ایران روح یک جهان بی‌روح*

ما چه درکی از انقلاب ۵۷ داریم؟ ما که می‌گویم یعنی آن کسانی که آن زمان یا اصلا نبوده‌ایم یا بچه شیرخوره بوده‌ایم یا آن‌قدرها عقل‌رس نبوده‌ایم به هرحال؛ ما، امروز، سی و اندی سال بعد، چه درکی از حال و هوای آن روزها داریم؟ چه درکی از آدم‌هایش داریم؟ از چند و چون کارهای‌شان؟ چه درکی از ایدئولوژی داریم؟ از ایدئولوژی انقلابی؟

این سوال‌ها را می‌پرسم چون به نظرم می‌رسد اگر نه همه‌ی ما، دست‌کم بخشی از ما درک دقیق که چه عرض کنم، اساسا درکی از حال و هوای انقلاب نداریم، ما سرودها را می‌شنویم و یک‌جوری‌مان می‌شود البته، عکس‌ها و فیلم‌ها را می‌بینیم و خواه ناخواه جلوی‌شان مکث می‌کنیم چه‌بسا دلتنگ و حسرت‌خورده اما با این‌حال درک دقیقی نداریم از آن‌چه رخ داده و زیست شده است، چرا این حرف را می‌زنم؟ چون حالا ما خودمان را یک پله بالاتر از پدر و مادرهای‌مان می‌بینیم،  به نظرمان می‌رسد آدم‌های آن‌روزها یک مشت آدم جوگیر بوده‌اند کم‌وبیش که البته شاید حرجی هم برشان نبوده است آن‌قدرها، بالاخره تجربه نداشته‌اند بندگان خدا، طبیعی بوده است لابد که در امواج خروشان عصیان و خشم انقلابی غرق شوند و هیچ حواس‌شان به ویرانی‌های حاصل از این امواج خروشان نباشد؛ از سر همین نافهمی است که ایدئولوژی انقلابی در نظرمان یک چیزی است در مایه‌های قرص‌های روان‌گردان مثلا، یک چیزی که روی درک و شعور و عواطف و احساسات آدم‌ها تاثیر می‌گذارد و باعث می‌شود دست به کارهای عجیب و غریبی بزنند، از خود بیخود شوند به اصطلاح. همین است که حالا خودمان را عاقل‌تر می‌دانیم، بالغ‌تر، فکر می‌کنیم حالا ما تجربه‌ای افزون بر آن‌ها داریم و حالا لابد اگر ما در شرایط مشابهی قرار بگیریم به این راحتی‌ها غرق نمی‌شویم، حل نمی‌شویم، از دست نمی‌رویم.

به گمانم اما توهم زده‌ایم از این جهت که به نظرم انقلابیون سی و اندی سال پیش هم به اندازه‌ی ما، بلکه هم بیشتر کتاب خوانده بود‌ه‌اند، به اندازه‌ی ما، بلکه هم بیشتر تاریخ حالی‌شان بوده است، به اندازه‌ی ما هلاک آرمان‌های عدالت و آزادی و چه و چه بوده‌اند و البته تشنه‌ی زندگی‌ای که به زیستن‌اش بیارزد. ما اما تلاشی برای درک‌شان نمی‌کنیم، یک کلام می‌گوییم ایدئولوژی انقلابی همین است و تمام، به خودمان می‌گوییم خب البته انتظار زیادی هم نباید داشت، بالاخره آن زمان حال و هوای انقلابی حاکم بوده است که یعنی آدم‌ها افسار اراده و عمل‌شان دست خودشان نبوده است، به نظرمان می‌رسد آن‌ها گرفتار جذبه‌ای غیرقابل مقاومت بوده‌اند که فرصت تامل و تردید در بسیاری از وقایع و تصمیمات را ازشان سلب می‌کرده است. با همین درک تحریف شده از واقعیت است که ما آن‌ها را، آن روزها را به قضاوت می‌نشینیم، خودمان را بابت درک چرایی اعمال آدم‌های آن روزها زحمت نمی‌دهیم، دلایل ریز و درشت وقایع را یک‌جا می‌نویسیم به پای فضای ایدئولوژیک و خلاص. همین است که حالا در بهترین حالت، به نظرمان انقلاب دوره‌ای تمام شده است، دوره‌ای که با تمام جذبه و شورش، با تمام یگانگی ماندگارش، با تمام آن درس‌های سخت و فراموش‌نشدنی‌ همراه‌اش، به اتمام رسیده است، به نظرمان می‌رسد ما حالا امروز در روزهای دیگری هستیم، در حال و هوای دیگری.

گناه این درک و فهم تحریف شده تماما هم گردن ما نیست البته، انقلابی‌ها هم آن‌قدرها توان بیان آن‌چه درک و احساس کرده بودند را نیافتند. می‌خواهم بگویم این گله و شکایت‌های مسئولین فرهنگی مملکت آن‌قدرها هم پر بیراه نیست وقتی علی‌رغم صرف هزینه‌های آن‌چنانی و هی پوستر و بنر از در و دیوار شهر آویزان کردن و صغیر و کبیر ملت را به قرقره‌ی جملات و آموزه‌های فلان و بهمان واداشتن، همچنان از عدم انتقال و نهادینه‌ کردن ارزش‌ها و فرهنگ و ایدئولوژی انقلاب می‌نالند. به نظرم آن‌ها به درستی تشخیص می‌دهند که ما، یعنی همین کسانی که آن زمان یا اصلا نبوده‌ایم یا بچه شیرخوره بوده‌ایم یا آن‌قدرها عقل‌رس نبوده‌ایم به هرحال، دست‌کم بخشی از ما درک عمیقی از انقلاب وایدئولوژی و متعلقاتش نداریم که اگر داشتیم قاعدتا این‌همه حس عبور و پشت سر گذاشتن و یک سروگردن بالاتر از نسل قبل ایستادن بهمان دست نمی‌داد.

اما آیا اساسا عامل اصلی آن جذبه و شور یکپارچه قابل انتقال و بیان بوده است و انقلابیون و مسئولین فرهنگی و که و که کوتاهی کرده‌اند در این بیان و انتقال؟ آیا عمق و اصالت تجربه‌ی انقلاب در این نیست که اساسا به بیان در نمی‌آید چون آن کلیت بیش از حد منسجم و یک‌پارچه و البته یگانه و معنابخش به جهان قابل تجزیه به واژه‌های معمولی و پیش‌پاافتاده نیست؟ قابل تجزیه به جملات و گزاره‌هایی نیست که حتی همه‌شان در کنار هم باز هم قادر به انتقال آن کلیت و یک‌پارچگی ذاتی تجربه نیستند؟ آیا عمق و اصالت تجربه‌ی انقلاب اتفاقا در این نیست که همواره وجهی بیان ناشده از آن باقی می‌ماند که زبان، کلام، کلمات ناتوان از بیان آن‌اند؟ بگذارید یک مثال بزنم روشن‌تر می‌شود احتمالا.

از اصالت که حرف می‌زنم منظورم مثلا اصالت حاجی پاکدل عروسی خوبان است در مقایسه با ادا و اطوار انقلابی‌گری حاج کاظم در آژانس شیشه‌ای. آن چیزی که حاجی پاکدل ندارد و اصالتش هم دقیقا از سر همین نداشتن است و البته حاج کاظم به تمامی از آن برخوردار است فصاحت است، توانایی بیان، آن‌چه حاجی پاکدل را در نظر اطرافیانش موجی و مجنون و غیرقابل درک و البته بنابر تمامی این صفات، محترم و چه‌بسا ترسناک می‌کند، همین گنگ بودن او است. حاجی پاکدل بیشتر آشفته است، بی‌قرار، کمثل مرغ سرکنده فقط می‌خواهد برود؛ در مقابل حاج کاظم بیشتر خشمگین است، خیلی هم حق به جانب؛  تفاوت اصلی‌شان اما این‌ها نیست، تفاوت اصلی آن‌جاست که حاجی پاکدل خودش هم نمی‌فهمد چه‌اش می‌شود، چه می‌خواهد دقیقا، حرف نمی‌زند، وقتی هم حرف می‌زند درهم و برهم می‌گوید، کسی نمی‌فهمد، اطرافیان هم می‌گذارند به پای مریضی‌اش، به پای حال خرابش. در مقابل حاج کاظم خوب می‌داند چه می‌خواهد، دلایل‌اش را هم می‌داند، نطق می‌کند بلند بالا. هر دوی‌شان البته تصویرگر قهرمان در جهانی بیگانه‌اند، جامعه‌ای که اکثریت اعضای آن قادر به درک و فهم احساسات و اعمال قهرمان داستان نیستند اما آن چیزی که در این میان به حاجی پاکدل اصالت می‌دهد از نظر من، شخصا، ناتوانی او از بیان آن چیزی است که درک و احساس می‌کند، آن چیزی که تجربه می‌کند و تمام تلاش‌هایش برای شریک کردن اطرافیانش، حتی همدل‌ترین و نزدیک‌ترین‌های‌شان در این تجربه به شکست می‌انجامد و همین است که او در نهایت چاره‌ای جز رهاکردن همه‌ی آن‌ها نمی‌بیند. دست‌کم به لحاظ هنری که حاجی پاکدل چهره‌ی اصیل‌تری از یک قهرمان تک‌افتاده در جهانی بیگانه و غیرقابل درک است که به مانند همه‌ی قهرمان‌های جداافتاده و ناسازگار با جهان پیرامون، چهره‌ای نیمه مجنون و هذیان‌گو به خود  می‌گیرد، نماد اصیلی از تجربه‌ای که آن‌چنان عمیق و یکپارچه است که هرگز به تمامی به بیان در نمی‌آید، چنان‌‌که همه‌ی تلاش‌های قهرمان برای بیان و انتقال آن تجربه به دیگران به هذیان‌هایی درهم و برهم و غیرقابل فهم تبدیل می‌شود.

زیادی حاشیه رفتم، برگردم سر اصل مطلب،‌ این‌که به نظرم می‌رسد ما، دست‌کم بخشی از ما، هرگز انقلاب ایران را آن‌طور که باید و شاید نفهمیده‌ایم، ما هرگز انقلابیون را به تمامی درک نکرده‌ایم، حداکثر با اما و اگر و شرط و شروط همدلی کرده‌ایم، هرگز سر از ایدئولوژی‌شان در نیاورده‌ایم تمام و کمال، نفهمیده‌ایم آن کلیت معنابخشی را که سرچشمه‌ی آن نیروی برانگیزاننده‌ی همزمان اراده‌ و شور یک ملت بوده است. دلیل این نافهمی هرچه بوده باشد، از به زحمت نینداختن خودمان برای درک و فهم عمیق تا کوتاهی انقلابیونی که سرشان گرم کارهای دیگری شده است تا این‌که شاید اساسا انقلاب پدیده‌ای است که اصالتا بیش از ان‌که فهم‌شدنی باشد، تجربه کردنی است، این نافهمی به هر دلیلی که رخ داده باشد، موجه و قابل پذیرش نیست. ما باید بالاخره یک روز از یک جایی شروع کنیم،  شروع کنیم به درک این کلیت انسجام‌بخشی که تا آن حد آرامش‌بخش و معناکننده‌ی زندگی بوده است که می‌شده است با آن مرگ را به کل نادیده گرفت، کم چیزی نیست‌ها، آدم‌ها از مرگ هراس دارند چون به نظرشان با رخداد آن زندگی ناتمام می‌ماند، تجربه‌ی عجیب و منحصر به فردی است تجربه‌ای از زندگی که آدمیزاد حس کند به تمام آن‌چه باید و شاید رسیده است و امر ناتمامی وجود ندارد، یک ایدئولوژی تمامیت‌بخش چنین ایدئولوژی‌ای است که اصلا جایی برای ناتمامیت باقی نمی‌گذارد. باید یک وقتی از یک جایی شروع کنیم به درک این کلیت، بعد برویم سراغ دگردیسی‌های ناگزیرش، سراغ تعدیل کردن‌ها و پافشاری‌های پرهزینه، سراغ به هر دری زدن برای حفظ آن تمامیت انسجام‌بخشی که رفته رفته از دست رفته می‌نماید. راستش این است که به نظرم ما، دست‌کم بخشی از ما سراغ انقلاب نرفته‌ایم هنوز، فرو کاسته‌ایم‌اش به یک مفهوم دستمالی شده و پیش پاافتاده از فضای ایدئولوژیک به معنای فضایی هیجان‌زده و شورمندانه و کم‌وبیش غیرعقلانی که نه امکان درک‌اش هست، نه اساسا تلاش برای این درک‌ ضرورت و مطلوبیتی دارد، چرا؟ گفتم که، چون به نظرمان دوره‌اش گذشته است غافل از این‌که با این‌طور عبور سردستی و  نادیده انگاشتن تجربه‌ی انقلاب، خیلی محتمل است روزی برسد که ناگزیر به تکرار این تجربه باشیم.

