بایگانی “همین حالا”

یزد

جمعه, ۲۶ آذر, ۱۳۹۵

آمده‌ایم یزد برای دیدار رها با پدربزرگ و مادربزرگ پدری و عموی کوچک؛ من هم دلم را خوش کرده‌ام به این‌که رها سرگرم خانواده پدری‌اش می‌شود و من می‌توانم دو سه روزی روی کارهای عقب‌افتاده، مشخصا نوشتن مقاله‌های نیمه تمام تمرکز کنم. روزها این‌جا هوا عالی است، دیروز که رسما بهار بود با همان خنکی ملس اول صبح و گرمای کلافه کننده سر ظهر، امروز کمی به سردی می‌زند اما آفتابی که سه تیغ می‌تابد در همین نسیم کمی گزنده است که می‌چسبد. فلسفه‌ی ملال را شروع کردم، قبلش داشتم با یکی از مقاله‌های نیمه تمامی کلنجار می‌رفتم که مدت‌ها رها شده بود. دیروز صبح یکی دیگر از مقاله‌ها را خواندم و دیدم مشکل خاصی ندارد، یعنی اگر وسواس به خرج ندهم می‌شود با همین سروشکل‌اش هم برای مجلات علمی – پژوهشی بفرستم، بعد آمدم سراغ این یکی که از دیروز وقتم را هدر داده است بدون این‌که پیشرفت خاصی حاصل شود. به نظر خودم به خاطر این رویکرد نادرست که می‌خواستم تمامش کنم و فکر کردم کل این یک روز و نصف باقیمانده باشد مال این مقاله و دقیقا همین شد که هی وقت تلف کردم، سراغ لذت‌بخش‌ها هم نرفتم یا با عذاب وجدان رفتم، فکر کردم باید این مقاله کذایی را تمام کنم، شب که شد خسته بودم و اتفاقا کار مفید زیادی نکرده بودم، چه می‌گویم، اصلا از همین خسته بودم، اگر مثل صبحش کار خوب پیش رفته بود که لابد داشتم با سرخوشی رمان همراهم را می‌خواندم یا همین «فلسفه ملال» که دست‌آخر خریدم‌اش با اکراه، پایین‌تر می‌گویم چرا با اکراه. به هرحال فکر می‌کنم رویکردم نادرست است، نباید تمام زمان را بدهم به یک مقاله برای این‌که تمام شود و خلاص شوم، این‌طوری انگار اصلا لج می‌کند و تا ابد کش می‌آید، باید زمان مشخص بگذارم، خیلی مشخص، مثلا یک یا دو ساعت و بعد هم بهش پایبند باشم حتی اگر کار خیلی خوب پیش رفته بود، مثل همین یک ساعت پیش که روی دور بودم و خیلی از جاهای خالی مقاله را پر کردم اما ساعت را که نگاه کردم دیدم زمان اختصاص داده شده تمام شده و فکر کردم علی‌رغم وسوسه، اشتباه دیروز را نکنم، طبق برنامه بیایم بیرون هوایی بخورم ، دوری بزنم و فلسفه ملال را شروع کنم ببینم چقدر به مذاقم خوش می‌آید.

