بایگانی “از زبان دیگران”

Null*

دوشنبه, ۳ بهمن, ۱۳۹۰

«و آن‌ها، سیاهی را توی چشم‌هایت شلیک خواهند کرد. به مرکز افکارت، به گهواره‌ی گرم و نرم اندیشه‌ات سرب متلاشی کننده حواله خواهند کرد.

وقتی مته به عصب ترس می‌رسد،‌ بیمار کنترل خود را از دست می‌دهد. یورش سهمگین شروع شده است. غیر قابل تحمل است، هیچ‌کس در برابرش مدت زیادی دوام نمی‌آورد. باید قرصی خورد.

هرکس نوعی قرص لازم دارد تا به آتش‌بسی با بدبختی‌اش برسد. حضرت ایّوب وقتی که زخم‌هایش کرم گذاشت خدا را به باد نفرین و ناسزا گرفت، زندانیان در مالاگا «بین‌الملل» خواندند. من هم، قرص‌های خودم را داشتم، مجموعه‌ای کامل از انواع و اقسام‌شان، از معادله‌ی هذلولی و «مشغله‌ی روزهایم» گرفته تا هر نوع محصول شیمیایی از داروخانه‌ی روانی.

یکی از داروهای جادویی‌ام، نقل قولی از یکی از آثار توماس مان بود، که هرگز تاثیرش را از دست نمی‌داد. بعضی وقت‌ها، در طی حمله‌ی ترس، یک عبارت را سی چهل بار، تقریباً یک ساعتی، تکرار می‌کردم، تا این‌که حالت خلسه‌ی خفیفی دست می‌داد و حمله می‌گذشت. می‌دانستم که این شیوه‌ی رقص نیایشی، شیوه‌ی تام‌تام آفریقایی، و شیوه‌ی سِحر کهن آواها است. معهذا، به رغم این آگاهی‌ام، مؤثر واقع می‌شد.

اثری مشابه اثر این اجرای مراسم بی‌حس کننده را، از شیوه‌ی مخالف نیز می‌توانستم به‌دست بیاورم، یعنی با تعمق در انتزاعیات محض. سلسله‌ای از افکار را به عمد، در اطراف موضوع معینی شروع می‌کردم، مثل فرضیه‌های فروید درباره‌ی مرگ و مرگ‌طلبی. بعد از دقایقی چند، استعلای تب‌آلودی مستولی می‌شد. نوعی دویدنِ جنون‌آمیز با هوسِ کشتن در قلمرو منطق، که معمولاً به رویا در بیداری ختم می‌شد. مدّتی بعد دوباره آرام می‌گرفتم و حمله گذشته بود.

نیروی شفابخش هر دو شیوه از ابتکار واحدی سرچشمه می‌گرفت: غرق کردن تصویر طاقت‌فرسای جوخه‌ی آتش در مشکل عام مرگ و زندگی، و غرق کردن درماندگی شخصی‌ام در درماندگی زیست‌شناختی عالم. همچنان‌که ارتعاشات و تنش‌های یک گیرنده‌ی بی‌سیم به زمین منتقل و در آن‌جا محو می‌شود، من هم فشار روحی‌ام را به «سیم زمین» وصل کرده بودم.

