بایگانی “پیامدهای “ناخواسته‌ی” کنش انسانی”

مکانیزم خودتنظیم‌‌‌‌بخش: درباره پیامد ناخواسته اما ثمربخش بازار پایان‌نامه‌های تقلبی و مقالات جعلی

دوشنبه, ۱۰ آبان, ۱۳۹۵

سال تحصیلی که شروع شده است، «جمعی از اساتید، پژوهشگران و دانشجویان تحصیلات تکمیلی» نامه نوشته‌اند به رئیس‌جمهور که بله نویسندگان این نامه «به نمایندگی از جامعه‌ علمی» از «جنابعالی و سایر نهادهای مسئول (نظیر مجلس شورای اسلامی و وزارت علوم، تحقیقات و فناوری) موکدا انتظار دارند تا با وضع قوانین محکم و بازدارنده و نیز با اجرای دقیق و بدون اغماض آن‌ها، زمینه برچیدن این نمادهای بی‌احترامی و توهین آشکار به جایگاه رفیع علم و دانشگاه را فراهم آورند و با کسانی که علم را به سخره گرفته و بی‌اعتبار نمودن کشور عزیزمان را هدف قرار داده‌اند با قاطعیت برخورد نمایند».

بعد دکتر محدثی آمده ابراز حیرت کرده است کاملا به جا، و به درستی اشاره کرده است که اگر آن‌گونه که نویسندگان نامه اشاره کرده‌اند «اکثریت قاطع استادان، پژوهشگران و دانشجویان صادقانه مشغول تحقیق و پژوهش‌اند، لابد باید این مراکز رساله‌نویسی و مقاله‌نویسی خود به خود تعطیل می‌شدند و اصلا دیگر برای این‌ها بازاری پدید نمی‌آمد.» از آن طرف دکتر قانعی‌راد پشت نویسندگان نامه درآمده است با این استدلال که که این نامه «آزمون عقل سلیم دانشگاهی از دولتمردان مدعی توسعه علمی» است از این جهت که از نظر ایشان «امروزه بنگاه‌های تولید دانش کاذب به بخشی از دستگاه رشد علمی در جمهوری اسلامی تبدیل شده‌اند و تعطیل کردن آن‌ها موجب کاهش شتاب رشد علمی می شود و می‌دانیم که از رهبری تا رییس جمهور و وزیر علوم و نمایندگان مجلس هیچکدام تاب تحمل کاهش تعداد مقالات بین‌المللی ایران را ندارند. درشرایط کنونی انتشار مقاله، صرفنظر از وسایل، به یک هدف فی نفسه تبدیل شده است. بنابراین باید از نویسندگان نامه تشکر کرد که دولتمردان را در معرض چنین آزمون سهمگینی قرار داده اند.»

گذشته از نگاه متفاوت به نامه و محتوایش، در مواردی هم البته اجماع وجود دارد از جمله در مورد مذموم بودن این بازار فروش پایان‌نامه‌ها و مقالات جعلی و نیز اشتراک‌نظرهایی در مورد علل به جود آمدن و رشد این پدیده به تعبیر دکتر قانعی‌راد «فساد آکادمیک»؛ در این متن می‌خواهم هر دوی این موارد را نقد کنم، هم تبیین‌های موجود از علل به وجود آمدن این پدیده را و هم این نگاه یکدست منفی به آن‌ را.

ادعایم این است که تبیین‌های موجود برای فهم چرایی به وجود آمدن بازار پررونق پایان‌نامه‌های تقلبی و مقالات جعلی ناکافی‌اند. این تبیین‌ها به گونه‌ای بحث می‌کنند که گویی وضع موجود پیامد مجموعه‌ای از سیاست‌های نادرست است. مثلا یکی از این سیاست‌های غلط که محدثی و قانعی‌راد هر دو بر آن اجماع دارند «سیاست بسط بی‌ضابطه دانشگاه‌های کشور» است به تعبیر محدثی و «ضوابط نادرست جذب و پذیرش دانشجو» به تعبیر قانعی‌راد. اما کمتر دیده‌ام کسی به این سوال بپردازد که این سیاست‌ به اصطلاح غلط خود در پاسخ به کدام نیازها و ضرورت‌ها شکل گرفته‌ است. درواقع کمتر کسی به این نکته توجه می‌کند که اصلا چه شد که وزارت علوم به سیاست افزایش ظرفیت در مقاطع تحصیلات تکمیلی روی آورد؟ به نظرم چون یک وقتی نگاه کرد و دید انبوه آدم‌هایی را که با هزار جور هزینه مادی و معنویِ دوری از خانواده، بلند می‌شوند می‌روند در دانشگاه‌هایی نه چندان با کیفیت در امارات و قطر و هند و مالزی، ارشد و دکتری می‌خوانند و یکی دو سال بعد با یک مدرک توی جیب‌شان برمی‌گردند و وزارت علوم را می‌اندازند در چالش تایید اعتبار این دانشگاه‌های نه چندان با نام و نشان. این شد که فکر کرد خب چرا پول بی‌زبان ملت برود توی جیب اجنبی؟ خب برود در جیب دولت خودمان؛ درواقع ملت مدرک می‌خواستند و حاضر بودند که هر هزینه‌ای بابتش بدهند، خب دولت هم فکر کرد دست‌کم هزینه‌اش را به خودم بدهید که یک‌جورهایی از این جیب به آن جیب حساب شود، بچه‌ را هم راه دور نفرستید که هزار و یک جور مشکل دیگر هم درست شود علاوه بر خروج قابل توجه ارز از کشور.

حالا فارغ از مصداق، در کل نکته‌ام این است که تبیین‌های ناظر به سیاست‌های غلط، به این نکته بی‌توجه‌اند که این سیاست‌ها خود در پاسخ به نیازها و ضرورت‌هایی شکل گرفته‌اند؛ بنابراین، واقعیت پیامد خواسته‌هایی نادرست و نابه‌جا نیست بلکه پیامد ناخواسته خواسته‌هایی به‌جا و مشروع‌ است. به همین دلیل است که به نظرم راهبردهای ناظر بر تغییر این سیاست‌ها راهبردهایی ناکافی و بی‌ثمرند چون علت اصلی وضع موجود را اشتباه شناسایی می‌کنند و شاید هم به همین دلیل سیاست‌گذار اغلب این راهبردها را نادیده می‌گیرد.

