شش ماهگی

بالاخره تسلیم شدیم؛ درست همین امروز که شش ماهگی‌‌اش تمام شد رفتیم و از این عکس‌ها گرفتیم

IMG_3140 ediited
از همین‌ عکس‌هایی که لابد نورش، کادرش، دکورش، از همه مهم‌تر کیفیتش خوب است. عکس‌هایی که رها توی‌اش شبیه همه‌ی بچه‌های این سنی‌ است، آن‌قدر شبیه که شک می‌کنم نکند یک وقت عکس‌اش قاطی یک عالم از عکس‌های دیگر بچه‌ها برود روی این سایت‌های ریز و درشت عکاسی و من حتی تشخیص‌اش ندهم.
IMG_3131 editted

از وقتی برگشته‌ایم هی به عکس‌های خودم نگاه می‌کنم
IMG_7033 editted

عکس‌هایی که نور درست و حسابی ندارد، کادرش کامل نیست، در پس زمینه‌اش ماشین لباس‌شویی دیده می‌شود با در باز، کاشی‌های قدیمی کف آشپزخانه‌ی خانه‌ای قدیمی که حالا مستاجرش هستیم، حتی گوشه‌ی دمپایی سفید آشپزخانه هم پیداست، گوشه‌ی پلاستیک آبی زباله‌های خشک هم، توی این عکس‌ها رها اطوار درآورده
IMG_7032 editted
خندیده
IMG_6925 editted
یا خیلی و متفکر مبهوت به من خیره شده
IMG_7026 editted
این عکس‌ها نورش، کادرش دکورش، مهم‌تر از همه کیفیتش خوب نیست، نه با آن دوربین‌های بزرگ و حرفه‌ای بلکه با یکی از همین دوربین‌های دم دستیِ به اصطلاح کامپکت گرفته شده، حتی شده دست من لرزیده و عکس تار هم شده، این عکس‌ها همه‌شان اشکالات ریز و درشتِ زیادی دارند اما به نظرم ویژگی‌ اصلی‌شان این است که رها توی‌اش شبیه هیچ بچه‌ای نیست، یعنی برای من نیست، جوری که اگر قاطی هزار عکس هم برود زود رها را پیدا می‌کنم با همان لباس‌های توی خانه که هی جلوی سینه‌اش لک می‌شود و شلوارش که گاهی انگار تا زیر بغلش بالا کشیده شده، با همان جایی که توی خانه و پای مبل‌ها برایش درست کرده‌ایم، با همان اسباب‌ بازی‌ها، با همان نگاه خاص.