پی‌نوشت۱: البته، البته که هر نوع کلیت انسجام‌بخشی، خواه ناخواه شبهه‌ی تمامیت‌خواهی را پیش می‌آورد، می‌خواهم بگویم این تمامیت‌بخشی به جهان بنابر ماهیت‌اش مستعد دریافت فحش و برچسب تمامیت‌خواه و چه و چه هست. مهم اما این است که این وسط حواس‌مان به کارکرد مثبت و ضروری کلیت‌های اسنجام‌بخش هم باشد در کنار آن هراس از تحقق یکدستی‌ای تمامیت‌خواهانه، بله، همان تنش همیشگی میان انسجام آرامش‌بخش و یک‌دستی‌ای کسالت‌بار و چه‌بسا هراس آور از یک طرف و میان تنوعی سرخوشانه و تضادهایی اضطراب‌آور از طرف دیگر.

پی‌نوشت۲: به ساره گفتم به نظرم یکه بودن انقلاب ۵۷ بیش از هر چیز ناشی از ماهیت سراسر ایدئولوژیک‌اش است به معنای برانگیختن یک ملت و به سرانجام رساندن یک انقلاب اجتماعی از طریق به دست دادن کلیتی انسجام‌بخش و معناکننده‌ی وجوه پراکنده و متناقض‌نمای جهان، ساره گفت: وا، چه حرفی است، همه‌ی انقلاب‌ها کم‌وبیش ایدئولوژیک‌اند دقیقا به همین معنای معنادار کردن فلان با بهمان. با این‌حال به نظرم این به چشم آمدن وجه ایدئولوژیک‌ انقلاب ۵۷ نه فقط به این دلیل است که در عصر پایان ایدئولوژی‌ها، تقریبا همه‌ی اعضای یک ملت، اعم از عوام و نخبه‌اش، این‌قدر مطمئن و یک‌پارچه برای تحقق یک ایدئلوژی تلاش کردند، بلکه مخصوصا به این دلیل است که این انقلاب بیش از هر انقلاب دیگری در تاریح ایدئلوژیک بوده است، این‌ را می‌شود نه به استناد حرف و ادعای خود انقلابیون که لابد به دلیل وسط گود بودن‌شان حرف‌های‌شان خیلی معتبر و قابل استناد نیست، بلکه به استناد تجدیدنظرهای نظریه‌پردازهای ساختارگرایی مثل تدا اسکاچپول گفت که با مرور انقلاب‌های فرانسه و روسیه و چین نشان داده بود که انقلاب‌ها بنابر شرایط ساختاری دولت‌ها به قول خودش می‌آیند نه این‌که ساخته شوند (نگاه‌ کنید به دولت‌ها و انقلاب‌های اجتماعی از تدا اسکاچپول) و بعد همین نظریه‌پردازها پس از انقلاب ایران خیلی صادقانه و متواضعانه به این نتیجه رسیدند که نقش ایدئولوژی و رهبری را در انقلاب‌ها دست‌کم گرفته بودند (نگاه کنید به «دولت رانتیر و اسلام شیعی در انقلاب ایران» باز هم از تدا اسکاچپول). خلاصه‌اش این‌که انقلاب ایران، درست در زمانه‌ای که فراگیرترین ایدئولوژی‌های جهانی مثل کمونیسم رو به فروپاشی داشتند، نماد تلاش تام و تمام یک ملت در جهت تحقق یک ایدئولوژی بود.

پی‌نوشت ۳: به نظرم این وجه پررنگ ایدئولوژیک به معنای به دست دادن کلیتی انسجام‌بخش که وجوه متناقض‌نمای جهان اجتماعی را معنادار می‌کند، این وجه خواه ناخواه با هر پدیده‌ی دیگری که هدف خود را در کلی‌ترین سطح به دست دادن کلیت مشابهی تعریف کند، تنش پیدا می‌کند. مثل چی؟ مثل هنر، مثل علوم انسانی و اجتماعی که باز از نظر من، شخصا، هدف اصلی‌شان در کلی‌ترین سطح همین معنادار کردن وجوه متناقض‌نمای جهان اجتماعی است از طریق به دست دادن کلیتی انسجام‌بخش؛ جالب نیست؟ جالب نیست که این تنش و تضاد بالقوه و بالفعل میان جمهوری اسلامی و علوم اجتماعی و انسانی بیش از آن‌که موردی و محتوایی باشد، از جنس رقابت میان دو کارگزاری است که هر دو هدف و وظیفه‌ی مشابهی برای خود تعریف کرده‌اند، البته که با دو شیوه‌ی متفاوت دست‌یابی به هدف و صدالبته از طریق کلیت‌هایی با محتواهایی یکسر متفاوت.

*عنوان مصاحبه‌ای با میشل فوکو درباره‌ی انقلاب ایران

بیشتر بخوانید
بازی اقلیت ۴

فایل pdf

گفتیم که بازی اقلیت در عرصه‌ی سیاست سه اصل کلی دارد: ۱- پایبندی عملی به فرضِ اقلیت بودن و عدم تلاش در جهت سهم‌خواهی مستقیم از قدرت و تصاحب احتمالی جایگاه اکثریت ۲- کنش‌گری معطوف به افزایش منافع و مطالبات به جای کنش‌گری معطوف به سهم‌خواهی و افزایش قدرت ۳- نقش‌آفرینی در بستر نزاع قدرت‌های برابر.

پیش از این در بازی اقلیت ۲ نشان دادم که پایبندی به این سه اصل می‌توانست چه تغییراتی در نوع کنشگری سیاسی حامیان مطالبات دموکراتیک در انتخابات ریاست‌جمهوری دهم ایجاد کند. در این آخرین بخش از توضیح چند و چونِ بازی سیاسی اقلیت، مصداق و مثال بحث، انتخابات مجلس پیش رو است. این‌که بر فرض اگر حامیان مطالبات دموکراتیک در ایران بخواهند بر مبنای این سه اصل کلی کنشگری سیاسی اقلیت، در انتخابات مجلس نهم ایفای نقش کنند، چه باید بکنند؟ در پست قبل نشان دادم که استراتژی‌های فعلی تا چه حد تکراری و ناکارآمدند، این استراتژی‌ها از تحریم در هر شرایطی تا آن سر طیف، رای دادن در هر شرایطی را در برمی‌گیرد و هر دو سر طیف هم قبلا امتحان‌شان را پس داده و البته به لحاظ نتیجه‌بخشی و کارآمدی مردود شده‌اند. اما غیر از این دو گزینه‌ی تحریم یا رای دادن چه گزینه‌ی سومی وجود دارد؟ بحث اصلی این متن، شرح و بسط همین گزینه‌ی سوم است.

به نظر من بیش از آن‌که رای دادن واقعی در انتخابات پیش رو مهم باشد، بازی با رای است که مهم است. می‌خواهم بگویم من اگر از رای دادن اقلیت در انتخابات دفاع می‌کنم، منظورم این نیست که همان روند عقیم و معیوب گذشته را که در مورد حلقه‌های به مرور کوچک‌شونده‌ی اصلاح‌طلبان تایید صلاحیت شده به کار می‌بردیم، باز هم تکرار کنیم و بگردیم ببینیم بین همین کاندیداهای موجود، کدام‌شان از دیگران کمتر ترسناک‌اند و  با استناد به همان استدلال تکراری دفع افسد به فاسد، برویم به زور هم که شده چهارتا کاندیدا پیدا کنیم و بهشان رای دهیم. به نظرم این روند بیش از حد منفعلانه است، انگار هی ما بنشینیم دست روی دست تا شورای نگهبان یا هرکس دیگری تعدادی گزینه‌ی محدود برای انتخاب تعیین کند و ما هم که ناچار و ناگزیر به رای دادن، بگردیم ببینیم از بین همین گزینه‌ها کدام را انتخاب کنیم اوضاع ممکن است اندکی کمتر از اینی که هست بدتر شود. استراتژی پیشنهادی من برای بازی اقلیت بیش از آن‌که بر رای دادن واقعی بنا شده باشد، بر “بازی با رای” بنا شده است.  حالا این بازی با رای یعنی چه؟

گفتیم بازی سیاسی اقلیت معطوف به ورود مستقیم و سهم‌خواهی از قدرت نیست بلکه در عوض بر افزایش منافع و تحقق مطالبات بنا شده است. در این صورت، رای دادن بیش از آن‌که معطوف به شخص یا اشخاص خاصی باشد، رای دادن به منافع و مطالبات خاصی است. حال استراتژی بازی با رای به این معنا است که ما به عنوان اقلیت تعیین می‌کنیم به چه چیزی (نه لزوما به چه کسی) رای می‌دهیم. لابد حالا پوزخند می‌زنید که بله، بعد از این‌همه بازی اقلیت n+1 تازه رسیده‌ای سر نقطه‌ی اول که ما خودمان تعیین کنیم به چه چیز رای دهیم؟ زحمت کشیده‌ای واقعا، خب مگر همین حالا داریم چه کار می‌کنیم؟ والا ما که زبان‌مان مو درآورد بس‌که گفتیم مطالبات ما رفع حصر از رهبران جنبش و آزادی زندانیان سیاسی و برگزاری انتخابات آزاد است. خب این‌ها مطالبات ما، قاعدتا ما به کسی که بتواند عزم جدی‌اش را برای پیگیری و تحقق این مطالبات نشان دهد رای خواهیم داد اگر بر فرض محال چنین فردی توانسته باشد از فیلتر شورای نگهبان عبور کند البته، اما حالا کو اصلا کسی از میان کاندیداهای موجود که پایه و پیگیر این مطالبات باشد؟ البته که تفاوت استراتژی‌های پیشنهادی در همین جاست، در نوع مطالباتی که از سوی اقلیت طرح می‌شود و در صورت واقع‌بینانه نبودن، نه فقط تاثیری بر روند انتخابات نخواهد داشت، بلکه بدتر از آن، به انزوا و به حاشیه رانده شدن اقلیت منجر خواهد شد.