اما علت هرچه بوده باشد، فضای موجود به گونه‌ای است که گویی این بازار پایان‌نامه و مقاله‌ فروشی‌های خیابان انقلاب بلایی است که تیشه به ریشه علم و دانشگاه می‌زند. این درحالی است که به نظرم توجه به پیامدهای ناخواسته در این‌جا هم می‌تواند باعث تغییر دیدگاه شود. منظورم این است که چه‌بسا پیامد ناخواسته رونق چنین بازاری به نفع علم و دانشگاه تمام شود از این جهت که دغدغه کیفیت را پررنگ می‌کند؛ وقتی هرکسی بتواند با هزینه‌ای اندک یک پایان‌نامه زیر بغلش داشته باشد و یک مقاله علمی – پژوهشی و ISI در جیبش، آن‌وقت احتمالا نظم موجود خود به خود به دنبال راهبردهایی برای تمایز کار علمی اصیل از کار علمی تقلبی خواهد بود. درست مانند هکرها که با پیدا کردن جزئی‌ترین و ناپیداترین خلاءهای سیستم‌های کامپیوتری، به شکلی ناخواسته ایمنی این سیستم‌ها را افزایش می‌دهند، رونق چنین بازاری می‌تواند به شکل‌گیری اجزایی در نظام علمی ما منتهی شود که در نظام علمی کشورهای دیگر سال‌هاست که شکل گرفته است اما در نظام علمی ما خبری از آن‌ها نیست درکمال حیرت! از ساده‌ترین موارد گرفته مانند نرم‌افزارهای متعددی که کپی از کارهای علمی موجود را با دقت زیادی نشان می‌دهند و البته از آن‌جایی که متقلبان و جاعلان هم همراه با پیشرفت این نرم‌افزارها راه‌های دور زدن آن‌ها را می‌یابند و شیوه‌های تقلب را به روز می‌کنند، میزان دقت این نرم‌افزارها روز به روز بیشتر می‌شود. تا موارد مهم‌تر و پیچیده‌تری که خلاء‌شان در یک نظام علمی زیادی توی ذوق زننده است مانند پایگاه‌های مختلف ثبت کارهای علمی که ISI تنها یک نمونه از آن‌هاست. نیازی به گفتن نیست که مهمترین کارکرد این پایگاه‌ها، علاوه برانباشت سیستماتیک دانش حاصل از پژوهش‌های مختلف، نشان دادن کیفیت کارهای علمی انجام شده است از طریق ثبت میزان ارجاع به یک کار علمی. حرفم این است که این اجزای ضروری نظام علمی تنها زمانی به صورت درونی و خودجوش و نه صوری و وارداتی و از روی چشم و هم‌چشمی با غرب، در نظام علمی ما شکل خواهد گرفت که نیاز و ضرورت شکل‌گیری‌شان آن‌چنان شدت یابد که منجر به شکل‌گیری‌شان شود و بازار پایان‌نامه‌های تقلبی و مقالات فروشی به شکلی ناخواسته اما ثمربخش به چنین نیاز و ضرورتی دامن می‌زنند.

همین است که کوچکترین موافقتی با نویسندگان نامه ندارم، نه فقط بدین دلیل که به قول دکتر محدثی چنین نامه‌ای مصداق روشن وارونه‌نمایی است و نه فقط بدین دلیل که به قول منتقدان، راهبرد ممنوعیت و بگیروببند دولتی تنها چنین بازار پرتقاضایی را زیرزمینی می‌کند و قیمت همان کالای تقلبی و جعلی را چندبرابر می‌کند، من با دخالت دولت به این بازار پررونق و اعمال ممنوعیت قانونی بر طرف عرضه مخالفم چون چنین ممنوعیتی کارکرد این مکانیزم خودتنظیم‌کننده نظم موجود را مختل می‌کند.

در جست‌وجوی کلیت از دست رفته*

جمعه, ۱۸ اسفند, ۱۳۹۱

چرا بسیاری از تحصیل کردگان رشته‌ها‌ی فنی – مهندسی به رشته‌های علوم انسانی و اجتماعی تغییر رشته می‌دهند؟ انگار نه انگار که چقدر برای قبول شدن در یکی از رشته‌های اسم و رسم‌دار مهندسی در یکی از دانشگاه‌های معتبر زحمت و استرس به جان خریده‌اند. چه چیز رشته‌های علوم انسانی و اجتماعی این‌چنین وسوسه کننده است که دانشجویان و فارغ‌التحصیلان رشته‌های فنی- مهندسی، بعضا پرتلاش‌ترین و درخشان‌ترین‌های‌شان را وادار می‌کند عطای پرستیژ و بازار کار و درآمد مهندسی را به لقایش ببخشند و به رشته‌هایی از علوم اجتماعی و انسانی تغییر رشته دهند که آینده‌ی شغلی و حرفه‌ای‌شان دست‌کم در نظر اول تا اندازه‌ای تیره و تار و نامطمئن است؟

از خودشان بپرسیم؟ یک‌بار از دوستی که رتبه‌ی اول آزمون کارشناسی ارشد رشته‌اش بود و در رشته‌ی برق- مخابرات در دانشگاهی که قطب علمی این رشته در ایران به شمار می‌رفت مشغول نوشتن پایان‌نامه بود پرسیدم کار پایان‌نامه چطور پیش می‌رود؟ راضی هستی؟ موضوع‌اش چیست اصلا؟ سری تکان داد و گفت: راضی؟ هوم، پیش می‌رود، یک متغیری را بالا و پایین می‌کنی و بعد می‌خواهی ببینی جواب معادله چه تغییری می‌کند، وقت‌هایی کار گره می‌خورد و پیش نمی‌رود، جواب‌ها جور در نمی‌آید اما بعد پیش می‌رود بالاخره، مساله‌ام پایان‌نامه و موضوع‌اش نیست، مساله‌ام این است که نمی‌فهم‌ام چرا دارم عمرم را بابت مساله‌ای تا به این حد جزئی و خاص، بابت بالا و پایین‌ کردن یک متغیری در یک معادله‌ای صرف می‌کنم، کاری که مطمئنم اگر من هم انجام‌اش ندهم یک نفر دیگر انجام‌اش می‌دهد. مشکل‌ام این نیست که جواب معادله در نمی‌آید که تجربه نشان داده در می‌آید بالاخره، مشکل‌ام این است که این کار هیچ معنایی برایم ندارد و بدبختی این است که همه‌ی مهندسی همین است، بالا و پایین کردن متغیرها و مقایسه‌ی جواب‌ها و…مشکل‌ام این است که برایم بی‌معنی است، هیچ ربطی بین این کارها و زندگی‌ام پیدا نمی‌کنم، احساس می‌کنم چرخ دنده‌ای بی‌اهمیت از یک سیستم‌ام چراکه هرچه پیشتر می‌روم، مقطع‌‌ام که بالاتر می‌رود، بیشتر احساس می‌کنم دارم عمر و جوانی‌ام را بابت کارهایی جزئی و بی‌معنی هدر می‌دهم، کارهایی که شاید یک وقتی اصلا نیازی به آدمیزاد برای انجام دادن‌شان نباشد و کامپیوترهای پیشرفته هم از پس انجام‌شان برآیند.

