید یک نفعی در این علم کردن پیراهن کذا باشد یا نه، می‌خواهم بگویم گیرم اصلا اخلاق را گذاشتیم در کوزه، قرار باشد نفعی هم در کار نباشد و چه‌بسا زیان هم ببینیم از این انگ‌زنی بیهوده، خب شاخ و دم که ندارد دیگر، چنین هوچی‌گری‌های رسانه‌ای روی دو جمله از کل یک متن مصداق خسر الدنیا والاخره است به نظرم.

اما نکته‌ی سوم که باز هم دوستان باید بابت تناقض در تفسیرشان و ضدیت شواهد با این تفسیر پاسخ‌گو باشند، این‌که اگر واقعا ایشان می‌خواست به قول این دسته از سبزها به تغییر نظام سیاسی در ایران چراغ سبز نشان دهد، چرا این جمله‌ی معترضه را آن وسط اضافه کرده است: «اگر یک روزى در آینده‌هاى دور یا نزدیک – که احتمالاً در آینده‌هاى نزدیک، چنین چیزى پیش نمى‌آید -» از نقل معترضه‌وار این جمله در متن سخنان آشکار است که حذف این قید هیچ خدشه‌ای به جمله وارد نمی‌کرده است، یعنی یک عمدی بوده که وسط‌اش چنین قیدی را مشخصا متذکر شده‌اند. خب این چطور قابل توجیه است؟ مساله چه بوده دقیقا؟ ایشان خرده برده دارد از کسی، توی رودربایستی مانده؟ از گزک‌گیری دشمنان ترسیده یا چه؟ خب این قید را اضافه نمی‌کرد و می‌گذاشت تفاسیر مختلف گرفتار چنین تناقض و دست‌کم ابهامی نشوند که حالا منظور از «آینده‌ی احتمالا دور» یعنی چه واقعا؟ من تفسیر شخصی خودم از این جمله‌ی معترضه را در پی‌نوشت اول همین متن توضیح داده‌ام ولی خب دوستان حامی تفاسیر مطلقه شدن قدرت و چه و چه هم قاعدتا باید توجیه و تفسیر خاصی برای وجود این قیدِ معترضه و نه چندان ضروری در جمله‌ی مربوطه ارائه دهند.

پی‌نوشت۱: شخصا فکر نمی‌کنم شخص فعلی حاضر در جایگاه ولی فقیه نظر مثبتی به حذف جایگاه ریاست‌جمهوری داشته باشد. به نظرم این جمله‌ی معترضه، تعبیر ظریف و کم‌وبیش هوشمندانه‌ای برای ابراز چنین نظری است که بنده شخصا مخالفم اما چنین امکانی به طور کلی وجود دارد. برای بیان چنین نظری ایشان اگر کلا می‌گفت آینده‌ی دور که خب یعنی بنده عمر نوح دارم، اگر این قید معترضه را اضافه نمی‌کرد که خب نمانیدگان مربوطه از همان لحظه‌ی منعقد شدن کلام، روی پای‌شان بند نبودند برای بیان طرح مربوطه در صحن علنی مجلس؛ طبعا ابراز نظر صریح هم مشکلات را دوچندان می‌کرد که امتِ ولایت‌مدار تکلیف‌شان را  نمی‌فهمیدند که اطاعت از ولی امر الان دقیقا به چه معناست، آن تکه‌ی مخالفت شخصی را باید بچسبند و سکوت کنند کلا یا از قضا آن تکه‌ی دوم را بچسبند که اگر کاری را صلاح می‌دانید به نظر بنده کار نداشته باشید و به وظیفه و مسئولیت‌تان عمل کنید. این است که به نظرم اضافه کردن این جمله‌ی معترضه، قید ظریف و کم‌وبیش هوشمندانه ای برای ابراز این نظر بوده است. نیاز به تذکر مکرر نیست که تفسیر و نظر شخصی من است که آن مشکل و تناقض تفاسیر پیش‌گفته را دارا نیست، با این‌حال ممکن است بالکل بی‌ربط باشد.

پی‌نوشت۲: دیده‌اید آدم تحلیل‌های سیاسی ضمیمه به اخبار صدا و سیما را نگاه می‌کند داغ می‌کند از این‌همه سوگیری و تفسیر به رای و شرح و بسطِ توهماتِ بی‌پایه؟ دیده‌اید آن‌قدر بی‌ربط حرف می‌زنند که آدم یک جمله آن‌ها می‌گویند و آدم توی همان اتاق و خطاب به در و دیوار بهشان جواب می‌دهد که اخر مردک چرا حرف بی‌ربط می‌زنی و اگر این‌طور بود که فلان و الخ؟ حالا حکایت ما با خبر و تحلیل‌های دیشب بی‌بی‌سی هم چنین اوضاعی بود، مریض شدم اصلا بس‌که حرص خوردم از دیشب تا به حال:)

پی‌نوشت۳: یک نکته‌ی حاشیه‌ای اما بسیار جالب و قابل تامل هم استفاده از الفاظ «نظام ریاستی و پارلمانی» است. ما در ادبیات علوم سیاسی و حقوق اساسی، دموکراسی ریاستی داریم و دموکراسی پارلمانی، مثلا می‌گویند فرانسه نمونه‌ی دموکراسی پارلمانی است و آمریکا نمونه‌ی دموکراسی ریاستی. جالب است که ایشان می‌گوید «نظام» ریاستی و پارلمانی که مابه ازای دقیقی در ادبیات موجود ندارد ولی درعین‌حال تاحد زیادی قابل فهم است. «نظام» لفظی به شدت بومی و برگرفته از تجربه‌ی «نظام جمهوری اسلامی» در تعبیر و تفسیر از خودش است. حتی در ادبیات علوم سیاسی لزوما واژه‌های سیستم یا رژیم را به واژه‌ی «نظام» ترجمه نمی‌کنند و همان‌طور سیستم یا رژیم به کار می‌برند. خلاصه می‌خواهم بگویم مفهوم بومی (غیرترجمه‌ای) و ابداع شده و درعین‌حال غنی‌ای است که ناظر به یک امر واقعی است. از آن طرف ریاستی و پارلمانی، کاملا الفاظی ترجمه‌ای و برگرفته از تجربه‌ی دموکراسی‌های غربی هستند. الفاظی که در ادبیات موجود تا حد زیادی تخصصی محسوب می‌شوند نشان به نشان این‌که دانشجویان کرمانشاهی به جای خود، شما از ده تا دانشجوی علوم اجتماعی تفاوت دموکراسی ریاستی و پارلمانی را سوال کنید، والا اگر دو نفرشان بدانند، می‌خواهم بگویم این واژه‌ها در حد سوال پایان‌ترم درس حقوق اساسی تخصصی محسوب می‌شوند، حالا ایشان گفته «نظام ریاستی و پارلمانی» تلفیق جالب و تامل‌برانگیزی است، به خصوص اگر متوجه باشید که زبان ابزار بیان اندیشه نیست، زبان خود اندیشه است، فتامل:)

بیشتر بخوانید
ماوراء یاس

توجه: این پست بسیار بلند است، بسیار شخصی، نوشته نشده است که خوانده شود، نوشته شده است که نویسنده‌اش را از شر هیاهوهای کشدار ذهنی‌اش خلاص کند، همین.

«خستگی به تنم ماند رسما، خستگی این شش ماه کار فشرده که سهل است، چه‌بسا خستگی این یازده سال»؛ این‌ها جملاتی است که قرار بود آغازگر پستی در توصیف جلسه‌ی دفاع باشند با عنوان “یاس”؛ حالا البته یک هفته‌ای از آن زمان گذشته است و حال و احوال من هم متناسب با این گذشت زمان تغییر کرده است. حالا خوبم، شارژ و سرحال با لیست بلندبالایی از کارها و برنامه‌های پیش‌ رو که مشتاقانه و بی‌صبرانه منتظر شروع‌شان هستم. حالم آن‌قدر از آن روز کذا و سه‌شنبه‌ی کدر بعدش دور است که هی وسوسه شدم بالکل قید نوشتن این پست را بزنم، قید نوشتن از جلسه‌ی دفاع و آن‌چه در آن گذشت، بارها در این یکی دو روز اخیر که از امورات چگالِ خانوادگیِ آخر هفته و عید همراهش خلاص شدم، نوشته‌های پراکنده‌ی این پست را بالا و پایین کردم و هی به نظرم آمد ول کن بابا، چه اهمیتی دارد اصلا، حتی به نظرم رسید نوعی هوچی‌گری همراه با خودشیفتگی چاشنی پست است که مزه‌اش را برای دیگری سوم‌شخص اگر نگویم غیرقابل تحمل، دست‌کم بدطعم و پس‌زننده می‌کند. با تمام این‌ها مقاومت کردم، در برابر وسوسه‌ی بی‌اعتنایی متاخر به آن‌چه گذشت و چه‌بسا تصویر سرخوشانه‌ی برنامه‌های پیش رو مقاومت کردم، فکر کردم باید علی‌رغم ناخوشایندی از بین‌رفته‌ام، به ثبت مواجهه‌‌ی اولیه‌ام با آن افتضاح جلسه‌ی دفاع تن دهم، مواجهه‌ای گنگ، عصبی و بیش از همه یاس‌آلود. این “باید”ی که می‌گویم دو دلیل دارد دست‌کم: اول این‌که این جلسه‌ هم مثل آن اخراج کذا از دکتری رشته‌ی دوم، نقطه‌ی عطف مهمی در زندگی‌ام محسوب می‌شود که باعث تغییر خیلی از رویکردها و رفتارهایم در سال‌های بعد خواهد شد، این را حتی همان لحظات اول هم که در قعر آن ناامیدی چاره‌ناپذیر دست و پا می‌زدم، شهود داشتم درباره‌اش، مطمئن بودم که این واقعه هم از آن معدود سرچشمه‌های بینش‌های غنی در باب مواجهه با “ناتوانی” است، مطمئن بودم که تا مدت‌ها به این روز و آن‌چه در آن اتفاق افتاد ارجاع می‌دهم و هی کشف‌های نو به نو می‌کنم. این دلیل اول‌ام برای مقاومت در برابر آن وسوسه و پرداختنِ اولیه به محتوای جلسه‌ی دفاع است. دلیل دیگرش هم پایبندی به یک جور اخلاقیات شخصی است، این‌که بنده خدایی دوستانه توصیه می‌کرد ننویس این‌ها را، خوشت می‌آید دشمن شاد شوی؟ یک دلیل دیگر مقاومت‌ام همین است، این است که دست‌کم به خودم ثابت کنم که منطق رفتار و نوشتنِ من غیر از این منطقِ شادی و خشم دشمن به عنوان معیار چگونگی رفتار و نوشتن است. این‌که پرهیز کنیم از گفتن و نوشتن آن‌چه دشمن (خیالی؟) را شاد می‌کند، منطق من نیست، منطق جمهوری اسلامی است، من به این منطق تن نمی‌دهم، دست‌کم سعی می‌کنم تن ندهم، حالا یک وقتی مفصل‌تر می‌نویسم راجع بهش.