به عبارت دیگر، پی برده بودم که روح انسان قادر است به کمک‌هایی متوسل شود که در شرایط عادی برایش شناخته نیست، و وجود آن‌ها را تنها در شرایط غیرعادی در درون خودش کشف می‌کند. این کمک‌ها بسته به مورد خاصّ‌شان یا به صورت داروهای مخدر رحمت‌بار، و یا داروهای محرک نشئه‌آور عمل می‌کنند. فنّی که زیر فشار حکم اعدام ساخته و پرداخته کردم شامل بهره‌برداری ماهرانه از این کمک‌ها بود. راستی، می‌دانستم که در لحظه‌ی پایان کار، وقتی که می‌بایست مقابل دیوار بایستم، این ابتکارهای ذهنی خود به خود عمل خواهند کرد بی آن‌که نیازی از جانب من به کوشش آگاهانه‌ای باشد. بنابراین، عملاً ترسی از لحظه‌ی اعدام نداشتم، فقط از ترسِ لحظه‌ی پیش از اعدام ترس داشتم. اما پشت‌گرمی‌ام به آن احساسی بود که بالای پله‌های خانه‌ی سرپیتر، زمانی که به انتظار شلیک بولین بودم، تجربه کرده بودم. همان احساسِ رویاوارِ دو نیم شدن هوشیاری، که در نتیجه با نیمه ای از آن، شخص با خونسردی و فاصله‌ای نسبی به خودش می‌نگرد، انگار که غریبه‌ای را ورانداز می‌کند. هشیاری مراقب است که هرگز به عدم کامل نرسد. رازِ هستی و نابودی‌اش را فاش نمی‌کند. هیچ‌کس مجاز نیست با چشمان باز به درون تاریکی خیره شود، چراکه پیشاپیش تاریکی چشم‌اش را از کار می‌اندازد.

به همین دلیل است که وضعی که از سر می‌گذرانیم به اندازه‌ی تصور آن بد نیست. طبیعت مراقب است که درخت‌ها بیش از حد معینی قد نکشند. حتّی درخت رنج‌ها هم.»

* به نقل از: «گفت وگو با مرگ» نوشته‌ی آرتور کوستلر، ترجمه خشایار دیهیمی و نصرالله دیهیمی، نشر نی. تیتر از من است، تاکیدات هم.

پی‌نوشت: من این حمله‌ها را تجربه کرده‌ام، این یورش‌های سهمگین ناامیدی و استیصال، هربار غیرقابل‌ تحمل‌تر، چاره‌ناپذیرتر، قرصی هم ندارم برایش، هربار فکر می‌کنم این آخرین بار است، فکر می‌کنم از پس این یکی برنمی‌آیم؛ یک گوشه‌ی ذهنم مطمئنم که فقط یک حمله است، مطمئنم که تمام می‌شود اگر تحمل‌اش کنم اما در همان حال بند بند وجودم فریاد می‌زند که غیرممکن است، تحمل‌اش غیرممکن است. هربار به شگفتی می‌افتم که چطور تمام می‌شود، چطور همه‌ چیز به حالت اول‌اش برمی‌گردد، انگار نه انگار که حمله‌ای بوده است، یورش ویرانگری از ناامیدی و یاس و هربار زمانی می‌رسد که دچارش می‌شوم، شکسته‌تر، بی‌دفاع‌تر؛ من قرصی ندارم برایش، بحران که از حد بگذرد، تنها یک راه می‌شناسم، جسم‌ و ذهنم‌ خود‌شان خود به خود راه‌شان را کج می‌کنند سمت قبرستان. همراه مطمئنی اگر باشد و شرایط مساعد، خوابیدن توی قبر می‌شود تنها نوشداروی شفابخشی که می‌شناسم،آب روی آتش، جسم‌ام که می‌رود در دل خاک، یک‌هو همه‌چیز آرام می‌شود، انگار تخیله شوم از همه‌ی آن تنش‌ها و ارتعاشات دردناک و ویران‌کننده، این‌جا خیلی خوب گفته است، وصل شدن به سیم زمین، دیده‌اید که یک سیم برق را به زمین وصل می‌کنند؟ همان، وصل می‌شوم به سیم زمین و آرام می‌شوم، تخیله، نول، خنثی.

