آمریکا و سال‌های پیش رو

به نظرم میزان شباهت تکان‌‌دهنده است، میزان شباهت رای آوردن احمدی‌نژاد با پیروزی ترامپ، همان‌قدر ناباورانه، بهت‌آور و البته ترسناک؛ همان‌قدر که عده‌ای خاتمی را با احمدی‌نژاد مقایسه می‌کردند و هی از خودشان می‌پرسیدند چطور ممکن است، آخر چطور ممکن است مردمی که چهار سال قبلش به کسی مثل خاتمی رای داده بودند حالا یکی مثل احمدی‌نژاد منتخب‌شان باشد، به نظرم حالا همان عده عینا سوال مشابهی را از خودشان می‌پرسند، همان‌قدر که سخنوری خاتمی به چشم می‌آمد در مقابل ادبیات کوچه بازاری احمدی‌نژاد، همان‌قدر حالا لمپنیسم ترامپ توی ذوق زننده است در مقایسه با ادبیات فاخر اوباما، همان‌‌طور که بازی ضعیف اصلاح‌طلبان در انتخاب معین به عنوان یک کاندیدا موثر در نتیجه انتخابات دانسته می‌شد، حالا خطاهای حزب دموکرات درانتخاب کلینتون هم پررنگ می‌شود.

به گمانم حتی علوم اجتماعی هم با چالش‌ها و پرسش‌هایی مشابه روبرو خواهد شد، چطور نظرسنجی‌ها نتوانستند چنین پیروزی قاطعی از سوی ترامپ را پیش‌بینی کنند؟ چطور اکثر تحلیل‌گران در برآورد شانس دو کاندیدا برای پیروزی و پیش‌بینی نتیجه دچار خطا شدند؟ کدام گروه‌های مهمی از جامعه آمریکا که توانایی تعیین نتیجه انتخابات را داشتند، این‌چنین از غالب محاسبات و تحلیل‌ها حذف شده بودند؟ و خلاصه این‌که به قدرت رسیدن ترامپ چطور امکان‌پذیر شد؟ اما حتی تلاش برای پاسخ بدین سوالات نیست که جذاب است. آن‌چه به نظرم برای یک محقق علوم اجتماعی مهم است، اتفاقاتی است که قرار است در چهار سال آینده در آمریکا بیفتد از این جهت که ما “فکر می‌کنیم” ساختار سیاسی در آمریکا خیلی متفاوت از ساختار سیاسی در ایران است. نبود اصل ۱۱۰، ساختار حزبی جاافتاده، کنگره و سنا و البته حاکمیت قانون تفاوت‌هایی است که در نظر بسیاری تحلیل‌گران سیستم سیاسی آمریکا را به یکی از مصداق‌های لیبرال- دموکراسی و در مقابل نظام سیاسی ایران را به عکس برگردانی از یک نظام سیاسی دموکراتیک تبدیل می‌کند. بسیار جالب خواهد بود ببینیم آن‌چه “فکر می‌کنیم” در یک سیستم سیاسی دموکراتیک بازدارنده خودسری و افراط است تاچه حد واقعا در عمل کارآمد است، از قضا دموکراسی آمریکایی هم مثل نوع  ایرانی‌اش‌ از نوع ریاستی است و حالا بسیار جالب است ببینیم سازوکارهای ساختار سیاسی آمریکا تاچه حد محدود کننده قدرت رئیس‌جمهور و لجام‌زننده به خواست‌ها و تصمیمات شخصی اوست.