اما برویم سر اصل مطلب، این‌که واقعا چه مرگم بود؟ چه چیز آن جلسه‌ی کذا این‌همه مایوس کننده بود؟ راستش آن لحظه‌های اول خودم هم نمی‌فهمیدم از چه چیز جلسه این‌همه به هم ریخته‌ام، نمی‌فهمیدم چه‌ام است دقیقا، جلسه‌ی افتضاحی بود درست، انتقادات کلی، پراکنده، نادقیق و چه‌بسا ناروا به نظرم می‌آمد آن‌هم در مورد متنی که من این‌همه بابت دقت و انسجام‌اش ریز ریز شده بودم درست، با این‌حال نمی‌فهمیدم چه چیز مایه‌ی این یاس و سرخوردگی زاید الوصف است. نتیجه؟ نچ، نتیجه نمره‌ی ۱۹ است با درجه‌ی عالی که به عنوان نتیجه‌ی نهایی راضی‌کننده است کم‌وبیش؛ علی‌رغم این، حالم به طرز غیرقابل درک و توصیفی بد بود. خوب که فکرش را کردم دیدم یک دلیل عمده‌اش شاید این است که جواب ندادم، آن‌طور که شاید و باید واکنش نشان ندادم به آن‌چه گذشت، بعد این جواب‌ها و واکنش‌های نشان داده نشده، مانده‌اند روی دلم و هی توی ذهنم ورجه وورجه می‌کنند و هی به هم و دیواره‌های نازک ذهنم تنه می‌زنند و…می‌دانید، بعد از صحبت‌های اساتید داور، یک‌جورهایی همه چیز را رها کرده بودم، فکر کردم اگر متن واقعا نتوانسته علی‌رغم حدس و بیان همه‌ی این انتقادات طرح شده در این‌جا و پاسخ‌های مفصل به آن‌ها، خودش به تنهایی از خودش دفاع کند، خب من دیگر چه حرف بیشتری دارم بزنم؟ سرخورده‌تر از آنی بودم که دفاع و جواب و امثالهم محلی از اعراب داشته باشد برایم. بله، من هم همین را گفتم به خودم که خب این‌که نشد جواب، یک‌جور همان‌گویی است بیشتر، مایوس بودم چون احساس سرخوردگی می‌کردم، اصل‌اش قاعدتا این است که ببینم این سرخوردگیِ منشاء آن رها کردن و جواب ندادن و روی دل ماند‌های ملازم‌اش، از کجا آب می‌خورد دقیقا. خوب که فکرش را کردم دیدم این جلسه‌ی کذا، دست‌کم از نظر من، شخصا، بیش از همه توصیف‌گر دقیق یک مفهوم بود: «بی‌انصافی». بله، حواسم هست، من هم دارم همین کار را می‌کنم، دارم نیشتر تیز تشریح را باز هم فروتر می‌برم ببینم چرا و چطور “احساس کردم” این‌همه در حق‌ام بی‌انصافی شده است.

باز برگشتم به همان کنار کشیدن و جواب ندادن، این‌بار سعی کردم عینی‌تر بپردازم ببینم فارغ از چند و چون احساس‌ام، کدام رفتار اساتید حاضر بود که منشاء ایجاد آن احساس کذا در من بود. دیدم یک‌ دلیل‌اش چند و چونِ سوالات و انتقاداتِ طرح شده بود. این‌که به نظرم آمد سوالات دو تا اساتید عینا همان سوالاتی است که من خودم در پایان‌نامه به عنوان سوالات و ایرادات منتقدان احتمالی طرح کرده بودم،  جالب است که برخی سوالات جالب دیگر هم وجود داشت که به ذهن خود من رسیده بود و اگر وقت بیشتری داشتم آن‌ها را هم در متن طرح می‌کردم و بهشان پاسخ می‌دادم، سوالی مثل این‌که مفهوم “پویایی” به عنوان مفهوم محوری پژوهش من ترجمه‌ی چه مفهومی است چون گرچه بنابر ادعای من این مفهوم با چارچوب نظری بوردیویی در باب علم سازگار است اما این مفهوم، مفهومی مشخصا بوردیویی نیست، اگر چنین سوالی طرح می‌شد (کما این‌که خودم قصد دارم در نسخه‌ی نهایی پایان‌نامه طرح‌اش کنم) می‌توانست منشاء بحث هیجان‌انگیزی باشد در باب نقش زبان در علوم اجتماعی و چگونگی ساخت و کاربرد مفاهیم و این‌که چقدر این نوع خاص کاربرد زبان با رویکرد حاکم بر پایان‌نامه در باب زبان و اهمیت آن، سازگار و در هم تنیده است و…اما کسی این سوالِ کم‌وبیش ابتدایی و بنیادی را از من نپرسید چون شاید در پایان‌نامه طرح نشده بود، به جای‌اش عینا همان سوالاتی که من خودم در متن طرح کرده بودم و بهشان پاسخ‌های مفصل هم داده بودم، یک‌بار دیگر در جلسه‌ی دفاع تکرار شد، خب واقعیت‌اش این است که من در مقابل این‌جور تکرار سوالات و انتقاداتی که قبل از همه خودم طرح‌شان کرده بودم، تجسم عینی این شکلک گودری بودم :l همان speechless به اصطلاح، یاد وقت‌هایی افتاده بودم که آدم یک پست بلندبالا می‌نویسد، کلی هم وقت و انرژی ذهنی – روانی صرف‌اش می‌کند که مساله را روشن و مشخص طرح کند و جواب‌ها را دقیق و منظم و خودش هم از پیش حواس‌اش به سوالات و انتقادات احتمالی باشد و…بعد از همه‌ی این‌ها، یک نفر عدل می‌آید همان سوالات و انتقاداتی که در خود متن طرح شده و اصلا چه‌بسا شان نزول متن پاسخ به همان‌ها بوده است، از ابتدا تکرار می‌کند، انگار نه انگار متنی نوشته شده اصلا، در این‌جور مواقع من واقعا حرف زیادی برای گفتن ندارم جز این‌که دوستانه تذکر بدهم که اگر زحمتی نیست یک‌بار دیگر متن را بخوانید، به نظرم هر آن‌چه گفته‌اید و پرسیده‌اید در متن بهشان پرداخته شده است. کاملا محتمل است که این پرداختن ناقص و ناکافی بوده باشد و خلاصه چندان قانع‌کننده از آب در نیامده باشد، اما قاعدتا یک انتقاد دقیق و منصفانه نه تکرار همان پرسش‌های طرح شده در متن بلکه بازگویی پاسخ‌ها و شرح “چرایی” ناقص و ناکافی بودن آن پاسخ‌هاست، وگرنه اگر قرار به طرح همان پرسش‌های متن باشد و تکرار همان پاسخ‌ها از طرفِ من نویسنده که خب همه چیز تکرار مکررات است، چه کاری است واقعا؟ این شاید عمیق‌ترین دلیلی بود که انگیزه‌ی هرگونه بحث و پاسخ‌گویی را از بین برده بود، روی‌اش را نداشتم وگرنه جای‌اش بود همین نقش شکلک کذا را بازی کنم و صادقانه و صریح بگویم که تنها جوابم به عمده‌ی پرسش‌ها این است که یک‌بار دیگر متن را بخوانید لطفا.

یا مثلا وقتی که یکی از اساتید بند کرده بود که پایان‌نامه در مقام به قول خودشان discovery یا کشف خیلی خوب و قوی است اما در مقام justification یعنی همان مقام توجیه و دلیل آوری ضعیف است، یکی هم نبود بگوید استاد محترم روش این پایان‌نامه grounded theory یا همان نظریه‌ی زمینه‌ای است، کجای این روش مقام توجیه و داوری تعریف شده است اصلا، اگر یک نفر این روش را خوب به کار بگیرد قاعدتا باید در همان مقام کشف موفق عمل کرده باشد که گویا به گفته خود شما کرده است، بعد خود متن پیشنهاد پژوهشی هم داده که در ادامه و برمبنای این یافته‌ها، حالا برای آزمون و داوری در باب این فرضیه‌ی نظری کشف شده، می‌توان این پژوهش‌ها را انجام داد، دیگر مشکل کجاست، حالا شما می‌گویید خب مرگ، این‌ها را سر همان جلسه می‌گفتی و جواب می‌گرفتی احیانا، این‌طور این‌جا بی‌سروته شمه‌ای از انتقادات طرح شده را گفتن و بی‌سروته‌تر جواب دادن، دردی از چه کسی دوا می‌کند، به گمانم از خودم فقط، این‌ها را آن‌جا نگفته‌ام به همه‌ی این دلایلی که گفته‌ام و خواهم گفت وخب همین است که روی دلم مانده است، حالا تا یک مدتی هی به هرکس می‌رسم که تبریک می‌گوید و احوال جلسه‌ی دفاع را می‌پرسد، شروع می‌کنم همین‌طور پراکنده و بی‌ربط حرف‌های روی دلم مانده را سر مخاطبِ بخت‌برگشته آوار می‌کنم بلکه لابد دست از سرم بردارند این هیاهوی کشدار ذهنی به مرور.