مدت‌ها پیش از آن‌که دوست من بنشیند و از احساس بی‌معنایی کارهایش در رشته‌ی مهندسی برایم بگوید، فیلسوف/ جامعه‌شناسی به نام گئورگ لوکاچ این پیامد ناخواسته اما اجتناب‌ناپذیر مدرنیته به طور عام و علوم مدرن به ویژه علوم طبیعی به طور خاص را پیش‌بینی کرده بود. این پاره پاره شدن جهان و تقسیم آن به اجزایی تا حد امکان ریز و تخصصی، کارویژه‌ی علوم مدرن است، رشته‌های علوم هرچه بیشتر تخصصی‌ می‌شوند و حوزه‌های کاری افراد هرچه بیشتر محدود و خاص تا آن‌جایی‌که یک روز افراد به خودشان می‌آیند و می‌بینند آن‌چه دارند این‌همه با جدیت بر روی آن کار می‌کنند، آن‌چنان ریز و تخصصی است که دیگر حتی قابل بیان نیست، آن‌ها حتی نمی‌توانند برای دیگری غیرمتخصص توضیح دهند که دارند روی چه کار می‌کنند؟ و همین‌ جاست که آدم‌ها احساس بی‌معنایی می‌کنند، احساس بیگانگی از کارشان و به تبع از خودشان، سر و ته زندگی‌شان دیگر دست‌شان نیست، بخش عمده‌ای از روزها و لحظه‌های‌شان دارد صرف کاری می‌شود که ربط مشخص و واقعی‌ای به باقی جنبه‌های زندگی‌شان ندارد، این است که یکباره به خودشان می‌آیند و می‌پرسند اصلا من دارم چه کار می‌کنم واقعا؟ این کار را نکنم به کجای زندگی‌ام برمی‌خورد؟ به درآمد و رفاه‌ام؟ جواب خوبی نیست، نقض غرض است درواقع، بهترین لحظه‌های عمرم را دارم برای داشتن لحظه‌هایی بهتر هدر می‌دهم؟!

کلیت در جهان سنت ضامن یگانگی فرد با جهان و به تبع معناداری جهان، همان ربط سر و ته و میانه‌ی زندگی به یکدیگر بود، این کلیت در جهان مدرن با جدایی عین از ذهن، جدایی جهان مورد شناسایی از منِ شناسنده، با تقسیم جهان به اجزایی بی‌شمار و جزئی و تخصصی در علوم مدرن، ناخواسته اما اجتناب‌ناپذیر از دست می‌رود. کلیت از دست رفته به خصوص الهام‌بخش هنر در جهان مدرن است، رهایی‌بخشی‌ای که لوکاچ و دیگر منتقدان مدرنیته برای هنر قائل بودند، از سر همین تلاش هنرمند برای بازیابی کلیت از دست رفته بود، تلاشی که البته هنرمند خود بیش از هرکسی واقف است تا چه حد از پیش محتوم به شکست است. این تلاش برای معنابخشی به جهان، علاوه بر هنر در علوم اجتماعی و انسانی هم رخ می‌دهد، علوم اجتماعی و انسانی علاوه بر آن هدف کنترل واقعیت یا به تعبیر منتقدان مدرنیته و علوم مدرن، وجه سلطه‌گرانه، دارای هدف و وجوهی رهایی‌بخش هم هستند و همین است که در انواع متاخر و منتقدانه‌ای مثل مطالعات فرهنگی درصدد کمرنگ‌ کردن مرز‌های‌شان با هنر بر می‌آیند. خلاصه‌اش آن‌که کلیت از دست رفته الهام‌بخش بسیاری از تلاش‌های بشری در زمینه‌ی هنر و ادبیات بوده است و گویا الهام‌بخش بسیاری از دانشجویان و فارغ‌التحصیلان رشته‌های فنی- مهندسی برای تغییر رشته به علوم اجتماعی و انسانی، جایی‌که گویی کار و حرفه‌ی آدمی با مهمترین دغدغه‌هایش در زندگی همسو می‌شود و زندگی، بازنمایی از یک کلیت منسجم و معنادار به جای پازلی گیج‌کننده و بی‌معنا از قطعاتی پراکنده و نامرتبط. البته که این تن دادن به جذابیت شورمندانه‌ی معنادار کردن جهان با علوم اجتماعی و انسانی لزوما از تغییر رشته آغاز نمی‌شود، خیلی وقت‌ها افراد سعی می‌کنند صرفا جایی برای این علائق باز کنند، در میان انبوه کلاس‌ها و پروژه‌های درسی و کاری، جایی برای حلقه‌‌های مطالعاتی، جلسات سخنرانی و تک و توک کلاس‌های موسسات خصوصی باز کنند، اما یک وقتی هم لابد می‌رسد که افراد حس می‌کنند چراکه نه؟ چرا همه‌اش در حاشیه‌ی کارم باشد و به عنوان تفنن؟ چرا جدی‌ترین علائق و دغدغه‌هایم نشود اصل کار و حرفه‌ام و این‌جاست که تغییر رشته به وسوسه‌ای چاره‌ناپذیر بدل می‌شود و البته لازم به گفتن نیست که تا چه حد متحمل است این سوداهای آرزومندانه پس از تغییر رشته به علوم اجتماعی و انسانی به سرخوردگی‌هایی مایوسانه تبدیل شود.

 

*این یادداشت در ضمیمه‌ی آخر هفته‌ی این هفته‌ی روزنامه‌ی دنیای اقتصاد چاپ شده است (+) عنوانی که در ویژه‌نامه آمده است، عنوان انتخابی من نبوده است و حتی در موردش با من هماهنگی و مشورت هم نشد متاسفانه؛ غرض این‌که این یادداشت کوتاه اصلا قصد یا ادعای ارائه‌ی تبیین جامعه‌شناختی در باب مهاجرت مهندسان به علوم انسانی و اجتماعی را نداشته است، ادعایش خیلی کم‌تر این حرف‌ها بوده است، در حد ایده‌هایی برگرفته از آراء لوکاچ برای فهم تغییر رشته از فنی – مهندسی به علوم انسانی و اجتماعی مثلا.

در نقد ترجمه‌ی واقعیت*

دوشنبه, ۱۳ شهریور, ۱۳۹۱

فایلPDF

*این یادداشت را برای وبلاگ ننوشته‌ام، برای شماره‌ی ۱۳ و ۱۴ خبرنامه‌ی انجمن ایرانی مطالعات فرهنگی و  ارتباطات نوشته‌ام و ناگزیر به همین زبان رسمی معوجی نوشته‌ام‌اش که آدم را از خواندن و نوشتن سیر می‌کند:( کل خبرنامه را می‌توانید از این آدرس (+) دانلود کنید، با این‌حال من لینک فایل pdf متن را به طور جداگانه آن بالا هم گذاشته‌ام. این هم متن یادداشت:

بخش عمده‌ای از آن‌چه در قالب مقالات و پژوهش‌های جامعه‌شناختی به عنوان تحلیل و تبیین جامعه‌شناختی ارائه می‌شود، ترجمه‌ی واقعیت به مفاهیم جامعه‌شناختی است، ترجمه‌ای ناقص و تحریف شده که نه فقط نظم و قواعد پنهانِ حاکم بر واقعیت را آشکار نمی‌کند بلکه حتی در عوض، بخش‌هایی آشکار از واقعیت موجود را نیز پنهان می‌کند. در نتیجه‌ی همین ترجمه‌ است که در بسیاری موارد کنشگران مورد مطالعه احساس می‌کنند آن‌چه خود از پیش می‌دانسته‌اند تنها به مفاهیم و اصطلاحاتی پرطمطراق برگردانده شده و به عنوان تحلیل جامعه‌شناختی به خودشان قالب شده است یا بدتر از آن، احساس می‌کنند پژوهش جامعه‌شناختی آن‌چنان محدود و سوگیرانه و مبتنی بر نظرات شخصی محقق انجام شده که مثال‌های نقض آشکاری در رد فرضیات و تحلیل‌های ارائه شده به چشم می‌خورد اما محقق احتمالا به دلیل ناتوانی در توضیح و تبیین آن‌ موارد، ترجیح داده است به کل چنین مواردی را نادیده بگیرد.