چنان‌که در مورد مثال کاندیداتوری خاتمی برای ریاست‌جمهوری دهم هم اشاره کردم، مطالبات طرح شده از سوی اقلیت باید حداقل چهار شرط داشته باشد: اول آن‌که غیرسیاسی باشند بدین‌معنا که معطوف به تغییر مناسبات و موازنه‌ی قوای موجود در عرصه‌ی سیاست نباشند دوم آن‌که پتانسیل جذب رای داشته باشند بدین‌معناکه گروه‌های در قدرت احساس کنند پیگیری این مطالبه از سوی آن‌ها می‌تواند نه فقط به جذب آرای گروه اقلیت بلکه به جذب آرای گروه‌های وسیع‌تری از جامعه منجر شود؛ سوم آن‌که روشن و مشخص و با جزئیات کامل طرح شوند تا بتوان با معیارهای عینی میزان تحقق آن‌ها در آینده را پیگیری نمود و در نهایت آن‌که به طور غیرمستقیم و در بلندمدت معطوف به پیش‌برد منافع گروه اقلیت باشد مثلا در مورد مثال ما و اقلیت دموکراسی‌خواه، مطالبات طرح شده باید در بلندمدت زیرساخت‌های دموکراتیک در جامعه را ایجاد کند.

این درحالی است که مطالبه‌ی رفع حصر یا برگزاری انتخابات آزاد یکی از مهم‌ترین شروط بازی اقلیت را نقض می‌کنند و آن‌ این‌که تحقق این مطالبات بالقوه می‌تواند توازن قدرت در میان نیروهای موجود را تغییر دهد و به سهم‌خواهی اقلیت از قدرت منتهی شود. در چنین حالتی بسیار طبیعی و قابل پیش‌بینی است که این مطالبات از سوی نیروهای در قدرت وتو شود و حتی علی‌رغم تنش و اختلاف‌نظرهای جدی‌شان، به تبانی و همدستی مقطعی برای هرچه بیشتر به حاشیه راندن اقلیت بیرون از قدرت منجر شود.

همان‌طور که نویسنده‌ی مهمان ما پیش از این با توصیف یک وضعیت فرضی به خوبی چنین بازی غیرهوشمندانه‌ و ناکارآمدی را توصیف کرده بود: « کشوری را در نظر بگیرید که زنان حق کاندیداتوری در هیچ انتخاباتی را نداشته و فقط مجاز به رای دادن در انتخابات­‌ها باشند. همچنین فرض کنید فضای سیاسی این کشور به حدی بسته است که فقط دو گروه سیاسی رقیب مجاز به کاندیداتوری در انتخابات باشند که هیچ­‌کدام هم به اصلاحات قانونی در راستای بهبود وضعیت حقوق زنان معتقد نیستند. اکنون اگر تعداد آرای این دو گروه بسیار نزدیک بوده و به علاوه هیچ­‌کدام این امید را نداشته باشند که بتوانند با ابزاری جز ابزار انتخابات گروه مقابل را حذف و خانه­‌نشین کنند، قابل انتظار است که شعارهای انتخاباتی زیادی در راستای بهبود وضعیت حقوق زنان مطرح شده و به تدریج اجرا شود.

طبیعتا شرط کلیدی برای افزایش سرعت چنین فرآیندی، آن است که گروه­های حامی حقوق زنان به طرق مختلفی خواسته­‌های واقع­‌بینانه‌ی خود را در معرض دید جامعه قرار دهند، به گونه­‌ای که برای دو گروه سیاسی مجاز به کاندیداتوری در انتخابات نیز قابل مشاهده باشد؛ خواسته­‌هایی که طبیعتا هر چه اصلاحات تدریجی­‌تری را مدنظر قرار دهند، تغییرات پایدارتری را به دنبال خواهند داشت.

اکنون اگر گروه­‌های حامی حقوق زنان در این کشور، به جای طرح خواسته­‌هایی ملایم و واقع­‌بینانه، تمام انرژی خود را بر تلاش برای اعطای حق کاندیداتوری زنان در انتخابات به کار گیرند، هم با مخالفت سنگین هر دو گروه سیاسی حاکم مواجه خواهند شد و در نتیجه هزینه سنگینی خواهند پرداخت، هم خود را از دستیابی تدریجی به خواسته­‌های کوچک­تر در راستای ارتقای وضعیت حقوق زنان، محروم خواهندکرد، به علاوه نوعی ائتلاف علیه حقوق زنان را، بین دو گروه سیاسی مذکور تقویت خواهند نمود؛ ائتلاف نانوشته­‌ای که باعث می­‌شود به تدریج طرح شعارهای انتخاباتی در زمینه بهبود وضعیت حقوق زنان، به حاشیه رانده شود.»

خب اگر مطالبات رفع حصر و انتخابات آزاد دارای شروط چهارگانه‌ی پیش‌گفته برای مطالبات اقلیت نیستند، چه مطالبات جایگزینی را می‌توان طرح کرد؟ در ساده‌ترین شکل‌اش مشابه همان مطالباتی که در مورد کاندیداتوری خاتمی در انتخابات ریاست‌جمهوری دهم هم طرح کردم، مطالباتی غیرسیاسی اما با پیامدهای میان‌مدت و بلندمدت دموکراتیک که باز هم نویسنده‌ی مهمان ما، به خوبی آن‌ها را فهرست کرده است. مطالباتی از قبیل:

مخالفت با اختصاص تمامی یارانه نقدی به سرپرست خانوار و محروم شدن زنان از دریافت یارانه نقدی (به نظر من هم خیلی خوب و مفید است که دعوای انتخابات مجلس بر سر یارانه‌ها درگیرد اما نه بر سر ادامه یا حذف‌اش یا میزان‌اش، به نظرم حالت بهینه‌تر برای منافع دموکراتیک این است که مطالبات بر محور چگونگی توزیع یارانه‌ها و سهیم کردن زنان طرح شود).

طرح‌هایی برای بهبود کیفیت خدمت سربازی برای فارغ‌التحصیلان دانشگاه‌ها به گونه‌ای که به کسب و افزایش مهارت‌های مرتبط با رشته‌ی تحصیلی‌شان منتهی شود نه به بیگاری‌ای که به کاهش و از بین رفتن مهارت‌های تحصیلی و کاری‌شان منجر می‌شود. ‌

میزان پوشش و سطح مبالغ بیمه بازنشستگی و بیمه درمانی

ایجاد یک نظام جامع بیمه بیکاری در سطح کشور

به نظرم این‌ها مطالباتی است که گرچه سیاسی نیست به این معناکه مطالباتی نیست که درصدد برهم زدن توازن قدرت موجود در جهت برخورداری اقلیت از قدرت برآید اما مطالباتی است که با شکل دهی به زیرساخت‌های عادلانه و دموکراتیک، در میان‌مدت و بلندمدت در جهت تحقق منافع و مطالبات دموکراتیک عمل می‌کند. قاعدتا آشکار است که این نوع بازی سیاسی، برعکس استراتژی منفعلانه‌ی رای دادن در هر شرایطی به “اشخاصی” از میان گزینه‌های موجود، ایفای نقشی قعالانه‌تر است که سعی می‌کند به صورت نسبی به زمین بازی سیاسی شکل دهد با پذیرش این‌که خود یکی از بازیکنان حاضر در زمین نباشد.

بله، بله، حواسم هست، همین حالا احتمالا صدای دوستان درآمده که گیریم اقلیت راضی شود چنین مطالباتی را به عنوان مطالباتی طرح کند که وعده‌ی پیگیری و تحقق آن‌ها از سوی هر کاندیدا، رای اقلیت به آن کاندیدا را در پی خواهد داشت. همچنان دو سوال اصلی باقی است: کاندیداهای موجود اساسا چه نیازی به رای اقلیت دارند که بخواهند به این مطالبات یا هر مطالبه‌ی دیگرش وقعی گذارند؟ اگر آن‌ها در مورد آن مطالبات سیاسی قادر به تبانی و همدستی با یکدیگر و نادیده گرفتن رای اقلیت‌اند، چرا در مورد این مطالبات روند مشابهی در پیش نگیرند؟ به هرحال حذف کامل اقلیت از عرصه‌ی سیاسی خیلی مطمئن‌تر و کم‌ریسک‌تر از این حالتی است که اقلیت بخواهد حتی در همین حد شکل دادن به زمین بازی و محتوای منازعات بر آن اثرگذار باشد. اگر نیروهای موجود می‌توانند رای اقلیت را نادیده بگیرند، چنان‌که در مورد آن مطالبات سیاسی رفع حصر و معطوف به سهم‌خواهی برگزاری انتخابات آزاد نادیده گرفتند، چرا در مورد مطالبات موجود اقدام مشابهی نکنند؟

گذشته از این، گیریم که حتی نیروهای موجود به دلایلی این مطالبات غیرسیاسی اقلیت را بپذیرند و شعار و وعده‌ی پیگیری تحقق‌اش را هم بدهند، خوب است خودت داری می‌گویی “شعار” و “وعده” یعنی یک چیزی که وقتی افراد خرشان از پل انتخابات گذشت، خیلی محتمل است اصلا به یادش نیاورند، چه برسد به این‌که بخواهند پیگیر تحقق‌اش هم بشوند، حالا ما برویم رای‌مان را خرج یک مشت شعار غیرسیاسی بکنیم وقتی که می‌دانیم حتی همین مطالبات کم‌خطر هم فقط در حد همین حرف و شعار و وعده وعید باقی می‌ماند؟ کار آدم عاقل است این؟ به هر دوی این سوال‌ها می‌پردازم در ادامه.

سوال اول: چرا اساسا رای اقلیت برای نیروهای موجود در قدرت مهم است یا به عبارت دیگر، چرا من معتقدم انتخابات مجلس بالقوه دارای پتانسیل برای نقش‌آفرینی اقلیت دموکراسی‌خواه است وقتی نیروهای حاضر در صحنه‌ی سیاسی تا این‌جای کار توانسته‌اند یک‌دست و با اجماع از حضور اصلاح طلبان رسمی و غیررسمی در قدرت جلوگیری کنند، چرا اساسا باید با بها دادن به رای آن‌ها زمینه‌ساز نقش‌آفرینی آن‌ها در عرصه‌ی سیاست شوند؟ پاسخ را البته پیش از این در اصول کلی بازی سیاسی اقلیت شرح داده بودیم: نقش‌آفرینی در بستر نزاع قدرت‌های برابر؛ زمینه‌ای از نزاع که در انتخابات مجلس نهم وجود دارد، دست‌کم به صورت بالقوه.

درواقع در انتخابات مجلس نهم، حداقل دو نیروی رقیب اصلی وجود دارد: مخالفان و منتقدان دولت و حامیان آن (تا این‌جای کار که خودشان پنج دسته شده‌اند البته:) ، به نظرم نزاع این دو گروه بسیار جدی و غیرقابل صرفنظر کردن است و این نزاع بالقوه مستعد نقش‌آفرینی اقلیت است چراکه این نزاع برابر و تنگاتنگ است، نشانه‌ی بارزش این است که نتیجه‌ی انتخابات تاحد زیادی غیر قابل پیش‌بینی است و احتمالا آرای گروه‌های مختلف خیلی سر به سر و نزدیک به هم خواهد بود. عجالتا که کمتر نشانه‌ای از یک نزاع و رقابت جدی به چشم‌ می‌خورد؟ حتی اگر فرض کنیم که فضای سرد فعلی که کمتر نشانه‌ای از یک رقابت تنگاتنگ را بروز می‌دهد تا زمان انتخابات مجلس ادامه یابد، باز هم اقلیت توان بالقوه‌ای برای تاثیرگذاری بر این فضا و جدی کردن رقابت میان گروه‌های مختلف دارد. حتی در بدترین سناریو، گیریم که همه‌ی این برآوردها خطا باشد و واقعا نیروهای موجود علاقه‌ای به جذب آرای اقلیت نشان ندهند، به نظر نمی‌رسد اقلیت از تلاش برای تاثیرگذاری بر فضای انتخابات ضرری کرده باشد، کمترین نفع تلاش برای این نوع تاثیرگذاری، خارج شدن آن‌ها از بایکوت در رسانه‌های رسمی و طرح خودشان و مطالبات‌شان از طریق امکانات رسانه‌ای رقیب است چون بعید است رسانه‌های رسمی از طرح مطالبات غیرسیاسی گروه اقلیت و وعده‌ی اقلیت برای رای دادن به کاندیداهای حامی این مطالبات خودداری کنند.