در این میان، آن استاد داور خاص که گویا یکی از منتقدان شناخته‌ شده‌ی علوم انسانی غربی هم به شمار می‌رود قله‌ای بود برای خودش در تجسم مفهوم بی‌انصافی، با سخنان و سکناتی که شاید در هر شرایط دیگری بود بیش از هر چیز مایه‌ی تفریح‌ام می‌شد. فکرش را بکنید، یک نقد روشن و صریح و منظم از علوم اجتماعی آکادمیک، با مبانی خود علوم اجتماعی، با زبان خود علوم اجتماعی، چنین لقمه‌ی حاضر و آماده‌‌ای برای یک منتقد شناخته‌ شده‌ی علوم انسانی غربی و غیره تا چه حد می‌تواند وسوسه‌برانگیز باشد، حالا حکایت دکتر کچوییان هم حکایت مواجهه با این لقمه‌ی چرب و نرم بود و منی که به گفته‌ی خودشان یک‌جور دلخوری شخصی داشتند ازم بابت کلاسی با ایشان که بنابر خطای حافظه‌شان به نظرشان رسیده بود نیمه کاره رها کرده‌ام و…سخنی نادرست و بیش از آن بی‌ربط در جلسه‌ی دفاع که ناخواسته اما صریح پاسخگوی آن بی‌انصافی غریب ناشی از سوگیری‌های شخصی بود. همین بود منشاء آن با دست پس زدن و با پا پیش کشیدن طنزآمیزی که باعث می‌شد جملات ایشان به ظاهر برای ادای نکته‌ای انتقادی بیان شود اما ناخواسته و به‌ طرزی عمیقا طنزآمیز با چنین عباراتی ادامه یابد که «البته ایشان به درستی اشاره می‌کند»، «به خوبی نشان می‌دهد» «البته این نقطه‌ی قوت پایان‌نامه است» و…تجسم عینی نوعی لجبازی کودکانه و خنده‌دار که من خط به خط، کلمه‌ به کلمه‌ی این حرف‌ها را قبول دارم اما نه وقتی که یکی مثل تو بگوید یا بنویسد‌شان، گفتم که هر وقت دیگری بود با این جور دست‌ و پا زدنِ بی‌فایده برای رد ظاهری یک متن و تایید عملی و از جان و دلِ همان متن بیش از هر چیز دیگری تفریح می‌کردم اما در شرایط جلسه‌ی دفاع بیش از هر چیز دیگری مایه‌ی یاس بود این آمیزه‌ی غریب از تعصب و سوگیری شخصی که بی‌انصافی تنها مال یک دقیقه‌اش بود فی‌الواقع.

همه‌ی این برخوردها منشاء آن به هم ریختگی روحی غریبی بود که مزید بر علت شد برای خودداری از پاسخ به سوالات، این‌که دیدم اوضاع روحی‌ام یک‌جوری است که به سختی می‌توانم مرز جلسه‌ی دفاع را با یک جایی مثل وبلاگ مثلا (دوستان می‌گویند با نت‌های ریدر حتی:) ‌حفظ کنم،دیدم حواسم به لحنم نیست، به کلماتی که به کار می‌برم، خلاصه دیدم یک‌هو در چنین شرایطی یک حرفی می‌زنم که کل سیستم را از هم می‌پاشاند،بی‌خیال شدم، به جای‌اش هی مدام توی کله‌ام تکرار می‌کردم که ول کن بهاره، ول کن، تمام شد، این پرده‌ی آخر این نمایش کشدار و کسالت‌بار و فرسوده‌کننده‌ است، تمام شد، ول کن.

و در نهایت آخرین دلیل که شاید پیش‌پاافتاده‌تر از دو دلیل دیگر به نظر آید اما در واقع عینی‌ترین و واقعی‌‌ترین دلیلِ زبان به دهان گرفتن و بی‌خیال بحث و پاسخِ اضافه شدن بود، یک‌جور وفای به عهد در واقع؛ در آگهی هم دفاع هم تذکر داده بودم که اساتید هر کدام به نوبه‌ی خود کلی تریپ من کار دارم و جلسه دارم و کلاس دارم و چه و چه برداشته بودند، من هم هی به همه‌شان قول داده بودم که جلسه تا یک و نیم تمام شود، همین شد که آن‌قدر از وقت خودم برای ارائه زدم و البته آن‌ها به جای‌اش سر صبر و با حوصله سخرانی کردند، بعد که نوبت به من رسید برای پاسخ به پرسش‌ها و انتقادات طرح شده آن‌هم از آن نوع تکراریِ موجود در متن، خب راستش من یک نگاهی به ساعت کردم و دیدم از مهلت مقرر گذشته است، فکر کردم اخلاقی نیست که من به بهانه‌ی خب پیش آمد و حرف‌های شما مفصل بود و غیره، جلسه را خیلی بیش از آن‌چه قول داده بودم کش بدهم؛ این شد که کوتاه آمدم، که شد مزید سرخوردگی‌ام البته وقتی دیدم بعد از جلسه چقدر همه‌ی آن وقت ندارم و جلسه دارم از سر کلاس گذاشتن بوده است گویا و جز یکی از اساتید، باقی خندان و قدم‌زنان به گپ و گفت مشغول بودند.

همه‌ی آن‌چه که این‌جا پراکنده و احساسی از فضای جلسه گفتم باعث شد بعد از جلسه خالی خالی باشم، battery empty رسما، یک‌جوری که فقط توانستم بیفتم و بخوابم بلکه وقتی بیدار می‌شوم حالم بهتر باشد، صبح سه‌شنبه چشم‌هایم را که باز کردم دیدم نمی‌توانم از جایم تکان بخورم، یک‌جور ناجوری سنگین و خالی و بدتر از همه بی‌انگیزه بودم، دلم از گرسنگی ضعف می‌رفت اما انگیزه‌ی صبحانه خوردن هم نداشتم، یعنی انگیزه هم می‌داشتم توان‌اش را نداشتم، همه‌ی توانِ نداشته را جمع کردم که زنگ بزنم دانشگاه بگویم سر کلاس نمی‌روم؛ بعد یادم افتاد قول یک یادداشتی را داده‌ام، ای‌میل زدم از آن هم انصراف دادم، این‌جور کنسل کردن و انصراف پیاپی حال آدم را خوب می‌کند گیرم به قدر سر سوزنی، ولی به هرحال به ادم احساس اندکی رهایی می‌دهد و اندک‌تری قدرت، بعد تمام روز توی رختخواب بودم و برای خودم کتاب خواندم، گفت‌وگو با مرگ کوستلر دستم بود که تا عصر تمام شد بس‌که بی‌وقفه و با حرص بلعیدم‌اش. عصر به سیاق همه‌ی این چند ماه، ایوان را آب و جارو کردم و فرش انداختم و ولو شدم، حالا یک پست رپرتاژ هم باید برای حیاط و ایوان این خانه‌ی جدید بروم که اصلی‌ترین نقطه‌ی قوت این خانه است، این‌که چقدر بزرگ و دل‌باز است و جنوبی است و لذا هیچ دیدی از هیچ طرف ندارد و خانه‌ی روبرویی یک طبقه بیشتر نیست و لذا کلی آسمان دارد با یک باغچه‌ی بزرگِ خوب و…کلا من حالی کرده‌ام این پنج ماه با این حیاط، شرطی شده بودم اصلا، هر وقت خانه بودم، صبح‌ها ساعت ۷ تا ۱۰ صبح و عصرهای تابستان حدود ۵ و ۶ (و حالا حدود ۴ و ۵) تا غروب، ایوان را آب و جارو می‌کردم و قالی کوچک مخصوص را پهن و آن‌وقت من بودم و چای تازه‌دم و بچه‌لپ‌تاپ و…مهم‌ترین و بکرترین و هیجان‌انگیزترین بخش‌های پایان‌نامه، آن گره‌های کورِ در نظر اول باز نشدنی را توی همین ساعات و در همین احوالِ توصیف شده نوشته‌ام، حالا هم فقط کافی است در چنین موقعیتی قرار بگیرم، ناخودآگاه شروع می‌کنم به نوشتن و حظ بردن:)

داشتم می‌گفتم عصر سه‌شنبه هم همین حال و هوا را داشتم، با این تفاوت که بالش و ملافه هم پهن کرده بودم که این‌بار به جای تخت، توی ایوان دراز بکشم و کتابم را بخوانم، بعد هوا خوب بود، خنک، یک نیم‌چه نسیمِ اوایل پاییز هم می‌وزید و…چشم‌هایم را بسته بودم و داشتم نک زبانم را به قعر آن اندوه و سرخوردگی ته‌نشین شده می‌رساندم ببینم چه مزه‌ای است دقیقا که یک‌هو احساس کردم تمام شد، خوب شدم، معجزه شده باشد انگار، انگار رگ و ریشه‌ی آدم خشک شده باشد و حالا جریان خون گرم باشد که از منبعی لایزال با شدت و تازگی هرچه بیشتر روان شده است، سرشار از انرژی بودم و سرخوشی.

راستش البته همان موقع هم این حال بعدش را پیش‌بینی کرده بودم، همان موقعی که در قعر یاس و اندوه همراهش گیر افتاده بودم، مطمئن بودم که تمام می‌شود؛ مطمئن بودم که بعدش حالم از هر زمان دیگری بهتر می‌شود اما این آگاهی چیزی از ناخوشایندی بلافصل آن حالِ بد کم نمی‌کرد، به خصوص که هیچ تصوری نداشتم که چقدر طول خواهد کشید و همین غیرقابل تحمل‌ترش می‌کرد؛ آخرین باری که به این حال افتاده بودم، بعد از آن اخراج کذا از دکتری رشته‌ی دوم بود، آن بار ماه‌ها در یاسی چاره‌ناپذیر دست و پا زده بودم، هی کولی‌بازی درآورده بودم و همین عجزِ پرسروصدا حالم را بدتر کرده بود، می‌ترسیدم این‌بار هم همان‌قدر طولانی شود و کشدار و غیرقابل تحمل جوری که باز از پس خودم برنیایم و مجبور به رو انداختن به دوا و دکتر شوم. راستش هیچ انتظار نداشتم به این زودی سرپا شوم، توی همان حال مزخرف هم شهود خوبی داشتم که این‌هم مثل همان اخراج کذاست، سرچشمه‌ی تمام‌نشدنی بینش‌های غنی که اصلا این پست بلند بالا را نوشتم که فارغ از گفتن نصفه نیمه‌ی حرف‌های ناگفته‌ی جلسه‌ی دفاع و روی دل تلنبار شده، چندتایی از همین بینش‌های شخصیِ کوچک اما به درد بخور را با معدود مخاطبانِ پرحوصله‌ی این پست هم در میان بگذارم.

یکی‌اش مثلا همین‌که توی آن ۲۴ ساعت کذا خیلی مشغول بالا و پایین کردن مفهوم  “انصاف” بودم؛ گفتم که به نظرم کل جلسه‌ی دفاع از نظر من شخصا تجسم عینی یک مفهوم بود: بی‌انصافی؛ لذا طبیعی بود که این‌همه ذهنم مشغول انصاف شود و به ایده‌های کوچک اما روشن‌کننده‌ای هم منتهی شود. مثلا این ایده که به نظرم آدمیزاد برای منصف بودن باید از دو ویژگی همزمان برخوردار باشد: یکی صداقت و دیگری جسارت تن دادن عملی به آن صداقت؛ بدون دارا بودن این دو، آدم ممکن است فضایل اخلاقی زیادی داشته باشد اما مطمئنا از انصاف بهره‌ی زیادی نخواهد داشت.