در واقع آن‌چه دانشجویان جامعه‌شناسی به عنوان مهارت پژوهش جامعه‌شناختی فرا می‌گیرند، بیش از آن‌که مهارت تحقیق و نظریه‌پردازی در باب واقعیت اجتماعی باشد، مهارت ترجمه‌ی واقعیت اجتماعی به مفاهیم و نظریات و کلیدواژه‌های روش‌شناختی و جامعه‌شناختی‌ای است که در طی دوران تحصیل فرا گرفته‌اند. این ترجمه می‌تواند خیلی روان و دلنشین انجام شود یا خیلی مبهم و پردست‌انداز، مشابه ترجمه‌هایی از متون خارجی که  آن‌چنان گنگ و نامفهوم است که بیش از هر چیز نشان دهنده‌ی آن است که مترجم بدون آن‌که درک و فهمی از متن داشته باشد تنها واژه‌ها و جملات را به واژه‌ها و جملات فارسی برگردانده است بدون آن‌که اساسا درکی از ارتباط میان جملات و پاراگراف‌ها و خلاصه کلیت متن داشته باشد. حتی زمانی که این ترجمه روان و قابل فهم انجام می‌شود نیز پژوهش جامعه‌شناختی در باب واقعیت بیشتر به داستان‌سرایی‌هایی ماهرانه و خوش‌خوان شبیه می‌شود که تنها در نوع تعابیر و واژگان یا در یک کلام زبان به کار گرفته شده است که از داستان‌پردازی‌های ادبی متمایز می‌شود.

این درحالی است که یک پژوهش جامعه‌شناختی تنها به اعتبار زبان به کارگرفته شده در آن نیست که جامعه‌شناختی محسوب می‌شود بلکه تمایز عمده‌ی یک پژوهش جامعه‌شناختی از یک ارزیابی شخصی و مبتنی بر شهود عامیانه در باب واقعیت، نه فقط تمایز تعابیر و واژگان، بلکه مهم‌تر از آن، “روش” پژوهش و دست‌یابی به نتایج و یافته‌ها است که  آن‌را از یک یافته‌ی حاصل از شهود عامیانه متمایز می‌کند. این درحالی است که منطق روش‌شناختی حاکم بر بسیاری از پژوهش‌های جامعه‌شناختی، مشابه ارزیابی‌های مبتنی بر شهود عامیانه است از آن جهت که تنها به ارائه‌ی شواهدی پراکنده یا منظم در جهت تایید ادعای محقق در باب واقعیت اکتفا می‌شود بدون آن‌که به فرضیه‌(ها)ی رقیب احتمالی پرداخته شود و به جای گردآوری سوگیرانه‌ی شواهد در جهت تایید ادعای محقق، درستی یا نادرستی فرضیه‌ی تحقیق در مقایسه با فرضیه‌های رقیب مورد آزمون قرار گیرد. تسلط این منطق گردآوری شواهد موید ادعای محقق در باب واقعیت و بی‌توجهی به ماهیت مقایسه‌ای پژوهش جامعه‌شناختی، به خصوص در تحقیقات کیفی چشم‌گیر‌تر است.

بر مبنای همین خطای روش‌شناختی است که غالب پژوهش‌های جامعه‌شناختی عملا به نوعی نظرسنجی از کنشگران مورد مطالعه تبدیل می‌شوند تا جایی که مشاهده می‌شود در برخی موارد محققین پرسش تحقیق را از کنشگران مورد مطالعه سوال می‌کنند و بعد سعی می‌کنند پاسخ‌های آن‌ها را به واژگان و تعابیر جامعه‌شناختی ترجمه کنند. احتمال گرفتار شدن در دام انجام نظرسنجی به جای انجام یک پژوهش واقعی در تحقیقات توصیفی – کیفی که عمدتا به دنبال توصیف تجربه‌ی زیسته‌ی کنشگران مورد مطالعه هستند بیشتر است از آن جهت که در غالب موارد محقق خود را ناگزیر از مصاحبه با خود کنشگران و جویا شدن از تجربه‌ی زیسته‌ی آنان می‌بیند و سپس به جای مفهوم‌سازی این تجربه به منظور فراتر رفتن از درک آگاهانه و احتمالا ناقص و تحریف‌شده‌ی کنشگران و آشکار کردن وجوه پنهانی از نظم حاکم بر تجربه‌‌ی زیسته‌ای که در نظر خود کنشگران بیش از حد فردی جلوه می‌کند، به جای این مفهوم‌سازی آشکار کننده‌ی وجوه پنهان، در بسیاری موارد تنها به ترجمه‌ی تعابیر و جملات بیان شده از سوی کنشگر به زبانی جامعه‌شناختی اکتفا می‌کند؛ این درحالی است که در برخی موارد، آن‌چه کنشگران با زبان روزمره‌ی خود در مورد خود و وضعیت‌شان در حوزه‌ی مورد مطالعه بیان می‌کنند، حتی روشنگرتر و گویاتر از مفاهیمی است که محقق جامعه‌شناس با استفاده از آن‌ها درصدد توصیف و تبیین واقعیت برمی‌آید. این تحریف واقعیت که در پی ترجمه‌ی آن به مفاهیم جامعه‌شناختی رخ می‌دهد، تا حد زیادی قابل پیش‌بینی نیز هست از این جهت که بخش عمده‌ای از مفاهیم و اصطلاحات جامعه‌شاختی مورد استفاده در پژوهش‌های اجتماعی در ایران، اگر نگوییم همه‌ی آن‌ها، خود ترجمه‌ی این مفاهیم از زبانی دیگر هستند. این مفاهیم ترجمه‌ای، احتمالا در زبان مبداء کارآمدی قابل‌ توجهی در توصیف و تبیین واقعیت و آشکار کردن وجوه پنهان آن داشته است، وجوهی که کنشگران مورد مطالعه در اغلب موارد ناتوان از تشخیص آن‌ها هستند، اما این مفاهیمی که در زبان مبداء برساخته بودن اجتماعی واقعیت مورد مطالعه را به خوبی نمایان می‌کنند، لزوما برای توصیف و تبیین واقعیت دیگری که ماهیتا از واقعیت برسازنده‌ی مفاهیم زبان مبداء متفاوت است، کارآمد نیستند. دقیقا به همین دلیل است که پژوهشگران ایرانی در بسیاری از موارد، نظریات موجود در حوزه‌ی مورد مطالعه را چندان مرتبط با واقعیت مورد مطالعه‌ی خود نمی‌یابند، اگر به کل بی‌ربط نیابند و از همین روست که معمولا بخش نظری اغلب تحقیقات بخشی زینتی به شمار می‌آید که فهرست بلند بالایی از نظریات مختلف، عمدتا خیلی عام‌تر و کلی‌تر از حوزه‌ی مورد مطالعه و بدون ارتباط دقیق و مشخص با آن، به دنبال یکدیگر فهرست می‌شوند بدون این‌که کمترین کاربردی در بخش‌های دیگر تحقیق از جمله فرضیات تحقیق، شاخص‌سازی مفاهیم و گردآوری داده‌ها داشته‌ باشند. لازم به تذکر نیست که این امر به معنای بی‌فایدگی کل نظریات و مفهوم‌سازی‌های سنت جامعه‌شناسی در غرب نیست، چه‌بسا بسیاری از مفهوم‌سازی‌هایی که به خوبی از پس توصیف و تبیین واقعیت اجتماعی در ایران نیز برمی‌آیند، نکته‌ی فوق تنها ناظر به بیان یک علت احتمالی از میان عوامل متعددی است که باعث شود گاه ترجمه‌ی واقعیت و مفهوم‌سازی‌های کنشگران مورد مطالعه به زبان جامعه‌شناختی، نه فقط وجوه پنهان برساختگی اجتماعی واقعیت را آشکار نکند، بلکه وجوهی آشکار در درک روزمره‌ی کنشگران را نیز تحریف کند یا به کل نادیده بگیرد.