می‌خواهم بگویم گرچه به قدرت رسیدن کسی مثل ترامپ در یک لیبرال – دموکراسی تاحدی شگفت‌آور است اما این پاشنه‌ی آشیل دموکراسی پیش از این هم مصیبت به بار آورده است، نمونه‌اش ظهور فاشیسم که حالا این روزها خیلی هم مورد ارجاع قرار می‌گیرد. به قدرت رسیدن دموکراتیک کسی که دموکراسی برایش پشیزی ارزش ندارد، پیش از این هم تجربه شده است، آن‌چه تجربه نشده است، مواجهه قانون با اراده و خودسری یک رئیس‌جمهور افراطی است. همین چند وقت پیش پایان‌نامه‌ای در دانشگاه دفاع شد که در آن برنامه‌ها و سخنرانی‌ها و مناظره‌های سه کاندیدای پیروز ریاست‌جمهوری در ایران (خاتمی، احمدی‌نژاد و روحانی) با روش تحلیل محتوا مورد مقایسه قرار گرفته بود. یکی از نتایج فرعی اما از نظر من، شخصا بسیار تکان‌دهنده این بود که در کل برنامه‌های مکتوب و آن دسته از سخنرانی‌ها و مناظره‌های احمدی‌نژاد که بررسی شده بود، حتی یک‌بار هم لفظ قانون نیامده بود، من اول‌اش حیرت کردم و گفتم مگر می‌شود، بالاخره طرف به صورت انتقاد از فلان قانون هم که شده لابد لفظ را به کار برده یا بالاخره یک جایی از قانون اساسی که حرف زده، مگر می‌شود یکبار هم لفظ قانون در برنامه‌اش نیامده باشد؟ خلاصه گذاشتم به حساب خطا و سوگیری محقق و رفتم جداول داده‌های خامش را چک کردم، دیدم نخیر گویا واقعا درست است، یعنی آن‌چه ما هشت سال با گوشت و پوست و خون احساس کردیم، قبل از هر چیز در برنامه‌ها آمده بود، این‌که قانون هیچ جایی در ذهن و زبان و برنامه‌های این کاندیدا نداشته است. حالا ما که لابد ادعای زیادی در باب دموکراتیک بودن ساختار سیاسی و نهادینه شدن قانون در مملکت‌مان نداریم اما واقعا جالب است بدانیم در یکی از مصداق‌های شناخته شده لیبرال دموکراسی، قانون تا چه حد می‌تواند سپر جامعه باشد در برابر یکه‌تازی‌ها و تصمیمات خودسرانه‌ی یک رئیس‌جمهور.

خلاصه‌اش این‌که به نظرم مقایسه آن‌چه در چهار یا هشت سال آینده در آمریکا رخ خواهد داد با آن‌چه در هشت سال ریاست جمهوری احمدی‌نژاد در ایران رخ داد، آزمون خوبی برای بسیاری پیش‌فرض‌های ما درباره ساختار سیاسی خودمان و تفاوت‌هایش با ساختار سیاسی دموکراتیک در غرب است.

بیشتر بخوانید
چه کسی باور می‌کند؟

چندی پیش کلیپ «ما ایستاده‌ایم» در شبکه‌های مجازی دست به دست می‌شد نه به خاطر محتوایش بلکه به خاطر هزینه یک میلیاردی‌اش که گویا صدای خیلی‌ها را درآورده بود. همان‌وقت فکر کردم اگر فرضا هزینه این‌قدر نباشد و کمتر باشد، آدم با چه ابزاری، با کدام صدا می‌تواند چنین چیزی را به گوش آدم‌ها برساند؟ کما این‌که بعدها با یکی دو واسطه شنیدم که سازندگان گفته‌اند هزینه یک میلیارد نبوده و پانصد میلیون بوده، فکر کردم ممکن است هزینه پنجاه میلیون بوده باشد یا حتی کمتر، اما اصلا چطور می‌شود چنین صدایی به گوش برسد؟ بخش زیادی از آدم‌ها تصمیم‌شان را گرفته‌اند، به نظرشان یک میلیارد خیلی معقول‌تر و قابل‌پذیرش‌تر از هر رقم کمتری است، به نظرشان یک میلیارد تناسب بیشتری با تصمیم‌گیران فرهنگی‌ای دارد که بیت‌المال مملکت را حیف و میل می‌کنند، این است که حتی اگر کسی بیاید بگوید یک میلیارد نبوده و کمتر بوده، حتی اگر سند و مدرک هم رو کند، افراد یک  پوزخندی می‌زنند که باشه ما هم باور کردیم، قضیه طوری است که هر تلاشی برای اثبات رقم کمتر خود دلیلی بر درستی آن رقم بیشتر است.