IMG_6932 editted

بیشتر بخوانید
لذت شیر دادن

از وزارت فلان زنگ زده‌اند که برای بهمان برنامه دعوت کنند، گفتم بچه‌ی کوچک دارم نمی‌توانم بیایم، اولین‌بار نبود البته، برخلاف امیر که حضور رها تقریبا هیچ خللی در برنامه‌ی کار و زندگی روزمره‌اش پیش نیاورده و این لابد از تفاوت‌ نقش‌های مادری و پدری است، من در این چهار ماه برنامه‌های زیادی را بی‌خیال شده‌ام، برنامه‌هایی که گرچه حضورم درشان خیلی واجب و ضروری نبود اما پیش از رها اغلب درشان شرکت می‌کردم، برای دیدن آدم‌ها، برای حفظ و گسترش شبکه‌ی اجتماعی، برای در جریان بودن کلا؛ حالا اما چهار ماه است که جز به ضرورت رها را تنها نگذاشته‌ام، نه چون کسی نیست که نگه‌اش دارد، از این جهت باید خدا را روزی صد هزار مرتبه شکر کنم که مادرم این‌همه مادرانه همراه و کمک‌کارم است، دلیل اصلی ضمیمه‌ شدن‌ام به رها شیر خوردن‌اش است، نمی‌دانم از سر جوگیری بود یا خوش‌شانسی یا تاب و تحملی که آن یک ماه اول به خرج دادم، به هرحال به رها چیزی جز شیر خودم ندادم، طبعا شیشه‌شیر هم مورد استفاده‌ای نداشت، رسید تا زمان یک جلسه‌ای در دانشگاه که حضورم درش تقریبا ضروری بود، چه کنیم چه نکنیم؟ رفتم از سین شیردوش برقی گرفتم و دست‌ به کار شدم، اول‌اش فکر می‌کردم که مشکل اصلی همین دوشیدن شیر است که من هیچ سررشته‌ای ازش نداشتم و حدسم این بود که به هزار و یک مشکل برمی‌خورم و نمی‌شود و الخ، شگفت این‌که شد، تقریبا به راحتی و به میزانی قابل توجه، خوش و خندان بچه را با شیشه‌ای پر از شیر گذاشتم پیش مادر و رفتم، البته دلشوره هم به جای خود باقی بود که آیا همه‌چیز خوب پیش می‌رود یا نمی‌رود و بچه گرسنه می‌ماند و…دست بر قضا جلسه‌ی آن روز تشکیل نشد اما دو سه ساعت بعد هم از خانه تماس گرفتند که بچه این شیر را نمی‌خورد و اگر می‌توانی بیا شیرش بده دوباره برو! آمدم دیدم مساله شیر دوشیده شده نیست، مساله شیشه شیر است که بچه نمی‌داند باهاش چه کند، یعنی می‌خواهد مثل همیشه بمکدش اما نمی‌تواند چون این‌جور متفاوتی است و آن‌جوری که یاد گرفته میک بزند به درد سرشیشه نمی‌خورد و باعث می‌شود زبانش هی نوک شیشه را هل بدهد بیرون. از آن زمان به بعد کلا قضیه‌ی تنها گذاشتن رها منتفی شد، اعتماد به نفس همه‌مان برای نگهداری چندساعته از رها بدون حضور من از دست رفته است، حالا هم روزها تند و تند می‌گذرند و هی من چشم‌ام به تقویم می‌افتد و هفته‌های آخر شهریور که مثل برق و باد نزدیک می‌شوند و شروع ترم و دانشگاه و…رها را چه کنم؟ ایده‌ای ندارم هنوز، البته که راه‌حل‌های متفاوتی هست، از تلاش برای عادت‌ دادن‌اش به شیشه شیر گرفته تا بدترین سناریو یعنی حضورش در دانشگاه به همراه مادرم و…سعی می‌کنم خیلی بهش فکر نکنم با این راه‌حل کذا که بالاخره یک‌طوری پیش می‌رود این یک ماهِ کم شده از مرخصی و بعد هم شش ماهه می‌شود و یک وعده‌ی غذایی غیر از شیر و…ولی می‌دانم حداقل تا یک سال آینده دیگر روزهایم، برنامه‌هایم مثل قبل نخواهد شد، می‌دانم که مادرها الان تندی اضافه می‌کنند یک سال؟ هه، دیگر “هرگز” روزها و برنامه‌هایت مثل قبل نخواهد شد، این را هم می‌دانم اما منظورم این ضمیمه شدنِ بلاوقفه‌ی رهاست که احتمالا پس از کم شدن وابستگی‌اش به شیر، تعدیل خواهد شد.

