بایگانی “گزنه”

نقد و نظر

دوشنبه, ۲ دی, ۱۳۹۲

در سه ماه اخیری که من گرفتار کلاس‌ها بودم و همزمان توی سرم می‌زدم بابت تحویل پروژه‌ای که از موعد تحویل دادن‌اش هفته‌ها گذشته بود، خلاصه در این ماه‌هایی که به هزار و یک دلیلِ موجه و ناموجه این‌جا را خاک گرفته بود، دو یادداشت دریافت کردم درباره‌ی این دو پست گذشته در مورد حجاب(+ و +)، یادداشت اول را دکتر سیدالبوالحسن ریاضی نوشته‌اند و پاسخی داده‌اند به مساله‌ای که در پست اول طرح شده است، یادداشت دوم را آقای یاسر میرزایی در وبلاگ‌شان منتشر کرده‌اند (+) که نقدی است بر محتوای هر دو پست. گرچه ممکن است شخصا موافق برخی رویکردهای طرح شده در این دو متن نباشم، اما هر دو متن بینش‌هایی قابل تامل را درباره‌ی مساله‌ی مورد بحث طرح کرده‌اند که برای من مایه‌ی هیجان‌های کشف و شهود گونه بوده‌اند، این نکات قابل تامل و هیجان‌زده‌کننده را به همراه پاسخی کوتاه به برخی انتقادات طرح شده در پستی جداگانه خواهم نوشت. در این پست ابتدا یادداشت دکتر ریاضی را به همان شکلی که دریافت کرده‌ام منتشر می‌کنم و و در ادامه‌ی مطلب هم یادداشت آقای میرزایی را بازنشر می‌کنم از جهت همان تنه‌ی فیل به بلاگ‌اسپات و سختی دسترسی و الخ.

…………………………………………………………………………………………………………………..

سرکار خانم دکتر آروین

با سلام، مقاله ارزشمندتان و زاویه نگاه متفاوت­تان در باب حجاب را خواندم. در باب چرایی و چگونگی موفقیت این نوع پوشش در سال­های اخیر چند نکته­ای به نظرم رسید که به اشتراک می­گذارم.

شاید یکی از مهم­ترین و البته به نظر من مهم­ترین دلیل موفقیت چنین فشار هنجاری را باید در سرشت جامعه پدرسالار-مردسالار ایران جستجو کرد. ساختار تاریخی-اجتماعی ایران، ابزارهای نیرومندی برای تداوم این گونه نظم اجتماعی خلق نموده است، از جمله مالکیت بر تن زن (حال خواهر باشد، مادر یا دختر). این مالکیت که در جوامع روستایی شکلی آمرانه و گاه به شکلی خشونت­آمیز قابل مشاهده است، به خود اجازه می­دهد در مناقشات میان خانواده، دختر را وجه­المصالحه قرار داده و از طریق تن او مشکلات را فیصله دهد و البته در صورت تخطی از قوانین صلب تاریخی، مجاز به کشتن او و عدم پاسخگویی در محاکم و یا وجدان عمومی است.

اما تغییرات اجتماعی-فرهنگی و حتی اقتصادی ۵ دهه اخیر بویژه سی سال اخیر، جوامع شهری را دستخوش دگرگونی­هایی نموده که هرچند به لحاظ شکل، ظاهری متفاوت از قبل دارند اما به نظرم ماهیت و درونی گاه خشن­تر از خود بروز می­دهند. شهری­شدن ایران که از دهه ۴۰ آغاز شد، ضرورت­هایی  را بر مردان ایران تحمیل نمود که سازگاری آنان را با این تحولات و با سرشت تاریخی جامعه دشوار می­نمود. از جمله این تعارضات، حقوق زنان بود. خارج شدن زن از خانه، استقلال اقتصادی او، برابری اجتماعی­اش در برابر قانون و از همه مهم­تر فهم فرهنگی زنان از جهان پیرامون و در نتیجه احساس برتری­اش نسبت به برخی از وجوه تثبیت شده مردانه بتدریج تغییر جهان ایرانی را دگرگون ساخت. انقلاب اسلامی که نوعی رویارویی با پروژه مدرنیسم پهلوی بود، در ابتدا دستاوردهای نوگرایی آن دوره را مرتبط با زنان نفی کرد و مهم­ترین نشانه آن یکی­کردن بی­حجابی با فحشا بود. هم­چنین با نفی برخی از دستاوردهای حقوقی آن دوره نظیر حق طلاق زنان، تلاش  کرد تا نقش سنتی زنان را برجسته و آب رفته را به جوی بازگرداند. اما ضرورت بسیج عمومی و فراخواندن توده­ها به خیابان­  در جریان انقلاب و ضرورت گرم نگاه داشتن شهر در بحبوحه جنگ ،گونه­ای دیگر از فعال­شدن زنان را در عرصه حیات اجتماعی بدنبال داشت .از جمله تبعات این فراخوانی را در افزایش سطح سواد زنان، فزونی گرفتن نسبت عددی دانشجویان دختر بر پسر، تغییر ساختار نظام تصمیم گیری در خانواده ها و برجسته شدن سهم اجتماعی این بخش از جامعه را در جنبش­های اجتماعی کوچک و بزرگ ایران  می توان مشاهده کرد.

اما اگر به موضوع بحث بازگردیم موضوع حجاب پس از انقلاب اسلامی اساسا با سرکوب تن همراه بوده و هست. ابتدا گروه­های چپ و مارکسیستی با مردانه­کردن رفتار و پوشش زنان و دختران  عضوخود، این بنیاد را گذاشتند و سپس جریان­های ایدئولوژیک اسلامی این روند را ادامه دادند. تصویر زن  مبارز اعم از مارکسیست یا مسلمان، از اساس زنی مردنما بود. از این حیث میان زنان چریک و خواهران زینب در ابتدای انقلاب تفاوت  محسوسی به چشم نمی­خورد. جز این­که یکی شلوار و مانتو و روسری محکمی داشت و دیگری علاوه بر این­ها چادر به سر می­کرد اما هر دو باید صدای مردانه می­داشتند، از دیوار بالا می­رفتند، مسلسل در دست می­گرفتند و آماده نبرد با مظاهر امپریالیسم یا استکبار می­بودند. اما آنچه در این میان بدیهی  انگاشته می شد، محوریت تنانگی زن در  نظام سلطه و ابزاری بودن زن در دستان سرمایه داری جهان بود. در این ساختار معنایی  زن، شئ­ای مصرفی، در خدمت نظام سلطه، در راستای اهداف جوامع مصرفی، عروسکی در جهت مطامع مردان و تنی بی اراده بود و لاجرم  با پنهان شدن و یا نفی تن و جنسیت ، سازوکار مبارزه به سامان می­شد.

اما این داستان و موج انقلابی گری یکی دو سال بیش به طول نینجامید و چنانکه اشاره شد زنان به آرامی از دستاوردهای انقلاب و مشروعیت خارج­­شدن از خانه استفاده کردند و پروژه ناتمام برابری، پیگیری شد. شاید از این نقطه است که نه تنها حکومت بلکه جامعه پدرسالار-مردسالار ایران نیز احساس خطر کرد و در حرکتی هماهنگ و البته به شکلی ناخودآگاه، دست به تولید هنجاری زد که تا به امروز ادامه داشته است و زنان شاید به سختی بتوانند از فشار آن رها شوند. این موضوع را با بیان برداشتی از داستان شازده احتجاب گلشیری همراه می­سازم. در داستان  گلشیری شازده و فخرالسلطنه با خواندن فصل­هایی از خاطرات اجداد و خان­های درگذشته و شرح بی­رحمی­های آنان از چشم کور کردن و درچاه انداختن و در دیوار دفن کردن و امثالهم و سپس انداختن آن خاطرات در آتش، به گونه­ای تمثیلی پایان دوره­ای از سبعیت برهنه و به سرآمدن دوره­ای از ساخت اجتماعی ایران را بیان می­کند. اما نکته حائز اهیت رفتار شازده­ی زنده­ای است که  عنین و بی­فرزند است و ظاهرا”عاشق همسر اما به شکلی بی­رحمانه­تر از اجداد خود، همسرش را شکنجه می­کند. شکنجه­ای درونی که مرگ تدریجی و دردناکی را برای وی به ارمغان دارد. او بعنوان مردی مدرن نه قائل به شکنجه های جسمی اجدادش است و نه قادر به تداوم آن رفتار، او با دگردیسی بی‌رحمانه ای  روح همسرش را شکنجه می کند، او با سرکوب شخصیت فخرالسلطنه رفتاری موحش تر ازاجداد خود به نمایش می گذارد. به دیگر سخن دایره آمریت او از جسم رعیت به روح فرد تغییر مکان یافته است.

این اشاره کوتاه را به این دلیل آوردم تا بتوان رفتار مردان ایرانی امروز را در ۳۰ سال اخیر بهتر درک کرد. افزایش سهم زنان در نظام اجتماعی بخصوص نهاد خانواده، موضوعی است که به اشکال مختلفی قابل اثبات است. حال اگر چنین قدرتی از زنان را با روح و سرشت مردسالار تحلیل کنیم، ضمیر ناخودآگاه جامعه مردان ایران، به اشکال مختلف از جمله هنجار کردن پوششی به نام روسری، نه تنها مالکیت خود را بر زن، خواهر، مادر و دختر خود بازتولید کرده­اند بلکه از فروپاشی ساختار کلان نظام پدرسالار نیز ممانعت نموده­اند.آنان در خانه با چانه­زنی درباره مشکلات بی­حجابی، در فضای عمومی برای همسر یا دختر خود در عین اظهار مخالفت با این هنجار، عملا با دست پس می­زنند و با پا پیش می­کشند و درنهایت در همان­جا می­مانند .مردان در بیرون خانه بعنوان حاکمان بر فضای عمومی با نگاه­های خود، افرادی را که معیارهای آنان را زیرپاگذاشته اند  تنبیه می­کنند. این استدلال دائمی که زنان عامل تحریک مردان­اند ریشه در هنجار محوری مردان و تبعیت زنان از این هنجار دارد.

هنوزموضوع مالکیت بر زن به عنوان محوری ترین شاخص جامعه پدرسالار-مردسالار به آشکارترین شکل در رفتار شهرنشینان به ظاهر مدرن شده ایرانی قابل مشاهده است.روابط آزاد میان دختران و پسران و بازگشت به بدوی ترین هنجارهای جامعه سنتی هنگام ازدواج از سوی مردان ،غیرت ورزی پسران نسبت به دوست دخترشان به عنوان وجه مالکیتی ، انواع آزارهای کلامی و رفتاری جنسی در خیابان های کلانشهری مانند تهران،ادبیات تحقیر آمیز نسبت به فهم و شعور دختران و … تنها مشتی از این خروار است.

جامعه مردسالارایرانی سالهاست به اجبار رانندگی زنان تن داده اما تحقیر رانندگی آنان را جزیی از رفتار روزمره خود ساخته. تحصیل دختران را پذیرفته اما به  دانش افزونتر آنان تمکین نکرده و حتی به آنان قبولانده که هرگز به پای مردان نخواهند رسید.حق پوشش و انتخاب حجاب را به رسمیت شناخته اما روسری نیم بند و شل را به آنان تحمیل کرده است.