به نظرم همین قضیه در ماجرای سعید طوسی هم با شدت بیشتری صادق است، بیایید یک دهم درصد احتمال بدهیم طرف بیگناه باشد یا دست‌کم جرمش به این شدت و غلظت نباشد  اما چنین کسی با چه ابزاری می‌‌تواند از خودش رفع اتهام کند، هرچه او بگوید، هر سندی که ارائه دهد بیش از آن‌که رفع کننده اتهامش باشد، بیشتر در جهت اثباتش به کار می‌آید، بس‌که افراد باورشان این است که خیلی محتمل‌تر است چنین قضیه‌ای رخ داده باشد تا رخ نداده باشد، یعنی انگار جایگاهی که او در آن قرار دارد برای یک بخش‌هایی از جامعه جایگاهی است که  جان می‌دهد برای طرح چنین اتهامی، صدای طرف هم اصلا شنیده نمی‌شود، اصلا نمی‌تواند شنیده شود وقتی بخش‌هایی از جامعه از پیش تصمیم‌اش را در مورد گناهکاری او گرفته است، چه بگوید چه کار کند ممکن است آدم‌ها در قضاوت‌شان تردید کنند؟ به نظرم پاسخ صادقانه این است: هیچ، هیچ کاری نمی‌تواند بکند، از قضا هرچقدر بیشتر انکار کند انگار شواهد بیشتری به دست می‌دهد برای درستی اتهامات. قانون و قوه قضاییه رسیدگی کنند ببیند غیر از ادعای شاکیان چه شواهد و مدارکی وجود دارد؟ شوخی می‌کنید، تصمیم جامعه آن‌قدر قطعی و غیرقابل شبهه است که ماجرا حتی برای قوه قضاییه مملکت هم قضیه‌ای دو سر باخت است چون اگر رد کند و بگوید شواهد کافی نیست، خودش هم شریک جرم دانسته می‌شود، اگر هم تایید کند که خب گستردگی پیامدهایش دیگر گفتن ندارد.

این طرف و آن طرف دیدم برخی دوستان جامعه‌شناس این‌طور تحلیل کرده‌اند که بله علت در تقدس‌بخشی به برخی جایگاه‌هاست که باعث رخداد چنین فجایعی می‌شود درحالی‌که به نظرم توجه به جایگاه از این جهت مهم است که چطور فارغ از این‌که فرد چه عملی داشته باشد، جامعه تصمیم‌‌اش در مورد گناهکاری و بی‌گناهی او را بر مبنای جایگاهش اتخاذ می‌کند. همین اتهام تجاوز به سیزده کودک و نوجوان اگر به یک زندانی سیاسی زده شود، برای این بخش از جامعه چیزی نیست جز شگردهای کثیف بازجویان مربوطه، اتهامی که تقریبا هیچ‌کس باورش نمی‌کند، اگر همین اتهام به یک استاد دانشگاه زده شود جامعه احتمالا دو دسته می‌شود اما همین اتهام وقتی به یک قاری مشهور قرآن زده می‌شود، این بخش از جامعه یک‌دست و مطمئن به گناهکاری‌اش حکم می‌دهند و اگر چیزی نیاز به تحلیل جامعه‌شناختی داشته باشد همین است که چطور جایگاه‌هایی در جامعه تبدیل به چنین جایگاه‌هایی شده است که بخش‌هایی از جامعه سنگین‌ترین اتهامات در مورد این جایگاه‌ها را با پوزخندی بر لب و درحالی‌که دل‌شان خنک شده، دست به دست می‌کنند.  چیزی اگر نیاز به تحلیل جامعه‌شناختی داشته باشد همین است که جایگاه یک قاری قرآن چطور تبدیل به چنین جایگاهی شده است که کینه و نفرت یک بخش از جامعه این‌طور در موردش سرریز می‌کند.

پ.ن: ممکن است عده‌ای بگویند شدت و غلظت واکنش جامعه و تردید نکردن در گناهکاری طرف به دلیل ضعف جایگاه قربانیان است و این‌که اگر کسی محکم و قاطع طرف‌شان نباشد، خیلی ساده ممکن است قربانی و متهم جایشان را عوض کنند. علی‌رغم این نکته، فکر می‌کنم خوب است به جایگاه متهم هم توجه کنیم و اگر توانستیم خودمان را در آن جایگاه تصور کنیم، مثالش می‌شود جایگاه عماد در فیلم فروشنده وقتی در صندلی عقب تاکسی نشسته است و زن بغل‌دستی‌اش تذکر می‌دهد. می‌شود به جایگاه عماد هم توجه کنیم و این‌که در این حالت تاچه حد در برابر تصور جامعه از رفتار برخی مردها در تاکسی بی‌دفاع است.