لازم به تذکر نیست که این بازی با رای هنوز تا رای دادن واقعی فاصله دارد، عجالتا ما داریم از تلاش برای تاثیرگذاری بر فضا و زمین بازی حرف می‌زنیم، ممکن است روز انتخابات دوستان به هر دلیل از جمله چون شرافت‌شان اجازه نمی‌دهد یا اصلا چون به صندوق رای حساسیت پیدا کرده‌اند یا هر دلیل شخصی و غیرشخصی دیگری از رای دادن خودداری کنند، آشکار است که این تصمیم ربطی به آن تلاش برای تاثیرگذاری بر فضا و طرح مطالبات غیرسیاسی اما تاثیرگذار بر شکل‌دهی به زیرساخت‌های دموکراتیک ندارد. اعضای گروه اقلیت می‌توانند در نهایت به هر دلیلی که برای خودشان موجه است، از رای دادن امتناع کنند اما این قاعدتا ربطی به “وعده”‌ی رای به کاندیداهای حامی و پیگیر مطالبات‌شان ندارد، این وعده‌ی رای فارغ از این‌که در روز انتخابات محقق بشود یا نشود، نفس طرح‌اش می‌تواند باعث نقش‌آفرینی اقلیت در شکل دادن به زمین بازی و محوریت یافتن برخی مطالبات خاص شود. از این جهت است که من آن‌قدر که با شعار تحریم و توی بوق و کرنا کردن‌اش مخالفم و به نظرم سراسر احساسی و غیرعقلانی می‌آید، با واقعیت رای ندادن مشکل ندارم. به نظرم آدم‌ها می‌توانند تصمیم شخصی بگیرند که در روز انتخابات رای بدهند یا ندهند، اما فارغ از این تصمیم مبتنی بر احساسات شخصی‌شان، تصمیم سیاسی و عقلانی یک گروه اقلیت باید بر مبنای “وعده” رای دادن و بازی مبتنی بر آن شکل گیرد.

اما حالا آیا واقعا محوریت یافتن یک سری مطالبات غیرسیاسی ارزش این تلاش‌ها را دارد؟ آیا شنیدن یک سری شعار و وعده وعید سر خرمن از کسانی که از فردای ورود به مجلس کل وعده وعید‌های‌شان را می‌گذارند در کوزه و آبش را می‌خورند، ارزش این بازی‌های به اصطلاح نقش‌آفرینی اقلیت را دارد؟ خب این مطالباتی که می‌خواهد از فردای ۱۲ اسفند بایگانی شود، اصلا از همین حالا طرح نشود، کل بساط بازی با رای هم منتفی می‌شود و خلاص. خب من فکر می‌کنم این نوع ارزیابی انتقادی از یک رویکرد صفر و یکی نسبت به تحقق مطالبات و شعارها نشات می‌گیرد. منظورم این است که گرچه ما کمتر موقعیتی را در عرصه‌ی سیاسی ایران سراغ داریم که شعار و وعده و مطالبه‌ای به شکل صد در صد تحقق یافته باشد اما این‌که گروه‌های مختلف سیاسی با طرح کدام شعار و مطالبه وارد عرصه‌ی سیاست شوند تفاوت‌های جدی و قابل تاملی در سیاست‌گذاری‌های آتی آن گروه‌ها ایجاد خواهد کرد. مثال بزنم؟ به گمانم کمتر کسی می‌تواند بگوید خاتمی و اصلاح‌طلبان به تمام شعارها و وعده‌های‌شان برای توسعه‌ی سیاسی جامه‌ی عمل پوشاندند، آن وقتی که اصلاح‌طلبان در قدرت بودند و این‌جور مظلوم و تک‌افتاده گوشه‌ی زندان مشغول آب خنک خوردن نبودند که انتقادها به عملکردشان در تحقق وعده‌های‌شان خیلی تند و تیزتر از این حرف‌ها بود، علی‌رغم این‌ها، باز هم به نظرم کمتر کسی تردید دارد که آن شعارها و مطالبات جهت‌گیری کلی سیاست‌های دولت و مجلس ششم همسو با آن‌ را تعیین کرد. آیا خاتمی و اصلاح‌طلبان استثنا بر قاعده‌اند و جزء گروه‌های معدودی که دست‌کم برای تحقق وعده‌های‌شان “تلاش کردند” حتی اگر به دلیل مقاومت‌ها و کارشکنی‌های این و آن این تلاش‌ها به سرانجام نرسید؟ راستش به نظرم استثنایی در کار نیست، وضعیت دولت احمدی‌نژاد و جهت‌گیری کلی حاکم بر سیاست‌هایش نمونه‌ی دیگری از تاثیر شعارها و مطالبات بر روند سیاست‌های اتخاذ شده از سوی یک گروه سیاسی است؛ شش سال است که احمدی‌نژاد محور اصلی شعارها و وعده‌هایش را بر محور اقتصاد و مطالبات اقتصادی اقشار مختلف، به خصوص اقشار محروم شکل داده است و همین شعارها و وعده‌ها هم جهت‌گیری کلی حاکم بر سیاست‌های دولت او را تعیین کرده است حتی اگر آن‌چه اتفاق افتاده باشد، فاصله‌ی زیادی با وعده‌های داده شده داشته باشد، مهم جهت‌گیری کلی‌ای است که نه فقط با جهت‌گیری کلی دولت خاتمی به کل متفاوت است بلکه تا حد زیادی متناسب با همان شعارهایی است که احمدی‌نژاد به عنوان کاندیدا در دو انتخابات گذشته وعده‌ی تحقق‌شان را داده است. از این نظر تلاش برای محوریت دادن به یک سری مطالبات خاص و کمرنگ کردن یک سری مطالبات دیگری که نه در کوتاه مدت و نه در میان‌مدت و بلندمدت، صنمی با مطالبات دموکراتیک پیدا نمی‌کنند، تلاش بیهوده‌ای نیست حتی اگر این شعارها و مطالبات محوریت‌یافته امکان تحقق چندانی در آینده نداشته باشند، مهم این است که تاثیر خود را بر جهت‌گیری کلی مجلس آینده خواهند گذاشت.

درواقع من فکر می‌کنم در نبود نقش‌آفرینی اقلیت به سود مطالبات مشخص و انضمامی و قابل پیگیری، خیلی محتمل است که فضای دعواهای انتخابات را یا شعارهای کلی و بی‌دروپیکری مثل آبادانی ایران اسلامی و امثالهم شکل دهد یا به سمت مقابله با جریان انحرافی و تست التزام به ولایت و چه‌بسا خط و نشان کشیدن برای آمریکا و اروپا و اسراییل و امثالهم جهت یابد. مطالباتی که دموکراسی به کنار، نه خیری برای دنیای ملت دارد، نه ثمری برای آخرت‌شان. فی‌الواقع حالا دست جریان انحرافی را کشف و قطع کردن یا نکردن یا چه می‌دانم جنازه‌ی فتنه را صدباره از گور درآوردن و دوباره زیر خاک کردن یا هارت و پورت برای آمریکا و متعلقاتش، جز این‌که باعث می‌شود مجلسی ضعیف و بدون تعهد و پایبندی به هیچ‌گونه مطالبه‌ی مشخصی شکل گیرد، احتمال این‌که کل ماجرای انتخابات در زد و بند‌های درون گروهی برای کسب سهم بیشتری از قدرت خلاصه شود را هم بالا می‌برد. این‌جاست که به نظرم اقلیت اخلاقا موظف است برای تغییر این فضای بی‌خاصیت و کاملا بی‌فایده به حال مطالبات دموکراتیک تلاش کند فارغ از این‌که این تلاش موفقیت‌آمیز باشد یا نباشد. رای دادن بر اساس مطالبات مشخص و قابل پیگیری خود یکی از شاخصه‌های جامعه‌ی دموکراتیک است اما مساله این‌جاست که گروه‌های هدفی که این مطالبات می‌تواند انگیزه‌ی اصلی‌شان برای رای دادن به یک کاندیدا یا جریانی خاص باشد، اساسا توان رسانه‌ای طرح مطالباتش را ندارد، آن تشکل‌یافتگی را که بتواند یک دست و با اجماع طرح مطالبه کند ندارد چون خیلی ساده اساسا بازیگر فعال عرصه‌ی سیاست محسوب نمی‌شود و این‌جاست که یک گروه سیاسی اقلیت می‌تواند از همان نیم‌چه سازمان‌یافتگی باقیمانده استفاده کند و با همان رسانه‌های جمع و جور و محدود مطالبات این گروه‌های تشکل‌نایافته  و به تبع آن رای و کنش‌گری‌شان را جهت‌دهی کند نه برای این‌که خودش هم وارد زمین بازی شود و بشود کاندیدایی که درصدد جذب آرای این گروه‌ها و تحقق‌شان است، بلکه به عنوان گروهی که این مطالبات را طرح می‌کند تا با ضمانت رای همان گروه نسبتا سازمان‌یافته‌ی اقلیت به کاندیداهای حامی و پیگیر این مطالبات، بتواند دعوا و رقابت را بر سر این مطالبات گروه‌های هدف جدی و پررنگ کند.

خلاصه این‌که پیشنهاد مشخص من برای نقش‌آفرینی حامیان مطالبات دموکراتیک در ایران این است: یک یا چند نفر از میان سیاست‌مداران این گروه که نه فقط مشروعیت لازم را در میان حامیان مطالبات دموکراتیک دارا هستند بلکه مهم‌تر از آن، گروه‌های رقیب نیز به نفوذ آنان در میان پایگاه اجتماعی حامیان دموکراسی باور دارند (خاتمی مثلا؟) یک مصاحبه‌ای کند یا بیانیه‌ای رسمی منتشر شود با ذکر نام اشخاص حقیقی و حقوقی امضاکننده که بله مشارکت ما در انتخابات مجلس پیش رو به این شکل است که رای‌مان به کاندیدایی تعلق خواهد گرفت که به طور صریح و مشخص خود را پیگیر مطالبات زیر معرفی کند و با ارائه‌ی راهکارها و برنامه‌هایی پایبندی عملی خود را برای پیگیری و تحقق این مطالبات در آینده نشان دهد. این مطالبات هم بالاتر گفتم می‌تواند شامل چه‌ مواردی باشد.

به نظرم مهم نیست که ممکن است تعدادی از کاندیداها فقط با شعار این مطالبات از این طرح سوءاستفاده کنند چراکه عجالتا مهم نیست که حتما تضمیمنی به دست آید که افراد واقعا در صورت برخوردار شدن از رای، پیگیر تحقق این مطالبات خواهند شد، عجالتا مهم این است که اقلیت بتواند با شکل دادن به زمین بازی و تعیین محتوای منازعات نقش‌آفرینی کند و در حداقلی‌ترین شکل تاثیرگذاری، از محوریت یافتن شعارهای کلی و نزاع‌های بی‌فایده به حال دموکراسی جلوگیری کند. گرچه به نظرم نزاع قدرت‌های برابر نه تنها به انتخابات مجلس ختم نمی‌شود بلکه انتخابات ریاست‌جمهوری بعدی، بر شدت این نزاع خواهد افزود و این شدت نزاع شرایط را برای نقش‌آفرینی موثرتر اقلیت فراهم خواهد کرد به گونه‌ای که اقلیت به راحتی می‌تواند کاندیداها یا گروه‌های سیاسی‌ای را که با طرح شعارها و مطالبات اقلیت از رای آن‌ها برخوردار شده‌اند، تحت فشار بگذارد تا با پیگیری واقعی شعارها و مطالبات، برخورداری خود را از رای اقلیت در انتخابات ریاست‌جمهوری هم تداوم بخنشد، تهدید اقلیت به بازپس گرفتن رای خود در انتخابات بعدی و حتی برخوردار کردن گروه یا گروه‌های رقیب از آن، از آن جهت تهدیدی جدی و موثر است چون چنان‌که گفتیم این نزاع قدرت‌های برابر پس از انتخابات مجلس نه فقط کاهش نخواهد یافت، بلکه با شدت و حدت بیشتری برای انتخابات ریاست‌جمهوری ۹۲ ادامه خواهد یافت.