ادامه مطلب»

موفقیت نسبی

شنبه, ۱۳ مهر, ۱۳۹۲

به نظرم تیتر مطلب حشو است، موفقیت و شکست نیاز به صفت نسبی ندارند، چون خود ماهیتا اموری نسبی هستند یعنی فقط در مقایسه و نسبت دو چیز با یکدیگر است که مفهوم می‌یابند. با این‌حال همیشه آدم حواسش به این ماهیت نسبی نیست، ممکن است مدعی موفقیت یا شکست در حوزه‌ای شود اما یادش برود تصریح کند که این موفقیت یا شکست را نسبت به چه چیز یا در مقایسه با کدام حوزه‌های دیگر با ویژگی‌های مشابه طرح می‌کند. یادش می‌رود به این سوال پاسخ بدهد که مگر واقعیت چه امکان دیگری برای وقوع داشته که در مقایسه با آن وضعیت ممکن اما رخ نداده، ما مدعی موفقیت‌ یا شکست در مورد واقعیت موجود می‌شویم. نمونه‌ی این فراموشی و کم‌حواسی همین پست پیشین من است (+). من در پست قبل  مدعی شدم که برخلاف تصور عمومی، سیاست‌های حکومت در حوزه‌ی حجاب نه فقط با شکست همراه نبوده است بلکه ان‌چنان موفقیت‌آمیز بوده است که حکومت به پشتوانه‌ی این موفقیت‌ها هر روز بیش از پیش در تلاش برای تحقق سیاست‌هایش در زمینه‌ی حجاب پیشروی می‌کند. به گمانم کم نبودند خواننده‌هایی که از طرح چنین ادعایی شگفت‌زده شدند (اگر نگوییم خشمگین و بی‌اعصاب شدند:). احتمالا خیلی‌ها پیش خودشان فکر کرده بودند چطور کسی می‌تواند نام این حجم گسترده‌ی بی‌اعتقادی به حجاب را موفقیت‌ بگذارد؟ چطور کسی می‌تواند مدعی موفقیت‌آمیز بودن سیاست‌های حکومت در حوزه‌ی حجاب شود وقتی تعداد زنان و دخترانی که در حوزه‌ی خصوصی به حجاب پایبند نیستند و در حوزه‌ی عمومی هم به ضرب و زور و به شکلی حداقلی حجاب را رعایت می‌کند، وقتی روز به روز تعداد چنین زنان و دخترانی بیشتر می‌شود، واقعا خنده‌دار نیست کسی مدعی موفقیت‌آمیز بودن سیاست‌های حکومت در حوزه‌ی حجاب شود؟!

به نظرم بخشی از بحث هست که هم در متن پیش و هم در کامنت‌ها و نت‌های انتقادی این خوانندگانِ شگفت‌زده و چه‌بسا خشمگین، ناگفته باقی مانده است و آن‌هم این است که ادعای موفقیت یا شکست نسبت به چه چیز یا در مقایسه با وضعیت کدام حوزه با ویژگی‌های مشابه طرح می‌شود. مثلا به نظرم می‌رسد خوانندگان مخالف با ادعای متن پیش، وضع موجود را با یک وضعیت ایده‌آل ذهنی مقایسه می‌کنند، احتمالا با وضعیتی که در آن همه‌ی زنان و دختران ایرانی قلبا به رعایت حجاب معتقدند و بر مبنای همین اعتقاد قلبی نیز نسبت به رعایت حدود و ثغور شرعی در زمینه‌ی حجاب حساس‌اند. جالب است که منتقدان متن پیش ممکن است خود از دسته‌ی بی‌اعتقادان به حجاب یا منتقد دخالت حکومت در حوزه‌ی حجاب باشند یا معتقد به حجاب و حامی دخالت حکومت در حوزه‌ی حجاب، علی‌رغم چنین اختلاف‌نظر‌های ظاهرا جدی و کمرنگ‌ناشدنی، خوانندگان متعجب از ادعای متن پیش، از این نظر موضع مشابهی دارند که وضع موجود را با یک وضعیت ایده‌آل که از قضا احتمالا وضعیت آرمانی جمهوری اسلامی هم هست مقایسه می‌کنند و خب آشکار است که نتیجه‌ی حاصل از این مقایسه با ادعای موفقیت‌آمیز بودن سیاست‌های حکومت در حوزه‌ی حجاب در تعارض قرار می‌گیرد.

گیریم که منتقدانِ متن پیش وضع موجود را یک وضعیت ایده‌آل ذهنی مقایسه می‌کنند و بر مبنای این مقایسه حکم به شکست‌ سیاست‌های حکومت در حوزه‌ی حجاب می‌دهند، من مگر وضع موجود را با چه وضعیتی مقایسه می‌کنم که بر مبنای آن نتیجه‌گیری‌ای تا این حد متفاوت صورت می‌دهم؟ من وضع موجود را نه در مقایسه با یک وضعیت ایده‌آل ذهنی یا آن‌چه حکومت خود به عنوان وضعیت آرمانی در سر داشته است، بلکه در مقایسه با وضعیت حوزه‌های دیگر با ویژگی‌های مشابه است که مدعی موفقیت‌آمیز بودن سیاست‌های حکومت در زمینه‌ی حجاب می‌شوم، حوزه‌هایی که به نظرم حکومت ایده‌آل مشابه و سیاست‌های مشابهی داشته است اما برخلاف حوزه‌ی حجاب، ناگزیر به عقب‌نشینی‌های جدی بوده است. مثلا چه حوزه‌هایی؟ مثلا حوزه‌ی روابط با جنس مخالف به خصوص در میان جوانان.

به نظرم حوزه‌ی روابط دختر و پسر یکی از آن حوزه‌هایی است که استانداردهای حکومت از آن‌چه امروز در واقعیت اتفاق می‌افتد فرسنگ‌ها فاصله دارد، با وجود آن‌که پشتوانه‌ی عرف فرهنگی و اعمال قانون و مجازات حتی بیش از حوزه‌ی حجاب در این حوزه فراهم است اما از قضا در این حوزه، آن‌چه در حوزه‌ی روابط با جنس مخالف در عرف فرهنگی ایران حتی پیش از انقلاب رایج و پذیرفته شده نبود، امروز به واقعیتی کم‌وبیش رایج تبدیل شده است. مقایسه‌ی حوزه‌ی حجاب با حوزه‌ی روابط با جنس مخالف، به خصوص پاسخ آن دسته از منتقدان متن پیش را هم می‌دهد که داستان‌های پر آب و تاب دهه‌ی شصت را توضیحی برای رعایت حجاب در امروز می‌دانستند. در دهه‌ی شصت فقط در حوزه‌ی حجاب  نبود که سخت‌گیری‌های آن‌چنانی اعمال می‌شد، حوزه‌ی روابط با جنس مخالف نیز به همان اندازه یا بیشتر با حساسیت و اعمال قوانین و مجازات‌های آن‌چنانی همراه بود. علی‌رغم این تشابه وضعیت در دهه‌ی شصت، وضعیت این دو حوزه در امروز متفاوت است. در متن پیش نشان دادم در حالی‌که پیش از انقلاب دیدن زنان و دختران بدون روسری امری رایج در جامعه‌ی ایران بود، چطور امروز دیدن چنین زنان و دخترانی به استثناهایی نادر و تعجب‌برانگیز تبدیل شده است. بعد در حوزه‌ی روابط با جنس مخالف درست عکس این اتفاق افتاده است. در سال‌های منتهی به انقلاب مفاهیم ناموس و عفت و بی‌عفت شدن محور اصلی فیلم‌فارسی‌های قبل از انقلاب است که زنان در آن‌ها در کلیشه‌های مکرر دختران معصوم فریب‌خورده یا روسپی‌های جاافتاده بازنمایی می‌شوند، بازنمایی‌ای از عرف فرهنگی‌ که بر مبنای آن روابط خارج از ازدواج مذموم و قابل سرزنش جلوه می‌کند. این بازتولید تکرارشونده‌ی کلیشه‌های جنسیتی و اهمیت بکارت در فیلم‌های اوایل دهه‌ی پنجاه چنان فراگیر است که فیلمی مثل بیتا (ساخته‌ی هژیر داریوش با فیلنامه‌ای از گلی ترقی، محصول ۱۳۵۱) به عنوان فیلمی خلاف جریان تلقی می‌شود. با این پیشینه‌ی فرهنگی، امروز روابط میان دختر و پسرهای جوان حتی در میان طیف مذهبی نیز تا اندازه‌ی زیادی با آن‌چه که در دهه‌ی شصت موجه و قابل قبول بود، فاصله گرفته است. به نظرم حوزه‌ی روابط با جنس مخالف حوزه‌ای است که حکومت در مورد آن سکوت کرده است و بخش عمده‌ی تنظیم قواعد و هنجارهای این حوزه را به خانواده‌ها واگذاشته است که لابد هرجور خود صلاح می‌دانند روابط فرزندشان با جنس مخالف را سامان دهند. واگذاری‌ای که نه فقط در مقایسه با آن بگیر و ببندهای حکومتی در دهه‌ی شصت یک عقب‌نشینی قابل تامل محسوب می‌شود بلکه زمینه‌ساز تکثر چشم‌گیر سبک‌های روابط در این حوزه نیز هست.

جالب است که کنترل بیرونی در حوزه‌ی روابط دختر و پسر در مقایسه با حوزه‌ی حجاب از پشتوانه‌ی فرهنگی به نسبت بیشتری برخوردار است نشان به آن نشان که اگر یک حوزه‌ باشد که مدرسه و خانواده‌های امروزی در آن با هم تنش و ناهمسویی چندانی نداشته باشند، همین حوزه‌ی کنترل روابط با جنس مخالف است. هر چقدر نوع پوشش و آرایش دانش‌آموزان از حوزه‌های مورد اختلاف و تنش‌زا میان خانواده‌ها و مدرسه است که هر یک استانداردهای خاص خودش را برای نوع موجه و بلااشکال پوشش و ارایش دارا است، حوزه‌ی کنترل روابط با جنس مخالف حوزه‌ای است که خانواده‌ و مدرسه به طور نسبی در آن به تفاهم و همسویی می‌رسند. جالب نیست که حکومت از قضا از این حوزه‌ی دارای پشتوانه‌ی فرهنگی برای کنترل و دخالت بیرونی عقب‌نشینی کرده است؟

همزمان با به راه افتادن گشت‌های ارشاد، زمزمه‌هایی مبنی به راه افتادن گشت نسبت هم شنیده شد اما برخلاف گشت ارشاد که هر سال با استانداردهای نو به نو در زمینه‌ی پوشش حاضر می‌شد، به راه افتادن گشت نسبت نه فقط در همان ابتدا از سوی رئیس پلیس وقت تکذیب شد بلکه در عمل نیز چنین گشت و بگیر و ببندی برای کنترل روابط با جنس مخالف در خیابان‌های شهر به راه نیفتاد. به نظر می‌رسد حکومت ورودش به این حوزه را اغلب به مواردی محدود کرده است که به نوعی پای شاکی خصوصی به میان بیاید. باز جالب است که برخلاف حوزه‌ی حجاب که در دو دهه‌ی گذشته به دلیل نبود متخلف از آن، اعمال قانون و مجازاتی انجام نشده است، در حوزه‌ی روابط با جنس مخالف، ان‌چه در عرف حقوقی روابط نامشروع خوانده می‌شود، علی‌رغم مجازات چنین و چنان‌اش همواره متخلفانی داشته است که با مجازات هم روبرو شده‌اند. با این‌حال این واقعیت امروز است که خودش را به استانداردهای حکومت در زمینه‌ی روابط دختر و پسر تحمیل می‌کند. چنان‌که دهه‌ی شصت که سهل است، آن‌چه در حوزه‌ی روابط میان دختران و پسران جوان در دانشگاه‌ها در مخلیه‌ی دانشجویان سال‌های اولیه‌‌ی دهه‌ی هفتاد هم نمی‌گنجید، امروز واقعیتی رایج و پذیرفته شده در دانشگاه‌ها است. گو این‌که حالا سریال‌های پاستوریزه‌ی تلویزیونی هم طیفی از روابط میان دختران و پسران جوان را بازنمایی می‌کنند که بر مبنای استانداردهای سختگیرانه‌ی دهه‌ی شصت ناموجه و غیرقابل قبول می‌نمود، و تازه این تغییرات در مقایسه با کوه یخ نامرئی روابط میان دختران و پسران دبیرستانی و روابط همزمان جوانان با شرکای جنسی متعدد و روابط زنان و مردان متاهل با کسانی غیر از همسران‌شان و موارد دیگری از این دست قابل صرفنظر کردن به نظر می‌رسد، به نظرم تلاشی که هر از چندگاه از سوی نهادهای حکومتی برای رواج و جاانداختن فرهنگی ازدواج موقت به راه می‌افتد، تلاشی است متواضعانه (منفعلانه؟) برای سامان‌بخشی به حوزه‌ای که حکومت تاثیرگذاری اندک خود در آن حوزه را پیشاپیش پذیرفته است، تلاشی که هربار بامقاومت فرهنگی قابل‌توجهی هم مواجه می‌شود و با انگ رواج چندهمسری به حاشیه رانده می‌شود.