بیشتر بخوانید
مکانیزم خودتنظیم‌‌‌‌بخش: درباره پیامد ناخواسته اما ثمربخش بازار پایان‌نامه‌های تقلبی و مقالات جعلی

سال تحصیلی که شروع شده است، «جمعی از اساتید، پژوهشگران و دانشجویان تحصیلات تکمیلی» نامه نوشته‌اند به رئیس‌جمهور که بله نویسندگان این نامه «به نمایندگی از جامعه‌ علمی» از «جنابعالی و سایر نهادهای مسئول (نظیر مجلس شورای اسلامی و وزارت علوم، تحقیقات و فناوری) موکدا انتظار دارند تا با وضع قوانین محکم و بازدارنده و نیز با اجرای دقیق و بدون اغماض آن‌ها، زمینه برچیدن این نمادهای بی‌احترامی و توهین آشکار به جایگاه رفیع علم و دانشگاه را فراهم آورند و با کسانی که علم را به سخره گرفته و بی‌اعتبار نمودن کشور عزیزمان را هدف قرار داده‌اند با قاطعیت برخورد نمایند».

بعد دکتر محدثی آمده ابراز حیرت کرده است کاملا به جا، و به درستی اشاره کرده است که اگر آن‌گونه که نویسندگان نامه اشاره کرده‌اند «اکثریت قاطع استادان، پژوهشگران و دانشجویان صادقانه مشغول تحقیق و پژوهش‌اند، لابد باید این مراکز رساله‌نویسی و مقاله‌نویسی خود به خود تعطیل می‌شدند و اصلا دیگر برای این‌ها بازاری پدید نمی‌آمد.» از آن طرف دکتر قانعی‌راد پشت نویسندگان نامه درآمده است با این استدلال که که این نامه «آزمون عقل سلیم دانشگاهی از دولتمردان مدعی توسعه علمی» است از این جهت که از نظر ایشان «امروزه بنگاه‌های تولید دانش کاذب به بخشی از دستگاه رشد علمی در جمهوری اسلامی تبدیل شده‌اند و تعطیل کردن آن‌ها موجب کاهش شتاب رشد علمی می شود و می‌دانیم که از رهبری تا رییس جمهور و وزیر علوم و نمایندگان مجلس هیچکدام تاب تحمل کاهش تعداد مقالات بین‌المللی ایران را ندارند. درشرایط کنونی انتشار مقاله، صرفنظر از وسایل، به یک هدف فی نفسه تبدیل شده است. بنابراین باید از نویسندگان نامه تشکر کرد که دولتمردان را در معرض چنین آزمون سهمگینی قرار داده اند.»

گذشته از نگاه متفاوت به نامه و محتوایش، در مواردی هم البته اجماع وجود دارد از جمله در مورد مذموم بودن این بازار فروش پایان‌نامه‌ها و مقالات جعلی و نیز اشتراک‌نظرهایی در مورد علل به جود آمدن و رشد این پدیده به تعبیر دکتر قانعی‌راد «فساد آکادمیک»؛ در این متن می‌خواهم هر دوی این موارد را نقد کنم، هم تبیین‌های موجود از علل به وجود آمدن این پدیده را و هم این نگاه یکدست منفی به آن‌ را.

ادعایم این است که تبیین‌های موجود برای فهم چرایی به وجود آمدن بازار پررونق پایان‌نامه‌های تقلبی و مقالات جعلی ناکافی‌اند. این تبیین‌ها به گونه‌ای بحث می‌کنند که گویی وضع موجود پیامد مجموعه‌ای از سیاست‌های نادرست است. مثلا یکی از این سیاست‌های غلط که محدثی و قانعی‌راد هر دو بر آن اجماع دارند «سیاست بسط بی‌ضابطه دانشگاه‌های کشور» است به تعبیر محدثی و «ضوابط نادرست جذب و پذیرش دانشجو» به تعبیر قانعی‌راد. اما کمتر دیده‌ام کسی به این سوال بپردازد که این سیاست‌ به اصطلاح غلط خود در پاسخ به کدام نیازها و ضرورت‌ها شکل گرفته‌ است. درواقع کمتر کسی به این نکته توجه می‌کند که اصلا چه شد که وزارت علوم به سیاست افزایش ظرفیت در مقاطع تحصیلات تکمیلی روی آورد؟ به نظرم چون یک وقتی نگاه کرد و دید انبوه آدم‌هایی را که با هزار جور هزینه مادی و معنویِ دوری از خانواده، بلند می‌شوند می‌روند در دانشگاه‌هایی نه چندان با کیفیت در امارات و قطر و هند و مالزی، ارشد و دکتری می‌خوانند و یکی دو سال بعد با یک مدرک توی جیب‌شان برمی‌گردند و وزارت علوم را می‌اندازند در چالش تایید اعتبار این دانشگاه‌های نه چندان با نام و نشان. این شد که فکر کرد خب چرا پول بی‌زبان ملت برود توی جیب اجنبی؟ خب برود در جیب دولت خودمان؛ درواقع ملت مدرک می‌خواستند و حاضر بودند که هر هزینه‌ای بابتش بدهند، خب دولت هم فکر کرد دست‌کم هزینه‌اش را به خودم بدهید که یک‌جورهایی از این جیب به آن جیب حساب شود، بچه‌ را هم راه دور نفرستید که هزار و یک جور مشکل دیگر هم درست شود علاوه بر خروج قابل توجه ارز از کشور.