حالا همه‌ی این‌ها را گفتم که از مصایب بچه داشتن بنالم؟ به هیچ‌وجه، اتفاقا به عکس، همه‌ی این‌ها را گفتم که بگویم علی‌رغم همه چیز، علی‌رغم این ضمیمه شدنِ بی‌وقفه، علی‌رغم همه‌ی ناشیگری و بی‌دست‌ و پایی‌ای‌ که در عادت دادن رها به چیزی غیر از سینه‌ی مادر به خرج داده‌ام، علی‌رغم بی‌خیال شدن برنامه‌های مختلف، با وجود تمام این‌ها از نتیجه عمیقا راضی‌ام، از این‌که به رها فقط شیر خودم را دادم. همه‌ی این‌ها را گفتم که بگویم اگر زن هستید و روزی بچه‌دار شدید حتما شیر خودتان را بهش بدهید، از من بپرسید می‌گویم انحصاری هم بدهید، یعنی شیرخشک قاطی‌اش نکنید چون شیر شما را تبدیل به چیزی تزئینی و بی‌جهت پرزحمت می‌کند که خیلی زود و در عرض چندماه کنار گذاشته خواهد شد. اگر آن ماه اول که همه چیز دست به دست هم می‌دهد که شما را به سمت استفاده‌ی کمکی از شیرخشک متمایل کند، اگر آن یک ماه را تاب بیاورید، لذتی که در ماه‌های بعد از بچه‌ی شیرخوار داشتن می‌برید بی‌رقیب است، هی آمدم لذتش را مقایسه کنم بگویم مثل یک سفر خیلی لذت‌بخش و آرامش‌بخش است، مثل یک تجربه‌ی هیجان‌انگیز، مثل…دیدم هیچ‌کدام این‌ها نیست واقعا، لذتش بی‌رقیب است به واقع، با هیچ چیز قابل مقایسه نیست، این‌که بچه گرسنه بشود و فقط و فقط شما بتوانید سیرش کنید اول‌اش اصلا باورکردنی نیست، یعنی برای من که این‌طور بود، هی به خودم نگاه می‌کردم و هی به قیافه‌ی رها بعد از شیرخوردن که دقیقا طابق‌النعل بالنعلِ نوشته‌های این جزوات آموزشی «خوشحال و راضی» به نظر می‌رسید، توضیح آن‌که در این جزوات آخر همه‌ی راهنمایی‌هایی که نوشته است برای این‌که شما بفهمید بچه‌تان به حد کافی شیر می‌خورد یا نه، آخر همه‌اش نوشته «و شیرخوار خوشحال و راضی به نظر می‌رسد» من قبل از به دنیا آمدن رها هی این‌ها را می‌خواندم و هی هرهر می‌خندیدم که آخر این دیگر چه جور راهنمایی است، مگر نوزاد این‌قدری هم زبان بدن دارد که آدم خوشحالی و رضایت را از چهره‌اش بخواند؟ ولی واقعا همین است، توصیف دقیقی دارند این جزوات، جوری که من بعد از شیر دادن رها را نشان امیر می‌دهم و می‌گویم «ملاحظه می‌کنید شیرخوارِ خوشحال و راضی»:) واقعا غریب است، این‌که شما چنین توانایی‌ای پیدا می‌کنید غریب است، این‌که بچه‌ی گرسنه و گریان دهانش را می‌چسباند به بخشی از بدن شما و بعد از چند دقیقه خوشحال و راضی سرش را برمی‌گرداند، اول‌اش امری غریب و باورنکردنی است، بعد که کم‌کم عادی می‌شود لذت‌اش است که برجای می‌ماند و هی روز به روز که زبان بچه بیشتر برای شما قابل درک می‌شود، لذت‌اش هم چندبرابر می‌شود.

خلاصه آن‌که آن‌ یک ماه اول را تاب بیاورید، این‌که خودتان با عوارض جسمی و روانیِ پس از زایمان درگیرید و بچه هم هنوز قلق شیرخوردن دست‌اش نیامده و هربار شیردادن‌اش رسما پروژه‌ای است که احتمال موفقیت‌اش صد در صد نیست، این‌که اوایل نوک سینه‌ حساس است و یک نیم‌چه دردی دارد و اگر مادر حواسش به نوع مکیدن بچه نباشد خیلی زود به زخم‌های واقعا دردناک تبدیل می‌شود، این‌که شب‌ها دو سه باری بیدار می‌شود و شیر می‌خورد، همه‌ی این‌ها را تاب بیاورید، بعدش لذتی غریب و بی‌رقیب در انتظارتان است، بعد از آن هم مشکلاتی از راه می‌رسد، این‌که نمی‌توانید جز برای یکی دو ساعت تنهایش بگذارید و این زندگی را جور غریبی می‌کند، مثل من که رسما کفش‌هایم پاره شده اما هنوز نرفته‌ام کفش بخرم، یعنی هی فکر می‌کنم بچه را بکشانم توی گرما و ترافیک و…حساب می‌کنم نمی‌صرفد، قید خیلی از جلسات و برنامه‌ها را هم زده‌ام، برنامه‌هایی که به خودم تنهایی بود دلم می‌خواست درشان شرکت کنم اما باز حساب رها و تنها گذاشتن و احتمال گریه و گرسنگی‌اش را که می‌دهم می‌بینم نمی‌صرفد، چه چیز جای صرفه‌ را می‌گیرد؟ لذت شیر دادن، لذتی ناب و عمیق و بی‌رقیب.