مدت‌ها منتظر فلسفه ملال بودم، سین وعده‌اش را بهم داده بود، وقتی کتاب را با نام مترجم دیگری دیدم زود زنگ زدم بهش با این امید که اشتباه کرده باشم اما دیدم همانی است که نباید باشد، کتاب همان است، سرپرست مجموعه‌ای که سین کتاب را در قالب آن‌ها ترجمه کرده بود با ناشر مجموعه به مشکل خورده بود و چندوقتی برای انتشار کتاب جدید مجموعه دست نگه داشته بود و در همین مدت مترجم دیگری کتاب را ترجمه و به بازار فرستاده بود. مدت‌ها فکر کردم صبر می‌کنم تا مشکل سرپرست و ناشر مربوطه حل شود و کتاب را با ترجمه سین می‌خوانم اما آخرش هم نشد، چهارشنبه دو هفته پیش که تنهایی رفته بودم پردیس کوروش سیانور ببینم، راهم به نشر چشمه افتاد و دست‌آخر کتاب را خریدم، گیرم با اکراه؛ آن‌شب یک حالی بودم، از این حال‌هایی که باید یک کاری برای خودم بکنم که حالم خوب شود، از آن بعد از ظهرهایی بود که قرار بود امیر زود بیاید که من بروم سراغ کارهایم، بعد دیدم از این دور باطل دانشگاه- رها- کار خانه- کار دانشگاه در خانه خسته‌ام، مدت‌هاست گرفتار کارها بوده‌ام و هی دویده‌ام و هی باز جا مانده‌ام، آن بعد از ظهر فکر کردم آن‌قدرها هم کار بلافصل برزمین‌ مانده‌ای ندارم، به جایش مدت‌هاست که سینما نرفته‌ام، رها و امیر را گذاشتم و رفتم سینما، بعد که برگشتم فهمیدم امیر شاکی شده چون فکر کرده کار مهمی نداشته‌ام و فقط برای این‌که سهم برابری از نگه‌داری رها را بهش تحمیل کنم زود کشیده‌ام‌اش خانه و برای وقت‌گذرانی رفته‌ام سینما، آن شب حتی دعوا هم کردیم اما من روزهای بعد دیدم که حالم چقدر با خودم و زندگی بهتر شده، چقدر همین کتابی که تا امروز نرسیدم لایش را باز کنم قوت قلبم بوده برای داشتن لحظه‌های لذت‌بخشی که خودم را از آن نمایش مضحک و کسالت‌بار کارهای دانشگاهی رها کنم. لحظه‌هایی مثل همین حالا که زیر آفتاب یزد نشسته‌ام و این‌ها را می‌نویسم و به این فکر می‌کنم که چرا سین نمی‌نویسد؟ از اول‌اش می‌خواستم همین را بگویم، می‌دانستم فلسفه ملال را شروع کنم نوشتنم می‌گیرد، اصلا از این کتاب‌های مجموعه هنر و تجربه کلی ایده‌ گرفته‌ام برای نوشتن. بعد همه‌اش فکر می‌کنم چرا مترجمان خود این کتاب‌ها، یکی مثل سین، چرا خودشان نمی‌نویسند؟ چطور این کتاب‌ها این‌همه هوس نوشتن را در من بیدار می‌کند اما سین همچنان ترجمه می‌کند. باید بروم با سین حرف بزنم و از خودش بپرسم، یک‌بارکه راجع به انتخاب ترجمه به عنوان آینده حرفه‌ای در علوم اجتماعی حرف زدیم، بحث‌مان حول و حوش‌اش گشت اما صریح و دقیق در موردش حرف نزدیم، باید بروم ببینم وقتی سین این کتاب را به زبان دیگری خوانده و به فارسی ترجمه کرده، حس‌اش راجع به محتوای کتاب چه بوده، حس‌اش راجع به نوشتن چنین کتابی چه بوده؟ چقدر فکر کرده می‌تواند همچو چیزی بنویسد یا نمی‌تواند، باید بروم با سین حرف بزنم ببینم چرا نمی‌نویسد یا شاید هم می‌نویسد و من بی‌خبرم. به گمانم دیگر تعطیلی‌ها تمام می‌شوند و احتمالا چندوقتی از سفر خبری نیست، ترم هم یکی دو هفته دیگر تمام است، وقتم آزادتر می‌شود و لابد می‌شود بروم آدم‌ها را ببینم و گپ بزنم برای این‌که از آن دور باطل رها شوم و حالم با خودم و زندگی بهتر شود.

از این روزها که می‌گذرد

یکشنبه, ۲۱ آذر, ۱۳۹۵

ح پیام داده که چرا وبلاگ نمی‌نویسی؟ اولین جوابی که به ذهنم رسید این بود: نمی‌دانم، بعد گفتم که بهش فکر می‌کنم؛ پیامش خیلی انگیزه‌بخش بود، به خودش هم گفتم که اگر رها همان موقع بیدار نشده بود، پیامش آن‌قدر انگیزه‌بخش بود که ارزیابی آن پرسش‌نامه کذایی مربوط به فلان طرح پژوهشی را رها کنم و همان‌وقت شروع کنم به نوشتن، حالا خواهرم آمده و رها را برده پیش خودش و مامان، من فکر کردم بنویسم، از این روزها که می‌گذرد و از این‌که نمی‌نویسم. اول فکر کردم شاید چون کانال تلگرام را راه انداخته‌ام دیگر وبلاگ نمی‌نویسم، بعد دیدم ربطی ندارد، اتفاقا باید بیشتر بنویسم از این جهت که تلگرام همه‌اش چیزهای مفید غیرشخصی می‌خواهد، نمی‌شود آدم درددل‌های روزمره را ببرد آن‌جا، پس اتفاقا وبلاگ باید رونق بگیرد، دست‌کم این بخش پشت صحنه‌اش، اتفاقا چون در کانال سخت می‌شود نوشت و هی آدم باید بالا و پایین کند و هزار چیز را در نظر بگیرد، این‌جا در مقابلش مثل مبل راحتی خانه است که آدم لم داده رویش و پایش را دراز کرده و درحالی‌که چایش را مزه می‌کند، دارد خیلی خودمانی و بی‌دغدغه‌ی انسجام و فایده به امروز فکر می‌کند، به این روزها که می‌گذرد.