یکی دیگر از بینش‌های موثر ناشی از آن حال و احوالِ بیچاره کننده این بود که آدم باید به حال‌ بدش به تمامی تن بدهد، یعنی کج‌دار و مریز رفتار نکند باهاش، نگوید حالا این کار مهم است، فلان تعهد را نمی‌شود نادیده گرفت، به بهمانی قول داده‌ام و مهم‌تر از همه‌ی این‌ها، اصلا چه معنی دارد این‌همه ضعف و بدبختی در مواجهه با یک جلسه‌ی دو ساعته‌ی کذا، آدم نباید هی توی سر خودش بزند توی این احوال؛ اتفاقا باید به تمامی بهش تن بدهد، یعنی بپذیرد که خوب یا بد، حقیرانه و از سر ضعف یا غیر از آن، همین است، حالش بد است، چه بسا اصلا مهم نیست که چرا و چگونه، یعنی فی‌الحال و توی ان شرایط کذا مهم نیست، عجالتا حالش بد است و آدم باید به این حال بد تن بدهد، به جای علت‌یابی و ریش ریش کردن خودش که حالا ببینم اصل‌ِ احساس‌ام از کجا آب می‌خورد، باید راحت باشد، به خودش فشار نیاورد، هر کاری که توی ان شرایط راحت‌تر است انجام دهد، به فکر درست کردن و چه‌ می‌دانم خوب کردن حالِ خودش نباشد حتی، بگذارد همان‌طور بد باشد، بد بماند اصلا؛ این موثرتر از آن دست‌وپا زدن برای خوب شدن است، به نظرم مثلا همین‌که من به خودم بها دادم و علی‌رغم همه‌چیز کلاس سه‌شنبه را بی‌خیال شدم و اصلا هم فکر نکردم حالا این یکی را کنسل کردی بدبخت، با کلاس چهارشنبه چه می‌کنی، به خودم گفتم فردا هم حالم همین بود، باز بی‌خیال می‌شوم، حق دارم بی‌خیال شوم، حالم بد است و توی این حال حق این کارها را دارم، مثل وقتی که ادم مریض است، آدمیزاد است خب، مریض می‌شود، حتی همین‌‌طور به ظاهر الکی و بی‌هوا از پا می‌افتد جوری که هیچ توانی برای بلند شدن در خودش پیدا نمی‌کند؛ زور که نمی‌شود گفت بهش، نمی‌تواند و حق دارد که نتواند، یعنی قابل سرزنش نیست این نتوانستن‌اش که اه اه چه آدمِ ضعیفِ بی‌خودی که با این اتفاقات کوچکِ احمقانه از پا می‌افتد، قابل سرزنش نیست، از قضا قابل احترام است این حالِ بدش و حقوقی که بابت‌اش از خودش طلب می‌کند. این‌جور پذیرش و تن دادن و احترام گذاشتنِ به خود، خیلی موثرتر از آن توسری زدن و انکار که بیخود، بلند شو به زندگی‌ات برس جواب می‌دهد، حالا یک وقتی مفصل‌تر می‌نویسم راجع بهش.

یک بینش دیگر هم در باب روند خوب شدن حالم است؛ این‌که همان‌وقتی که توی ایوان دراز کشیده بودم و با چشم‌های بسته در قعر یاسی ته‌نشین شده به انکشاف کنجکاوانه‌ی احساساتم مشغول بودم، یک‌هو بی‌هوا از خودم پرسیدم فرض اصلا که همین‌طور باشد، که تمام زحماتم برای تز نادیده و قدرنادانسته مانده باشد، به‌هرحال تمام شده، خوب یا بد تمام شده، حتی اگر روند جلسه به بهترین و هیجان‌انگیزترین شکل هم پیش می‌رفت، کار تز تمام شده بود، مدت‌ها پیش از جلسه‌ی دفاع تمام شده بود و حالا وقت‌اش بود که به “بعد” بپردازم، به این‌که حالا بعد از تز چه کاره‌ام دقیقا؟ منظورم به لحاظ پژوهشی است طبعا، این‌که ته‌اش از توی تز چه درآمده که بتواند مایه‌ و ملات بعد از این باشد و این‌جا بود یک‌هو یادم به آن دو پیشنهاد پژوهشی هیجان‌انگیز انتهای تز افتاد؛ این‌که چقدر کنجکاو و کم‌طاقتم برای انجام‌شان. یکی‌شان مربوط به آزمون فرضیه‌ی نظری برآمده از تز در شرایط خارج از ایران است که جان می‌دهد برای تبدیل به یک پروپوزالِ پست‌داک و دیگری ایده‌ی پژوهشی‌ای به شدت داخلی و به اصطلاح بومی که اگر جایی، کسی، سازمانی، نهادی حاضر به تامین هزینه‌های پژوهشی‌اش باشد، خودم برای انجام‌اش از هرکس دیگری پایه‌ترم. این‌جا بود که حالم هی بهتر و بهتر شد، وقتی دیدم ای‌ بابا، حالا گیرم هر بلایی هم که سر تز آمده باشد، دیگر تمام شده، متوجهم‌ که ممکن است این توصیه به نماندن و دست‌و پا زدن در گذشته و رو به سوی آینده داشتن بیش از حد کلیشه‌ای جلوه کند، ولی واقعیت‌اش همین است، آدم خیلی زودتر می‌تواند از آن حال بدش خلاص شود اگر تکلیف‌اش برای “بعد” روشن باشد.

راستی، حالم که خوب شد، نگاه کردن به گل‌ها و هدایای بچه‌ها بهترم هم کرد، همین‌طور ای‌میل دلگرم کننده‌ی دکتر پایا که چقدر جای خودش و انصافش در جلسه‌ی دفاع خالی بود، این برقرار نشدن تماس با ایشان علی‌رغم همه‌ی تمهیدات انجام شده هم پدیده‌ی عجیبی بود، از دسته‌ی وقایع غیرقابل درکی که رخ‌داد‌شان آن‌قدر بی‌دلیل و غیرقابل فهم است که برای آدم چاره‌ای نمی‌ماند جز این‌که خرافات‌گونه پیش خودش بگوید حکمتی بوده است لابد.

خب دیگر، بیش از این سرتان را درد نیاورم، خوب شدم به هرحال، خیلی هم زود و نامنتظره، حال الانم هیچ با آن حال و روزِ پس از جلسه‌ی دفاع قابل مقایسه نیست، نه این‌که فراموشم شده باشد و اصلا یادم نیاید که چه شد و چه بود، از قضا هرچه بیشتر می‌گذرد، جزئیات بیشتری به یاد می‌آورم و هی بینش‌های جالبِ شخصی از توی‌اش درمی‌آورم و…می‌خواهم بگویم جلسه‌ی دفاع سر جای‌اش است، خیلی هم پررنگ و غیرقابل نادیده گرفتن، مطمئنم که در ماه‌ها و سال‌های آینده مدام به وقایعِ در ظاهر معمولیِ این جلسه‌ی دو ساعته برخواهم گشت و نکات کلیدی مهمی در منش و رفتار را به خودم یادآوری خواهم کرد. با تمام این‌ها حال امروزم خوب است، خوشحالم که تمام شد، فکر می‌کنم چقدر به موقع بود این خروج از فضای فرسوده کننده‌ی دانشگاهی که امروز و با این سیاست‌های من‌درآوردی و افتضاحات مکرر در پذیرش دوره‌های تحصیلات تکمیلی شاید حتی خیلی کمتر از گذشته به دانشگاه شبیه بماند، فکر کردم چه خوب زمانی بود برای بیرون آمدن از دانشگاه با چنین اختتامیه‌ی مایوس‌کننده‌ای که مرا بسیار راسخ‌تر کرد در پرهیز از تعریف تام و تمامِ آینده‌ی حرفه‌ای‌ام در قالب یک نقش آکادمیک. خلاصه‌اش این‌که تز و دانشجویی و دانشگاه همه‌اش یک‌جا با هم به پایان رسید، پایانی عمیقا مایوس کننده، با این‌حال زندگی در پیش روست با تمام انتخاب‌ها و برنامه‌های هیجان‌انگیزی که برایش تدارک دیده‌ام و در پست بعد کمی شرح و بسط‌شان خواهم داد. یک‌جایی که هیچ یادم نمی‌آید کجا بود خوانده‌ام: «زندگی در ماوراء یاس آغاز می‌شود» و من به گمانم حالا یک همچو جایی ایستاده‌ام: در ماوراء یاس.

بیشتر بخوانید
خوان هفتم

دانشگاه تهران

دانشکده علوم اجتماعی

 

جلسه‌ دفاع‌ از پایان‌نامه دکتری با عنوان

بررسی انتقادی فرآیندهای تولید علوم اجتماعی در ایران

(با تاکید بر رشته‌ی جامعه‌شناسی)

 

استاد راهنما:

دکتر محمد توکل

 

اساتید مشاور:

دکتر علی پایا

دکتر علیرضا محسنی تبریزی

 

اساتید داور:

دکتر علی‌محمد حاضری

دکتر مقصود فراستخواه

دکتر حسین کچوییان

 

دانشجو:

بهاره آروین

 

زمان: دوشنبه ۱۱ مهر ۱۳۹۰، ساعت ۱۲

مکان: تالار شریعتی دانشکده‌ی علوم اجتماعی

پی‌نوشت ۱: به دلیل محدودیت زمانی و ضرورت اتمام جلسه در ساعت یک و نیم، امیدوارم جلسه راس ساعت ۱۲ آغاز شود، بلکه هم ده دقیقه یک ربعی زودتر اگر جور بشود. بله، بنده هم متوجهم که یک ساعت و نیم برای یک دفاع از یک پایان‌نامه‌ی دکتری زیادی کوتاه و دم بریده است اما چاره‌ی دیگری نبود، یکی از اساتید مشاور ایران نیست و احتمالا در جلسه حضور ندارد و این است که حضور آن یکی استاد مشاور در جلسه ضروری بود و ایشان هم ماشاءالله بزنم به تخته از صبح علی الطلوع تا پاسی از شب کلاس دارند همین‌طور پشت سر هم، خلاصه که وقت پنج استاد حاضر جز روی همین یک ساعت و نیم کذا در روز دوشنبه در هیچ حالت دیگری هماهنگ نمی‌شد. بله، بنده هم یک‌جورِ ناخوبی‌ام بابت سمبل شدنِ احتمالی جلسه‌ی دفاع ولی چاره‌ی دیگری نمانده بود.