بیشتر بخوانید
سال هفتم

ه پرسید بچه چه تاثیری روی زندگی مشترک دارد؟ بهترش می‌کند یا بدتر؟ گفتم بچه مشکلات و اختلاف‌نظرها را حل نمی‌کند، چه‌بسا پررنگ‌تر می‌کند اما در عین‌حال باعث می‌شود آدم خیلی چیزها را نادیده بگیرد، بی‌خیال شود چون‌که انگار دیگر نمی‌صرفد، نمی‌صرفد که آدم بگوید، بحث کند، تنش ایجاد کند، نمی‌صرفد آدم لجبازی کند. بچه کفه‌ی هزینه‌ها را سنگین می‌کند، دیگر نمی‌صرفد آدم به پایان رابطه فکر کند، یعنی به این راحتی‌ها نمی‌صرفد، این می‌شود که آدم خیلی چیزها را نادیده می‌گیرد، حساسیت آدم ‌کم می‌شود، سازگارتر می‌شود درواقع، به من باشد می‌گویم آدم بزرگ می‌شود، نه این‌که بگویم لزوما این‌طور می‌شود، نه خیلی از پدر و مادرها هم هستند که از بچه‌های‌شان بچه‌ترند آن‌قدر که رفتارشان در قبال همدیگر کودکانه است، اما بچه چنین پتانسیلی دارد، پتانسیل این‌که پدر و مادرش را بزرگ کند.   IMG_5718_2

بیشتر بخوانید
۳۳

امروز، بیست و سوم خرداد ۹۴ من سی و سه ساله می‌شوم و رها پنجاه روزه؛ کدامش مهم‌‌تر است؟ راستش برای من پنجاه روزگی رها مهم‌تر است، خیلی فکر کردم چرا، یعنی فکر کردم قبلا این مادرها را می‌دیدم که با تولد فرزندشان، همه‌ی هست و نیست‌شان می‌شود بچه و کل وبلاگ و حرف و حدیث‌شان راجع به فرزندشان است، قبلا که این‌ها را می‌دیدم پیش خودم می‌گفتم پوف، چه جوگیر، مردم هم هویت مستقل ندارند اصلا؛ حالا انگار خودم هم یکی از آن مادرها شده‌ام وقتی فکر می‌کنم پنجاه روزگی رها از سی و سه سالگی من مهم‌تر است، خیلی فکر کردم چرا، چرا این‌طور می‌شود، چرا نمی‌توانم مثل سال‌های پیش به خودم به تنهایی فکر کنم، به آن‌چه بودم، هستم، می‌خواستم بشوم و آنچه که شده‌ام. چرا حالا رها این‌قدر پررنگ نشسته است جای همه‌ی این سوال‌ها و هستی مرا این‌قدر کمرنگ کرده است.

خوب که فکرش را کردم دیدم این فقط من نیستم که با نگاه کردن به او هویتش را شکل می‌دهم، یعنی کلا منشاء هویت همین است، نگاه دیگری به ما به عنوان چیزی مستقل در جهان، اگر دیگران ما را نبینند می‌شویم شبیه این فیلم‌هایی که طرف مرده است و هنوز حالیش نیست و هی می‌بیند کسی به او توجهی ندارد و دیده نمی‌شود. دیگری باید به ما نگاه کند و ما این نگاه او به خودمان را درک کنیم تا صاحب “من” شویم. حالا ظاهرش این است که من دارم به یک نوزاد پنجاه روزه نگاه می‌کنم و به تدریج “من” او را شکل می‌دهم، خوب که آدم نگاه کند می‌بیند او هم به همان اندازه بلکه هم بیشتر دارد با نگاهش به من هویت می‌دهد. نوزاد پنجاه روزه نگاه دارد؟ همین است که در نظر اول دیده نمی‌شود، آدم فکر می‌کند بچه‌ی این‌قدری که چیزی حالیش نیست اما این‌طور نیست. پنجاه روز، حالا اگر آن دویست و شصت و چند روز قبل‌اش را حساب نکنیم، دست‌کم پنجاه روز است که من خودم را بیش از هر کس و چیز دیگری از نگاه او دیده‌ام، از نگاه بچه‌ای که مرا مادر می‌بیند، این است که حالا آن خودِ سی و سه ساله در مقابل این خودِ پنجاه روزه کمرنگ شده است، یعنی حالا هر وقت که به خودم نگاه می‌کنم، یک بخش اصلی این نگاه مادر بودن است، یک وقتی هم البته باید مفصل درباره‌ی مادری بنویسم، این‌ کلمه ظاهرش غلط‌انداز است یعنی اصلی‌ترین چیزی که تداعی می‌کند فداکاری و مهربانی و امثالهم است درحالی‌که من وقتی از مادر بودن حرف می‌زنم هیچ‌کدام این‌ها جزء اصلی معنایش نیست، یعنی معنای مادری برای من آن‌قدر از معنای رایج این کلمه دور است که شاید بهتر بود به کارش نمی‌بردم اصلا ،‌همین فقط باید می‌گفتم نگاه رها به من که در نگاه رایج گویا نگاه فرزند به مادر است ولی برای من آن معنای رایج ندارد اصلا. حالا یک وقتی درباره‌اش می‌نویسم لابد. عجالتا می‌توانم در مورد تفاوت‌های این هویتِ جدیدِ پنجاه روزه با آن هویت قبلیِ سی‌و سه ساله بنویسم، کار راحت‌تری است.