یک نشانه‌ی دیگر واگذاشتن این حوزه‌ به حال خود، فضایی است که در شبکه‌های مجازی بر روابط میان زنان و مردان حاکم است و به نظر می‌رسد اعتقاد به مذهب و حدود و ثغور شرعی در روابط، تاثیر کمرنگی بر آن اعمال می‌کند بدین‌معناکه شکل روابط در میان دختران و پسران مجرد یا زنان و مردان متاهلِ مذهبی تفاوت اندکی با انواع غیرمذهبی‌شان دارد؛ همان معاشرت‌های از سر وقت‌گذرانی‌ در صفحات یکدیگر، همان جملات تمجیدآمیز و همان کل‌کل‌های مرسوم به همان اندازه که میان غیرمذهبی‌ها رایج است، در میان حزب‌اللهی‌ها هم رایج است، تلنگرهای معدودی که از میان برخی مذهبی‌های این فضا زده می‌شود هم با مقاومت شدید دیگر مذهبی‌هایی مواجه می‌شود که چنین حساسیت‌هایی را امل‌مابانه و عصرحجری و چه‌بسا بیمارگونه تلقی می‌کنند و معتقدند مَجاز بودن این روابط خیلی از ممنوعیت‌های روابط واقعی میان زنان و مردان را مُجاز می‌کند. جالب است که حکومت حتی در قالب یکی از همان انبوه همایش‌های بی‌خاصیت دولتی هم به این حوزه‌ی باید و نبایدهای روابط با جنس مخالف در فضای مجازی وارد نمی‌شود، یعنی کلا کاری به کار این حرف‌ها ندارد ظاهرا، چراکه شاید از پیش حدس می‌زند استانداردهایش تاچه حد می‌تواند در میان جوانان مذهبی و حامی‌اش هم دافعه و مقاومت ایجاد کند. امیدوارم روشن باشد که در این‌جا هم مثل حوزه‌ی حجاب، هدفم از بازگویی این تغییرات در روابط میان دو جنس، تایید یا انتقاد از وضع موجود نیست بلکه تاکید گذاشتن بر نفس رخداد این تغییرات است فارغ از این‌که با این تغییرات موافق باشیم و وضع موجود را نسبت به گذشته مطلوب‌تر بدانیم یا به عکس، منتقد وضع موجود روابط میان دختران و پسران جوان باشیم و وقوع این تغییرات را تا حد زیادی نامطلوب بدانیم، نه این‌که من موضعی در این میان نداشته باشم اما در این متن هدفم بیان این موضع و استدلال در جهت موجه کردن آن نبوده است.

حالا چنین تعدیل و پذیرشی در حوزه‌ی روابط با جنس مخالف را بگذارید در کنار موقعیت‌هایی در حوزه‌ی حجاب که نهادینه شدن حجاب به عنوان مرز میان حوزه‌ی عمومی و خصوصی را حتی در میان نامعتقدان به آن نشان می‌دهد. موقعیت‌های تکرار شونده‌ای که در آن‌ها زنان بی‌اعتقاد به حجاب حتی وقتی در چارچوب امن خانه‌شان هم هستند، ناخودآگاه و بدون آن‌که اصلا حواس‌شان باشد برای گرفتن نامه از پست‌چی یا پیک یا گرفتن غذای سفارش داده شده یا دادن ماهیانه‌ی رفتگران روسری بر سر می‌اندازند و تا دم در می‌روند، چنین موقعیت‌های رایجی نشان می‌دهد که استفاده از حجاب به عنوان مرز بین حوزه‌ی خصوصی و عمومی تاچه حد حتی در میان نامعتقدان به حجاب نهادینه شده است. بر مبنای همین موقعیت‌هاست که من برداشتن روسری در شب یا در ماشین‌ یا موقعیت‌های مشابه را نه مصداق تخلف از قانون حجاب بلکه مصداق بازتولید حوزه‌ی خصوصی تلقی می‌کنم همان‌طور که برداشتن روسری در کوه و دشت را مصداق چنین بازتولیدی می‌دانم که به همین دلیل نمی‌تواند واقعیت فراگیر شدن رعایت حجاب در حوزه‌ی عمومی حتی از سوی نامعتقدان را به چالش بکشد. 

  در مقایسه‌ی وضعیت این دو حوزه‌ی کم‌وبیش مشابه است که می‌گویم سیاست‌ها حکومت در یکی (حوزه حجاب) نسبت به دیگری (حوزه‌ی روابط با جنس مخالف) با موفقیت همراه بوده است. اما اگر حوزه‌ی حجاب حوزه‌ای است که حکومت روز به روز در آن پیشروی کرده است و روابط دختر و پسر حوزه‌ای است که با عقب‌نشینی نسبی همراه بوده است، حوزه‌ی دیگری هم هست که ممکن است عجالتا ظاهرش نشان ندهد اما به نظرم شکست حکومت در آن بیش از هر حوزه‌ی فرهنگی دیگری بوده است، منظورم حوزه‌ی رسانه در معنای خاص شبکه‌های تلویزیونی و رادیویی است.

به نظرم سرنوشت شبکه‌های تلویزیونی و رادیویی در ایران یا آن‌چه اصطلاحا رسانه‌ی ملی نامیده می‌شود از بسیاری جهات شبیه سرنوشت خودروی ملی است. البته هنوز هم پراید با قیمت باورنکردنی بیست میلیون به مصرف‌کننده‌ی داخلی فروخته می‌شود درحالی‌که در بازار بین‌المللی خودرو یکی از بی‌کیفیت‌ترین و کم‌تقاضاترین خودروهای تولیدی است اما چه کسی است که نداند در صورت برداشته شدن انحصار بازار خودرو، کل بساط خودروهای تولید داخل برچیده می‌شود علی‌رغم همه‌ی هزینه‌های گزافی که این سال‌ها از جیب و سلامت مصرف‌کنندگان داخلی پرداخت شده است. به همین سیاق، تولیدات رسانه‌ی ملی هم وضعیت مشابهی دارد، عجالتا کم مخاطب ندارد همان‌طور که پراید هم روی دست تولیدکننده‌ی داخلی باد نمی‌کند اما چه کسی است که نداند این ادامه‌ی حیات رسانه‌ی ملی تنها مدیون یک واقعیت است: انحصار. واقعیتی که به نظرم علت اصلی شکست جمهوری اسلامی در عرصه‌ی رسانه هم هست. برخلاف خودروی ملی دور نیست زمانی که پیشرفت تکنولوژی ادامه‌ی انحصار را ناممکن کند و به تبع آن، کل بساط رسانه‌ی ملی برچیده شود، دریافت شبکه‌های ماهواره‌ای زمانی‌که دیگر نیازی به این بند و بساط دیش و ال‌ان‌بی نداشته باشند، خیلی زود شبکه‌های تلویزیونی و رادیویی داخلی را از گردونه‌ی رقابت خارج خواهند کرد. شکست در عرصه‌ی رسانه، در عصری که رسانه واقعیت را فقط بازنمایی نمی‌کند بلکه آن را برمی‌سازد، شکست در عرصه‌ی رسانه در چنین عصری شکستی فاجعه‌بار خواهد بود. شکستی که بعید نیست حامیان خالص و وفادار جمهوری اسلامی حاضر باشند آن را با صدتا پیروزی نسبی در حوزه‌ی حجاب و امثالهم طاق بزنند چراکه پرواضح است شکست در چنین عرصه‌ای چطور می‌تواند همه‌ی آن‌چه در طی سال‌ها در حوزه‌ی حجاب رشته شده است، در اندک زمانی پنبه کند.

احتمالا از سر بو کشیدن شکست در همین عرصه است که صغیر و کبیر مسئولین مملکت به درستی از جنگ نرم سخن می‌گویند، عرصه‌ای که به نظر می‌رسد توان رقابتی جمهوری اسلامی در آن ناچیز است. انحصار چنین سم شیرین و آب‌زیرکاهی است، حتی نمی‌گذارد بفهمید که دارید شکست می‌خورید، دارید زمین‌گیر می‌شوید، می‌گذارد هر روز دل‌تان را به مدل‌های جدید پرمصرف و بی‌کیفیت خوش کنید، به یک پله بالاتر از پیکان و پراید، به سمند، بعد یک روزی می‌رسد که نگاه می‌کنید می‌بینید فاصله‌ی سمندتان حتی با ارزان‌ترین و کم‌کیفیت‌ترین تولیدات خارجی نیز پرناشدنی است، یعنی دیگر اصلا نمی‌شود درستش کرد، باخته‌اید، ناجور و غیرقابل جبران هم باخته‌اید، شکست در عرصه‌ی انحصار رسانه‌ای هم یک همچو باخت ناجور و غیرقابل جبرانی است، حالا هی شما دست و پا بزن، شبکه راه بینداز پشت شبکه، سریال پشت سریال، واقعیت اما این است که فاصله با نمونه‌های خارجی پرناشدنی است.

جالب است که پیامداصلی شکست در عرصه‌ی رسانه با روشن‌بینی عجیبی تشخیص داده شده است، شکست در عرصه‌ی رسانه و واگذاشتن عرصه‌ی رقابت به نمونه‌های خارجی، چریک مسلح و بمب‌گذارِ انتحاری تحویل جامعه نمی‌دهد، آن‌چه رسانه‌ی خارجی نامحسوس و زیرپوستی تغییرش می‌دهد سبک زندگی است، آدم‌هایی که ماهواره می‌بینند، به خصوص از نوع جِم و پی‌ام‌سی و من و تو و امثالهم، ضدانقلاب نمی‌شوند لزوما، معترض سیاسی نمی‌شوند، حتی ضددین هم نمی‌شوند، فقط یک چیز دیگر می‌شوند، یک چیز به کلی متفاوت، علائق‌شان، سرگرمی‌های‌شان، آن‌چه برایش پول خرج می‌کنند، آن‌چه بابتش پز می‌دهند و از قِبَل‌اش منزلت می‌خرند، این‌ها یک چیزهای متفاوتی می‌شود، متفاوت از آن‌چه جمهوری اسلامی می‌خواست، متفاوت از آن چیزهایی که انقلاب اسلامی بابتش شکل گرفت. شکست در عرصه‌ی رسانه، سبک زندگی آدم‌ها، آن‌چه هستند، دوست دارند باشند را از دسترس و کنترل شما خارج می‌کند. این است که می‌گویم قاعدتا یک حامی خالص و وفادار جمهوری اسلامی می‌بایست حاضر باشد صدتا پیروزی نسبی در حوزه‌ی حجاب را بدهد و به جایش همین یک عرصه را پس بگیرد.

نکته‌ی آخر این‌که این متن را ننوشتم که از متن قبل دفاع کنم، هدفم از نوشتن این متن، دعوت به متکثر دیدن واقعیت بود، به یک کاسه نکردن‌اش، واقعیت این است که نمی‌شود گفت جمهوری اسلامی در عرصه‌ی فرهنگ به کل شکست خورده است یا به کل پیروز شده است، موفقیت و شکست ماهیتا اموری نسبی هستند، جمهوری اسلامی در عرصه‌ی سیاست‌هایش در زمینه‌ی حجاب پیروز شده است در مقایسه با عقب‌نشینی‌ای که در حوزه‌ی استانداردهایش در زمینه‌ی روابط با جنس مخالف داشته است. در عرصه‌ی رسانه به معنای خاص شبکه‌های تلویزیونی و رادیویی شکست خورده است اما مثلا به نظرم در عرصه‌ی سینما موفقیت‌های قابل تاملی داشته است[۱]. برای این‌که بتوانیم واقعیت را تغییر دهیم و به مطلوب‌مان نزدیک‌ترش کنیم، فارغ از این‌که این مطلوب چه باشد، باید اول واقعیت را واقعی ببینیم، آن‌چنان‌که هست، جزء به جزء ، با همه‌ی آن تکثر منحصر به فردی که دارد.