پی‌نوشت۲: من هم خیلی دوست دارم شرایط به گونه‌ای پیش برود که دکتر پایا هم در جلسه حضور آن لاین داشته باشند ولی با توجه به امکانات سخت‌افزاری تالار شریعتی بابت اینترنت و غیره، ممکن است این خوشایندی امکان تحقق نیابد گرچه بنده نهایت تلاشم را می‌کنم.

پی‌نوشت۳: ورود به جلسه‌ی دفاع برای عموم آزاد است و آدرس دانشکده‌ی علوم اجتماعی هم این است: بزرگراه جلال آل احمد، جنب پل نصر، بعد از دانشگاه تربیت مدرس به سمت شرق، دانشکده‌ی علوم اجتماعی دانشگاه تهران. وقت داشتید، حوصله داشتید، به موضوع علاقمند بودید، قدم‌تان روی چشم، گرچه احتمالا این محدودیت زمانی تاثیر منفی معناداری روی کیفیت جلسه‌ی دفاع خواهد گذاشت متاسفانه:(

بیشتر بخوانید
جهان بدون تز:)

راستش بنده از ساعت چهار بعد از ظهر سه‌شنبه بیست و نهمِ شهریورِ ۹۰ که بالاخره موفق شدم پایان‌نامه را از طریق آموزشِ دانشکده برای اساتید داور بفرستم، تا همین الان حالی به حالی‌ام رسما؛ یعنی دچار یک خلاء طرب‌انگیزی شده‌ام؛ ذهنم ول شده، یعنی همین‌طور برای خودش می‌چرخد و جولان می‌دهد و همین‌طور الکی برای خودش می‌خندد. اصولا از همان وقت تا به حال یک لبخند گنده‌ی نمادین (چه کرد سمیه با این واژه‌ی بخت برگشته‌ی نمادین:) روی صورت من کش آمده است همین‌طور الکی و بی‌دلیل.

چهار بعد از ظهر سه‌شنبه دانشکده بودم و هی پیگیری کردم که نسخه‌ها برای اساتید داور فرستاده شود و بعد…بعد رسما بیکار بودم، یعنی یک چیزی می‌گویم یک چیزی می‌شنوید، وقتی از بیکاری حرف می‌زنم، منظورم یک ساعت و دو ساعت و یک روز و دو روز نیست، یک حسی است که انگار تا آخر عمر بیکار بودم، وقتم مال خودم بود، می‌توانستم هر کاری باهاش بکنم، طبعا آدم دست‌پاچه می‌شود، بعد از ماه‌ها که سهل است، بعد از سال‌ها توی موقعیتی بودم که هیچ دغدغه‌ی ذهنی بلافصلی نداشم، عذاب وجدان نداشتم، می‌توانستم تا آخر شب توی خیابان راه بروم فقط، راه بروم و نفس بکشم و به هیچ چیز فکر نکنم. تمام شب قبل‌اش را بیدار مانده بودم، صبح تا زمانی که نسخه‌ها را پرینت می کردم فقط یک چای خشک و خالی خورده بودم، ساعت یک دیدم  هوشیاری‌ام دارد از بی‌خوابی و گرسنگی از دست می‌رود، یک بشقاب غذا خوردم، بعد دیرم شده بود، باید تا قبل از پایان وقت اداری نسخه‌های پرینت شده را می‌دادم آموزش که قبل از این تعطیلات اخیر به دست اساتید داور برسد. روز فرد و ماشین ما زوج،  محل ندادم، گفتم گیر داد می‌گویم توی طرح که نمی‌روم، می‌روم توی همین دانشکده که بگیری نگیری لب مرز است، تمام مدتی که می‌راندم جهان یک جور یواشِ در پس زمینه‌ای بود، خاصیت بی‌خوابی این است، یک بار امتحان کنید، یک شب نخوابید و بعد فردا ببینید که چطور جهان در هاله‌ای مه فرو می‌رود، آدم‌ها دورند، صداها دورند، انگار شما در سطح دیگری از جهان هستید، آن‌ها در سطحی دیگر، همین بغل دست‌تان‌اندها، اما انگار دورند، خیلی دور. خلاصه با همین احوال رسیدم دانشکده و کمی بالا و پایین و…بعد بیکاری، هی فکر کردم چه کنم، اول رفتم خانه‌ی مادر و پدر، یکی دو ساعتی ببینم‌شان بعد از یک هفته که همه‌اش هی تلفنی و وسط خواب و بیداری و در کمال عجله و خستگی احوال‌پرسی کرده بودم، برگشتنی نیم ساعتی پیاده‌روی کردم، همان‌طور سرخوش و با لبخند کش آمده و الخ. شب آمدم این پست را شروع کردم اما دیدم نخیر، ظرفیت بی‌خوابی‌ام تکمیل است و هی حروف روی کیبورد را گم می‌کنم و کلمات را پس و پیش می‌نویسم، دیدم حالا جهان کن فیکون نمی‌شود اگر من این رویه‌ی جدید بدون تزش را کمی دیرتر به سمع و نظر شما برسانم، این شد که بی‌خیال شدم و رفتم خوابیدم.

بی‌خیالی‌ام تا همین حالا یعنی صبح جمعه طول کشید، دو روز گذشته هی یک کارهایی داشتم و نشد بیایم سر صبر و با دل خوش بنویسم، از برنامه‌هایم بنویسم، از این‌که چقدر هیجان‌زده‌ام بابت کارهایی که می‌خواهم بکنم و دیروز یکی از بچه فینگیل‌ها می‌گفت مثل بعد از کنکور است آدم یک خروار برنامه می‌ریزد برای خودش، هیچ کدام‌اش را هم انجام نمی‌دهد، نمی‌دانم، شاید واقعا همین‌طور است، شاید جوگیرم خیلی، شاید که نه، مطمئنم که جوگیرم عجالتا، چیزی که ازش مطمئن نیستم بی‌فایدگی این جوگیری است. خلاصه که فعلا روی دورم و هرکس هر پیشنهاد هیجان‌انگیزی می‌دهد با روی گشاده می‌‌پذیرم. اما کارهایی که خودم برای خودم تعریف کرده‌ام، راستش پر طول و تفصیل‌تر از آن است که توی این پست جا بشود، اما به جای‌اش یک ایده‌ی کوچکی به ذهنم رسیده که بدم نمی‌آید این‌جا طرح‌اش کنم، راجع به همین احساس رهاشدگی و گشودگی زاید‌الوصفی است که هی دارم حلوا حلوایش می‌کنم، دیدم زیادی سرخوش و روی پا بند نیستم، گفتم ببینم دقیقا از سر چیست، مگر داشتم زورکی تز می‌نوشتم یا از سر بی‌علاقگی و کسالت کار انجام می‌دادم که با پایان‌اش این‌همه احساس رهایی می‌کنم؟ خستگی جسمی است؟ حالا این یک هفته‌ی اخیر بی‌خوابی کشیدم و استرس واقعی درست، اما شش ماه گذشته را گرچه یک بند کار کردم اما خودکشی هم نکردم آن‌قدرها، یعنی به لحاظ جسمی خیلی به خودم فشار نیاوردم، سعی کردم خوابم به اندازه باشد و خوراکم سر جایش و حتی برای استراحت و تجدید قوای جسمی هم وقت به اندازه‌ی کافی صرف کردم، پس از چیست؟ این‌همه احساس خستگی و فرسودگی کردن و این احساس رهاشدگیِ بعدش انگار مثلا تا همین حالا در قعر سیاه‌چالی چیزی گیر افتاده باشم و چهارشنبه روزی بعد از تحویل پایان‌نامه، انگار بعد از مدت‌های مدید اولین‌بار باشد نور خورشید را می‌بینم و خنکی نسیم را حس می‌کنم و از این‌جور سانتی‌مانتال بازی‌های کم‌وبیش مبتذل، این احساس‌ها از کجا آب می‌خورد؟ آن احساس عمیقِ گرفت و گیر و احساس عمیق‌تر رها شدگی بعدش از کجا آب می‌خورد دقیقا؟ از واقعیت؟ یعنی واقعا داشتم این‌همه از سر اجبار و بدبختی تز می‌نوشتم و هیچ حواسم نبود؟

خوب که فکرش را کردم دیدم نخیر، ربطی به انجام کار کسالت‌بار و از اسر اجبار و مجبوری ندارد، همه‌ چیز زیر سر تمرکز است، این‌همه احساس خستگی و فرسودگی از سر تمرکز طولانی مدت است، این‌که ذهنم را بند زده بودم که هرز نگردد برای خودش، هی مواظب بودم که به هر چیزی توجه نشان ندهد، به هر چیزی فکر نکند، و خب چنین مراقبتی، آن‌هم از این شیطان مجسمی که ذهن من است و هر بار صد جور حیله‌ی زیر پوستی سوار می‌کند که با هر موضوعی که نگاهش را مکث‌دار کند و جلب توجه به اصطلاح، چشمکی رد و بدل کند و لاسی بزند و دست داد پیشتر هم برود و…از چنین شیطان بی‌قید و بندی مراقبت کردن و هی سر جایش نشاندن و تنها و تنها به یک کار واداشتن‌اش، انرژی‌ای که می‌گیرد مافوق محاسبه است رسما و البته فرسودگی‌ ریشه‌داری که به بار می‌آورد. حالا ممکن است بگویید این ایده بود الان؟ این حدیث نفس در باب ذهن من فلان است و احساسم بهمان ایده‌اش کجا بود دقیقا؟ همین دیگر، اول‌اش خودم هم متوجه نبودم تمرکز را منشاء فرسودگی و خستگی ذهنی و چه‌بسا جسمی قلمداد کردن چه فرضیه‌های جالب توجهی در توضیح برخی واقعیت‌ها که ارائه نمی‌دهد. مثلا؟ مثلا فشاری که آدم‌ها هنگام بازجویی‌های طولانی مدت حس می‌کنند، حتی (به خصوص؟) وقتی هیچ نوع فشار جسمی‌ای در کار نیست و فقط تکرار مکرر برخی سوالات کلیشه‌ای و چه‌بسا بی‌ربط در میان است؛ آدم‌ها از چه خسته می‌شوند؟ ظاهرش این است که یک آدمی روی صندلی نشسته و گرچه طولانی اما کم‌وبیش آرام و متین گفت‌وگو می‌کند، کسالت‌بار هست اما فرسوده کننده؟ آن‌هم آن‌قدری که آدم را به تن دادن به خواسته‌ی طرف مقابل وادار کند؟ چه چیز این به اصطلاح گفت‌وگوهای طولانی آن فشاری را وارد می‌کند که به گفته‌ی خود آن آدمی که تجربه‌اش کرده، وحشتناک است و با هیچ فشار جسمی‌ای قابل مقایسه نیست؟ زیادی لوس و ننرند این دسته از آدم‌ها؟ به نظر من اما کلید معما همین تمرکز کذاست.