شاید اولین تفاوتِ این من پنجاه روزه با آن منِ سی و سه ساله در محتوای همین پست‌های سالانه‌ی تولد خودش را نشان بدهد، در این‌که دیگر سوال کجای زندگیم هستم و کجا قرار بود باشم مطرح نیست، پنجاه روز هنوز آن‌قدر کوتاه و فشرده است که پرسیدن چنین سوالی را بی‌معنی می‌کند، در پست قبل هم گفتم که رها گذشته را بسیار کمرنگ کرده و آینده را بلاموضوع، همین است که سی‌وسه سال هیچ به چشم نمی‌آید، همه‌چیز انگار برگشته به نقطه‌ی صفر، به نقطه‌ی شروع زندگی، دیگر برنامه‌های پرطول و دراز مطرح نیست که آدم بخواهد میزان مسیر طی شده و مانده را تخمین بزند، همه چیز در آغاز است، حالا همه‌ی آن تجربه‌ی سی و سه ساله شاید تنها برای کشف و بازاندیشی این شکل‌گیری هویت از ابتدا است که به کار می‌آید.

یکی دیگر از تفاوت‌های این “من” پنجاه روزه با آن “منِ” قبلی در نگاهش به کار است. کار پیش از این هویت‌بخش اصلی به من بود، یک وقتی همین جا نوشتم که این هویت‌بخشی آن‌قدر جدی است که مرا به کار معتاد کرده است. حالا انگار به کل آدم دیگری شده‌ام، کار به آن معنای جدیِ سازمانی‌اش یعنی آموزش و پژوهش جامعه‌شناسی شاید الویت دهم‌‌ام هم نیست، حالا اگر مقاله‌ای هم می‌نویسم بیشتر از سر اجبار و وظیفه است تا علاقه و انگیزه. این‌طور برایتان بگویم که اگر پایان شهریور هم حالم همین باشد چه‌بسا به ترک کار و دانشگاه فکر کنم جدی. یعنی اصلا فکر سر و کله زدن با دانشجوها و آن رقابت بی‌معنی در چاپ مقاله و امثالهم را که می‌کنم می‌بینم هیچ حوصله‌ی نقش بازی کردن در این نمایش کسالت‌بار علوم اجتماعی آکادمیک در ایران را ندارم. لابد که تجربه‌ی مایوس کننده‌ام از فضای دانشگاه در یک سال گذشته، این‌بار در نقش یک عضو هیات علمی در این دلزدگی‌ام بی‌تاثیر نبوده است اما باز هم به نظرم پیش از این، علی‌رغم همه‌چیز تا این‌حد دلزده و بی‌انگیزه نبودم، کار در معنای تخصصی و حرفه‌ای‌اش فقط برایم کار در معنای رایج و منبع درآمد نبود، کار جزء اصلی هویتم بود، بخشی از بودن‌ام، حالا اما عمیقا از کار دلزده‌ام، یعنی هرچقدر فکر می‌کنم یادم نمی‌آید قبلا به چه دلیل این‌همه مهم و حیاتی بود برایم. کار حرفه‌ای جامعه‌شناختی کردن یک وقتی همه چیز بود برایم، معنا و هدف و هیجان و تفریح و…همه چیز رسما، حالا اما هر چقدر فکر می‌کنم یادم نمی‌آید واقعا چرا و چگونه چنین چیزی الویت اول زندگی‌ام بود.