اما اگر به طور اجمالی بپذیریم که انتقادات پیش‌گفته به برخی پژوهش‌های جامعه‌شناختی در ایران وارد است، راه برون‌رفت از این مساله چیست؟ به عبارت روشن‌تر،‌ محققان اجتماعی چه کاری می‌توانند غیر از ترجمه‌ی واقعیت به زبان جامعه‌شناختی انجام دهند و از طریق آن به انجام یک پژوهش جامعه‌شناختی معتبر نزدیک شوند؟ پاسخ نگارنده به این سوال یکی تاکید بر کاربرد رویکرد مقایسه‌ای و تصریح بر فرضیه‌ی رقیب در پژوهش‌ها  (این‌که واقعیت چه امکان بروز دیگری جز آن‌چه از نظر محقق تحقق یافته است، داشته است اما آن امکان دیگر به دلایلی که محقق مدعی آن است، محقق نشده است) که در یادداشت دیگری مورد بحث قرار خواهد گرفت، راهبرد دیگری که مرتبط با موضوع این یادداشت برای ارتقاء کیفیت و اعتبار پژوهش‌های جامعه‌شناختی می‌توان ارائه داد، تلاش برای مفهوم‌سازی واقعیت اجتماعی در ایران است به گونه‌ای که آشکارکننده‌ی وجوهی پنهان از برساختگی اجتماعی واقعیت باشد، وجوهی که کنشگران درگیر در آن واقعیت، ناتوان از تشخیص آن‌ها هستند. درواقع، کاربرد مفاهیم تخصصی جامعه‌شناختی برای توصیف و تبیین واقعیت تنها زمانی موجه است که این مفاهیم چیزی بیش از درک و فهم کنشگران مورد مطالعه در باب واقعیت ارائه دهند، در غیر این‌صورت ترجمه‌ی درک آگاهانه‌ی کنشگران به واژگان و تعابیر پرطمطراق تخصصی، تنها تلاشی نه‌چندان موفق برای فریب ارعاب‌گونه‌ی مخاطبان در توجیه جامعه‌شناختی بودن یک تحقیق و اعتبار ظاهری حاصل از کاربرد یک زبان نامعمولِ تخصصی است.

بنابراین، به عنوان یک راه‌حل کاربردی می‌توان به محققان پیشنهاد کرد پیش از آن‌که از هر واژه یا تعبیری تخصصی و جامعه‌شناختی در تحقیق خود استفاده کنند، این سوال را از خود بپرسند که این مفهوم چه چیزی بیش از درک خود کنشگران از واقعیت را آشکار می‌کند یا به عبارت ساده‌تر، به کارگیری این مفهوم تخصصی چه ارجحیتی بر استفاده از همان مفاهیم عامیانه‌ی خود کنشگران دارد؟ برای مثال، این سوال را می‌توان در مورد رایج‌ترین مفاهیم تخصصی نیز طرح کرد، این‌که اگر ما ترجیح می‌دهیم مفهوم طبقه‌ی اجتماعی را به جای مفاهیم پول‌دار بی‌پول یا حتی طیف خیلی پول‌دار، کمی‌پول‌دار، متوسط، کمی‌ فقیر یا خیلی فقیر به کار بریم یا مفهوم سبک زندگی را به جای مفاهیم با کلاس بی‌کلاس یا طیفی متناسب با آن که خود کنشگران در توصیف و تمایزبخشی میان خود و دیگران از آن استفاده می‌کنند به کار بریم، به این دلیل است که این مفاهیم تخصصی ناظر به وجوهی از واقعیت هستند که آن مفاهیم زبان روزمره تنها بخش‌هایی از آن‌را آن‌هم به صورت مبهم بازنمایی می‌کنند، مثلا درحالی‌که احتمالا کنشگران مفاهیم با کلاس بی‌کلاس را بیش از همه برای تمایز سبک‌های پوشش یا چیدمان منزل یا حتی زبان و لحن حرف زدن افراد به کار می‌برند، محقق جامعه‌شناس همزمان با تلاش برای به‌ کارگیری مفاهیمی خنثی و غیرسوگیرانه نسبت به تمایزات واقعیت، در تلاش برای شناسایی شاخصی است که وجوه هرچه بیشتری از واقعیت را به صورتی منسجم و هماهنگ با یکدیگر سامان دهد، و از همین روست که مثلا نوع گذران اوقات فراغت را به عنوان یکی از شاخص‌های مهم تمایز  میان انواع سبک زندگی درنظر می‌گیرد، شاخصی که احتمالا کمتر کنشگری در تمایز خود از دیگران به آن ارجاع می‌دهد، درحالی‌که این شاخص در تمایزبخشی میان انواع سبک‌های زندگی از آن شاخص‌های مبتنی بر شهود عامیانه اعتبار و روایی بیشتری دارد. درعین‌حال این احتمال نیز وجود دارد که مفهوم سبک زندگی در عین کارآمدی نسبی در توصیف واقعیت اجتماعی خاص جامعه‌ی ایران، به جهت آن‌که مفهوم‌سازی در جهت توصیف واقعیتی تا حد زیادی متفاوت به شمار می‌رود، نیازمند برخی تغییرات در تعریف مفهومی و عملیاتی خود جلوه کند تا قابلیت بیشتری در تحقق هدف آشکار کردن نظم و قواعد پنهان حاکم بر واقعیت بیابد.

خلاصه آن‌که کاربرد مفاهیم جامعه‌شناختی در توصیف و تبیین واقعیت به این دلیل انجام نمی‌شود که آشنایی محقق را با زبان و ادبیات جامعه‌شناختی به اثبات رساند، در همین راستا، جامعه‌شناختی بودنِ یک پژوهش نیز فقط با به کارگیری زبان و ادبیات جامعه‌شناختی محقق نمی‌شود، کاربرد مفاهیم و تعابیر جامعه‌شناختی در توصیف و تبیین واقعیت به این دلیل انجام می‌شود که وجوهی از برساختگی اجتماعی واقعیت را آشکار می‌کند که مفاهیم و تعابیر روزمره‌ی مورد استفاده‌ی کنشگران درگیر، ناتوان از تشخیص و ارجاع به آن وجوه است. بر همین مبناست که نگارنده نتیجه می‌گیرد ترجمه‌ی واقعیت اجتماعی مورد مطالعه در ایران به مفاهیم و تعابیری که برآمده از واقعیتی ماهیتا متفاوتند، در برخی موارد، نه فقط وجوهی پنهان از نظم اجتماعی حاکم را آشکار نمی‌کند، بلکه حتی وجوهی آشکار و قابل تشخیص برای شهود عامیانه را نیز تحریف می‌کند یا به کل نادیده می‌گیرد و از این جهت حتی به اندازه‌ی همان تعابیر و مفاهیم مورد استفاده‌ی خود کنشگران نیز در توصیف و تبیین واقعیت سودمند نیست.