[۱] – متوجهم که یک مشکل اسناد موفقیت به حوزه‌هایی مثل حجاب یا سینما این است که خود جمهوری اسلامی و مسئولین‌اش خودشان را در این عرصه‌ها موفق ارزیابی نمی‌کنند احتمالا از سر همان مقایسه‌ی واقعیت با ایده‌آل‌های ذهنی‌شان، طبیعی است که مخالفان دو آتشه‌ی حکومت هم از این تلقی شکست در نظر خود حاکمان استقبال کنند و نارضایتی تکرارشونده‌ی تندورهای داخلی از واقعیت موجود را به عنوان سند شکست جمهوری اسلامی در عرصه‌ی فرهنگ سر دست بلند کنند. واقعا چه کسی بیش از مخالفان حکومت از اعتراف به شکست مسئولین حکومتی در عرصه‌های مختلف فرهنگی خوشحال و شادمان می‌شود؟ اما به نظرم می‌شود مقایسه‌ جور دیگری انجام شود، می‌شود مقایسه همیشه مقایسه‌ی واقعیت با آن‌چه می‌خواستیم و در ذهن داشتیم نباشد، بلکه می‌تواند مقایسه‌ی وجوه مختلف اما بالقوه‌ مشابه واقعیت با یکدیگر باشد، مقایسه‌ی پیشروی‌ها و عقب‌نشینی‌ها در یک حوزه نسبت به حوزه‌های بالقوه مشابه دیگر.

حجاب

چهارشنبه, ۱۳ شهریور, ۱۳۹۲

فایل PDF

تصور عمومی بر این است که جمهوری اسلامی در تحقق سیاست‌گذاری‌هایش در زمینه‌ی حجاب شکست خورده است. طرفداران این فرضیه، اعم از این‌که حامی حکومت باشند یا منتقد و مخالف آن، به راه انداختن گشت‌های ارشاد را شاهد روشنی بر درستی فرضیه‌شان تلقی می‌کنند. از نظر آن‌ها، اگر حکومت در نهادینه کردن ارزش‌ها و باورها و الگوی مطلوبش در زمینه‌ی حجاب موفق شده بود، قاعدتا نیاز نبود بعد از سی سال به خشونت پلیسی عریان برای رعایت معیارهایش در زمینه‌ی حجاب متوسل شود. این درحالی است که به نظر من گشت‌های ارشاد نه فقط نماد و وسیله‌ی جبران شکست‌های حکومت در زمینه‌ی حجاب نیستند بلکه اتفاقا نماد و تحقق نوعی پیشروی (زیاده‌خواهانه؟) در زمینه‌ی پیگیری این سیاست‌ها هستند که به پشتوانه‌ی موفقیت‌هایی خیره‌کننده و غیرقابل درک در تحقق سیاست‌هایی در زمینه‌ی حجاب شکل گرفته و تداوم یافته‌اند. کدام موفقیت‌ها؟ هدف اصلی این متن شرح همین موفقیت‌ها است.

به نظرم یکی از موفقیت‌های غیرقابل درکِ حکومت ایران در زمینه‌ی حجاب که معمولا با بی‌توجهی شهود عامیانه مواجه می‌شود، موفقیت‌اش در حذف کامل بی‌حجابی از حوزه‌ی عمومی است. منظورم از بی‌حجابی مشخصا نداشتن روسری یا شال یا خلاصه وسیله‌ای برای پوشاندن موهای سر است، چشم‌های ما سال‌هاست که دیگر زن یا دختری بدون روسری را در خیابان‌ها و کوچه پس کوچه‌های شهر نمی‌بیند و این عادت آن‌چنان ریشه‌دار شده است که وضع موجود را بدیهی جلوه می‌دهد جوری که اصلا متوجه این مساله نمی‌شویم که چنین کاری، یعنی اضافه کردن یک جز ضروری یعنی روسری به اجزای پوشش نیمی از شهروندان یک جامعه که تعدادشان بالغ بر ده‌ها میلیون نفر است، تا چه حد می‌تواند دشوار، چالش‌برانگیز و حتی ناممکن باشد، آن‌هم درحالی‌که تا همین سی و چند سال پیش چهره‌ی جامعه این‌چنین نبوده است و دیدن زنان و دخترانِ بدون روسری در سطح شهر کاملا عادی و رایج بوده است، حتی همین امروز هم تعدادی از زنان هستند که هیچ‌گونه اعتقادی به رعایت حجاب ندارند نشان به آن نشان که در جمع‌ها و مهمانی‌های مختلط روسری بر سر ندارند، اما همین زنانِ بی‌اعتقاد به حجاب وقتی در سطح شهر رفت و آمد می‌کنند، شال و روسری را نصفه و نیمه هم که شده بر سر نگه می‌دارند به گونه‌ای که دیدنِ زن یا دختری که روسری‌ بر سر ندارد یا عامدانه و آگاهانه به جای سر آن‌را دور گردنش‌اش انداخته است، بسیار به ندرت رخ می‌دهد. سوال این است: چرا و چطور؟

چرا زنانی‌ که در حوزه‌ی خصوصی‌شان مثل مهمانی‌های مختلط حجاب ندارند، در حوزه‌ی عمومی، نصفه و نیمه هم که شده آن را رعایت می‌کنند؟ چرا آن‌ها از محدودیت ذاتی نیروی اجبار استفاده (سوءاستفاده؟) نمی‌کنند؟ منظورم از محدودیت نیروی اجبار همان چیزی است که مثلا در مورد قانون‌شکنی‌های حوزه‌ی راهنمایی و رانندگی اتفاق می‌افتد، لابد شنیده‌اید که می‌گویند شما جریمه‌ی ورود ممنوع را بگذار چند صد هزار تومان، تا وقتی نیرویی نباشد که سر هر کوچه و خیابان فرعی یکطرفه پاس بدهد و متخلف را گیر بیندازد، به مصداق دزد نگرفته پادشاه است، متخلفان می‌توانند علی‌رغم مجازات چنین و چنان، همچنان به قانون‌شکنی‌شان در موارد متعددی ادامه دهند که نیروی اجبار به دلیل محدودیت ذاتی‌اش امکان کنترل آن‌ها را ندارد. قاعدتا زنانِ بی‌اعتقاد به حجاب هم چنین امکانی داشته‌اند، به خصوص تا پیش از سال ۱۳۸۶ که اصلا گشت‌ ارشادی وجود نداشت و دست‌کم در پانزده سال قبل از آن، جامعه‌ی ایران با تغییرات فرهنگی آن‌چنان آشکاری مواجه شده بود که آن انسجام و یکدستی نسبی دهه‌ی شصت در پذیرش حجاب با چالش مواجه شود. چرا زنانی که امکان قانون‌شکنی در زمینه‌ی حجاب را دقیقا به واسطه‌ی همین محدودیت نیروی اجبار دارند، از این امکان استفاده نمی‌کنند؟ قاعدتا  زنانِ بی‌اعتقاد به حجاب می‌توانستند در نبود هرگونه نیروی اجبار آشکار، دست‌کم در خیابان‌های فرعی یا در ماشین و وسایل حمل و نقل عمومی، این جزء ضروری یعنی شال و روسری را پایین بیندازند، دست‌کم دور گردن تا احیانا در وقت ضرورت بتوانند آن را به سر جایش برگردانند، درواقع خوب که فکرش را بکنید می‌بینید اگر حکومت در نهادینه کردن سیاست‌هایش در زمینه‌ی حجاب ناموفق می‌بود، قاعدتا می‌بایست از نیروی اجبار پلیسی مثل گشت‌های ارشاد در جهت بازداشت و مجازات چنین قانون‌شکنانی استفاده می‌کرد، کسانی که از نبودِ نیروی اجبارِ حکومتی در سطح شهر استفاده/سوءاستفاده می‌کنند و قانون رعایت حجاب به معنای پوشاندن موهای سر را زیرپا می‌گذارند. اما زنانِ بی‌اعتقاد به حجاب، از چنین امکانی یعنی نپوشاندن موهای سر در نبود یا محدودیت نیروی اجبار، هرگز استفاده‌ی عمومی فراگیر نکردند تا آن حد که امروزه دیدن زنی که روسری یا متعلقاتش را بر سر ندارد، از کمیاب‌ترین صحنه‌ها در خیابان‌های شهر محسوب می‌شود[۲]. سوال این است: چرا؟

ترس از مجازات

به نظرم اولین پاسخ محتمل شهود عامیانه این است: به همان دلیلی که اکثریت افراد از انجام هر عمل خلاف قانونی پرهیز می‌کنند: ترس از مجازات. درواقع اولین پاسخ محتمل این است که ما بگوییم علی‌رغم محدودیت نیروی اجبار در دستگیری متخلفین از قوانین، اما مجازات بی‌حجابی آن‌‌قدر جدی و بازدارنده هست که  اکثریت زنان را از تخلف از قانون بازدارد. ظاهر این پاسخ قانع‌کننده به نظر می‌رسد اما تنها اندکی دقیق‌تر شدن نشان می‌دهد که این پاسخ تاچه حد غیرواقعی و توخالی است. اول این‌که فکر کنید ببینید چند نفر را سراغ دارید که به جرم بی‌حجابی مجازات شده باشند، هر قانونی، همواره متخلفانی دارد، قانون‌شکنانی کم یا زیاد، حالا کمی فکر کنید ببینید چند نفر را می‌شناسید که در دو دهه‌ی گذشته مشخصا به جرم تخلف از قانون حجاب مجازات شده باشند؟ عجیب نیست شما با قانونی مواجه باشید که تعداد متخلفانش این‌همه نادر و کمیاب است؟ مجازاتش خیلی جدی و بازدارنده است؟ واقعا؟ آیا قوانین دیگری وجود ندارند که مانند قانون حجاب همزمان با تاسیس حکومت اسلامی تصویب و اجرا شده‌اند و مجازات متخلفین از آن‌ها اگر شدیدتر و جدی‌تر نباشد، کمتر و آسان‌گیرانه‌‌تر هم نیست؟ مثال بزنم؟ قانون مجازات شرب خمر، خیلی هم جدی و شدید، آیا چنین مجازاتی باعث شده است متخلفین از این قانون معدود و انگشت‌شمار باشند؟ به هیچ‌وجه، به نظرم خیلی‌ها می‌توانند حداقل یک یا دو نفر از آشنایان دور و نزدیک را نشان دهند که با چنین مجازاتی مواجه شده‌اند، اگر قرار به بازدارندگی مجازات است، چطور فقط در مورد حجاب است که بازدارندگی‌اش عمل می‌کند و در مورد دیگر قوانین مشابه نه؟ جالب این است که در مورد خاص شرب خمر علی‌رغم آن مجازات چنین و چنان‌اش، گویا متخلفین از قانون آن‌چنان پرشمار شده‌اند که حکومت در عقب‌نشینی‌ای قابل‌ تامل و در اقدامی متناقض‌نما، راسا به راه‌اندازی مراکز ترک اعتیاد الکل اقدام کرده است.  گو این‌که قوانینی هست که تخلف از آن‌ها بیشترین حد مجازات یعنی اعدام را در پی دارد اما متخلفان از چنین قوانینی بسیار بیشتر از متخلفان از قانون حجاب است، واقعا چطور می‌شود متخلفان از قانونی چنین معدود و انگشت‌شمار باشد؟ مجازات پاسخ نیست، همه‌ی قوانین مجازات دارند، مجازات‌هایی شدیدتر و سنگین‌تر از مجازات تخلف از قانون حجاب اما متخلفان آن‌ها بسیار بیشتر از متخلفان از این قانون‌اند، پس اگر پاسخ مجازات و ترس از آن نیست، چرا زنانِ بی‌اعتقاد بی‌حجاب به رعایت این قانون در حوزه‌ی عمومی تن داده‌اند؟ چه چیز آن‌ها را به این شکل فراگیر و اعجاب‌برانگیز، وادار به رعایت قانون حجاب می‌کند؟