آدم‌ها احساس فرسودگی و فشار می‌کنند چون باید برای مدتی طولانی و چه‌بسا نامعلوم حواس‌شان را جمع کنند که حرف بیخود نزنند، سوتی ندهند به اصطلاح، الکی از جزئیاتی حرف نزنند که بعد برای‌شان بشود پیراهن عثمان و سر نخِ پرسشی جدید که باز جزئیاتی بیشتر بطلبد و…آدم‌ها باید حواس‌شان را جمع کنند، ذهن‌شان را بند بزنند که هر جایی نرود و هر حرفی نزند و…باید مراقب باشند با تمام وجود، با بالاترین حد از حواس جمعی و تمرکز و خب مگر تا چه حد می‌توان این وضعیت را ادامه داد؟ تا چند وقت می‌شود این‌قدر متمرکز و حواس جمع باقی ماند؟ و همین است که خیلی محتمل است آدم‌ها یک جایی وا بدهند بالاخره، تسلیم ‌شوند به اصطلاح، جایی که فقط دل‌شان می‌خواهد تمام شود، ممکن است هیچ نوع فشار جسمی هم در کار نبوده باشد و همه چیز خیلی هم آرام و چه بسا محترمانه، اما آدم‌ها خسته شده‌اند، فرسوده، بی‌نهایت فرسوده، یک جایی می‌رسد که می‌گویند اصلا هر چه شما می‌گویید، ولم کنید، دست از سرم بردارید و این همان‌جایی است که ذهن دیگر طاقتش طاق شده، دیگر توان در بند ماندن را ندارد و آدمیزاد با علم به این‌که این ول کردن و رها شدنِ ذهنی ممکن است عامل اصلی در بند شدنِ جسمی و واقعی‌‌اش در آینده باشد، علی‌رغمِ این آگاهی وا می‌دهد و تصمیم می‌گیرد رها کند، دست‌کم خودش را از این تمرکز و حواس جمعیِ فرسوده کننده رها کند.

بگذریم، از همه‌ی این‌ مثلا ایده‌پردازی‌های در باب تمرکز و پیامدهایش که بگذریم، فی‌الواقع اصل آن چیزی که عجالتا مهم است این است که تز تمام شده، این یکی دو روز ساعتی صد دفعه از خودم پرسیده‌ام واقعا تمام شده؟ باورم نمی‌شود، آن‌قدر کش آمده بود که مطمئن بودم هیچ وقت تمام نمی‌شود، مطمئن بودم یک جایی بالاخره همین‌طور ناتمام رهایش می‌کنم، و حالا تمام شده، من باورم نمی‌شود هنوز، رسما جان کندم این اواخر، بارها و بارها به گه‌ خوری افتادم که چرا ولش نکردم، چرا انصراف ندادم؟ هی به خودم می‌گفتم به درد کجای دنیا و آخرتم می‌خورد این مدرک کوفتی که بخواهم بابتش این‌همه هزینه‌ی ذهنی – روانی بدهم؛ حالا تمام شده، من ول شده‌ام، ذهنم ول شده در واقع و تاب می‌خورد برای خودش در جهان، همین‌طور ول و آزاد و بی‌دغدغه:)

بیشتر بخوانید
قهقرا

نوشته است: “اذهان تحریک شده را در تعلیق نگه داشتن کار بدی است”. نویسنده لابد حواسش نیست که بی‌دلیل دیگری را متهم به نه فقط تحریک ذهنِ دیگران، بلکه بیش از آن متهم به “در تعلیق نگه داشتن آن اذهانِ تحریک شده کردن”، نویسنده لابد حواسش نیست که نه فقط دیگری را متهم کردن، بلکه بیش از آن قاطعانه در باب صحت این اتهامات حکم دادن که “کار بدی است و مصداق اطلاع‌رسانی قطره‌چکانی و از ویژگی‌های اخلاق استبدادی است”، نویسنده لابد حواسش نیست که نفس چنین اتهام‌زنی‌ها و یک سره به قاضی رفتن‌هایی نه فقط “بد است”، بلکه بیش از آن به معنای دقیق کلمه  وقیحانه است، می‌گویم “به معنای دقیق کلمه” چون این صفت را نه از سر خشم و احساسات بلکه به دلیل مناسبت و شایستگی‌اش برای توصیف جمله‌ی ابتدایی این متن به کار می‌برم. چرا چنین قضاوتی درباره‌ی این نوشته می‌کنم؟

چون این نوشته به حق اولیه‌ی یک انسان برای انتخاب شخصی در حوزه‌ی بازگویی وقایع زندگی شخصی‌اش پایبند نیست. یعنی چه این حرف؟ بگذارید ببینیم سمیه دقیقا چه کرده است که به زعم نویسنده‌ی متن ذهن دیگران را تحریک کرده و بعد هم در تعلیق نگه داشته است. سمیه در قسمت روزانه‌های وبلاگش که شامل شخصی‌ترین نوشته‌هایش است و دقیقا به همین دلیل از صفحه‌ی اصلی وبلاگش که شامل نوشته‌های عمومی‌ترش است متمایز شده، در این قسمتِ شخصی، پست کوتاهی نوشته از قضا با عنوانِ «ثبت می‌کنم برای ماندن و “برای خودم”» (تاکید از من است) و در این نوشته‌ی کوتاه از احساس تحقیر شدگی حرف زده و یک نامی هم از تعزیر آورده، کسی که اصلا توی باغ نباشد که سمیه کیست و تعزیر این وسط چه کاره است، مطلقا نمی‌تواند تفسیری از این متن داشته باشند؛ یک کسی مثل من که به طور نسبی از پیشینه‌ی ماجرا باخبر است، حداکثر فکری که می‌کند این است که همه‌ی پیگیری‌های سمیه برای نقض این حکم بی‌نتیجه مانده و حکم دست‌آخر تایید شده؛ کمی بعد سمیه نت دیگری می‌گذارد توی ریدر و در آن از بهم‌ریختگی و به جا ماندن ردی بر روحش حرف می‌زند و باز من می‌گذارم به حساب تایید نهایی آن حکم سخیف و پوچ که به سمیه، آن هم بعد از این همه پیگیری و به این در و آن در زدن، خیلی گران آمده است. عصر همان روز من سمیه را می‌بینم، در موقعیتی است که من فقط می‌توانم سلام و علیک کنم و چون هیچ مایل نیستم منی که در چنین شرایطی آدم به درد بخوری به نظر نمی‌آیم، مزاحم‌اش شوم، فقط امانتی وعده داده شده را می‌دهم و با یادآوری این که “بعد” همدیگر را می‌بینیم خداحافظی می‌کنم و دنبال گرفتاری‌های شخصی‌ای می‌روم که چند ساعتی مرا از اینترنت دور نگه می‌دارد. فردا صبح‌اش و در نوشته‌های دیگران از چیزی با عنوان “اجرا”ی حکم باخبر می‌شوم. بهت‌زده می‌شوم طبعا که این‌ها از کجا فهمیده‌اند که من نفهمیده‌ام و یعنی می‌شد از آن متن برداشت “اجرا” کرد و من خنگ‌بازی درآورده‌ام و از آن سلام و علیک گرم و خندانِ سمیه چطور و…

به فکر می‌افتم طبعا، به این‌که چرا نپرسیدم، چرا نپرسیدم “دقیقا” چه اتفاقی افتاده است؟ فکر کردم که اصلا بر فرض که دست بر قضا از جایی می‌فهمیدم که ماجرا اجرای حکم بوده است نه تایید نهایی آن، رفتارم چه تغییری می‌کرد؟ همدردی بیشتری ابراز می‌کردم یا چه؟ خوب که فکرش را کردم دیدم واقعیتش رفتارم فرق زیادی نمی‌کرد، من همچنان همان دو سوال را می‌پرسیدم که پرسیدم: اول: خوبی؟ و البته با هزار جور لحن و زبانِ بدن حالی‌اش می‌کنم که منظورم سوال کلیشه‌ی احوال‌پرسی‌های گذری نیست، سوالم دقیقا همین است که پرسیده‌ام: خوبی؟ و دوم: کاری از دست من برمی‌آید؟ و باز با همان لحن و تاکید و زبان بدن که منظورم تعارف‌های بی‌خاصیت ایرانی نیست، منظورم دقیقا همین چیزی است که پرسیده‌ام: کاری از دست من برمی‌آید؟ و می‌دانم که سابقه‌ی دوستی من و سمیه آن‌قدر هست که تعارف‌ و رودربایستی‌ای در کار نباشد که بخواهد از دوستی‌مان جز صورتکی غلط‌انداز چیزی باقی نگذارد، فکر می‌کنم سمیه می‌فهمد چه می‌گویم و جوابش صادقانه و صریح است وقتی می‌گوید نه، خوبم، کاری نیست و چیزهای دیگری با مضمون کنار می‌آیم و ازسر می‌گذرانم‌اش و…این‌ها تعابیر من از سخنان اوست البته.

من حتی اگر از اجرای حکم هم خبر داشتم باز به خودم اجازه نمی‌دادم  وارد جزئیات شوم، به انتخاب او برای بازگویی حس کلی‌اش و آن‌چه واقعا اذیت‌اش کرده و به قول خودش سوزانده یعنی همان حسر تحقیر شدگی، به انتخاب او برای در میان گذاشتنِ همین حد از احساسات‌اش احترام می‌گذاشتم. وقتی او نمی‌خواهد از جزئیات بگوید، لااقل حالا نمی‌خواهد، من با چه مجوز اخلاقی‌ای می‌توانم او را وادار کنم؟ اصلا از کجا مطمئن باشم که بازگویی دوباره و چندباره‌ی جزئیات دردآور ماجرا برای هریک آدمی که بهش می‌رسد، باعث  آسیب روحی بیشترش نمی‌شود؟ چطور حق انتخاب شخصی‌اش را ضایع کنم برای ارضای کنجکاوی‌ای زیاده‌خواهانه، او گفته است تحقیر شده است و به من به عنوان یک دوست به هیچ‌وجه مربوط نیست که چرا و چقدر؟ مگر بقالی است که او مثلا هی جزئیاتِ درنظر دیگران دردآور بگوید که بعد مخاطبش همه‌اش را جمع کند و بگذارد در ترازو تا بعد متناسب با آن، شدت همدردی‌اش را تنظیم کند؟ خب خودش دارد می‌گوید تحقیر شده و این بیش از حد تحمل‌اش بوده، برای همدردی من، برای بیشترین حد از همدردی من، همین کفایت می‌کند چون او خودش می‌گوید احساسِ ناخوشایندش در شدیدترین حالت ممکن است.