امروز یک‌شنبه است، معمولا یکشنبه‌ها دانشگاه نمی‌روم و روزهایی که دانشگاه نمی‌روم رها را یکی دو ساعتی می‌برم این مهدکودک دو کوچه بالاتر؛ بیشتر از جهت ذوقی که برای بچه‌ها دارد و جهشی که هربار که با بچه‌ها وقت می‌گذراند، در فهم و توانایی‌ها و مهارت‌هایش ایجاد می‌شود. تابستان که بود پارک می‌بردم‌اش روزی دوبار، صبح‌ها من می‌بردم، عصرها امیر، حالا پنج بعد از ظهر شب است و هوا هم که سرد و آلوده، رها هم هیچ بچه دیگری دور و برش نیست، تک‌نوه است از هر دو طرف، این شد که فکر کردم ببرم‌اش مهد و حتی برای اطمینان خودم هم آن گوشه بنشینم و از دور مراقبش باشم مبادا قاطی بچه‌های بزرگتر اذیت شود. اما بار دومی که رفتم آن‌چنان پرید بغل مربی مربوطه که دیدم نیازی به ماندن من نیست، مهد را خیلی دوست دارد و تا بهش می‌گویم امروز می‌رویم پیش نی‌نی‌ها، ذوق می‌کند و تند تند صبحانه می‌خورد و لباس‌ می‌پوشد که برویم، از آن طرف هم بعد از ۲ ساعت با این‌که حسابی بازی کرده و خسته و خواب‌آلوده است اما در برابر رفتن مقاومت می‌کند و هربار بساطی دارم سر برگشتن از مهد. بعد که می‌آییم خانه غذا می‌خورد و راحت ۲ ساعتی می‌خوابد. بعد بیدار می‌شود و دیگر مرا ول نمی‌کند، هی دستم را می‌گیرد از این سر خانه به آن سرش و هی بازی‌های مختلف اختراعی می‌کند و…این شرح معمول روزهایی است که خانه‌ام. خیلی وقت‌ از این روزها دلم پیش کارهای نکرده دانشگاه است که با بیدار شدن رها نصفه نیمه مانده است یا پیش ظرف‌های نشسته یا شام شب که هنوز سراغش نرفته‌ام، آن‌قدر کارهای نکرده تلنبار شده هست که اصلا نوبت به وبلاگ‌نویسی نمی‌رسد، فکر این‌ کارها نمی‌گذارد تمام و کمال با رها باشم، نمی‌گذارد لذت ذوق‌ بازی‌های اختراعی بچه را ببرم، هی ذهنم پیش کارهای خانه است یا کارهای دانشگاه و یک وقتی نگاه می‌کنم می‌بینم بی‌حوصله‌ام و دل به دل بازی با بچه نمی‌دهم و…از یک طرف فکر می‌کنم درستش این است که وقتی با رها هستم تمام و کمال برای او باشم و از طرفی فکر می‌کنم که خب این‌طوری که زندگی تعطیل می‌شود و دست‌کم باید بتوانم کارهای خانه را بکنم و اصلا قدیمی‌ها، خیلی قدیم هم نه، همین مادر خود من چه می‌کرده و بعد خودم جواب خودم را بدهم که اولا شاغل نبوده و دوما من یک خواهری داشته‌ام که تمام‌وقت همبازی‌ام بوده و…با این‌حال همچنان فکر می‌کنم که چرا اوضاع این‌قدر ناوفق مراد است، یک وجه آزاردهنده دیگر هم این است البته که امیر به کل تجربه متفاوتی دارد، اولا برخلاف من اصلا از کارش که نمی‌زند هیچ خیلی وقت‌ها (حتی می‌شود گفت بیشتر وقت‌ها:( بیش از ساعت اداری می‌ماند، وقت‌هایی هم که مثلا زودتر آمده که رها را نگه دارد یا آخر هفته‌هایی که تهران هستیم و قرار است امیر مراقب رها باشد تا من به بخشی از آن انبوه کارهای عقب‌افتاده برسم، نه خودش از خودش انتظار انجام کار خانه دارد نه من و چون سیستم کارش به کل با کار من متفاوت است، هیچ کاری هم از اداره خانه نمی‌‌آورد برخلاف من که همیشه مجبور می‌شوم بخشی از کارهای دانشگاه را بگذارم برای خانه، نابرابری عمیقا آزاردهنده و حرص‌درآوری است، توجیه‌اش برای امیر یک کلمه است: تو مادری و ایده‌اش این است که نقش مادر با پدر خیلی فرق می‌کند، من اما هیچ‌جوره توجیه نمی‌شوم و هی راه‌های مختلف را می‌روم بلکه حالم با خودم و کار و زندگی و رها خوب شود و بعضی‌ وقت‌ها فکر می‌کنم هی همین است راهش را پیدا کردم و باز دو روز بعد زیر فشار کارهای نکرده و خانه کثیف احساس می‌کنم واقعا چرا سیستم این‌قدر نابرابر است و تازه این در مورد ما است که می‌شود گفت پدر که امیر باشد واقعا و در یک ارزیابی منصفانه، خیلی بیش از اغلب پدرهای دور و بر وقت برای رها می‌گذارد و هروقت که بتواند کارهای خانه را انجام می‌دهد و…یک وقت‌هایی فکر می‌کنم شاید سوال درست‌تر این است که بپرسم چرا من این‌قدر احساس نابرابری می‌کنم و اعصابم بابتش بهم می‌ریزد.