فشار هنجاری

به نظرم هیچ‌کس بهتر از خود زنان بی‌اعتقاد به حجاب نمی‌تواند با دقت و صادقانه رفتارش در زمینه‌ی رعایت حجاب در حوزه‌ی عمومی را بازبینی کند و بگوید درحالی‌که در بیست سال گذشته حتی یک نمونه از مجازات متخلفین از قانون حجاب را سراغ ندارد و اصلا کو پلیسی که در وجب به وجب خیابان‌های شهر، حواسش به روی سر نگه داشتن شال و روسری شما باشد، چرا در چنین حالتی و علی‌رغم امکان نقض این قانون، از بی‌حجابی در حوزه‌ی عمومی خودداری کرده‌اند و شال یا روسری را نصفه و نیمه و با مشقت هم که شده روی سر و نه مثلا روی شانه‌ها یا روی گردن حفظ کرده‌اند؟ از قضا من از دوستانِ دور و بر پرسیده‌ام، جوابی که در مواجهه‌ی اول اما دقیق‌تر و شخصی‌تر و صادقانه‌تر از شهود کلی عامیانه داده می‌شود، این است: چون فشار هنجاری‌اش زیاد است. ازشان پرسیدم یعنی دقیقا چطور است؟  جواب شنیدم یعنی آدم‌ها بسیار با تعجب به شما نگاه می‌کنند، حتی در واگن زنانه مترو، و معمولا تذکر می‌دهند که شال و روسری‌تان از سر افتاده است، و اگر بر برنگرداندن شال و روسری مربوطه سر جایش پافشاری کنی، آن‌قدر با چشم‌های از حدقه در آمده بهت خیره می‌شوند که تنها پس از چند دقیقه کوتاه می‌آیی و پوشش مربوطه را به سر جایش برمی‌گردانی. بله، درست، فشار هنجاری عجیبی برای پوشاندن موهای سر، حتی به صورت نصفه و نیمه هم که شده وجود دارد، اما این جواب مساله نیست، نوعی بازگویی روشن‌تر آن است، سوال اصلی دقیقا همین بود که چنین فشاری هنجاری فراگیری چطور امکان‌پذیر شده است وقتی در حدود چهار دهه‌ی پیش، چنین فشاری وجود نداشته است یا دست‌‌کم این‌چنین محسوس و فراگیر نبوده است، حکومت چطور موفق به ایجاد چنین فشار هنجاری فراگیری شده است و بالاتر نشان دادیم که چرا تصویب قانون و اعمال مجازات پاسخ این سوال نیست چراکه این فشار هنجاری آن‌چنان فراگیر از سوی عرف جامعه اعمال می‌شود که کم‌وبیش اصلا متخلف از قانونی وجود ندارد که نیاز به اعمال مجازات داشته باشد، پاسخ نه فشار هنجاری است نه ترس از مجازات، پس چیست؟

حجاب مصونیت است؟!

از میان دوستانِ دور و بر، هستند کسانی که جدی‌تر و دقیق‌تر به این سوال فکر کرده‌اند و از قضا فرضیه‌ی جالبی هم طرح کرده‌اند، فرضیه‌شان این است که حکومت برای فراگیر کردن رعایت قانون حجاب اتفاقا کار خاصی نکرده‌ است بلکه به طرز هوشمندانه‌ای از انجام کارهایی ضروری خودداری کرده است، منظور کدام کارهاست؟ فرضیه‌ی دوستان این است که حکومت با بی‌دفاع گذاشتن زنان بی‌حجاب در برابر آسیب‌ها و آزارهای احتمالی، به چنین موفقیت اعجاب‌برانگیزی در زمینه‌ی نهادینه کردن قانون حجاب دست پیدا کرده است. فرضیه‌ی جالبی است، ساده‌اش این است که زنانِ بی‌اعتقاد به حجاب فکر می‌کنند در صورت عدم رعایت حجاب و مواجهه با مزاحمت‌ها و آسیب‌های احتمالی، حق هیچ‌گونه اعتراض و شکایتی به محاکم قضایی نخواهند داشت چون پیش از آن خودشان با نقض قانون خود را در جایگاه مجرم و چه‌بسا متهم و مقصر اصلی قرار داده‌اند. بنابراین آن‌ها علی‌رغم بی‌اعتقادی شخصی به حجاب، اجبارا به رعایت آن در حوزه‌ی عمومی تن داده‌اند تا بتوانند از حقوق شهروندی مشابه با زنانِ باحجاب بهره‌مند شوند. فرضیه‌ی جالب و در نظر اول قانع‌کننده‌ای به نظر می‌رسد اما اندکی تدقیق و کنکاش بیشتر نشان خواهد داد که باور به چنین فرضیه‌ای نه پاسخ سوال بلکه اتفاقا یکی از نمونه‌های اصلی موفقیت جمهوری اسلامی در زمینه‌ی سیاست‌های حجاب است.

یک‌بار دیگر استدلال بالا را مرور کنید: زنان بی‌اعتقاد به حجاب از ترس بی‌دفاع ماندن در برابر مزاحمت‌ها و آزارهای احتمالی که لابد در صورت بی حجابی روندی فزاینده خواهد داشت، به رعایت قانون حجاب تن داده‌اند. آیا این استدلال صورت‌بندی دیگری از این برساخته‌ی ایدئولوژیک نیست که حجاب مصونیت است؟ حجاب شما را از مزاحمت‌ها و آزارهای احتمالی مصون می‌دارد هم به صورت مستقیم از طریق رفع شبهات برای مردان حریصی که چشم‌شان دنبال لقمه‌ی حاضر و آماده است و هم به صورت غیرمستقیم از طریق مجرم نبودن و برخورداری از حقوق شهروندی مانند حق برخورداری از محاکم عادلانه. اما چنین باوری نسبت به واقعیت تا چه حد حاصل تجربیات مکرر و واقعی است؟ بیایید مثل مورد ترس از مجازات یک نگاهی به دور و برمان بیندازیم ببینیم چند نفر را می‌شناسیم که تجربیات واقعی از این دست داشته باشند یعنی به دلیل بی‌حجابی دچار مزاحمت‌ها و آسیب‌هایی شده باشند و بعد هم در مراجعه به محاکم قضایی دست‌شان به جایی بند نبوده باشد. آیا نمونه‌های مشهوری از این نوع وقایع وجود دارد که دهان به دهان گشته و این ترس را در دل آدم‌ها انداخته که ممکن است دچار مشکلات و سرنوشت مشابهی شوند؟ اصلا آیا چنین چیزی منطقا امکان وقوع داشته است؟ آیا یک محکمه‌ی قضایی می‌تواند حق شکایت و خواست پیگیری قضایی را از شما دریغ کند چون در حوزه‌ی دیگری، شما خود دچار نقض قانون شده و لذا مجرم‌اید؟ آیا نقض قانون توسط یک شهروند به دیگر شهروندان اجازه می‌دهد هر نوع جرم دیگری را در حق او مرتکب شوند؟ آیا غیر از وضعیت دفاع از خود که در محاکم نیاز به اثبات دارد، شهروندان می‌تواند دیگری را به صرف ارتکاب جرم مورد ازار و اذیت قرار دهند؟ پاسخ تمام این سوال‌ها منفی است، یک دستگاه قضایی نمی‌تواند حل و فصل نقض قانون را به خود شهروندان واگذار کند چون در این صورت نه فقط کارکرد وجودی خود را زیر سوال برده است بلکه مهم‌تر از آن، می‌شود انتظار داشت که با واگذاری مجازات نقض‌کنندگان قانون حجاب به دیگر شهروندان، به تدریج سنگ روی سنگ بند نشود چون لابد هرکس (یا نزدیکان و اعضای خانواده‌اش) تصمیم می‌گیرد در نبود حق شکایت و برخورداری از یک دادگاه عادلانه در مورد متهم، شخصا او را مجازات کند که به دور بی‌پایان و گسترش‌یابنده‌ای از خشونت‌ها منجر خواهد شد. خلاصه‌ی کلام آن‌که، نه فقط شواهد و تجربیات مکرر و واقعی در تایید استدلال بالا به چشم نمی‌خورد بلکه حکومت قاعدتا حتی اگر اراده می‌کرد هم نمی‌توانست زنانِ بی‌حجاب را به دلیل نقض قانون، در برابر رخداد جرائم دیگری مانند آزار و مزاحمت بی‌دفاع بگذارد، هر جرمی مجازات مشخصی  دارد و به خصوص این مجازات تنها از سوی مرجع قضایی قابل اعمال است نه از  سوی دیگر شهروندان.

گذشته از این، شواهدِ زیر سوال برنده‌ی این استدلال خیلی بیش از این‌ها فراگیر و واقعی است. از جمله زنان و دختران زیادی که گرچه بی‌حجاب نیستند اما حجاب‌شان مطابق با استانداردهای حکومت نیست و به همین دلیل هم از سوی گشت‌های ارشاد بازداشت می‌شوند. قاعدتا اگر استدلال بالا منطبق با واقع باشد، باید نسبت مواجهه‌ی این زنان و دختران با آسیب‌ها و آزارهای احتمالی به طور معناداری بیشتر باشد لابد از این جهت که کمتر کسی در میان آنان هست که رو داشته باشد با آن سرووضع به محاکم قضایی مراجعه کند و خواستار بازداشت و محاکمه‌ی فرد آزاررسان شود. اما چنین فرضی حتی سر سوزنی پایه در واقعیت ندارد. نه نسبت آزارها و آسیب‌ها در میان زنان و دخترانِ به اصطلاح حکومت بدحجاب به طرز معناداری نسبت به زنان و دخترانِ باحجاب بیشتر است و نه مهم‌تر از آن، به فرض رخداد آزار مربوطه، امکانات این افراد برای مراجعه به مراجع قضایی نسبت به دیگران به طرز محسوسی کمتر است. هر دوی این فرض‌ها  نادرست و غیرواقعی است. جالب است که همان فعالین حقوق زنان که در اغلب موارد مخالف قانون اجبار حجاب هستند، مکررا و با استناد به پژوهش‌های متعدد درصدد نشان دادنِ این نکته هستند که برخلاف آن‌چه برساخته‌ی «حجاب مصونیت است» درصدد القاء و جاانداختنِ آن است، فرض ارتباط معنادار میان نوع پوشش و میزان دریافت ازار و مزاحمت جدی به کل فرض غیرواقعی و غلطی است. چنین ارتباطی و چنین تصویری از جامعه به عنوان فضایی ناامن که مردانِ بسیاری در آن حاضر به یراق مترصد فرصت‌اند تا با پوشش کم و زیاد زنان مختلف، سیگنالی از آنان بر موجه بودن یا به هرحال کم‌خطر بودنِ دست زدن به آزار و مزاحمت دریافت کنند و سریع مشغول عملیات مربوطه شوند، چنین تصویری از جامعه، یک تصویر برساخته و ایدئولوژیک است که یکی از پایه‌های اصلی بنای برساخته‌های ایدئولوژیک مانند حجاب به مثابه مصونیت را تشکیل می‌دهد (احیانا لازم است تذکر دهم که ایدئولوژیک فحش نیست؟) این‌ها البته حرف‌های جدیدی نیست، این تصورات غیرواقعی نسبت به جامعه و فرهنگ ایرانی و ارتباط‌های برساخته میان نوع پوشش و آزارهای احتمالی و ارتباط متقابل این تصاویر و ارتباط‌های غیرواقعی با برساخته‌های ایدئولوژیک را بیان کردم تا نشان دهم که بیان این استدلال از سوی زنانِ بی‌اعتقاد به حجاب و کلا مخالفان قانون حجاب، تا چه حد می‌تواند تعجب‌برانگیز و البته مصداق موفقیت غیرقابل انکار حکومت در نهادینه کردن اصول ایدئولوژیک‌اش باشد. واقعا آیا موفقیت بیش از این ممکن است که شما نه فقط در میان حامیان و موافقان حجاب، بلکه در میان منتقدان و مخالفانِ سرسخت حجاب اجباری این تصاویر برساخته از ناامنی جامعه و به تبع برساخت حجاب به عنوان مصونیت را نهادینه کنید به گونه‌ای که حتی همین نامعتقدان و مخالفان حجاب نیز به رعایت آن در حوزه‌ی عمومی تن دهند چون به نظرشان می‌رسد در صورت عدم رعایت حجاب در برابر ازارها و اسیب‌های جدی بی‌دفاع هستند و حجاب، حتی در همین شکل نصفه و نیمه‌اش می‌تواند آن‌ها را از این آزارها و آسیب‌های جدی مصون بدارد! باور کردنی است این حد از موفقیت در نهادینه کردنِ تصاویر و برساخت‌های ایدولوژیک در اذهان مخالفانِ دو آتشه؟