این یک مساله‌ی بی‌نهایت شخصی است که هرکس از چه واقعیتی چه احساس و با چه شدتی پیدا کند. سمیه از هیچ‌کس هیچ‌ توقعی نداشته است، نگفته یالا بیایید یک فکری به حال این احساسِ شدید و ناخوشایند من بکنید، نوشته‌ است فقط، در جایی که مخاطب خاص ندارد احساسِ شخصی‌اش از واقعیت را نوشته است و تاکید کرده است “برای خودم”، بعد به عالم و آدم بدهکار شده که چرا از احساس‌ات نوشتی، نه از خود واقعیت؛ پرسش/قضاوتی نه فقط غیراخلاقی بلکه همان‌طور که گفتم وقیحانه، به مناسبت این صفت باز می‌گردم در ادامه.

به هر حال در همان حینی که من مشغول این فکرها هستم و این‌که مطلع نشدم چون وقتی سمیه را دیدم خواستار جزئیات بیشتری نشدم و این رفتار حتی اگر از اجرای حکم باخبر می‌بودم هم ثابت می‌ماند چون هرگونه کنجکاوی بیشتر به معنای زیر پا گذاشتنِ “حق” سراسر شخصی او در انتخابِ بازگویی وجوه خاصی از واقعیت است، در همان حالی که مشغول چنین کلنجارهایی با خودم هستم،  سمیه نت دیگری می‌نویسد که تویش برای جلوگیری از نگرانی فزاینده‌ی دوستانش، می‌گوید اجرای حکم نمادین بوده و درد و رد فیزیکی نداشته است. و تازه این‌جاست که من دوزاری‌ام بابت عمق بی‌اخلاقی‌های شاید ناخواسته و نادانسته‌ی دوستان می‌افتد. این‌که سمیه قصد گفتن بیش از این را نداشته است، آسیب دیده بوده است، عمیقا آسیب دیده، تحقیر شده بوده، مثل همه‌ی ما جماعت وبلاگ‌نویس که اغلب وقتی ویران شده‌ایم، دوست داریم بیاییم احساس‌ِ گندمان را با دیگران در میان بگذاریم، سمیه هم همین کار را کرده، به زبان خودش، به سبک خودش، بعد احتمالا همان‌قدری که همه‌ی ما متنفریم که حتی دوستان‌ و آشنایان‌مان به بهانه‌ی نگرانی، بیایند هی گیر بدهند وای اصل ماجرا چه بوده و هی شلوغ‌بازی دربیاورند و ما را، “بر خلاف میل‌مان” وادار به توضیح بیشتر کنند، سمیه هم دچار یک چنین گرفتار مضاعفی شده، حال بدِ خودش کم بود، حالا باید بیاید برای ملت روشنگری هم بکند که لطفا، لطفا، من فعلا نمی‌خواهم از جزئیات ماجرا حرف بزنم، ولی برای رفع نگرانی هم که شده بگویم که آن‌طوری که توی ذهن شما است، نبوده و الخ؛  ماجرا ادامه پیدا می‌کند، همه‌ی آن شیون‌کنندگان حالا کم‌وبیش طلب‌کار می‌شوند که چرا همان اول نگفتی؟ چرا مبهم گفتی که ما به اشتباه بیفتیم؟ فرافکنی‌ای وقیحانه. روی اعصاب‌تان است اسناد مکرر این صفت؟ دلیل‌اش را عرض می‌کنم به خصوص با همین ادبیاتِ “اذهان تحریک شده و در تعلیق نگه داشته شده” که به طرز شگفت‌انگیزی به اصیل‌ترین مصداق‌اش در واقعیت ارجاع دارد. از چه حرف می‌زنم؟

به نظرم استدلال ناظر به بد بودن “در تعلیق نگه داشتنِ اذهانِ تحریک شده” در جای دیگری، از قضا بسیار جاافتاده‌تر و مناسب‌تر تکرار شده؛ در استدلال کسانی که معتقد به حد و حدودگذاری برای پوششِ دیگران هستند. با چه منطقی؟ دقیقا با همین استدلال که این حد از پوشش (پوشیده‌گویی؟) اذهان‌ دیگران را تحریک می‌کند و چون قاعدتا این تحریک پاسخی هم نمی‌بیند و به قول نویسنده در تعلیق نگه داشته می‌شود و خب در ” در تعلیق نگه داشتنِ اذهانِ تحریک شده” هم “کار بدی است”، پس با تکیه بر چنین استدلالی آن‌ها به خودشان اجازه می‌دهند با اسناد القاب آن‌چنانی به طرف، ناخوشایندی‌شان از این “کار بد” یعنی “تحریکِ در تعلیق نگه داشته شده” را یاداوری کنند و حتی اگر دست‌شان رسید، به زور هم که شده با عریان کردن طرف و متعلقاتش رفع تعلیق کنند و دو قرت‌ونیم‌شان هم باقی باشد که بله، چشم‌اش کور، می‌خواست اذهان ملت را تحریک نکند، حالا که کرده دیگر در تعلیق گذاشتن ندارد، باید تا ته‌اش برود و با عریان شدن (شفاف‌نویسی؟) آن تحریک کذا را به ارضاء برساند لابد. می‌بینید؟ نه فقط تعابیر و کلمات بلکه منطق عینا مشابه است و شگفت‌انگیز است این انکشاف زبان از پیش‌فرض‌های ناگفته‌ی به کار برندگان‌اش حتی زمانی که علی‌الظاهر دارند راجع به موضوع بالکل متفاوتی حرف می‌زنند و حواس‌شان به چند و چونِ کاربرد کلمات نیست.

تشابه کلمات و تعابیر صوری است؟ قیاس‌ مع‌الفارق است؟ انتخاب پوشش یک انتخاب شخصی است اما وبلاگ‌نویسی کنشی در حوزه‌ی عمومی؟ بسیار جالب توجه است که استدلال کنندگان فوق هم دقیقا بر روی “خیابان” و “بیرون از خانه” به عنوان حوزه‌ی عمومی انگشت می‌گذارند، به نظرشان طرف در چاردیواری خانه‌اش هرچه می‌کند بکند، توی خیابان که آمد، جایی که من ناخواسته می‌بینم‌اش (جایی نوشت که من ناخواسته می‌خوانم‌اش؟) دیگر باید حواسش به ذهن من و تحریک و متعلقاتش هم باشد. امیدوارم کسانی نیایند بگویند مورد سمیه فرق می‌کند چون به هر حال آدم سیاسی است و می‌دانسته که انتشار چنین پستی چه پیامدهایی می‌تواند داشته باشد و باید حواسش به پیامدها می‌بوده و الخ، امیدوارم این یک مورد اسثنا کردن از قاعده‌ی کلی به دلیل ویژگی‌های خاص را قلم بگیرند چون مصداق هم زدن این استدلالِ ناموجه است فی‌الواقع، مثال کسانی که از استدلال کنندگان پیش گفته که می‌گویند عزیزم تو که می‌دانی جوانی، خوشگلی (تو که می‌دانی سیاسی هستی، کم‌و‌بیش شناخته‌ شده‌ای) ، آب دهانِ این و آن را راه می‌اندازی (آه بکشی کلی تعبیر و تفسیر پشت‌اش می‌آید چنان‌که همین حکم کذا به خاطر همین تفاسیر عجیب و غریب از آه کشیدن‌های بی قصد و غرض‌ات در وبلاگ صادر شده) خب خودت رعایت کن دیگر  و پیشاپیش حواست به تحریک احتمالی اذهان مربوطه و تعلیقِ همراهش هم باشد (خوب فکر کن و همه‌ی تفاسیر احتمالی را در نظر بگیر و بعد تصمیم بگیر اصلا بنویسی یا نه و دقیق محاسبه کن چقدر و چطور بنویسی)؛ دقیقا مشابه همان دنگ و فنگی که ممکن است برای یک خانم جوانِ به هر دلیل زیر ذره‌بین، برای یک بیرون رفتنِ ساده تراشیده شود و اصلا از بیرون رفتن (وبلاگ نوشتن و در حوزه‌ی عمومی حضور داشتن؟) منصرفش کند اگر بالکل از زندگی سیرش نکند.

قاعدتا پاسخ چنین به ظاهر استدلالی را شما بهتر از من می‌دانید، پاسخ‌اش خیلی ساده این است که شما به جای تعیین تکلیفِ بی‌وجه برای دیگران، یک فکری به حال اذهانِ بدوی و تربیت‌ناشده‌ای بکنید که علی‌الظاهر اختیارشان برای تحریک شدن یا نشدن نه دست صاحبان‌شان، بلکه تحت‌تاثیر کنش عامل‌های بیرونیِ از همه جا بی‌خبر است. بدیهی است که شما باید ذهن را تربیت کنید که به حد و حدودِ انتخاب دیگران برای پوشاندن یا در معرض دید گذاشتن (حد و حدود نوشتن دیگران از احساس و وقایعی که از سر گذرانده است) احترام بگذارد وگرنه که “اذهان” هستند دیگر، متعدد و متنوع هم هستند، لذا کارشان حساب و کتاب مشخصی ندارد قاعدتا، یک وقت با دیدن سرانگشتی لاک خورده تحریک می‌شوند و یک وقت با دیدن پای شلورپوشیده‌ی درون چکمه! خوب است که این صیغه‌ی مجهول “شدن” به خوبی فرافکنی ناموجه علت به عامل بیرونی را نشان می‌دهد، آقاجان ذهنِ شماست که به قول خودتان تحریک “می‌شود”، خوب یک فکری به حالش بکنید که تحریک نشود، چه کاری به انتخاب‌های شخصی دیگران دارید که بخواهید برای حد و حدودِ پوشش و عریانی‌شان (حد و حدودِ ابهام و شفافیتِ متن‌ شخصی‌شان؟) تعیین تکلیف کنید؟ (قاعدتا نیازی به تذکر مفصل نیست که من عجالتا نه در باب استنادهای درون دینی ضرورت حدوحدودگذاری برای پوشش، بلکه در باب ناموجه بودن این به ظاهر استدلالِ برون دینی و مثلا از منظر اجتماعی است که بحث کرده‌ام و تا حدودی ناموجه بودن‌اش به لحاظ اخلاقی را نشان داده‌ام، پایین‌تر این مغالطه‌ی در ظاهر استدلالی را، از قضا با استناد به نوشته‌های خود کاوه لاجوردی بیشتر باز کرده‌ام).

