اولین روز تابستان

امروز اولین روز تابستان است، صبح رفتم دانشگاه با یکی از اساتید راجع به برنامه‌های گروه مدرسی حرف بزنم، استاد خواب ماند و من هم برگشتم خانه؛ می‌توانستم بمانم و کار کنم، برگه‌ها را تصحیح کنم یا داوری‌‌های به تاخیر افتاده‌ی مقاله‌ها را انجام دهم

بیشتر بخوانید
همین حالا

گفتم بنویسم، همین حالا که این‌جا نشسته‌ام، نزدیک افطار روی یکی از صندلی‌های پارک نزدیک خانه. با امیر بحث‌مان شد و من طبق قول و قرارِ این چند وقت اخیرمان از خانه زدم بیرون، آمدم این‌جا توی پارک و یاد یکی از پست‌های خیاط‌باشی افتادم،

بیشتر بخوانید
پارسال همین موقع

امروز رها یک‌ساله می‌شود، پارسال همین موقع‌ها بود که راه افتادیم سمت بیمارستان، یکی دو ساعت قبل هم رفته بودیم و گفته بودند هنوز وقتش نشده بروید یکی دو ساعت دیگر بیایید، حال من؟ چیزی که یادم می‌آید فقط درد است و اضطراب، دردها از

بیشتر بخوانید
شش ماهگی

بالاخره تسلیم شدیم؛ درست همین امروز که شش ماهگی‌‌اش تمام شد رفتیم و از این عکس‌ها گرفتیم

از همین‌ عکس‌هایی که لابد نورش، کادرش، دکورش، از همه مهم‌تر کیفیتش خوب است. عکس‌هایی که رها توی‌اش شبیه همه‌ی بچه‌های این سنی‌ است، آن‌قدر شبیه که

بیشتر بخوانید
لذت شیر دادن

از وزارت فلان زنگ زده‌اند که برای بهمان برنامه دعوت کنند، گفتم بچه‌ی کوچک دارم نمی‌توانم بیایم، اولین‌بار نبود البته، برخلاف امیر که حضور رها تقریبا هیچ خللی در برنامه‌ی کار و زندگی روزمره‌اش پیش نیاورده و این لابد از تفاوت‌ نقش‌های مادری و پدری

بیشتر بخوانید