اما موفقیت‌های حکومت ایران در زمینه‌ی سیاست‌های حجاب به همین موارد محدود نمی‌شود، حکومت نه فقط توانسته است رعایت قانون حجاب را آن‌چنان نهادینه کند که تعداد متخلفان از آن در حوزه‌ی عمومی به سمت صفر میل کند، نه فقط توانسته فشار هنجاری فراگیری نسبت به بی‌حجابی در حوزه‌ی عمومی ایجاد کند و نه فقط توانسته برساخت‌های ایدئولوژیک مانند حجاب به مثابه مصونیت را در اذهانِ نامعتقدان و مخالفان سرسخت حجاب اجباری نیز  نهادینه کند، بلکه توانسته است یکدستی نسبی را بر پوشش نیمی از شهروندان جامعه، دست‌کم در کلان‌شهرها و شهرهای بزرگ حاکم کند. منظورم فراگیری پوشش مانتو شلوار یا چادر در مقابل حذف یا انگشت‌شمار بودن انواعی از پوشش است که در بسیاری از کشورهای مسلمان در میان زنان با حجاب رایج است. بلوز و دامن‌های بلند یا کت و دامن‌های بلند یا حتی بلوزهای گشاد و بلند به همراه شلوار یا کت‌های بلند‌تر از حد معمول با شلوار به همراه روسری حجاب‌های رایج زنان مسلمان در بسیاری کشورهاست، همه‌ی این پوشش‌ها به کل از حوزه‌ی عمومی در ایران حذف شده است. به خصوص حذف دامن به عنوان پوششی مشخصا زنانه که از قضا در شکل بلند آن پوشیده‌تر از شلوار هم هست چون برخلاف شلوار شکل پا را نمایان نمی‌کند، حذف عجیبی است، نکته‌ی طنزآمیز –تراژیک این است که در یکی دیگر از کشورهایی که مشابه ایران حجاب زنان با بایدها و نبایدهای حکومتی همراه است یعنی سودان، این پوشیدن شلوار از سوی زنان است که با مجازات روبرو است و در مقابل در ایران، پوشیدن دامن به هر شکل آن در زیر مانتو حتی به همراه جوراب‌های بلند و کاملا پوشیده، جزء مصادیق بدحجابی محسوب می‌شود که از سوی گشت‌های ارشاد پیگیری می‌شود. حکومت چطور موفق به حذف این پوشش‌های ممکن و حتی رایج در میان زنان مسلمان دیگر کشورها و محدود کردن آن به چادر یا مانتو و شلوار شد؟ (تازه آن‌هم با استانداردهای خاص بلندی و گشادی و رنگ و چه و چه) واقعا چطور چنین یکدستی نسبی‌ای محقق شد؟ از کی دیگر این بی‌حجابی یا برهنه بودن بخش‌هایی از بدن نبود که مساله بود بلکه با پیشروی‌هایی عجیب و خیره‌کننده، اعضای بدن حتی وقتی کاملا با لباس پوشیده شده‌اند، اگر شکل خود را از پشت پارچه نمایان کنند، مصداق بدحجابی تلقی می‌شوند، چنین یکدستی نسبی و حذف و محدود کردن پوشش به الگوهایی خاص، چنین پیشروی‌های فزاینده‌ای در تحمیل استانداردهای خاص به نوع پوشش چطور محقق شد؟

حذف انواع سبک‌های پوشش که در میان زنان دیگر کشورهای مسلمان رایج است به کنار، حکومت حتی توانسته‌ است الگوهایی از پوشش را که تا همین دو سه دهه‌ی پیش در میان زنان مذهبی و باحجاب در ایران رایج بوده است تغییر دهد به گونه‌ای که آن الگوها امروز شکلی از کم‌حجابی یا بدحجابی جلوه کند. کمتر از بیست سی سال پیش، نه سر کردن روسری در زیر چادر این‌همه رایج بود و نه پوشیدن شلوار؛ به جای سر کردن روسری مهارتی وجود داشت به نام “رو گرفتن” که بعید است دختران چادری امروز چیزی از آن مهارت روی سر نگه داشتن چادر بر روی سر بدون کش چادر یا روسری در زیر آن و تنها با یک دست، بعید است دختران چادری امروز چنین مهارت و توانایی‌ای را به یاد داشته باشند دقیقا به این دلیل که کل سبک چادر سر کردن به دلیل الزامات عملی حضور بیشتر در جامعه بوده است یا هر چیز دیگر، کل سبک چادر سر کردن تغییر یافته است و حالا روسری به جزء ضروری پوشش حتی برای زنان چادری تبدیل شده است. ایضا برای زنان مذهبی و چادری در همین بیست سی سال پیش،  پوشش پا به جای شلوار، جوراب‌های بلندی بود که تا زیر زانو می‌آمد و بحث از کلفتی و نازکی آن‌ها بحث کشداری میان مشتری و فروشنده را پیش می‌آورد تا حدی که هنگام خرید، داخل کردن کف دست در جوراب و مطمئن شدن از کلفتی قابل قبول آن به گونه‌ای که پا در آن نمایان نباشد، امری رایج بود. امروزه نه فقط کمتر نشانی از این جوراب‌ها در بازار وجود دارد بلکه زنان و دختران چادری ساپورت پوش که نوعی جوراب شلواری بسیار کلفت محسوب می‌شود، در زمستان گذشته علی‌رغم داشتن چادر تنها به واسطه‌ی پوشیدن ساپورت حتی در زیر چادر با خطر تذکر و بازداشت از سوی گشت‌های ارشاد مواجه بودند، یعنی پوششی برای پا که به مراتب از پوشش مادر و مادر بزرگ‌های ما در زیر چادر کلفت‌تر و پوشیده‌تر است، امروزه به عنوان شکلی از بدحجابی تلقی می‌شود. چطور چنین اتفاقی افتاد؟ چطور حکومت توانست آن‌چنان در تحمیل استانداردهای پوشش پیشروی کند که باحجابی همین چند سال پیش را شکلی از بدحجابی معرفی کند؟

چطور حکومت ایران توانست ظرف سه دهه نه فقط بی‌حجابی را به کل از حوزه‌ی عمومی حذف کند بلکه هر روز در تحمیل استانداردهای پوشش پیشروی کند تا ان‌جا که بسیار از پوشش‌های رایج در میان زنان مسلمان دیگر کشورها یا زنان با حجاب و مذهبی در همین دو سه دهه‌ی پیش را مصداقی از کم‌حجابی و بدحجابی جلوه دهد؟ واقعا حکومت ایران چطور به چنین موفقیت‌های خیره‌ کننده و غیرقابل درکی در حوزه‌ی حجاب دست یافته است؟ امیدوارم روشن باشد که این متن به دنبال ارائه‌ی پاسخ به مساله نبوده است بلکه با ارزیابی انتقادی پاسخ‌های رایج و محتمل از سوی شهود عامیانه به دنبال طرح درست مساله بوده است. به نظرم یکی از دلایلی که باعث می‌شود هر دو طرف اعم از این‌که حامی دخالت حکومت در حوزه‌ی حجاب باشند یا منتقد و مخالف آن، به نظرم یکی از دلایلی که باعث می‌شود هر دو دسته از دست‌یابی به اهداف‌شان در تغییر وضع موجود به سمت وضع مطلوب‌شان ناکام بمانند طرح نادرست مساله و پذیرش پاسخ‌هایی است که در این متن سعی کردم کاستی‌ها و نقاط ابهام‌شان را روشن کنم.

می‌خواهم بگویم تبیین یا توضیح چرایی و چگونگی موفقیت‌های حکومت در حوزه حجاب که بالاتر شرح دادم، تبیین این موفقیت‌ها می‌تواند برای هر دو گروه حامیان و منتقدان دخالت حکومت در حوزه‌ی حجاب مفید باشد. برای حامیان با آگاهانه‌ کردن فرآیند موفقیت‌آمیزی که رخ داده است آن‌ها را از آزمون و خطاهای پر هزینه برای نزدیک‌تر کردن وضع موجود به وضع مطلوب‌شان باز می‌دارد و برای منتقدان نیز با طرح درست مساله، آن‌ها را به نقاط ضعف‌شان در تغییر وضع موجود آگاه می‌کند. این تبیین مثلا می‌تواند پاسخ این سوال احتمالی منتقدان را بدهد که چرا علی‌رغم تحقیرآمیز بودن گشت‌های ارشاد و گرفت‌وگیرهای سلیقه‌ای که هزینه‌ی روانی زیادی را به بازداشت‌شدگان تحمیل می‌کند، چرا با وجود این‌ها هرگز هیچ مقاومت سازمان‌یافته‌ و جدی‌ای در برابر گشت‌های ارشاد شکل نگرفت؟ به نظرم منتقدان و مخالفان دخالت حکومت در حوزه‌ی حجاب کمتر توفیقی در تغییر وضع موجود داشته‌اند چون مساله را درست طرح نکرده‌اند؛ آن‌ها به شکلی عجیب با حکومت در مورد شکست‌اش در حوزه‌ی سیاست‌های حجاب همراه شده‌اند غافل از این‌که آن‌چه حکومت اسم‌اش را شکست می‌گذارد، نماد و تحقق نوعی پیشروی فزاینده در حوزه‌ی تحمیل استانداردهای حجاب و یکدست‌سازی پوشش است.

در عین‌حال به نظر می‌رسد اگر تبیین موجه و قابل قبولی از موفقیت‌های پیش‌گفته به دست داده شود، حکومت و حامیان دخالت دولت در حوزه‌ی حجاب بیش از منتقدان و مخالفان از آن منتفع خواهند شد. آن‌ها می‌توانند با آگاهی دقیق از فرآیندی ناخودآگاه که با موفقیت همراه بوده است، سیاست‌های بعدی خود را با الگو گرفتن از موفقیت‌های گذشته، بهینه‌تر و موفقیت‌آمیز‌تر طراحی کنند. خلاصه آن‌که از به دست دادن چنین تبیینی حکومت و حامیان دخالت آن در حوزه‌ی حجاب سود بیشتری می‌برند چون دست بالا را دارند و می‌توانند با آگاهی دقیق از چند و چون فرآیندهای موفقیت‌آمیز قبلی، به موفقیت‌های آتی در دست‌یابی به اهداف‌شان نائل شوند.

پی‌نوشت ۱: این متن بر روی موفقیت‌های حکومت در حوزه‌ی حجاب متمرکز بود اما این همه‌ی واقعیت نیست؛ وجهی از واقعیت که به کل در این متن ناگفته باقی ماند، پیامدهای ناخواسته‌‌ای است که این سیاست‌ها به بار آورده‌اند و حتی در نظر خود حامیان دخالت حکومت در حوزه‌ی حجاب نیز پیامدهایی نامطلوب به شمار می‌روند چراکه این پیامدهای ناخواسته در بسیاری موارد نقض‌کننده‌ی اراده و نیت اولیه‌ی دخالت حکومت در حوزه‌ی حجاب بوده‌اند.

پی‌نوشت۲: بی‌توجهی به یک وجه دیگر از واقعیت مورد بحث هم نامنصفانه است، این‌که به نظر می‌رسد این فقط جمهوری اسلامی نبوده است که به چنین موفقیت‌های عجیب و خیره‌کننده‌ای در زمینه‌ی سیاست‌هایش در حوزه‌ی حجاب دست پیدا کرده است. رضاشاه هم توانست با سیاست‌هایی متفاوت در حوزه‌ی حجاب تغییرات ماندگاری را در سبک پوشش زنان ایرانی موجب شود. منظورم حجاب به معنای پوشاندن صورت است که به نظر می‌رسد به کل از حوزه‌ی عمومی در ایران حذف شد این درحالی است که یک زمانی پوشاندن صورت آن‌چنان جدی بود که کشف حجاب در متون تاریخی نه به معنای نپوشاندن موهای سر یا دیگر اعضای بدن بلکه مشخصا به معنای آشکار کردن صورت در جلوی مردان نامحرم به کار رفته است. این معنای حجاب هنوز هم در بسیار از کشورهای مسلمان از جمله زنان افغان یا بسیاری از کشورهای عربی رایج است اما در ایران به نظر می‌رسد پوشاندن صورت حتی در میان زنان مذهبی نیز نوعی افراط ناموجه جلوه می‌کند. می‌خواهم بگویم به نظر می‌رسد به دلایلی حکومت‌ها در ایران در ایجاد تغییرات ماندگار و نهادینه در سبک پوشش شهروندان به ویژه زنان موفق‌اند از رضاشاه گرفته تا جمهوری اسلامی.