پی‌نوشت: بله خب، البته که به نظر می‌رسد حامیان مطالبات دموکراتیک اعم از چهره‌های سرشناس سیاسی‌اش تا اعضای پایگاه اجتماعی‌اش، یک‌دست و با اجماع تصمیم‌‌شان را برای عدم شرکت در انتخابات گرفته‌اند و بنده هم کاملا واقفم که بعید است صدتا متن مثل این و استدلال‌های همراهش تغییر جدی در نظر و تصمیم‌‌شان ایجاد کند. فی‌الواقع اوضاع یک‌جوری است که انگار مثلا من این متن‌های بازی اقلیت را خطاب به دیوار می‌نویسم، می‌خواهم بگویم شهود دارم که چقدر این فضا و راهکارهای همراهش احتمالا در نظر دوستان غیرواقعی و فانتزی جلوه می‌کند، تازه اگر تهمت پایمال کردن خون شهدای فلان و خیانت به زندانیان بهمان را بارم نکنند البته. با این‌حال نوشتن این متن‌ها گذشته از این‌که خودش یک‌جور ایفای نقش شهروندی است، جنبه‌ی شخصی‌تر و البته‌ مهم‌ترش از جهت ثبت تاریخچه‌ی تلاش‌های شخصی- شهروندی‌ام است برای پیگیری یک سری ایده‌های نظری در باب دموکراسی در گوشه‌ی مهجور و تک‌افتاده‌ای از این جهان مجازی، همین.

بیشتر بخوانید
Null*

«و آن‌ها، سیاهی را توی چشم‌هایت شلیک خواهند کرد. به مرکز افکارت، به گهواره‌ی گرم و نرم اندیشه‌ات سرب متلاشی کننده حواله خواهند کرد.

وقتی مته به عصب ترس می‌رسد،‌ بیمار کنترل خود را از دست می‌دهد. یورش سهمگین شروع شده است. غیر قابل تحمل است، هیچ‌کس در برابرش مدت زیادی دوام نمی‌آورد. باید قرصی خورد.

هرکس نوعی قرص لازم دارد تا به آتش‌بسی با بدبختی‌اش برسد. حضرت ایّوب وقتی که زخم‌هایش کرم گذاشت خدا را به باد نفرین و ناسزا گرفت، زندانیان در مالاگا «بین‌الملل» خواندند. من هم، قرص‌های خودم را داشتم، مجموعه‌ای کامل از انواع و اقسام‌شان، از معادله‌ی هذلولی و «مشغله‌ی روزهایم» گرفته تا هر نوع محصول شیمیایی از داروخانه‌ی روانی.

یکی از داروهای جادویی‌ام، نقل قولی از یکی از آثار توماس مان بود، که هرگز تاثیرش را از دست نمی‌داد. بعضی وقت‌ها، در طی حمله‌ی ترس، یک عبارت را سی چهل بار، تقریباً یک ساعتی، تکرار می‌کردم، تا این‌که حالت خلسه‌ی خفیفی دست می‌داد و حمله می‌گذشت. می‌دانستم که این شیوه‌ی رقص نیایشی، شیوه‌ی تام‌تام آفریقایی، و شیوه‌ی سِحر کهن آواها است. معهذا، به رغم این آگاهی‌ام، مؤثر واقع می‌شد.

اثری مشابه اثر این اجرای مراسم بی‌حس کننده را، از شیوه‌ی مخالف نیز می‌توانستم به‌دست بیاورم، یعنی با تعمق در انتزاعیات محض. سلسله‌ای از افکار را به عمد، در اطراف موضوع معینی شروع می‌کردم، مثل فرضیه‌های فروید درباره‌ی مرگ و مرگ‌طلبی. بعد از دقایقی چند، استعلای تب‌آلودی مستولی می‌شد. نوعی دویدنِ جنون‌آمیز با هوسِ کشتن در قلمرو منطق، که معمولاً به رویا در بیداری ختم می‌شد. مدّتی بعد دوباره آرام می‌گرفتم و حمله گذشته بود.

نیروی شفابخش هر دو شیوه از ابتکار واحدی سرچشمه می‌گرفت: غرق کردن تصویر طاقت‌فرسای جوخه‌ی آتش در مشکل عام مرگ و زندگی، و غرق کردن درماندگی شخصی‌ام در درماندگی زیست‌شناختی عالم. همچنان‌که ارتعاشات و تنش‌های یک گیرنده‌ی بی‌سیم به زمین منتقل و در آن‌جا محو می‌شود، من هم فشار روحی‌ام را به «سیم زمین» وصل کرده بودم.

به عبارت دیگر، پی برده بودم که روح انسان قادر است به کمک‌هایی متوسل شود که در شرایط عادی برایش شناخته نیست، و وجود آن‌ها را تنها در شرایط غیرعادی در درون خودش کشف می‌کند. این کمک‌ها بسته به مورد خاصّ‌شان یا به صورت داروهای مخدر رحمت‌بار، و یا داروهای محرک نشئه‌آور عمل می‌کنند. فنّی که زیر فشار حکم اعدام ساخته و پرداخته کردم شامل بهره‌برداری ماهرانه از این کمک‌ها بود. راستی، می‌دانستم که در لحظه‌ی پایان کار، وقتی که می‌بایست مقابل دیوار بایستم، این ابتکارهای ذهنی خود به خود عمل خواهند کرد بی آن‌که نیازی از جانب من به کوشش آگاهانه‌ای باشد. بنابراین، عملاً ترسی از لحظه‌ی اعدام نداشتم، فقط از ترسِ لحظه‌ی پیش از اعدام ترس داشتم. اما پشت‌گرمی‌ام به آن احساسی بود که بالای پله‌های خانه‌ی سرپیتر، زمانی که به انتظار شلیک بولین بودم، تجربه کرده بودم. همان احساسِ رویاوارِ دو نیم شدن هوشیاری، که در نتیجه با نیمه ای از آن، شخص با خونسردی و فاصله‌ای نسبی به خودش می‌نگرد، انگار که غریبه‌ای را ورانداز می‌کند. هشیاری مراقب است که هرگز به عدم کامل نرسد. رازِ هستی و نابودی‌اش را فاش نمی‌کند. هیچ‌کس مجاز نیست با چشمان باز به درون تاریکی خیره شود، چراکه پیشاپیش تاریکی چشم‌اش را از کار می‌اندازد.

به همین دلیل است که وضعی که از سر می‌گذرانیم به اندازه‌ی تصور آن بد نیست. طبیعت مراقب است که درخت‌ها بیش از حد معینی قد نکشند. حتّی درخت رنج‌ها هم.»

* به نقل از: «گفت وگو با مرگ» نوشته‌ی آرتور کوستلر، ترجمه خشایار دیهیمی و نصرالله دیهیمی، نشر نی. تیتر از من است، تاکیدات هم.

پی‌نوشت: من این حمله‌ها را تجربه کرده‌ام، این یورش‌های سهمگین ناامیدی و استیصال، هربار غیرقابل‌ تحمل‌تر، چاره‌ناپذیرتر، قرصی هم ندارم برایش، هربار فکر می‌کنم این آخرین بار است، فکر می‌کنم از پس این یکی برنمی‌آیم؛ یک گوشه‌ی ذهنم مطمئنم که فقط یک حمله است، مطمئنم که تمام می‌شود اگر تحمل‌اش کنم اما در همان حال بند بند وجودم فریاد می‌زند که غیرممکن است، تحمل‌اش غیرممکن است. هربار به شگفتی می‌افتم که چطور تمام می‌شود، چطور همه‌ چیز به حالت اول‌اش برمی‌گردد، انگار نه انگار که حمله‌ای بوده است، یورش ویرانگری از ناامیدی و یاس و هربار زمانی می‌رسد که دچارش می‌شوم، شکسته‌تر، بی‌دفاع‌تر؛ من قرصی ندارم برایش، بحران که از حد بگذرد، تنها یک راه می‌شناسم، جسم‌ و ذهنم‌ خود‌شان خود به خود راه‌شان را کج می‌کنند سمت قبرستان. همراه مطمئنی اگر باشد و شرایط مساعد، خوابیدن توی قبر می‌شود تنها نوشداروی شفابخشی که می‌شناسم،آب روی آتش، جسم‌ام که می‌رود در دل خاک، یک‌هو همه‌چیز آرام می‌شود، انگار تخیله شوم از همه‌ی آن تنش‌ها و ارتعاشات دردناک و ویران‌کننده، این‌جا خیلی خوب گفته است، وصل شدن به سیم زمین، دیده‌اید که یک سیم برق را به زمین وصل می‌کنند؟ همان، وصل می‌شوم به سیم زمین و آرام می‌شوم، تخیله، نول، خنثی.

بیشتر بخوانید
بازی اقلیت ۳

نسخه‌ی کوتاه شده

خاطرتان که نیست احتمالا اما بحث از جایی شروع شد با عنوان «اهمیت اقلیت بودن»، پیشنهاد محوری متن این بود که حامیان مطالبات دموکراتیک در ایران حتی اگر به اکثریت بودن خود باور دارند، به دلایلی که شرح‌اش در نوشته رفته بود، بهتر است در میدان سیاست در ایران بازیگر نقش اقلیت باشند. «بازی اقلیت ۱» به شرح اصول اصلی بازی سیاسی یک گروه اقلیت در میدان مشابه میدان سیاست در ایران پرداخت. «بازی اقلیت ۲» یک مصداق انضمامی برای بازی سیاسی اقلیت دموکراسی‌خواه در ایران را بر مبنای اصول شرح داده شده در پست قبل‌اش مرور کرد و قرار بود در «بازی اقلیت ۳» به نقد سلبی ایده‌ها و راهبردهای موجود در مورد مصداق انضمامی پیش رو یعنی انتخابات مجلس نهم بپردازیم تا بعد بتوانیم در «بازی اقلیت ۴» پیشنهاد مشخص و ایجابی‌مان را در مورد نوع بازی سیاسی حامیان مطالبات دموکراتیک در انتخابات پیش رو ارائه دهیم.

لب مطلب این متن این است که اساسا نوع خاص طرح مساله از بازی سیاسی و شرکت در انتخابات نادرست و زیان‌بار است، بازی سیاسی‌ای که پیگیری منافع و مطالبات دموکراتیک را تنها با پیش‌شرط ورود و حضور مستقیم در قدرت ممکن می‌داند و لذا کل بازی سیاسی‌اش در هر انتخاباتی محدود به استراتژی‌پردازی برای ورود موفقیت‌آمیز به صحنه‌ی قدرت است. درواقع، در نظر نیروهای اصلاح‌طلب و بخش عمده‌ای از بدنه‌ی اجتماعی حامی مطالبات دموکراتیک در ایران، رای دادن تنها زمانی معنا پیدا می‌کند که پیش از آن کاندیدای منتخبی از سوی نیروهای حامی مطالبات دموکراتیک در انتخابات معرفی شده باشد. لذا یا ما کاندیدا داریم و بدنه‌ی اجتماعی‌مان را “کم یا بیش” راضی به رای دادن به این کاندیداها می‌کنیم، یا کاندیدا نداریم که خب دیگر اصلا شرکت در انتخابات معنی پیدا نمی‌کند مگر در قالب ایده‌ی مبهم و سرکاری‌ای به نام تحریم فعال که یعنی هی به این در و آن در بزنیم که از این به اصطلاح فرصت فضای نسبتا آزاد دم‌دمای انتخابات استفاده کنیم و ملت ناآگاه را از ریز و درشت محتوای انتقادات و اعتراضات‌مان به وضع موجود آگاه کنیم که یعنی شما هم تحریم کنید که مثلا مشروعیت نظم موجود فلان شود و الخ.