حالا البته هنوز به خواندن و نوشتن علاقمندم گرچه به عنوان الویت دوم، مثلا خیلی دلم می‌خواهد راجع به توافق هسته‌ای بنویسم یا به مناسبت ۲۴ خرداد در مورد سیاست‌های دولت روحانی در این دو سال. ایضا خیلی دلم می‌خواست در مورد بارداری بنویسم و ایده‌هایی که کتاب “بیماری” از این مجموعه‌ی تازه‌ی دیهیمی و دوستان با عنوان «تجربه و هنر زندگی» بهم داد. دلم می‌خواست راجع به چهار اردیبهشت ۹۴ بنویسم و تجربه‌ی زایمانی که با خواندن این پست فهمیدم چه همه مکرر است. خواندن هنوز هم برایم تنها داروی شفابخشِ کسالت و یاس است، با این‌حال همه‌ی این‌ها در الویت دوم‌اند، یعنی اگر وقت گیر بیاورم، حالا گیر نیاوردم هم آن‌قدرها مساله‌ای نیست، بهم نمی‌ریزم بابتش که وای فلان چیز را نخواندم و بهمان چیز را ننوشتم، نه، چون این‌ها گرچه لذت‌بخش و معناده‌اند اما الویت دوم‌اند، آن‌چه که الویت اول است، آن‌چه که به زندگی‌ام معنا و هدف و لذت می‌دهد کشف و همزمان ساختنِ این خودِ جدیدی است که تازه پنجاه روز عمر دارد، همین خودی که گاهی خیلی بالاست مثل وقتی که این پست را می‌نویسد و گاهی خیلی پایین و در قعر،‌ گاهی خیلی پرانرژی و همه فن حریف به نظر می‌رسد گاهی بیش از حد خسته و از پاافتاده، گاهی خیلی مطمئن است از خودش و از اهمیت آن‌چه از سر می‌گذراند و گاهی زیادی مردد و به پوچی رسیده.

واقعیتش این است که دوست دارم روزها بگذرد و کسی کار به کارم نداشته باشد و فقط من باشم و رها و نگاه‌مان به هم، حالا عجالتا که این مرخصی چندماهه هست، باقی‌اش را هم خدا بزرگ است لابد، گو این‌که شاید حالم این نماند، شاید خیلی زود دوباره بشوم همان بهاره‌ی سی و سه ساله‌ی قبل، با همان علائق و انگیزه‌ها و…همان هویت قبل.

بیشتر بخوانید
زندگی در حال

امروز شش هفته‌ی تمام است که زندگی در حال می‌گذرد، در لحظه. رها گذشته را بسیار کمرنگ کرده است و آینده را بلاموضوع، همه چیز در فواصل یکی دو ساعته و حداکثر چهارساعته می‌گذرد، در فواصل شیر خوردن و متعلقاتش. من؟ گاهی وقت‌ها بالا هستم، این‌جور وقت‌ها فواصل چندساعته تبدیل به مسابقه می‌شود، من از این طرف به آن طرف می‌دوم و سعی می‌کنم یک چیزی بخورم و ظرف‌ها را در ماشین بگذارم و کمی جمع و جور کنم یا وقت‌هایی که مادرم هست که در کارهای خانه کمک کند، جواب تلفن‌های بی‌پاسخ مانده را بدهم و چک‌میل کنم و احیانا فایل مقاله‌ی در دست احداث را باز کنم و حوصله‌ی این‌ها را که نداشته باشم بنشینم با فراغ بال کتاب‌ها و سی‌دی‌های آموزشی رشد و تربیت کودک را بخوانم و گوش کنم، بعد صدای گریه می‌آید که در حکم زنگ مسابقه است و یعنی وقت تمام است.

raha

همیشه هم بالا نیستم البته، یک وقت‌هایی هم پایینم، درست‌ترش می‌شود در قعر، قعر یک جایی که آدم دلش می‌خواهد تا ابد همان‌جا بماند، بلند نشود دیگر، یعنی هرچه فکر می‌کند یادش نمی‌آید قبل از این به چه انگیزه‌ای بلند می‌شد واقعا، این‌جور وقت‌ها هم فقط رهاست که دستم را می‌گیرد و از آن قعر می‌کشدم بالا، رهاست که با آن مکیدن‌های عمیق و با تمام وجود، زنده‌ام می‌کند.

بیشتر بخوانید