پی‌نوشت ۳: امیدوارم روشن باشد که من در این متن له یا علیه قانون حجاب یا به طور کلی‌تر، دخالت حکومت در حوزه‌ی حجاب استدلال نکرده‌ام، حامیان و منتقدان قانون فعلی حجاب هر کدام استدلال‌های خاص خود را دارند، از استدلال‌های درون‌دینی گرفته تا استدلال‌های ناظر بر پیامدهای اجتماعی؛ بنده هم نه که در این میان موضعی نداشته باشم اما هدفم در این متن شرح آن موضع و مستدل کردن آن نبوده است. در این متن سعی کرده‌ام نشان دهم که فارغ از این‌که درباره‌ی دخالت حکومت در حوزه‌ی حجاب چه موضعی داشته باشیم، توجه دوباره به واقعیت‌هایی که چون معمولا بدیهی جلوه می‌کنند، مورد بی‌توجهی نیز قرار می‌گیرند، توجه به این واقعیت‌ها و طرح درست مساله برای هر دو دسته حامیان و منتقدان دخالت حکومت در حوزه‌ی حجاب می‌تواند روشنگر و ثمربخش باشد.


[۲] – متوجه هستم که در دره و کوه و دشت اوضاع تا حدی متفاوت است اما به نظرم این فضاها  به دلیل کم‌ رفت و آمد بودن برای افراد نوعی بازتولید حوزه‌ی خصوصی محسوب می‌شود که تنها خودشان و دوستان‌شان‌‌ در آن حضور دارند

در نقد ترجمه‌ی واقعیت*

دوشنبه, ۱۳ شهریور, ۱۳۹۱

فایلPDF

*این یادداشت را برای وبلاگ ننوشته‌ام، برای شماره‌ی ۱۳ و ۱۴ خبرنامه‌ی انجمن ایرانی مطالعات فرهنگی و  ارتباطات نوشته‌ام و ناگزیر به همین زبان رسمی معوجی نوشته‌ام‌اش که آدم را از خواندن و نوشتن سیر می‌کند:( کل خبرنامه را می‌توانید از این آدرس (+) دانلود کنید، با این‌حال من لینک فایل pdf متن را به طور جداگانه آن بالا هم گذاشته‌ام. این هم متن یادداشت:

بخش عمده‌ای از آن‌چه در قالب مقالات و پژوهش‌های جامعه‌شناختی به عنوان تحلیل و تبیین جامعه‌شناختی ارائه می‌شود، ترجمه‌ی واقعیت به مفاهیم جامعه‌شناختی است، ترجمه‌ای ناقص و تحریف شده که نه فقط نظم و قواعد پنهانِ حاکم بر واقعیت را آشکار نمی‌کند بلکه حتی در عوض، بخش‌هایی آشکار از واقعیت موجود را نیز پنهان می‌کند. در نتیجه‌ی همین ترجمه‌ است که در بسیاری موارد کنشگران مورد مطالعه احساس می‌کنند آن‌چه خود از پیش می‌دانسته‌اند تنها به مفاهیم و اصطلاحاتی پرطمطراق برگردانده شده و به عنوان تحلیل جامعه‌شناختی به خودشان قالب شده است یا بدتر از آن، احساس می‌کنند پژوهش جامعه‌شناختی آن‌چنان محدود و سوگیرانه و مبتنی بر نظرات شخصی محقق انجام شده که مثال‌های نقض آشکاری در رد فرضیات و تحلیل‌های ارائه شده به چشم می‌خورد اما محقق احتمالا به دلیل ناتوانی در توضیح و تبیین آن‌ موارد، ترجیح داده است به کل چنین مواردی را نادیده بگیرد.

در واقع آن‌چه دانشجویان جامعه‌شناسی به عنوان مهارت پژوهش جامعه‌شناختی فرا می‌گیرند، بیش از آن‌که مهارت تحقیق و نظریه‌پردازی در باب واقعیت اجتماعی باشد، مهارت ترجمه‌ی واقعیت اجتماعی به مفاهیم و نظریات و کلیدواژه‌های روش‌شناختی و جامعه‌شناختی‌ای است که در طی دوران تحصیل فرا گرفته‌اند. این ترجمه می‌تواند خیلی روان و دلنشین انجام شود یا خیلی مبهم و پردست‌انداز، مشابه ترجمه‌هایی از متون خارجی که  آن‌چنان گنگ و نامفهوم است که بیش از هر چیز نشان دهنده‌ی آن است که مترجم بدون آن‌که درک و فهمی از متن داشته باشد تنها واژه‌ها و جملات را به واژه‌ها و جملات فارسی برگردانده است بدون آن‌که اساسا درکی از ارتباط میان جملات و پاراگراف‌ها و خلاصه کلیت متن داشته باشد. حتی زمانی که این ترجمه روان و قابل فهم انجام می‌شود نیز پژوهش جامعه‌شناختی در باب واقعیت بیشتر به داستان‌سرایی‌هایی ماهرانه و خوش‌خوان شبیه می‌شود که تنها در نوع تعابیر و واژگان یا در یک کلام زبان به کار گرفته شده است که از داستان‌پردازی‌های ادبی متمایز می‌شود.

این درحالی است که یک پژوهش جامعه‌شناختی تنها به اعتبار زبان به کارگرفته شده در آن نیست که جامعه‌شناختی محسوب می‌شود بلکه تمایز عمده‌ی یک پژوهش جامعه‌شناختی از یک ارزیابی شخصی و مبتنی بر شهود عامیانه در باب واقعیت، نه فقط تمایز تعابیر و واژگان، بلکه مهم‌تر از آن، “روش” پژوهش و دست‌یابی به نتایج و یافته‌ها است که  آن‌را از یک یافته‌ی حاصل از شهود عامیانه متمایز می‌کند. این درحالی است که منطق روش‌شناختی حاکم بر بسیاری از پژوهش‌های جامعه‌شناختی، مشابه ارزیابی‌های مبتنی بر شهود عامیانه است از آن جهت که تنها به ارائه‌ی شواهدی پراکنده یا منظم در جهت تایید ادعای محقق در باب واقعیت اکتفا می‌شود بدون آن‌که به فرضیه‌(ها)ی رقیب احتمالی پرداخته شود و به جای گردآوری سوگیرانه‌ی شواهد در جهت تایید ادعای محقق، درستی یا نادرستی فرضیه‌ی تحقیق در مقایسه با فرضیه‌های رقیب مورد آزمون قرار گیرد. تسلط این منطق گردآوری شواهد موید ادعای محقق در باب واقعیت و بی‌توجهی به ماهیت مقایسه‌ای پژوهش جامعه‌شناختی، به خصوص در تحقیقات کیفی چشم‌گیر‌تر است.

بر مبنای همین خطای روش‌شناختی است که غالب پژوهش‌های جامعه‌شناختی عملا به نوعی نظرسنجی از کنشگران مورد مطالعه تبدیل می‌شوند تا جایی که مشاهده می‌شود در برخی موارد محققین پرسش تحقیق را از کنشگران مورد مطالعه سوال می‌کنند و بعد سعی می‌کنند پاسخ‌های آن‌ها را به واژگان و تعابیر جامعه‌شناختی ترجمه کنند. احتمال گرفتار شدن در دام انجام نظرسنجی به جای انجام یک پژوهش واقعی در تحقیقات توصیفی – کیفی که عمدتا به دنبال توصیف تجربه‌ی زیسته‌ی کنشگران مورد مطالعه هستند بیشتر است از آن جهت که در غالب موارد محقق خود را ناگزیر از مصاحبه با خود کنشگران و جویا شدن از تجربه‌ی زیسته‌ی آنان می‌بیند و سپس به جای مفهوم‌سازی این تجربه به منظور فراتر رفتن از درک آگاهانه و احتمالا ناقص و تحریف‌شده‌ی کنشگران و آشکار کردن وجوه پنهانی از نظم حاکم بر تجربه‌‌ی زیسته‌ای که در نظر خود کنشگران بیش از حد فردی جلوه می‌کند، به جای این مفهوم‌سازی آشکار کننده‌ی وجوه پنهان، در بسیاری موارد تنها به ترجمه‌ی تعابیر و جملات بیان شده از سوی کنشگر به زبانی جامعه‌شناختی اکتفا می‌کند؛ این درحالی است که در برخی موارد، آن‌چه کنشگران با زبان روزمره‌ی خود در مورد خود و وضعیت‌شان در حوزه‌ی مورد مطالعه بیان می‌کنند، حتی روشنگرتر و گویاتر از مفاهیمی است که محقق جامعه‌شناس با استفاده از آن‌ها درصدد توصیف و تبیین واقعیت برمی‌آید. این تحریف واقعیت که در پی ترجمه‌ی آن به مفاهیم جامعه‌شناختی رخ می‌دهد، تا حد زیادی قابل پیش‌بینی نیز هست از این جهت که بخش عمده‌ای از مفاهیم و اصطلاحات جامعه‌شاختی مورد استفاده در پژوهش‌های اجتماعی در ایران، اگر نگوییم همه‌ی آن‌ها، خود ترجمه‌ی این مفاهیم از زبانی دیگر هستند. این مفاهیم ترجمه‌ای، احتمالا در زبان مبداء کارآمدی قابل‌ توجهی در توصیف و تبیین واقعیت و آشکار کردن وجوه پنهان آن داشته است، وجوهی که کنشگران مورد مطالعه در اغلب موارد ناتوان از تشخیص آن‌ها هستند، اما این مفاهیمی که در زبان مبداء برساخته بودن اجتماعی واقعیت مورد مطالعه را به خوبی نمایان می‌کنند، لزوما برای توصیف و تبیین واقعیت دیگری که ماهیتا از واقعیت برسازنده‌ی مفاهیم زبان مبداء متفاوت است، کارآمد نیستند. دقیقا به همین دلیل است که پژوهشگران ایرانی در بسیاری از موارد، نظریات موجود در حوزه‌ی مورد مطالعه را چندان مرتبط با واقعیت مورد مطالعه‌ی خود نمی‌یابند، اگر به کل بی‌ربط نیابند و از همین روست که معمولا بخش نظری اغلب تحقیقات بخشی زینتی به شمار می‌آید که فهرست بلند بالایی از نظریات مختلف، عمدتا خیلی عام‌تر و کلی‌تر از حوزه‌ی مورد مطالعه و بدون ارتباط دقیق و مشخص با آن، به دنبال یکدیگر فهرست می‌شوند بدون این‌که کمترین کاربردی در بخش‌های دیگر تحقیق از جمله فرضیات تحقیق، شاخص‌سازی مفاهیم و گردآوری داده‌ها داشته‌ باشند. لازم به تذکر نیست که این امر به معنای بی‌فایدگی کل نظریات و مفهوم‌سازی‌های سنت جامعه‌شناسی در غرب نیست، چه‌بسا بسیاری از مفهوم‌سازی‌هایی که به خوبی از پس توصیف و تبیین واقعیت اجتماعی در ایران نیز برمی‌آیند، نکته‌ی فوق تنها ناظر به بیان یک علت احتمالی از میان عوامل متعددی است که باعث شود گاه ترجمه‌ی واقعیت و مفهوم‌سازی‌های کنشگران مورد مطالعه به زبان جامعه‌شناختی، نه فقط وجوه پنهان برساختگی اجتماعی واقعیت را آشکار نکند، بلکه وجوهی آشکار در درک روزمره‌ی کنشگران را نیز تحریف کند یا به کل نادیده بگیرد.