چادر، حجاب برتر یا حجاب آدم‌های برتر

شنبه, ۲۸ مرداد, ۱۳۹۱

ظاهرا یک تناقضی وجود دارد، از طرفی در و دیوار این شهر پر است از انواع جملات و بنرها و پوسترهایی که زنان جامعه را به استفاده از چادر به عنوان حجاب برتر فرا می‌خوانند و از طرفی در تولیدات یکی از اصلی‌ترین نهادهای موثر بر فرهنگ یعنی صدا و سیما اغلب زنانی که در فیلم‌ها و سریال‌های تلویزیونی به تصویر کشیده می‌شوند، حجاب‌شان غیر از چادر است. امتحانش ضرری ندارد، همین حالا چندتا از سریال‌های تلویزیونی این روزها را مرور کنید و ببینید چندتا از شخصیت‌های زن سریال در بیرون از خانه چادر سر می‌کنند. برای نمونه می‌توانید همین سریال اخیر «خداحافظ بچه» را درنظر آورید و لابد تعجب کنید از این‌که تقریبا (دقیقا؟) هیچ زن چادری‌ای در سریال حضور ندارد، من هم البته در نظر اول یکه خوردم بعد که دقت کردم دیدم نه واقعا همین‌طور است، آش بعضی وقت‌ها آن‌قدر شور است که آدم حس می‌کند حضور چادر به عنوان نوعی از پوشش در فیلم‌فارسی‌های پیش از انقلاب بیش از سریال‌های عامه‌پسند تلویزیونی این روزهاست (دقت کنید که در باب میزان پوشیدگی حرف نزدم بلکه نفس حضور چادر به عنوان یک پوشش، فارغ از کمیت و کیفیت پوشیدگی را مقایسه کردم) به نظرم حرف بی‌ربطی نیست اگر کسی ادعا کند پوشش مسلط دختران و زنان ایرانی مانتو است و در تایید این ادعایش به سریال‌های پرمخاطب تلویزیونی استناد کند.

سوال این‌جاست که چرا این‌گونه است؟ آیا صدا و سیمای ایران ادعای بی‌طرفی دارد و معتقد است وظیفه‌اش فقط بازنمایی آن چیزی است که در جامعه اتفاق می‌افتد؟ ظاهرا این‌طور نیست، صدا و سیمای ایران مثل بسیاری دیگر از سازمان‌های مرتبط با فرهنگ در این مملکت برای خودش وظیفه‌ی راهبری و هدایت جامعه را هم قائل است، یعنی معتقد است فارغ از این‌که در جامعه به طور واقعی مانتو مسلط است یا چادر، دستگاه‌های مرتبط با امور فرهنگی باید سعی در جاانداختن نوع برتر پوشش یعنی همان چادر داشته باشند. پس چرا علی‌رغم این باور و اعتقادی که کم هم در بوق و کرنا نمی‌شود، حضور زنان چادری در تولیدات صدا و سیما کمرنگ است. به نظرم در پاسخ به چنین پرسش‌های انتتقادآمیزی بود که صدا و سیما از زمانی به بعد به شکلی کم‌وبیش افراط‌گرایانه چادر بر سر اغلب مجریان زن تلویزیون گذاشت، از مجریان اخبار و برنامه‌ها و میزگردهای خانوادگی بگیر تا گزارش‌گران سطح شهر و گزارش آب و هوا و حتی مجریان برنامه‌های کودک؛ چرا علی‌رغم این تلاش پررنگ برای افزایش (ظاهری؟) حضور چادر در برنامه‌های صدا و سیما، هنوز در بخش عمده‌ی سریال‌های تلویزیونی، تعداد زنان چادری سریال به تعداد انگشتان یک دست هم نمی‌رسد؟

پاسخ‌ رایج به این مساله که عمدتا هم از سوی حامیان مذهبی حکومت ارائه می‌شود پاسخی عاملیت‌محور است مبنی بر این‌که آدم‌های مسئول کار در این مهمترین نهاد فرهنگی مملکت آدم‌های معتقد و کاربلدی نیستند به این معناکه یا آن مدیر شبکه، مدیر تولید، فیلمنامه‌نویس و کارگردان و خلاصه دست‌اندرکاران تولید این فیلم‌ها و سریال‌ها، پایبندی واقعی به اعتقادات و باورهای مذهبی از جمله همین برتر بودن چادر ندارند، یا اگر بر فرض مشکلی در باورها و اعتقادات و میزان پایبندی‌شان نباشد، مهارت‌شان در کار رسانه‌ای است که لنگ می‌زند از این جهت که بلد نیستند چطور آن باورها و اعتقادات را در تولیدات رسانه‌ای‌شان به شیو‌ه‌ای موثر و ماهرانه بگنجانند و از این طریق به اشاعه‌شان در جامعه کمک کنند. این درحالی است که به نظرم پاسخ این مساله‌ پاسخی اصالتا جامعه‌شناختی است از این جهت که  واقعیت بیش از هر چیز دیگری پیامد ناخواسته‌ی برخی از مهمترین خواسته‌هاست. کدام خواسته؟ کدام پیامد ناخواسته؟ به نظرم حضور کمرنگ چادر در سریال‌های پرمخاطب تلویزیونی اتفاقا پیامد ناخواسته‌ی پایبندی تمام و کمال به باور چادر به عنوان حجاب برتر است، چطور؟ عرض می‌کنم.