همین حالا

چهارشنبه, ۱۹ خرداد, ۱۳۹۵

گفتم بنویسم، همین حالا که این‌جا نشسته‌ام، نزدیک افطار روی یکی از صندلی‌های پارک نزدیک خانه. با امیر بحث‌مان شد و من طبق قول و قرارِ این چند وقت اخیرمان از خانه زدم بیرون، آمدم این‌جا توی پارک و یاد یکی از پست‌های خیاط‌باشی افتادم، همان پستی که نوشته بود خودش تنهایی آمده پارک و عذاب وجدان گرفته بابت خانه گذاشتن بچه‌اش که جانش برای تاپ و سرسره در می‌رود. من هم پایم به اینجا رسید دلم برای رها تنگ شد، فکر کردم کاش می‌آوردم‌اش می‌بردم‌اش کنار تاپ و سرسره تا هی برای نی‌نی‌ها ذوق کند و دست و پا بزند، بعد دوباره فکر کردم نمی‌شد، نمی‌توانستم، خسته‌ام، بگو مگوی بیهوده خسته‌ام کرده، از صبح هم با رها بودم، راهی نداشت جز این‌که بیایم این‌جا بنشینم و با خودم و خستگی‌هایم خلوت کنم. منتظرم افطار شود بروم بستنی بخرم برای خودم، باز هم البته دلم برای رها تنگ می‌شود، برای وقتی که کنار هم می‌نشینیم و با هم بستنی می‌خوریم.

صبح صاد پیشم بود بعد از مدت‌ها، گفت بالاخره فهمیده دلیل حال بدی این چند وقت اخیرش چه بوده، گفت کسی را نداشته که نازش را بکشد، بهش گفتم بس‌که تنهایی زندگی‌ات را جمع کرده‌ای، از پسِ خرابی‌های کار و خانه و جاهای دیگر زندگی‌ات تنهایی برآمده‌ای، خسته شده‌ای و فکر کرده‌ای چرا کسی نیست که کمی لی‌لی‌ به لالایت بگذارد و نگذارد این‌قدر تنهایی و طولانی خسته بشوی. بعد خواستم به خودم فکر کنم، به این‌که چقدر کسی هست نازم را بکشد. مامان و بابا زنگ زدند همان وقتی که صاد اینجا بود، رفته بودند برایم کادوی تولد سفارش داده شده بخرند و هی از مدل و رنگ دلخواه سوال می‌کردند، دهان روزه توی این گرما بلند شده‌اند رفته‌اند پی کادوی تولد، حالا که دارم می‌نویسم‌اش گریه‌ام گرفته حتی این‌قدر که محبت‌شان بی‌دریغ است با تمام این‌ها من خسته‌ام، انگار که خیلی وقت باشد تنهایی از پس زندگی برآمده باشم خیلی طولانی و عمیق خسته‌ام.