متوجه شدید؟ چندوچونِ وقاحت‌اش دست‌تان آمد؟ افراد اول آمده‌اند نوشته‌ی سمیه را بنابر ذهنیات خودشان تفسیر کرده‌اند و چه‌بسا از سر دوستی‌ای خاله خرسه‌وار، از گوشت و پوستِ دریده و خون به راه افتاده نوشته‌اند. بعد سمیه رسما “وادار شده”، دقت کنید که انتخابی در کار نبوده که اگر بود لابد او همان اول داوطلبانه در پست وبلاگش از جزئیات ماجرا می‌نوشت، اما ننوشته، تذکر هم داده به این و آن که نمی‌خواهد از جزئیات بنویسد، لااقل حالا و در آن شرایط روحی‌ای که هست نمی‌خواهد (نوشته است: هرچند ناگفته‌های دیگری هست که باور دارم باید در زمانی گفته شود که اتفاقات بر احساسم و اخلاقم سایه نیافکنده باشد.) منتهی دیده یک سری ذهنیات سرخود برای خودشان بریده و دوخته و چه‌بسا نگران شده‌اند، وادار شده بیاید یک توضیح حداقلی بدهد که آن‌طوری که توی ذهن شماست نبوده و نمادین بوده به قول خودش، دوستان بند کرده‌اند که چرا نمادین، نمادین یعنی چه؟ آقاجان نمی‌خواسته بگوید، هی گشته دنبال کلمه‌ای که حاوی جزئیات نباشد و در عین‌حال آن تصورات را هم اندکی تعدیل کند، گفته نمادین، یک خلق پرشماری ریخته‌اند سرش که بگو نمادین بوده یعنی دقیقا چطور بوده، هی گفته‌اند و گفته‌اند و مجددا سمیه را وادار به توضیح بیشتر کرده‌اند که همان اول‌اش هم باز تکرار کرده که به دلایلی نمی خواهد از جزئیات ماجرا حرف بزند و دست آخر هم به یک نوشته‌ی دیگر ارجاع داده در سایت کلمه؛

نفسِ این “واداشتن دیگران به کاری خلاف میل‌شان” حتی اگر ناخواسته و از سر خیرخواهی و چنان‌که گفتم ناشی از دوستی‌های خاله‌ خرسه‌وار باشد، این وادار کردن دیگران به انجام امری خلاف میل‌شان یعنی واداشتن سمیه به توضیح بیشتر درحالی‌که انتخابش این نبوده است، این فی‌نفسه خودش کاری غیراخلاقی است. منتهی نکته این‌جاست که دوستان به همین حد از بی‌اخلاقی هم راضی نشده‌اند و بابت آن کار غیراخلاقی اول عذرخواهی نکرده‌اند به کنار، حالا آمده‌اند طرف را به محاکمه کشیده‌اند که چرا آن‌طوری که باید و شاید، آن‌طوری که اذهان تحریک شده‌ی ما را از تعلیق به درآورد و راضی (ارضاء؟) کند ننوشته‌ای و این ویژگی اخلاق استبدادی‌ات است و الخ؛ متوجه‌اید؟ بابت آن واداشتن به کاری خلاف میل‌اش عذرخواهی که نکرده‌اند هیچ، بلکه طلب‌کار هم شده‌اند که چرا در این حد و چرا بیشتر نمی‌گویی و اطلاع بیشتری نمی‌دهی که اذهان ما تحریک شده و در تعلق نگه داشته نباشند و…کلمه را درست به کار برده‌ام، نه؟ اسم این وقاحت است دیگر.

قاعدتا مغالطه بودنِ این استدلال آشکار است که حق ماست دانستن حقیقت و لذا “وظیفه‌ی” توست رعایت این حق یا دست‌کم “کمک” به تحقق این حق؛ همان‌طور که “حق” رستگاری و چه می‌دانم به گناه نیفتادن برای فرد، “وظیفه”‌ای برای دیگران مبنی بر رعایت این حق یا تغییر انتخاب‌های‌شان به منظور “کمک” در جهت تحقق این حق ایجاد نمی‌کند، همان‌طور هم حق دانستن حقیقت “وظیفه‌”ای برای سمیه در جهت کمک به تحقق این حق ایجاد نمی‌کند. کنایه‌ای طنزآمیز – تراژیک البته چون از قضا خود نویسنده‌ی این متن چندی پیش این مغالطه را یاداوری کرده است که من حق چیزی را داشته باشم مساوی این است که دیگری اخلاقاً موظف به انجام کاری است از قضا یک مثال نسبتا افراطی هم زده بود در مورد حق حیات که قاعدتا ابتدایی‌ترین و بدیهی‌ترین حقِ هر آدمی است و با این‌حال گفته بود حق حیات که حق بدیهی یک انسان است برای مادر باردار این وظیفه‌ی اخلاقی را ایجاد نمی‌کند که جنین را نه ماه در بدن خود حفظ کند. (یادآروی این مغالطه از ساره است در کامنت‌های این‌جا) همین تناقض عجیب میان ایده و عمل اخلاقی بود که باعث شد وسط هزارجور گرفتاری شخصی و پیش‌دفاع و غیره، بیایم متنی به این بلندی بنویسم، اگر کسی یا کسانی غیر از کاوه لاجوردی نوشته بود(ند) که از قضا نوشته‌اند، آدم چنین تناقض اخلاقی‌ای میان ایده و عمل را می‌گذاشت به حساب نامنسجم بودن نظام اخلاقی افراد و سهل‌انگاری‌های اجتناب‌ناپذیرشان در استنتاج‌های اخلاقی و غیره، اما این‌که کاوه لاجوردی مدعی اخلاقیات بیاید با یک همچو متنی یک چنین بی‌اخلاقی تکان‌دهنده‌ای مرتکب شود، خب این دیگر فاجعه‌بار است، مصداق نمک گندیده فی‌الواقع.

پی‌نوشت ۱: به گمانم ناگفته از سبک وبلاگ‌نویسی من پیداست که اگر بر فرض محال، من جای سمیه توحیدلو بودم انتخاب بالکل متفاوتی در بازگویی واقعیت و احساساتِ ناشی از آن داشتم؛ اما این انتخاب شخصی متفاوت باعث نمی‌شود که به انتخاب شخصی سمیه در بازگویی چندوچونِ واقعیت و احساساتش احترام نگذارم. باید احترام بگذارم، حق دانستن حقیقت برای من هیچ وظیفه‌ای برای او ایجاد نمی‌کند که بخواهد بر مبنای آن انتخاب شخصی‌اش را تغییر دهد. حالا نکته این‌جاست که دوستان نه فقط خواسته و ناخواسته سمیه را “برخلاف قصد و میل‌اش، وادار” به توضیح بیشتر و درواقع وادار به تغییراتی در انتخابش کرده‌اند، بلکه بیش از آن، طلب‌کار هم شده‌اند و محاکمه‌اش هم کرده‌اند که ویژگی اخلاق استبدادی دارد چراکه تام و تمام به خواسته‌شان تن نداده و این تغییرات را طابق النعل بالنعلِ خواست ذهنی و انتخابِ دیگران اعمال نکرده است، قهقرا به قول دوستان.

پی‌نوشت۲: سرم خلوت شود، به تحلیل کلیت آن‌چه رخ داد هم می‌رسم، از رفتار رسانه‌‌های خبری منسوب به سبزها تا رفتار وبلاگ‌نویسان و چندوچونِ بحث‌های از نظر من زننده‌ای که در باب اعتقاد سمیه درگرفت به اسلامی که گویا قوانین‌اش در مورد خود او به اجرا درآمده است و…مصداق شباهت عجیبِ جمهوری اسلامی و مخالفانِ دو آتشه‌اش در منطق استدلال و استفاده‌ی ابزاری از آدم‌ها و وقایع رخ‌داده و شباهت بهت‌برانگیز تعابیر و…یک‌بار دیگر هم گفتم، استعاره‌اش را گذاشته‌ام این زن و شوهرهایی که سی سال تمام زندگی‌شان را به دعوا با همدیگر گذرانده‌اند و به نظر خودشان اختلافات‌شان خیلی بنیادی و ریشه‌دار است و نشان به نشانِ سی سال زندگی مشترک که کلا به دعوا گذشته است و به هیچ نوع همزیستی مسالمت‌آمیز منجر نشده و…اما همین زن و شوهرها در نظرِ ناظرِ سوم شخص بیش از حد مشابه هم رفتار می‌کنند، منطق جدل‌شان، نوع استدلال‌های‌شان، حتی فحش‌ها و تعابیرشان همه نشان از شباهتی تکان‌دهنده دارد، دست‌کم بعد از سی سال بند کردنِ شبانه‌روزی به هم چنین به نظر می‌رسند. سرم خلوت شود این سر و ته یک کرباس بودنِ همگی‌مان را شرح خواهم داد ذیل بحث‌هایی با عنوان “کپی برابر اصل” یا همچو چیزی مثلا. این ماجرای اخیر هم یکی از مصادیق‌اش البته.

پی‌نوشت۳: نوشتن متنی را شروع کرده بودم خطاب به سمیه در باب تجربه‌‌ی ویران‌گر اما تاثیرگذارم از این حس عمیقِ تحقیرشدگی که البته واقعیت متفاوتی منشاء‌ ایجادش بود اما در این‌جا برایم مهم تشابه حس بود، برایش نوشته بودم که چه بر سرم آمد و بعدش چه شد و آن رد پررنگی که می‌گذارد را حالا کجا‌های زندگی‌ام می‌بینم و…در باب تجربه‌ی سخت و دردآور اما عمیق و غنیِ چنین حسی نوشته بودم، گذاشته بودم پیش‌دفاع فردا بگذرد، بعد سر صبر تمام‌ و منتشرش کنم، حالا شاید با رخداد این حاشیه‌های پررنگ‌تر از متن، پرداختن به اصل ماجرا دست‌کم برای دیگران بلاموضوع جلوه کند، شاید فقط فرستادم‌اش برای خود سمیه، شاید هم همین‌جا منتشرش کردم.

بیشتر بخوانید