در این پست هر دو گزینه‌ی پاسخ به سوال شرکت یا عدم شرکت در انتخابات را مرور کردم و نشان دادم که چگونه‌ هر دوی این پاسخ‌ها در دو دوره‌ی قبلی انتخابات مجلس تجربه شده است و هر دو هم به شکست انجامیده است و تکرار این پاسخ‌ها به همان سوال تکراری جز تکرار شکست و یاس و سرخوردگی مضاعف حاصل دیگری نخواهد داشت.

بحث کرده‌ام که در سال ۸۲ که امکانات رسانه‌ای نیروهای حامی مطالبات دموکراتیک برای بیان اعتراض و تحریم‌شان بیش از امروز بود و خیال‌شان از بابت دولت و وزارت کشور و آب نبستن به صندوق‌های رای هم راحت بود و خلاصه تحقق استراتژی تحریم دست‌کم به صورت نسبی با موفقیت همراه بود، نتیجه مجلس هفتم بود که نه فقط ریاستش با کسب ۱۱ درصد آرای واجدین شرایط رای در تهران به مجلس وارد شده بود بلکه مهم‌تر از آن، سیاست‌های زیان‌باری است که این دوره از مجلس طی چهار سال بعدش در مواجهه با دولت‌های وقت در پیش گرفت. به قول دوستان، «شما یادتون نمی‌یاد» اما مجلس هفتم همان مجلسی بود که کمر اقتصاد دولت خاتمی را با طرح بی‌مبنا و زیان‌بار تثبیت قیمت‌ها شکست و بعد در مقابل دولت احمدی‌نژاد آن‌چنان از از خود سرسپردگی و ضعف نشان داد که دوسال آخر دوره‌ی هفتم را به یکی از شرم‌آورترین دوره‌های مجلس در بله‌ قربان‌گویی نسبت به قوه‌ی مجریه تبدیل کرد. حالا البته برای ما که سر و ته مجلس هفتم و هشتم یک کرباس است لابد اما خدایی اگر بنا بر قضاوت منصفانه باشد، عملکرد مجلس هشتم در مواجهه با دولت احمدی‌نژاد و مقاومت در برابر زیاده‌خواهی‌های سیری‌ناپذیر این دولت، بسی پربارتر از عملکرد مجلس هفتم است، بالاخره همین چندتا استیضاح و سوال و توپ و تشری که بر سر مسائل مختلف نثار صدر و ذیل قوه‌ی مجریه می‌شود، بهتر از آن سرسپردگی همراه با ضعف و سکوت مجلس هفتم است.

بر مبنای همین تجربه و زیان‌های دامنه‌دارش بود احتمالا که در انتخابات مجلس هشتم، گرچه باز هم رد صلاحیت‌ها به همان اندازه گسترده بود اما این‌بار تشکل‌های رسمی اصلاح‌طلب عزم خود را جزم کرده بودند که هر طور شده در انتخابات شرکت کنند حتی اگر رد صلاحیت‌ها به حدی گسترده بوده باشد که لیست سی نفره‌ی تهران به زور و با قرار دادن برخی کاندیداهای مستقل یا کسانی که چندان هم اصلاح‌طلب محسوب نمی‌شدند بسته شود. این تجربه هم البته مثل تجربه‌ی تحریم مجلس هفتم به شکست تلخی منتهی شد. نیم درصد از رای تهران و پیروزی در برخی حوزه‌های انتخابیه در شهرستان که نه به دلیل برچسب اصلاح‌طلبی نمایندگان منتخب، بلکه به دلیل عملکرد فردی‌شان در دوره‌ی قبل، پیروز میدان شده بودند، نتیجه‌ی همه‌ی تلاش‌های اصلاح‌طلبان و شرکت نصفه نیمه‌ی حامیان‌شان در انتخابات بود.

لابد حالا می‌پرسید خب که چی؟ بالاخره چه کنیم؟ تحریم نکنیم چون تجربه‌ی مجلس هفتم پیش چشم‌مان است، شرکت نصفه و نیمه و در هر شرایط هم که می‌شود تجربه‌ی مجلس هشتم، پس چه کنیم بالاخره؟ گزینه‌ی دیگری وجود دارد؟ عرض کردم که مشکل اصلی در طرح نادرست سوال و معنای خاصی است که مفهوم مشارکت سیاسی در نظر اکثریت حامیان مطالب دموکراتیک در ایران دارد. با تغییر این معنای محدود، نه فقط تعداد گزینه‌ها افزایش خواهد یافت بلکه از نظر من، شخصا، نتیجه‌بخشی فعالیت‌ها و کنش‌های سیاسی حامیان مطالبات دموکراتیک نیز افزایش می‌یابد، حالا البته شرح جزئیات این ادعاها و پیشنهادهای مشخص و ایجابی همراه‌شان می‌ماند برای آخرین قسمت از این مجموعه‌ی کشدار و دنباله‌دار یعنی بازی اقلیت   ۴ که البته خیلی خلاصه و چه‌بسا شسته رفته در این دو پست مهمان (این‌جا و این‌جا) طرح شده است.

متن اصلی (فایل pdf)

در انتخابات شرکت بکنیم یا نکنیم؟ پرسشی که اگر نگوییم در کل بیست سال گذشته، دست‌کم از انتخابات مجلس هفتم به بعد هربار در میان احزاب و نیروهای اصلاح‌طلب و بدنه‌ی اجتماعی حامیان‌شان طرح شده است و بنابر شرایط، پاسخ‌های متفاوتی گرفته است. از تحریم انتخابات در مجلس هفتم تا شرکت همه‌جانبه و با بیشترین قوا در ریاست‌جمهوری دهم؛ البته پاسخ‌ها همواره مانند این دو انتخابات یک‌دست و همسو نبوده است و بعضا هر بخش از احزاب رسمی اصلاح‌طلب یا بدنه‌ی اجتماعی متنوع حامیان مطالبات دموکراتیک در ایران ساز خودشان را کوک کرده‌اند، نمونه‌اش مثلا انتخابات ریاست‌جمهوری نهم، به خصوص دور دوم‌اش. اما قبل از ارزیابی انتقادی پاسخ‌ها به سوال ابتدای این نوشته، به نظرم تدقیق اصل سوال ضروری است چرا که به نظرم بخش عمده‌ای از محدودیت و ناکارآمدی پاسخ‌ها ناشی از طرح نادرست سوال است.  این‌ است که می‌پرسم وقتی نیروها و احزاب اصلاح‌طلب و حامی مطالبات دموکراتیک در ایران از شرکت یا عدم شرکت در انتخابات حرف می‌زنند، دقیقا از چه حرف می‌زنند؟

به نظرم شرکت یا عدم شرکت در انتخابات در نظر نیروهای اصلاح‌طلب و بخش عمده‌ای از بدنه‌ی اجتماعی حامی مطالبات دموکراتیک در ایران، با معرفی مستقیم کاندیدا و تلاش برای کسب رای و ورود به صحنه‌ی قدرت معنا پیدا می‌کند. در واقع از نظر این نیروها، رای دادن تنها زمانی معنا پیدا می‌کند که پیش از آن کاندیدای منتخبی از سوی نیروهای حامی مطالبات دموکراتیک در انتخابات معرفی شده باشد. این است که وقتی این نیروها از عدم شرکت در انتخابات یا به عبارتی تحریم آن صحبت می‌کنند، منظورشان عدم معرفی کاندیدا و  به تبع آن خودداری از رای دادن در انتخابات است چون لابد هیچ کاندیدایی که مشخصا مطالبات آن‌ها را نمایندگی کند وجود ندارد. این نوع تلقی خاص از بازی سیاسی به طور عام و شرکت در انتخابات به طور خاص باعث شده است که در بیست سال گذشته یک روند عقیم و بی‌خاصیت در انتخابات‌های مختلف به خصوص در انتخابات مجلس تکرار شود. این‌که احزاب و تشکل‌های رسمی و غیررسمی عمدتا چپ و اصلاح‌طلب از چند ماه پیش از انتخابات با شورای نگهبان و نیروهای رقیب شروع به چانه‌زنی کنند، این چانه‌زنی‌ها از پادرمیانی اشخاص سرشناس تا توصیه‌های التماس‌آمیز آمیخته به من بمیرم تو بمیری و چه‌بسا تهدیدهای اگر ردصلاحیت‌ها گسترده باشد و چه‌ می‌دانم انتخابات غیرآزاد و نمایشی باشد ما نیستیم و الخ ادامه پیدا می‌کند. شورای نگهبان هم البته بعد از این‌همه وقت قلق کار دست‌اش آمده، می‌نشیند در جایگاه لطف و استغنا و می‌گوید حالا هرچه دارید رو کنید ما بررسی‌های‌مان را بکنیم ببینم چه کار می‌شود برای‌تان کرد، نیروهای اصلاح‌طلب هم در به در دنبال کاندیدایی که احتمال تایید صلاحیت‌اش وجود داشته باشد و سروصدا راه انداختن که خدایی این یکی را دیگر روی‌تان می‌شود رد کنید، طرف فلان سابقه را دارد و بهمان افتخار و الخ. حالا این‌ها البته مربوط به قبل از آن بهار خزان‌زده‌ی ۸۸ است، حالا کلی اوضاع متفاوت است و گویا اصلا کاندیداهای بالقوه‌ای وجود ندارند که دور و بری‌های‌شان بخواهند سر تایید صلاحیت‌شان چانه بزنند و باج بدهند و الخ. به قول معروف عدو شده است سبب خیر همین است، همین‌که بالاخره یک‌جایی به زور هم که شده، این روند کج‌دار و مریزِ بی‌خاصیت قطع شده است.