اما اگر به طور اجمالی بپذیریم که انتقادات پیش‌گفته به برخی پژوهش‌های جامعه‌شناختی در ایران وارد است، راه برون‌رفت از این مساله چیست؟ به عبارت روشن‌تر،‌ محققان اجتماعی چه کاری می‌توانند غیر از ترجمه‌ی واقعیت به زبان جامعه‌شناختی انجام دهند و از طریق آن به انجام یک پژوهش جامعه‌شناختی معتبر نزدیک شوند؟ پاسخ نگارنده به این سوال یکی تاکید بر کاربرد رویکرد مقایسه‌ای و تصریح بر فرضیه‌ی رقیب در پژوهش‌ها  (این‌که واقعیت چه امکان بروز دیگری جز آن‌چه از نظر محقق تحقق یافته است، داشته است اما آن امکان دیگر به دلایلی که محقق مدعی آن است، محقق نشده است) که در یادداشت دیگری مورد بحث قرار خواهد گرفت، راهبرد دیگری که مرتبط با موضوع این یادداشت برای ارتقاء کیفیت و اعتبار پژوهش‌های جامعه‌شناختی می‌توان ارائه داد، تلاش برای مفهوم‌سازی واقعیت اجتماعی در ایران است به گونه‌ای که آشکارکننده‌ی وجوهی پنهان از برساختگی اجتماعی واقعیت باشد، وجوهی که کنشگران درگیر در آن واقعیت، ناتوان از تشخیص آن‌ها هستند. درواقع، کاربرد مفاهیم تخصصی جامعه‌شناختی برای توصیف و تبیین واقعیت تنها زمانی موجه است که این مفاهیم چیزی بیش از درک و فهم کنشگران مورد مطالعه در باب واقعیت ارائه دهند، در غیر این‌صورت ترجمه‌ی درک آگاهانه‌ی کنشگران به واژگان و تعابیر پرطمطراق تخصصی، تنها تلاشی نه‌چندان موفق برای فریب ارعاب‌گونه‌ی مخاطبان در توجیه جامعه‌شناختی بودن یک تحقیق و اعتبار ظاهری حاصل از کاربرد یک زبان نامعمولِ تخصصی است.

بنابراین، به عنوان یک راه‌حل کاربردی می‌توان به محققان پیشنهاد کرد پیش از آن‌که از هر واژه یا تعبیری تخصصی و جامعه‌شناختی در تحقیق خود استفاده کنند، این سوال را از خود بپرسند که این مفهوم چه چیزی بیش از درک خود کنشگران از واقعیت را آشکار می‌کند یا به عبارت ساده‌تر، به کارگیری این مفهوم تخصصی چه ارجحیتی بر استفاده از همان مفاهیم عامیانه‌ی خود کنشگران دارد؟ برای مثال، این سوال را می‌توان در مورد رایج‌ترین مفاهیم تخصصی نیز طرح کرد، این‌که اگر ما ترجیح می‌دهیم مفهوم طبقه‌ی اجتماعی را به جای مفاهیم پول‌دار بی‌پول یا حتی طیف خیلی پول‌دار، کمی‌پول‌دار، متوسط، کمی‌ فقیر یا خیلی فقیر به کار بریم یا مفهوم سبک زندگی را به جای مفاهیم با کلاس بی‌کلاس یا طیفی متناسب با آن که خود کنشگران در توصیف و تمایزبخشی میان خود و دیگران از آن استفاده می‌کنند به کار بریم، به این دلیل است که این مفاهیم تخصصی ناظر به وجوهی از واقعیت هستند که آن مفاهیم زبان روزمره تنها بخش‌هایی از آن‌را آن‌هم به صورت مبهم بازنمایی می‌کنند، مثلا درحالی‌که احتمالا کنشگران مفاهیم با کلاس بی‌کلاس را بیش از همه برای تمایز سبک‌های پوشش یا چیدمان منزل یا حتی زبان و لحن حرف زدن افراد به کار می‌برند، محقق جامعه‌شناس همزمان با تلاش برای به‌ کارگیری مفاهیمی خنثی و غیرسوگیرانه نسبت به تمایزات واقعیت، در تلاش برای شناسایی شاخصی است که وجوه هرچه بیشتری از واقعیت را به صورتی منسجم و هماهنگ با یکدیگر سامان دهد، و از همین روست که مثلا نوع گذران اوقات فراغت را به عنوان یکی از شاخص‌های مهم تمایز  میان انواع سبک زندگی درنظر می‌گیرد، شاخصی که احتمالا کمتر کنشگری در تمایز خود از دیگران به آن ارجاع می‌دهد، درحالی‌که این شاخص در تمایزبخشی میان انواع سبک‌های زندگی از آن شاخص‌های مبتنی بر شهود عامیانه اعتبار و روایی بیشتری دارد. درعین‌حال این احتمال نیز وجود دارد که مفهوم سبک زندگی در عین کارآمدی نسبی در توصیف واقعیت اجتماعی خاص جامعه‌ی ایران، به جهت آن‌که مفهوم‌سازی در جهت توصیف واقعیتی تا حد زیادی متفاوت به شمار می‌رود، نیازمند برخی تغییرات در تعریف مفهومی و عملیاتی خود جلوه کند تا قابلیت بیشتری در تحقق هدف آشکار کردن نظم و قواعد پنهان حاکم بر واقعیت بیابد.

خلاصه آن‌که کاربرد مفاهیم جامعه‌شناختی در توصیف و تبیین واقعیت به این دلیل انجام نمی‌شود که آشنایی محقق را با زبان و ادبیات جامعه‌شناختی به اثبات رساند، در همین راستا، جامعه‌شناختی بودنِ یک پژوهش نیز فقط با به کارگیری زبان و ادبیات جامعه‌شناختی محقق نمی‌شود، کاربرد مفاهیم و تعابیر جامعه‌شناختی در توصیف و تبیین واقعیت به این دلیل انجام می‌شود که وجوهی از برساختگی اجتماعی واقعیت را آشکار می‌کند که مفاهیم و تعابیر روزمره‌ی مورد استفاده‌ی کنشگران درگیر، ناتوان از تشخیص و ارجاع به آن وجوه است. بر همین مبناست که نگارنده نتیجه می‌گیرد ترجمه‌ی واقعیت اجتماعی مورد مطالعه در ایران به مفاهیم و تعابیری که برآمده از واقعیتی ماهیتا متفاوتند، در برخی موارد، نه فقط وجوهی پنهان از نظم اجتماعی حاکم را آشکار نمی‌کند، بلکه حتی وجوهی آشکار و قابل تشخیص برای شهود عامیانه را نیز تحریف می‌کند یا به کل نادیده می‌گیرد و از این جهت حتی به اندازه‌ی همان تعابیر و مفاهیم مورد استفاده‌ی خود کنشگران نیز در توصیف و تبیین واقعیت سودمند نیست.

بحران انتظارات فزاینده

چهارشنبه, ۱۸ مرداد, ۱۳۹۱

به قول معروف، شما یادتون نمی‌یاد، اما زمانی نه‌چندان دور مرغ غذای اعیانی به حساب می‌آمد، مثل این چند سال اخیر نبود که اگر شما مرغ می‌گذاشتی جلوی مهمان، به معنای این بود که باهاش ندار بوده‌ای و نمی‌خواسته‌ای خودت را خیلی به زحمت بیندازی مرغ را انداخته‌ای توی قابلمه و یک پیاز تنگش و تمام؛ در زمانی نه چندان دور، مرغ غذای مهمانی‌های رودربایستی‌دار بود و گذاشتن‌اش سر سفره یک‌جور عزت گذاشتن سر مهمان به حساب می‌آمد؛ کم‌کم اما مرغ از آن حالت کمیاب و مخصوص مهمانی خارج شد، کم‌کم مرغ رکن ثابت سبد غذایی شد و به نسبت خیلی دیگر از مواد غذایی مانند ماهی یا گوشت قرمز یا حتی سوسیس و کالباس، ارزان‌تر و خریدش به صرفه‌تر به نظر می‌آمد. اخیرا باز شرایطی پیش آمده است که مرغ کم‌کم از برنامه‌ی غذایی روزمره خارج شود و لابد بشود همان غذای اعیانی ویژه‌ی مهمانی‌های خاص، این‌بار اما نارضایتی‌ از شرایط پیش‌آمده خیلی شدید است، آدم‌ها به شدت از این بازگشت شرایط به گذشته‌ای نه‌چندان دور خشمگین‌اند، قاعدتا جای سوال است که چطور آدم‌هایی که شرایطی مشابه، بلکه هم بسیار بدتر از شرایط امروز را در گذشته‌ای نه‌چندان دور تجربه کرده‌اند، تا به این حد در برابر تجربه‌ی شرایط مشابه کم‌‌تحمل و ناراضی و خشمگین‌اند. پاسخ این سوال را تئوری انتظارات فزاینده می‌دهد. نظریه‌ای که توضیح می‌دهد چرا نارضایتی‌های شدید اقتصادی اتفاقا نه در یک دوره‌ی طولانی کمبود و شرایط بد اقتصادی بلکه معمولا در دوره‌هایی پس از یک دوره رونق و رفاه کوتاه‌مدت رخ می‌دهند.

همین‌طور که داشتم دنبال دیگر مصادیق انتظارات فزاینده در این روزها می‌گشتم یادم افتاد که در از قضا من چند سال پیش‌تر وقتی در آن مرکز تحقیقاتی مشغول به کار بودم، گزارشی نوشته‌ام دقیقا با همین عنوان بحران انتظارات فزاینده! این گزارش را فروردین ۱۳۸۵ نوشته‌ام با محوریت بررسی پیامدهای اجتماعی- فرهنگی سیاست‌های اقتصادی دولت با تمرکز بر لایحه‌ی بودجه‌ی ۸۵٫ بعد رفته‌ام گشته‌ام این گزارش کذا را پیدا کرده‌ام و می‌خوانم، می‌بینم انگار همین هفته‌ی پیش نوشته شده، فکر کنید یک‌جای‌اش نوشته‌ام «در داخل مکانیسم‌های سیاست‌های اقتصادی دولت به گونه‌ای عمل خواهد کرد که ادامه روند موجود در بلندمدت ناممکن می‌گردد. چنان‌که نرخ تورم بی‌سابقه در نتیجه‌ی رشد نقدینگی تحقق بسیاری از وعده‌های دولت در زمینه‌ی افزایش رفاه اقتصادی محرومان و اقشار کم‌درآمد را با مشکلات جدی مواجه می‌کند. اما مهم‌تر از شرایط داخلی، شرایط خاص بین‌المللی و خارجی است که پیش‌بینی‌ خوش‌بینانه‌ی دولت درباره‌ی ادامه‌ روند درآمدهای بالای نفتی را با تردیدهای جدی مواجه می‌کند. درحالی‌که ارسال گزارش پرونده‌ی ایران به شورای امنیت در کنار مواضع سرسختانه‌ی نظام جمهوری اسلامی ایران در حق دست‌یابی به انرژی صلح‌آمیز هسته‌ای و کارشنکی‌های آمریکا و برخی کشورهای اروپایی، احتمال وضع تحریم‌هایی را در مورد ایران شکل می‌دهد، افزایش انتظارات اقتصادی عموم مردم تا حد زیادی از عقلانیت به دور است؛ چراکه در صورت مواجهه‌ی کشور با شرایط دشوار، انتظار دولت از مردم بیشتر بر محور ریاضت‌های اقتصادی است. این درحالی است که رفاه کوتاه‌مدت شکل گرفته و مقایسه‌ی آن با شرایط دشوار کشور در صورت تحریم‌های بین‌المللی احساس محرومیت نسبی را در مردم افزایش خواهد داد و نارضایتی آن‌ها را افزایش داده و بعضاً باور به ناکارآمدی دولت در زمینه‌ی اقتصادی را تقویت خواهد کرد.»

این‌ها را کی نوشته‌ام؟ فروردین ۸۵ یعنی حدود شش سال پیش بعد هی می‌گویند علوم اجتماعی پس‌نگر است و عرضه‌ی حرف زدن در مورد تحولات آینده را ندارد. من این گزارش را می‌گذارم این‌جا (+)، شما بخوانید و خودتان در مورد صحت و سقم این اتهام رایج پس‌نگری علوم اجتماعی قضاوت کنید.