واقعیت اجتماعی به مثابه شیء

دوشنبه, ۲ آبان, ۱۳۹۰

«نشانه‌ی مهم شیء این است که با حکم اراده نمی‌توان آن را تغییر داد. منظور این نیست که شیء در قبال هرگونه تغییری عایق است، مقصود این است که برای دگرگون ساختن آن خواستن کافی نیست و باید کوشش کمابیش رنج‌آوری به خرج داد تا بر این ایستادگی فائق شد. وانگهی، همیشه نمی‌توان این مقاومت را در هم شکست. اما چنان‌که دیدیم وقایع اجتماعی دارای چنین خاصیتی هست، یعنی نه‌تنها محصول اراده‌ی ما نیست بلکه از خارج موجب تصمیم ما می‌شود؛ یعنی در حکم قالب‌هایی است که ما ناچاریم اعمال خود را در آن‌ها بریزیم. حتی گاهی این ضرورت چنان است که نمی‌توان خود را از چنگ آن خلاص کرد.

حال ولو این‌که بتوانیم بر این ضرورت فائق شویم مقاومتی که به آن برمی‌خوریم کافی است برای این‌که ما را متوجه سازد که در برابر چیزی هستیم که به ما بستگی ندارد. بنابراین وقتی پدیده‌های اجتماعی را اشیاء می‌شماریم مثل این است که عمل خود را تابع طبیعت ساخته‌ایم [ به جای آن‌که طبیعت را تابع عمل خود تلقی کنیم].» (به نقل از: قواعد روش جامعه‌شناسی، نوشته‌ی امیل دورکیم، ترجمه علی‌محمد کاردان، ص ۵۲ این چاپ خیلی قدیمی‌ای که من دارم)

به نظرم برای نشان دادن ضعف دانش و بینش و روش تحلیل جامعه‌شناختی در میان متخصصان و تحلیل‌گران شاید آن‌قدرها هم نیازی به شمار مقالات ISI در حوزه‌ی جامعه‌شناسی و کم‌رونقی مجلات تخصصی و پراکندگی تحقیقات و امثالهم نباشد، به نظرم برای درک کم‌وکیفِ این ضعف شاید هیچ واقعیتی گویاتر از این نباشد که شهود عمومی تحلیل‌گران، علی‌رغم توصیف سهل‌انگارانه‌ی واقعیتِ پیرامون با صفت “اجتماعی”، به لوازم ماهوی اجتماعی پنداشتن واقعیت پایبند نیست بدین معناکه همچنان واقعیت اجتماعی پیرامون را امری تلقی می‌کند که در صورت خواست و اراده‌ی همگانی مبنی بر تغییر آن، این واقعیت خود به خود تغییر خواهد کرد به شرط آن‌که کسی یا کسانی مانع تغییر آن نشوند بدین‌معنا که خواست و اراده‌ی مخالفی در برابر تغییر مقاومت نکند. تلقی‌ای رایج، عامیانه اما مهم‌تر از همه، نادرست چراکه واقعیت اجتماعی نه فقط بر اساس خواست و اراده‌ی فرد یا مجموعه‌ای از افراد یا حتی همه‌ی اعضای یک جامعه شکل نگرفته است که حالا بخواهد بنابر خواست و اراده‌ی آن‌ها تغییر کند، بلکه نکته‌ی چه‌بسا مهم‌تر آن است که این خواست و اراده خود تابع همان واقعیتی است که مهم‌ترین وجه مشخصه‌اش آن این است که بنابر خواست و اراده‌‌ی انسانی قابل تغییر نیست.

از این نظر، خواندن کلاسیک‌هایی مانند دورکیم از جهت آغاز از مبانی و بازگشت به ریشه‌ها نیست که ضروری است، خواندن کلاسیک‌های جامعه‌شناسی از این جهت ضروری است که بی‌توجهی و پایبند نبودن به آن اصول نظری‌ای که سا‌زنده‌ی دانش و بینش و روش جامعه‌شناختی است باعث می‌شود کاربرد زبان و اصطلاحات جامعه‌شناختی مانند همین صفت “اجتماعی” تنها در ما این توهم را به وجود آورد که مشغول تولید و ارائه‌ی یک تحلیل جامعه‌شناختی هستیم درحالی‌که به خاطر بی‌توجهی و عدول از اصول بنیادین و سازنده‌ی این دانش، حداکثر داریم ادای تولید دانش جامعه‌شناختی در می‌آوریم بدون آن‌که واقعا چنین دانشی تولید کرده باشیم.