بیایید فرض کنیم صدا و سیما قصد کند در پاسخ به انتقادات حامیان مذهبی حکومت، پوشش زنان شخصیت اول سریال‌هایش را چادر انتخاب کند، مثلا قصد کند پوشش همین سرکار خانم شریفی‌نیا در سریال خداحافظ بچه را که اتفاقا نوع پوشش‌ فعلی‌اش با آن مانتوهای بدون دکمه‌ی جلوباز و رنگ‌های قرمز و نارنجی و چکمه‌های ساق‌بلند تا زیر زانو، به گونه‌ای است که شانس آورده در  این تعقیب و گریز‌هایش برای بچه‌دزدی به تور گشت ارشاد نخورده که کارش زارتر از این‌ها بود احتمالا، به هرحال بیایید فرض کنیم ایشان به عنوان شخصیت محوری سریالی که بهترین زمان پخش در رمضان را از آن خود کرده است، چادر به سر می‌کرد، مشکل چه بود؟ مشکل خیلی آشکار است، قاعدتا حجاب برتر انتخاب یک آدم غیربرتر که انواع و اقسام خطاها را مرتکب می‌شود، نیست یعنی اگر باشد ایدئولوژی پشتوانه‌ی باور به چادر به عنوان حجاب برتر دچار ناسازه می‌شود، آیا حجاب برتر می‌تواند انتخاب یک آدم غیربرتر باشد؟ برای این‌که ببینید چنین انتخابی تا چه حد می‌تواند در یک ایدئولوژی یکدست ناسازگاری ایجاد کند و سروصدای حامیان همان ایدئولوژی را درآورد، کافی است به یکی از اخیرترین این انتخاب حجاب برتر توسط یک ادم غیربرتر خطاکار نگاه کنید، به سریال «تا ثریا» که واکنش‌های عجیب و غریب منتقدان به یکی از اقدامات کم‌سابقه‌ی صداوسیما در حذف بیش از ۵۰۰ دقیقه از یک سریال و پایان‌بندی هول هولکی و سرهم‌بندی‌ شده‌اش منجر شد. گذشته از انتقادها به میزان تلخی سریال، یکی از انتقادهای طرح شده بازنمایی یک زن چادری به عنوان یک انسانِ معمولی دارای اشتباهات ریز و درشت بود، منتقدان احتمالا متوجه نبودند که این یکی از معدود بازنمایی‌های صدا و سیما از یک زن چادری است، در اغلب سریال‌های تلویزیونی، زنان چادری، زنان فرشته‌سانی هستند که معمولا هدف ظلم آدم‌های شیطان‌صفت قرار می‌گیرند و  قربانی اشتباهات آدم‌های معمولیِ خطاکار می‌شوند (مثلا نگاه کنید به زنان چادری سریال‌های رمضان پارسال اعم از آن دختری که روح آن پسر نیمه‌جان را به خواب می‌دید یا آن سریال عجیب «سقوط یک فرشته» که شیطان حاکم بلامنازع‌اش بود  یا سریال «نرگس» و «ستایش» و امثالهم) بنابراین صدا و سیما نه این‌که نخواهد، “نمی‌تواند” که حجاب اغلب شخصیت‌های زن سریال‌هایش را چادر انتخاب کند چون بهشت برین را که به تصویر نمی‌کشد، شخصیت‌های این سریال‌ها انسان‌اند با همه‌ی اشتباهات و خطاهای ریز و درشت یک انسان، یعنی در یک سریال پُرِ پُرش مگر می‌شود چند شخصیت فرشته‌سانِ بری از خطاهای انسانی داشت که حالا چندتایش زن باشد که انتخاب پوشش برتر چادر برای‌شان ناسازه‌ای در ایدئولوژی مذکور ایجاد نکند.

درواقع کسی که از نزدیک دستی در آتش ساخت سریال‌ها دارد، حتی اگر جدی‌ترین پایبندی را به باورهای مذهبی داشته باشد و به لحاظ رسانه‌ای هم کاربلد باشد، نمی‌تواند پوشش بیش از یک یا دو شخصیت از شخصیت‌های زن سریال را چادر انتخاب کند (در بسیاری از سریال‌ها (مثل سریال‌های طنز) همان یکی دوتا هم وجود ندارد چون اصلا فضای سریال نیازی به چنین شخصیت‌های هدایت‌کننده‌ای ندارد) یا اگر بخواهد انتخاب کند باید آن هاله‌ی تقدسی را که ایدئولوژی پیرامون چادر به عنوان برترین نوع پوشش تنیده است، کمرنگ کند و چادر را به عنوان حجاب عرفی‌ای که هرکسی، فارغ از چند و چونِ اعتقادات مذهبی‌اش، می‌تواند انتخابش کند، تصویر کند. این است که آن متولی کار فرهنگی، آن مدیر تولید، آن فیلمنامه‌نویس و کارگردان مجبور است یکی از این وجوه را قربانی دیگری کند، یا بپذیرد که چون چادر حجاب برتر است، به تبع حجاب آدم‌های برتر هم هست و آن وقت وضعیت می‌شود همینی که می‌بینیم، یعنی همان معدود زنانِ فرشته‌سانِ چادری در فیلم‌ها و سریال‌های تلویزیونی؛ یا آن دست‌اندر کار امور مربوطه انتخاب دیگری کند و بازنمایی چادر به عنوان عرف جامعه را بر آن بازنمایی به عنوان حجاب برتر ترجیح دهد، آن‌وقت قاعدتا تعداد زنانِ چادری فیلم‌ها و سریال‌ها می‌تواند چند برابر شود (چنان‌که مثلا در فیلم‌فارسی‌های قبل از انقلاب می‌بینیم و چادر به عنوان عرف پوشش میان اقشاری از جامعه بازنمایی می‌شود) اما دیگر انتخابش از سوی یک فرد مزیت و برتری‌ای برای او محسوب نمی‌شود که این‌بار این نوع تصویرسازی با آن باور به چادر به عنوان حجاب برتر سازگار نیست. قاعدتا باید میان این دو وجه یکی را انتخاب کرد و صدا و سیما هم البته انتخابش را کرده است و بازنمایی چادر به عنوان حجاب برتر را بر بازنمایی‌اش به عنوان عرف مسلط جامعه ترجیح داده است و پیامد ناخواسته‌‌ی این ترجیح شده است همین حضور انگشت‌شمار چادری‌ها در فیلم‌ها و سریال‌های تلویزیونی.

پی‌نوشت: لازم به تذکر نیست که من در این‌جا در باب درستی یا نادرستی، مطلوبیت یا عدم‌مطلوبیت باور به برتر بودن چادر اظهارنظری نکرده‌ام، ایضا در این مورد که صدا و سیما حق دارد یا ندارد یا مطلوب است یا مطلوب نیست که برای جاانداختن این باور مذهبی یا هر باور دیگری وارد عمل بشود یا نشود، اظهارنظرهایی که به نظرم به کل خارج از یک ارزیابی و اظهارنظر جامعه‌شناسانه است، جامعه‌شناسی دست‌کم در آن شکلی که من جامعه‌شناسی می‌دانم‌اش، بر این نکته متمرکز می‌شود که بر فرض که یک عده‌ای یک باوری دارند، خواسته‌ای دارند و برای تحقق آن باور و خواسته‌شان دست به کنشی می‌زنند، پیامد “ناخواسته‌”ی این باور و خواسته و کنش‌شان چیست فارغ از این‌که آن خواسته و باور و کنش فی‌نفسه خوب است یا بد، درست است یا نادرست، مطلوب است یا نامطلوب؛ نه این‌که به کل نشود در باب این امور اخیر اظهارنظر کرد، البته که می‌شود از دیدگاه اخلاق یا مذهب یا سیاست چنین ارزیابی‌هایی از یک باور یا خواسته یا کنش صورت داد، حرفم این است که این قبیل اظهارنظرها در حیطه‌ی ارزیابی و اظهارنظر جامعه‌شناسانه نمی‌گنجد.

واقعیت اجتماعی به مثابه شیء

دوشنبه, ۲ آبان, ۱۳۹۰

«نشانه‌ی مهم شیء این است که با حکم اراده نمی‌توان آن را تغییر داد. منظور این نیست که شیء در قبال هرگونه تغییری عایق است، مقصود این است که برای دگرگون ساختن آن خواستن کافی نیست و باید کوشش کمابیش رنج‌آوری به خرج داد تا بر این ایستادگی فائق شد. وانگهی، همیشه نمی‌توان این مقاومت را در هم شکست. اما چنان‌که دیدیم وقایع اجتماعی دارای چنین خاصیتی هست، یعنی نه‌تنها محصول اراده‌ی ما نیست بلکه از خارج موجب تصمیم ما می‌شود؛ یعنی در حکم قالب‌هایی است که ما ناچاریم اعمال خود را در آن‌ها بریزیم. حتی گاهی این ضرورت چنان است که نمی‌توان خود را از چنگ آن خلاص کرد.