استراتژی‌‌های معطوف به تحقق موفق این چانه‌زنی البته تنوع زیادی داشته است. از آن تحصن مجلس ششم و تحریم مجلس هفتم گرفته تا به تب راضی شدن در مجلس هشتم. اما آن‌چه مهم است ثبات رویکرد کلی است که معطوف است به چانه‌زنی بر سر معرفی رسمی تعداد هرچه بیشتری از کاندیداهای همسو با تشکل‌های اصلاح‌طلب. دست‌کم تا پیش از دوره‌ی اخیر، این روند کلی حاکم بر بازی سیاسی نیروهای اصلاح‌طلب و دموکراسی‌خواه در انتخابات مجلس بوده است. این درحالی است که در یک بازی سیاسی دموکراتیک ماجرا باید به کل عکس این باشد یعنی به جای این نوع التماس از سر ضعف و تهدیدهای توخالی بی‌خاصیت از سوی نیروهای حامی مطالبات دموکراتیک، بازی باید به گونه‌ای شکل گیرد که نیروهای رقیب در به در دنبال این باشند ببینند چه بکنند می‌توانند از آرای ارزشمند اقلیت دموکراسی‌خواه برخوردار شوند این درحالی است که در شرایط حاضر، نه فقط کسی به رای نیروهای حامی مطالبات دموکراتیک احساس نیاز نمی‌کند بلکه این نیروها باید برای به حساب آمدن رای‌شان در انتخابات کلی بساط چانه‌زنی و تهدید و چه و چه هم به راه بیندازند. خب مشکل کجاست؟ از نظر من شخصا، مشکل اصلی اساسا به چند و چون اعتقادات رقبای اصلاح‌طلبان و به قول دوستان اقتدارگرایی و انحصارطلبی‌‌شان ربط ندارد، از نظر من، مشکل اصلی در بازی سیاسی بی‌نتیجه‌ی نیروهای رسمی و غیررسمی حامی مطالبات دموکراتیک نهفته است، در کج‌فهمی‌شان از مفهوم دموکراسی، در این‌که فکر می‌کنند دموکراسی آن نظامی است که در آن معتقدان به ارزش‌های دموکراتیک به قدرت می‌رسند، پیش از این در این‌جا نشان داده‌ام که این درک از دموکراسی تاچه حد نادرست و تحریف شده و زیان‌بار است؛ دموکراسی نظامی سیاسی نیست که در آن لزوما معتقدان راستین به ارزش‌های دموکراتیک به قدرت برسند، بلکه دموکراسی آن نظامی است که در آن غیردموکراتیک‌ترین آدم‌ها “وادار” به اتخاذ سیاست‌هایی دموکراتیک می‌شوند، چه چیز وادارشان می‌کند؟ احتمالا می‌گویید سازوکاری به نام محدودیت و کنترل قدرت که لابد در تصور دوستان کمثل قل و زنجیری است که به دست و پای‌ سیاست‌مداران می‌زنند جوری که اصلا امکان کج گذاشتن پای‌شان را نداشته باشند. تصوری باز هم تخیلی و غیرواقعی از مکانیسم و سازوکارهای دموکراتیک، هیچ بند و بستی در کار نیست، آن‌چه سیاست‌مداران، اعم از معتقدان و نامعتقدان به ارزش‌های دموکراتیک را وادار به اتخاذ سیاست‌های دموکراتیک می‌کند، فقط و فقط یک چیز است: خواست قدرت و به تبع آن خواست باقی ماندن در قدرت. حالا عجالتا طول و تفصیل این‌ها و تطبیق‌پذیر کردن‌شان بر واقعیت میدان سیاست در ایران بماند برای پست بعد، برگردیم سر بحث اصلی؛

داشتم می‌گفتم دست‌کم بخشی از مشکل در تعریف محدود و کلیشه‌ای از نوع بازی سیاسی در انتخابات است، این‌که یا ما کاندیدا داریم و بدنه‌ی اجتماعی‌مان را “کم یا بیش” راضی به رای دادن به این کاندیداها می‌کنیم، یا کاندیدا نداریم که خب دیگر اصلا شرکت در انتخابات معنی پیدا نمی‌کند مگر در قالب ایده‌ی مبهم و سرکاری‌ای به نام تحریم فعال که یعنی هی به این در و آن در بزنیم که از این به اصطلاح فرصت فضای نسبتا آزاد دم‌دمای انتخابات استفاده کنیم و ملت ناآگاه را از ریز و درشت محتوای انتقادات و اعتراضات‌مان به وضع موجود آگاه کنیم که یعنی شما هم تحریم کنید که مثلا مشروعیت نظم موجود فلان شود و الخ.

حالا لابد شما می گویید که گیریم واقعا بازی سیاسی نیروهای دموکراسی‌خواه در سیاست به طور عام و در انتخابات به طور خاص، به همین شکل باشد، یعنی یا کاندیدایی هست و حداقل شرایطی برای رای دادن که شرکت در انتخابات را معنادار می‌کند یا شرایط‌اش نیست و بحث همین تحریم فعال است، مشکل‌ این‌طور طرح مساله کجاست دقیقا، حالا عجالتا نمی‌پرسیم که این دو گزینه را بگذاریم کنار، پیشنهاد جایگزین برای بازی سیاسی به تعبیر شما اقلیت دموکراسی‌خواه چه می‌تواند باشد. اول شما مشکل و نقص همین طرح مساله و پاسخ‌های ممکن را نشان بده، شرح و بسط پیشنهاد جایگزین پیشکش.

به نظرم اصل مشکل این نوع طرح مساله‌ این است که به دو پاسخ محدود منجر می‌شود که از قضا هر دو در دو انتخابات گذشته‌ی مجلس تجربه شده و هر دو هم شکست خورده است. از پاسخ اول شروع کنیم که این روزها هم طرفداران پروپا قرصی هم دارد، این که در انتخابات شرکت نکنیم یا به اصطلاح تحریم کنیم به معنای این‌که هم کاندیدایی معرفی نکنیم و هم اصلا رای ندهیم، که چه بشود؟ که با برگزاری یک انتخابات بی‌رونق مشروعیت راس و ذیل نظام و انتخابات و متعلقاتشان خدشه‌دار شود؛ در نظر چه کسانی؟ در نظر جهانیان لابد، یعنی بنشینیم کنار و دست روی دست بگذاریم که مشروعیت فلان شود؟ دوستان می‌فرمایند نخیر، کنار کنار هم که نه، همان وسط می‌شود یک هیاهوی اعتراضی هم به پا کرد که صدای‌مان به گوش دیگر اقشار هم برسد و آن‌ها هم به صف تحریم بپیوندند و الخ. این پاسخ البته قبل از تجربه‌ی سراسر شکست‌خورده‌اش در انتخابات مجلس هفتم، یک فرض‌های متناقض خنده‌داری هم همراه خودش دارد از جمله این‌که دوستان می‌فرمایند اصلا در این نظامی که رای میلیون میلیون جابجا شد و خم به ابروی مسئولین‌اش نیاورد، انتخابات کیلیویی چند؟ شرکت بکنیم که باز هم همان آش تقلب گسترده را با کاسه‌ای از جنس کاسه‌ی انتخابات ریاست‌جمهوری گذشته به خوردمان بدهند؟ بعد همین آدم‌ها که به نظرشان می‌رسد اصلا انتخاباتی وجود ندارد چون امکان هر نوع تقلب گسترده هست، شعار می‌دهند پشت شعار که بله رای ندهیم که مشروعیت فلان شود، یک نفر هم نیست بگوید نظام به زعم شما متبحر در تقلب چنین و چنان، معطل رای شما می‌ماند برای مشروعیت پیدا کردن یا نکردن؟ خب خودش آب‌بندی می‌کند صندوق‌های رای را، خیلی هم تر و تمیز و بی‌سرخر ناظر و رای دهنده‌ای که یک وقت بخواهد دست و بالش را ببندد. حالا از این‌ها بگذریم، برگردیم به تجربه‌ی این پاسخ تحریم کم‌وبیش یک‌دست و خیلی هم توی بوق و کرنا در سال ۸۲، انتخابات مجلس هفتم.

آن موقع، سال ۸۲ را عرض می‌کنم، اوضاع‌مان، اوضاع رسانه‌ای‌مان یعنی، قدر امروز بی‌ریخت و از دست رفته نبود. دولت خاتمی بر سرکار بود ناسلامتی، چندتایی روزنامه داشتیم که عکس دست‌جمعی نیمی از نمایندگان مجلس ششم را استعفا به دست چاپ می‌کردند بزرگ در نیم‌صفحه‌ی اول، نه مثل حالا که ته زورمان گردالی سبز و چهارگوش سیاه باشد با چند جمله روی‌اش که هی بین خودمان در هزارتوی ناپیدای اینترنت دست به دست کنیم، سروصدای‌مان کمی بلندتر بود خلاصه، بالاخره تمام تشکیلات عریض و طویل قوه‌ی مجریه قرق همین نیروهای خودی بود که اکثریت‌شان رای به تحریم داده بودند، یعنی نه کسی کاندیدا می‌شود، نه کسی رای می‌دهد، بالاخره حرف‌اش توی جامعه می‌پیچید، دست‌کم از حالا که همین اینترنت رتبه صدوچندمی‌مان هم یک خط در میان چاق می‌شود، دست‌کم از حالا سروصدای اعتراض و تحریم‌مان بیشتر توی جامعه می‌پیچید، حالا البته همه‌چیز هم که سروصدا نبود، مهم‌تر از آن وزارت کشور بود، سازمان مجری انتخابات که باز هم دست همین طرف بود و این یعنی این‌که مشارکت پایین می‌توانست خیلی پررنگ و توی چشم‌رونده جلوه کند. این کاهش مشارکت البته به طور نسبی محقق شد، برای مثال، مشارکت ۵۵٫۹۱ درصدی مجلس ششم در تهران به مشارکتی ۲۸٫۱۱ درصدی تنزل پیدا کرد. و این‌ مشارکت پایین یعنی این‌که ما نه فقط توانسته بودیم صدای تحریم و اعتراض‌مان را دست‌کم به گوش بخش‌هایی از جامعه برسانیم بلکه مهم‌تر از آن توانسته بودیم آن‌ها را نسبت به درستی اعتراض و راهبرد پیشنهادی‌مان یعنی خودداری از شرکت در انتخابات راضی و قانع کنیم. پیروزی‌ای نسبی و کوتاه مدت برای استراتژی‌پردازان تحریم انتخابات، اما نتیجه‌ی بلندمدت این پیروزی نسبی و کوتاه مدت چه بوده است؟

بله، خیلی محتمل است مشابه خیلی چیزهای دیگر، شما اصلا یادتان نیاید که مجلس هفتم که بود و چه به روز ما و مملکت آورد؛ به قول دوستان «شما یادتون نمی‌یاد» یک زمانی مجلسی داشتیم که رئیس‌اش با یازده درصد رای واجدین شرایط رای در تهران وارد مجلس شده بود، همین مجلس کمر اقتصاد دولت خاتمی را با طرح بی‌مبنا و زیان‌بار تثبیت قیمت‌ها شکست و بعد در مقابل دولت احمدی‌نژاد آن‌چنان از خود سرسپردگی و ضعف نشان داد که دوسال آخر دوره‌ی هفتم را به یکی از شرم‌آورترین دوره‌های مجلس در بله‌ قربان‌گویی نسبت به قوه‌ی مجریه تبدیل کرد (یعنی شما ببین آش چقدر شور بوده که صدای خودی‌‌ترهای‌شان را هم در آورده بود). حالا البته برای ما که سر و ته مجلس هفتم و هشتم یک کرباس است لابد اما خدایی اگر بنا بر قضاوت منصفانه باشد، عملکرد مجلس هشتم در مواجهه با دولت احمدی‌نژاد و مقاومت در برابر زیاده‌خواهی‌های سیری‌ناپذیرش، بسی پربارتر از عملکرد مجلس هفتم است، بالاخره همین چندتا استیضاح و سوال و توپ و تشری که بر سر مسائل مختلف نثار صدر و ذیل قوه‌ی مجریه می‌شود، بهتر از آن سرسپردگی همراه با ضعف و سکوت مجلس هفتم است.

به‌هرحال جان کلام آن‌که تجربه‌ی تحریم یک‌بار آزمون شده است آن هم در شرایطی که امکانات رسانه‌ای نیروهای حامی دموکراسی برای همراه کردن بخش‌های مختلف جامعه با خودشان، دست‌کم در مقایسه با امروز گسترده‌تر و متنوع‌تر بوده است اما نتیجه‌ی نهایی این استراتژی نه فقط مشروعیت حکومت را با چالش جدی مواجه نکرد بلکه با شکل دادن مجلسی که شرایط سختی را به دولت اصلاح‌طلب خاتمی تحمیل کرد و بعد در مقابل دولت احمدی‌نژاد تا آخرین حد ممکن سرسپردگی و ضعف نشان داد، زمینه‌ی شکست‌های بعدی اصلاح‌طلبان در انتخابات‌های بعدی را نیز هرچه بیشتر مهیا کرد.