بله، البته سوال به جایی است که اگر خواست و اراده‌ی همه یا بخشی از افراد، سازنده‌ی واقعیت اجتماعی نیست، پس چه چیز سازنده‌ی آن است؟ خلقت خدا یا تقدیر یا جغرافیا یا همان خصوصیات مورفولوژیک جامعه به قول خود دورکیم یا چه؟ علوم اجتماعی خوانده‌ها لابد جواب مشهور دورکیم به این سوال را می‌دانند: خود واقعیت اجتماعی و همین است منشاء این قانون بنیادین و نقض‌ناپذیر جامعه‌شناسی که واقعیت/پدیده/امر اجتماعی همواره علت اجتماعی دارد. اما این جواب آشکارا مستلزم دور است که خب باطل است منطقا، یعنی به نظر می‌رسد یک‌جایی باید این زنجیره‌ی علل اجتماعی به یکدیگر به امری غیراجتماعی برسد، به همان خواست و اراده‌ی فردی یا جغرافیا یا هرچیز دیگری از این قبیل؛ در این ‌صورت اما اصل و قانون بنیادین نقض شده است و گرچه نادر و معدود اما بالاخره امری اجتماعی یافت شده است که علت/منشاء/سازنده‌ای غیراجتماعی داشته است و قاعدتا همین می‌تواند موید این ادعای منتقدان احتمالی باشد که جامعه‌شناسی علمی است غیراصیل و نابسنده که در عمیق‌ترین و بنیانی‌ترین تحلیل‌های خود نیازمند شناخت عاملی غیراجتماعی و بنابراین نیازمند علمی غیر از خود می‌شود. جامعه‌شناسی چطور از این مخمصه خلاص می‌شود؟ چطور می‌تواند خود را از چرخه‌ی باطلِ «امر اجتماعی علت امر اجتماعی» رها کند و در عین‌حال اصل و قاعده‌ی بنیادین سازنده‌ی خود را نقض نکند؟ درواقع تا این‌جا فقط گفته شده است که واقعیت اجتماعی چه نیست (حاصل خواست و اراده‌ی افراد نیست) اما هنوز پاسخی به این پرسش داده نشده که پس واقعیت اجتماعی چه “هست؟ پاسخ این سوال البته به اندازه‌ی خود پرسش مهم و هیجان‌انگیز است. دوست دارم ببینم از علوم اجتماعی خوانده‌های این دور و بر کسی می‌تواند پاسخ رضایت‌بخشی به این مساله بدهد یا نه؟

مرض دارم؟ می‌خواهم ملت را سر کار بگذارم؟ خب چرا همین حالا که این همه مساله را روشن و مفصل طرح کرده‌ام، جوابش را هم ضمیمه‌اش نمی‌کنم؟ راستش این پرسش و پاسخ آن و البته پیامدهای نظری و عملیِ مترتب بر این پاسخ برای اتخاذ دیدگاه جامعه‌شناختی آن‌چنان مهم و بنیادی است که به نظرم رسید باید در متن مستقل و کاملی طرح‌اش کنم با عنوان «امر اجتماعی» مثلا و بعد همین را بگذارم پایه‌ی آموزش فلسفه‌ی روش در علوم اجتماعی و روش تحقیق و خلاصه هر نوع آموزش بنیادی بینش و روش جامعه‌شناختی. کما این‌که کل این حرف‌ها و هیجان‌ همراه‌اش برای طرح‌شان در این‌جا از مرور چندباره‌ی «قواعد روش جامعه‌شناسی» شکل گرفت که قرار است در کلاس فلسفه‌ی روشِ فردا درباره‌اش بحث کنیم.