حال ولو این‌که بتوانیم بر این ضرورت فائق شویم مقاومتی که به آن برمی‌خوریم کافی است برای این‌که ما را متوجه سازد که در برابر چیزی هستیم که به ما بستگی ندارد. بنابراین وقتی پدیده‌های اجتماعی را اشیاء می‌شماریم مثل این است که عمل خود را تابع طبیعت ساخته‌ایم [ به جای آن‌که طبیعت را تابع عمل خود تلقی کنیم].» (به نقل از: قواعد روش جامعه‌شناسی، نوشته‌ی امیل دورکیم، ترجمه علی‌محمد کاردان، ص ۵۲ این چاپ خیلی قدیمی‌ای که من دارم)

به نظرم برای نشان دادن ضعف دانش و بینش و روش تحلیل جامعه‌شناختی در میان متخصصان و تحلیل‌گران شاید آن‌قدرها هم نیازی به شمار مقالات ISI در حوزه‌ی جامعه‌شناسی و کم‌رونقی مجلات تخصصی و پراکندگی تحقیقات و امثالهم نباشد، به نظرم برای درک کم‌وکیفِ این ضعف شاید هیچ واقعیتی گویاتر از این نباشد که شهود عمومی تحلیل‌گران، علی‌رغم توصیف سهل‌انگارانه‌ی واقعیتِ پیرامون با صفت “اجتماعی”، به لوازم ماهوی اجتماعی پنداشتن واقعیت پایبند نیست بدین معناکه همچنان واقعیت اجتماعی پیرامون را امری تلقی می‌کند که در صورت خواست و اراده‌ی همگانی مبنی بر تغییر آن، این واقعیت خود به خود تغییر خواهد کرد به شرط آن‌که کسی یا کسانی مانع تغییر آن نشوند بدین‌معنا که خواست و اراده‌ی مخالفی در برابر تغییر مقاومت نکند. تلقی‌ای رایج، عامیانه اما مهم‌تر از همه، نادرست چراکه واقعیت اجتماعی نه فقط بر اساس خواست و اراده‌ی فرد یا مجموعه‌ای از افراد یا حتی همه‌ی اعضای یک جامعه شکل نگرفته است که حالا بخواهد بنابر خواست و اراده‌ی آن‌ها تغییر کند، بلکه نکته‌ی چه‌بسا مهم‌تر آن است که این خواست و اراده خود تابع همان واقعیتی است که مهم‌ترین وجه مشخصه‌اش آن این است که بنابر خواست و اراده‌‌ی انسانی قابل تغییر نیست.

از این نظر، خواندن کلاسیک‌هایی مانند دورکیم از جهت آغاز از مبانی و بازگشت به ریشه‌ها نیست که ضروری است، خواندن کلاسیک‌های جامعه‌شناسی از این جهت ضروری است که بی‌توجهی و پایبند نبودن به آن اصول نظری‌ای که سا‌زنده‌ی دانش و بینش و روش جامعه‌شناختی است باعث می‌شود کاربرد زبان و اصطلاحات جامعه‌شناختی مانند همین صفت “اجتماعی” تنها در ما این توهم را به وجود آورد که مشغول تولید و ارائه‌ی یک تحلیل جامعه‌شناختی هستیم درحالی‌که به خاطر بی‌توجهی و عدول از اصول بنیادین و سازنده‌ی این دانش، حداکثر داریم ادای تولید دانش جامعه‌شناختی در می‌آوریم بدون آن‌که واقعا چنین دانشی تولید کرده باشیم.

بله، البته سوال به جایی است که اگر خواست و اراده‌ی همه یا بخشی از افراد، سازنده‌ی واقعیت اجتماعی نیست، پس چه چیز سازنده‌ی آن است؟ خلقت خدا یا تقدیر یا جغرافیا یا همان خصوصیات مورفولوژیک جامعه به قول خود دورکیم یا چه؟ علوم اجتماعی خوانده‌ها لابد جواب مشهور دورکیم به این سوال را می‌دانند: خود واقعیت اجتماعی و همین است منشاء این قانون بنیادین و نقض‌ناپذیر جامعه‌شناسی که واقعیت/پدیده/امر اجتماعی همواره علت اجتماعی دارد. اما این جواب آشکارا مستلزم دور است که خب باطل است منطقا، یعنی به نظر می‌رسد یک‌جایی باید این زنجیره‌ی علل اجتماعی به یکدیگر به امری غیراجتماعی برسد، به همان خواست و اراده‌ی فردی یا جغرافیا یا هرچیز دیگری از این قبیل؛ در این ‌صورت اما اصل و قانون بنیادین نقض شده است و گرچه نادر و معدود اما بالاخره امری اجتماعی یافت شده است که علت/منشاء/سازنده‌ای غیراجتماعی داشته است و قاعدتا همین می‌تواند موید این ادعای منتقدان احتمالی باشد که جامعه‌شناسی علمی است غیراصیل و نابسنده که در عمیق‌ترین و بنیانی‌ترین تحلیل‌های خود نیازمند شناخت عاملی غیراجتماعی و بنابراین نیازمند علمی غیر از خود می‌شود. جامعه‌شناسی چطور از این مخمصه خلاص می‌شود؟ چطور می‌تواند خود را از چرخه‌ی باطلِ «امر اجتماعی علت امر اجتماعی» رها کند و در عین‌حال اصل و قاعده‌ی بنیادین سازنده‌ی خود را نقض نکند؟ درواقع تا این‌جا فقط گفته شده است که واقعیت اجتماعی چه نیست (حاصل خواست و اراده‌ی افراد نیست) اما هنوز پاسخی به این پرسش داده نشده که پس واقعیت اجتماعی چه “هست؟ پاسخ این سوال البته به اندازه‌ی خود پرسش مهم و هیجان‌انگیز است. دوست دارم ببینم از علوم اجتماعی خوانده‌های این دور و بر کسی می‌تواند پاسخ رضایت‌بخشی به این مساله بدهد یا نه؟

مرض دارم؟ می‌خواهم ملت را سر کار بگذارم؟ خب چرا همین حالا که این همه مساله را روشن و مفصل طرح کرده‌ام، جوابش را هم ضمیمه‌اش نمی‌کنم؟ راستش این پرسش و پاسخ آن و البته پیامدهای نظری و عملیِ مترتب بر این پاسخ برای اتخاذ دیدگاه جامعه‌شناختی آن‌چنان مهم و بنیادی است که به نظرم رسید باید در متن مستقل و کاملی طرح‌اش کنم با عنوان «امر اجتماعی» مثلا و بعد همین را بگذارم پایه‌ی آموزش فلسفه‌ی روش در علوم اجتماعی و روش تحقیق و خلاصه هر نوع آموزش بنیادی بینش و روش جامعه‌شناختی. کما این‌که کل این حرف‌ها و هیجان‌ همراه‌اش برای طرح‌شان در این‌جا از مرور چندباره‌ی «قواعد روش جامعه‌شناسی» شکل گرفت که قرار است در کلاس فلسفه‌ی روشِ فردا درباره‌اش بحث کنیم.