بر مبنای همین تجربه بود احتمالا که در انتخابات مجلس هشتم، گرچه باز هم رد صلاحیت‌ها به همان اندازه گسترده بود اما این‌بار تشکل‌های رسمی اصلاح‌طلب عزم خود را جزم کرده بودند که هر طور شده در انتخابات شرکت کنند حتی اگر رد صلاحیت‌ها به حدی گسترده بوده باشد که لیست سی نفره‌ی تهران به زور و با قرار دادن برخی کاندیداهای مستقل یا کسانی که چندان هم اصلاح‌طلب محسوب نمی‌شدند بسته شود. این تجربه هم البته مثل تجربه‌ی تحریم مجلس هفتم به شکست تلخی منتهی شد. نیم درصد از رای تهران و پیروزی در برخی حوزه‌های انتخابیه در شهرستان که نه به دلیل برچسب اصلاح‌طلبی نمایندگان منتخب، بلکه به دلیل عملکرد فردی‌شان در دوره‌ی قبل، پیروز میدان شده بودند، نتیجه‌ی همه‌ی تلاش‌های اصلاح‌طلبان و شرکت نصفه نیمه‌ی حامیان‌شان در انتخابات مجلس هشتم بود.

حالا باز زمان انتخابات است و باز گویا نیروهای حامی دموکراسی خود را با همان پرسش تکراری مواجه دیده‌اند که در انتخابات شرکت بکنیم یا نکنیم؟ و باز انتخابی که بنا بر معنای خاص سوال در نظر نیروهای حامی مطالبات دموکراتیک، ناگزیر دارای پاسخی دو گزینه‌ای است و این بار گویا نوبت تحریم است که به عنوان پاسخی تکراری به سوالی تکراری برگزیده شود بدون این‌که تجربیات قبلی حاصل از گزینش هر یک از این دو گزینه مرور شود و تغییری خلاقانه اگر نه در چند و چون پاسخ‌ها، دست‌کم در نحوه‌ی طرح سوال ایجاد شود.

لابد حالا می‌پرسید خب که چی؟ بالاخره چه کنیم؟ تحریم نکنیم چون تجربه‌ی مجلس هفتم پیش چشم‌مان است، شرکت نصفه و نیمه و در هر شرایط هم که می‌شود تجربه‌ی مجلس هشتم، پس چه کنیم بالاخره؟ گزینه‌ی دیگری وجود دارد؟ عرض کردم که مشکل اصلی در طرح نادرست سوال و معنای خاصی است که مفهوم مشارکت سیاسی در نظر اکثریت حامیان مطالب دموکراتیک در ایران دارد. با تغییر این معنای محدود، نه فقط تعداد گزینه‌ها افزایش خواهد یافت بلکه از نظر من، شخصا، نتیجه‌بخشی فعالیت‌ها و کنش‌های سیاسی حامیان مطالبات دموکراتیک نیز افزایش خواهد یافت، حالا البته شرح جزئیات این ادعاها و پیشنهادات همراه‌شان می‌ماند برای آخرین قسمت از این مجموعه‌ی دنباله‌دار یعنی بازی اقلیت ۴ که البته خیلی خلاصه و چه‌بسا شسته رفته در این دو پست مهمان (این‌جا و این‌جا) طرح شده است.

بیشتر بخوانید
پیروزی “اصلاح‌طلبان” یا پیروزی اندیشه‌های اصلاح‌طلبانه؟ مساله این است!

این هم پست دوم از نویسنده‌ی مهمان، جناب میثم هاشم‌خانی که باز هم کوتاه و روشن و شسته رفته است و ایده‌ی محوری پست قبل را این‌بار با مثال‌هایی عینی‌تر و پیشنهادهایی مشخص‌تر طرح می‌کند (این‌بار هم تاکیدات متن از من است). این‌هم فایل pdf متن برای ای‌میل احتمالی به علاقمندان:)

چه می­‌خواهید در انتخابات مجلس شرکت کنید و چه نمی­‌خواهید، چه اصلاح­‌طلب هستید و چه اصولگرا و چه هیچ­‌کدام، چه برایتان اهمیت داشته باشد که چه گروه­‌هایی در این انتخابات پیروز می­‌شوند و چه اهمیت نداشته باشد، پیشنهاد می­‌کنم قدری با تامل به این پرسش جواب بدهید:

فکر می­‌کنید در انتخابات مجلس آینده، رقابت اصلی و تمرکز شعارهای انتخاباتی، بر چه محورهایی متمرکز باشد؟

گزینه­‌های پیشنهادی:

۱) میزان مرزبندی گروه­‌های سیاسی با جریان انحرافی؟

۲) میزان تبعیت کاندیداهای مختلف از قانون اساسی و ولایت فقیه؟

۳) میزان طرح شعارهای تند و محکم در مواجهه با آمریکا و اروپا؟

۴) دفاع یا مخالفت با اختصاص تمامی یارانه نقدی به سرپرست خانوار و محروم شدن زنان از دریافت یارانه نقدی؟

۵) ارائه طرح‌­هایی به منظور کاهش مهاجرت گسترده سرمایه­‌گذاران ایرانی به امارات و ترکیه؟

۶) میزان پوشش و سطح مبالغ بیمه بازنشستگی و بیمه درمانی؟

۷) ایجاد یک نظام جامع بیمه بیکاری در سطح کشور؟

۸- اصلاح قانون مصوب مجلس در مورد بیمه بیکاری، به نحوی که زنان نیز بتوانند تحت شرایطی برابر با مردان، بیمه بیکاری دریافت کنند؟

۹) ارائه یک وعده غذای رایگان در مدارس استان­‌های محروم کشور؟

۱۰) تلاش برای رساندن قیمت و کیفیت اینترنت در ایران، به میانگین کشورهای آسیایی؟

۱۱) اعطای مجوز برای فعالیت شبکه­‌های تلویزیونی خصوصی؟

۱۲) حق برابر دختران و پسران برای ورود به دانشگاه؟

۱۳) دفاع یا مخالف با جزئیات فعلی طرح جمع­‌آوری ماهواره­‌ها؟

۱۴) اصلاح قوانین مربوط به حقوق زنان در حوزه ازدواج و نیز فعالیت­های اجتماعی و سیاسی؟

۱۵) دفاع یا مخالفت گروه­‌های سیاسی با طرح «گشت ارشاد»؟

به نظر می­‌رسد که فرآیند توسعه اجتماعی، اقتصادی و سیاسی در اکثریت قاطع کشورهای جهان سوم، بیش از آنکه به افراد برنده در انتخابات وابسته باشد، به محوریت شعارهای طرح­‌شده در رقابت­‌های انتخاباتی وابسته است. برای توضیح بهتر، یک گروه سیاسی (مانند حامیان آقای قالیباف) را در نظر بگیرید که اتفاقا قابل انتظار است به موضع­‌گیری انتخاباتی ذیل هر یک از شعارهای فوق بپردازند. حالا بیایید سه حالت را در نظر بگیریم:

حالت اول: حامیان آقای قالیباف در انتخاباتی با محوریت شعارهای یک تا سه شرکت کرده و پیروز ­شوند؛ حالت دوم: همین گروه سیاسی در انتخاباتی با محوریت شعارهای ۴ تا ۹ شرکت کرده و پیروز شوند. حالت سوم: همین گروه در انتخاباتی با محوریت شعارهای ۱۰ تا ۱۵ شرکت کرده و پیروز شوند.

به نظر شما، نحوه عملکرد این گروه پس از پیروزی در انتخابات، در سه حالت فوق یکسان خواهد بود؟

به احتمال فراوان، پاسخ شما به این پرسش، “منفی” خواهد بود. حالا یک فرض دیگر را هم اضافه کنید و فرض کنید که گروه فوق در یک رقابت انتخاباتی تنگاتنگ و با اختلاف ناچیزی در انتخابات پیروز شده باشد و در نتیجه خطر شکست در انتخابات بعد را مرتبا پیش روی خود ببیند. احتمالا پاسخ “منفی” شما شدت بیشتری خواهد داشت.

اجازه بدهید باز هم به گزینه­‌های طرح­‌شده به عنوان شعارهای انتخاباتی بالقوه بازگردیم: با توجه به فضای انتخاباتی فعلی، به احتمال فراوان گزینه­‌های یک تا سه، بیشترین بخت را برای تمرکز شعارهای انتخاباتی در انتخابات پیش‌­رو خواهند داشت (مشابه انتخابات­‌های دهه ۶۰ و نیمه اول دهه ۷۰)، در حالیکه شکی نیست که این موضوعات، دغدغه بخش کوچکی از شهروندان ایرانی را تشکیل می­‌دهند.

گزینه­‌های ۴ تا ۹، گزینه­‌هایی هستند که با توجه به سطح توسعه موجود در ایران و با فرض آنکه بهره‌­مندی از حداقلی از معیشت را پیش‌­نیاز توسعه اجتماعی و سیاسی بدانیم، کلیدی­‌ترین گزینه­‌هایی هستند که لازم است در انتخابات مورد طرح قرار بگیرند. این گزینه‌ها با زندگی روزمره اکثریت قابل توجه رای­‌دهندگان ایرانی سر و کار دارند و اگر حال و هوای انتخاباتی فعلی مشابه انتخابات ریاست جمهوری سال ۸۴ بود، بخت فراوانی برای طرح در انتخابات داشتند. اما به نظر می­رسد شانس کمی برای طرح در انتخابات پیش‌­رو خواهند داشت.

برای مثال گزینه شماره ۹ که ممکن است جزو دور از ذهن­‌ترین شعارهای انتخاباتی از نظر خوانندگان این متن باشد، زمانی اهمیت پیدا می­‌کند که توجه کنیم هم­‌اکنون در استان­‌های محروم کشور، نزدیک به ۲۵ درصد از کودکان و نوجوانان بین ۶ تا ۱۸ سال، به مدرسه نمی­‌روند (میانگین این رقم در سطح کشور ۱۵ درصد است). با چنین سطحی از بی­‌سوادی و کم­‌سوادی، چگونه می­‌توانیم انتظار داشته باشیم حتی در صورت شکل­‌گیری ایده­‌آل­ترین اصلاحات قانونی، توسعه اجتماعی و سیاسی در سراسر کشور حاکم شود؟

طرح شعارهایی در زمینه گزینه‌­های ۱۰ تا ۱۵ نیز در انتخابات مجلس امسال، با توجه به چشم­‌انداز موجود، بسیار نامحتمل خواهد بود. با این وجود، بدون تردید می­‌توان شرایطی را تصور کرد که بخشی از گروه­‌های سیاسی که مجاز به شرکت در انتخابات هستند و در انتخابات مجلس امسال نیز شرکت خواهند نمود، به صورت بالقوه می­‌توانند چنین شعارهایی را طرح کنند.

اما طرح چنین شعارهایی از سوی گروه­‌های مذکور، طبیعتا مستلزم آن است که احساس کنند چنین مباحثی جزو مباحث مهم در فضای افکار عمومی جامعه به حساب می‌­آیند. درست همان شرایطی که باعث شد در انتخابات ریاست جمهوری سال ۱۳۸۴ نیز، بخشی از کاندیداهایی که چه بسا هیچ اعتقادی به شعارهایی از این دست نداشتند، شعارهای مشابهی را به عنوان بخشی از برنامه تبلیغات انتخاباتی خود مطرح کنند.

نویسنده مهمان: میثم هاشم­‌خانی

m.hashemkhany@gmail.com

بیشتر بخوانید