حالا فارغ از مصداق، در کل نکته‌ام این است که تبیین‌های ناظر به سیاست‌های غلط، به این نکته بی‌توجه‌اند که این سیاست‌ها خود در پاسخ به نیازها و ضرورت‌هایی شکل گرفته‌اند؛ بنابراین، واقعیت پیامد خواسته‌هایی نادرست و نابه‌جا نیست بلکه پیامد ناخواسته خواسته‌هایی به‌جا و مشروع‌ است. به همین دلیل است که به نظرم راهبردهای ناظر بر تغییر این سیاست‌ها راهبردهایی ناکافی و بی‌ثمرند چون علت اصلی وضع موجود را اشتباه شناسایی می‌کنند و شاید هم به همین دلیل سیاست‌گذار اغلب این راهبردها را نادیده می‌گیرد.

اما علت هرچه بوده باشد، فضای موجود به گونه‌ای است که گویی این بازار پایان‌نامه و مقاله‌ فروشی‌های خیابان انقلاب بلایی است که تیشه به ریشه علم و دانشگاه می‌زند. این درحالی است که به نظرم توجه به پیامدهای ناخواسته در این‌جا هم می‌تواند باعث تغییر دیدگاه شود. منظورم این است که چه‌بسا پیامد ناخواسته رونق چنین بازاری به نفع علم و دانشگاه تمام شود از این جهت که دغدغه کیفیت را پررنگ می‌کند؛ وقتی هرکسی بتواند با هزینه‌ای اندک یک پایان‌نامه زیر بغلش داشته باشد و یک مقاله علمی – پژوهشی و ISI در جیبش، آن‌وقت احتمالا نظم موجود خود به خود به دنبال راهبردهایی برای تمایز کار علمی اصیل از کار علمی تقلبی خواهد بود. درست مانند هکرها که با پیدا کردن جزئی‌ترین و ناپیداترین خلاءهای سیستم‌های کامپیوتری، به شکلی ناخواسته ایمنی این سیستم‌ها را افزایش می‌دهند، رونق چنین بازاری می‌تواند به شکل‌گیری اجزایی در نظام علمی ما منتهی شود که در نظام علمی کشورهای دیگر سال‌هاست که شکل گرفته است اما در نظام علمی ما خبری از آن‌ها نیست درکمال حیرت! از ساده‌ترین موارد گرفته مانند نرم‌افزارهای متعددی که کپی از کارهای علمی موجود را با دقت زیادی نشان می‌دهند و البته از آن‌جایی که متقلبان و جاعلان هم همراه با پیشرفت این نرم‌افزارها راه‌های دور زدن آن‌ها را می‌یابند و شیوه‌های تقلب را به روز می‌کنند، میزان دقت این نرم‌افزارها روز به روز بیشتر می‌شود. تا موارد مهم‌تر و پیچیده‌تری که خلاء‌شان در یک نظام علمی زیادی توی ذوق زننده است مانند پایگاه‌های مختلف ثبت کارهای علمی که ISI تنها یک نمونه از آن‌هاست. نیازی به گفتن نیست که مهمترین کارکرد این پایگاه‌ها، علاوه برانباشت سیستماتیک دانش حاصل از پژوهش‌های مختلف، نشان دادن کیفیت کارهای علمی انجام شده است از طریق ثبت میزان ارجاع به یک کار علمی. حرفم این است که این اجزای ضروری نظام علمی تنها زمانی به صورت درونی و خودجوش و نه صوری و وارداتی و از روی چشم و هم‌چشمی با غرب، در نظام علمی ما شکل خواهد گرفت که نیاز و ضرورت شکل‌گیری‌شان آن‌چنان شدت یابد که منجر به شکل‌گیری‌شان شود و بازار پایان‌نامه‌های تقلبی و مقالات فروشی به شکلی ناخواسته اما ثمربخش به چنین نیاز و ضرورتی دامن می‌زنند.

همین است که کوچکترین موافقتی با نویسندگان نامه ندارم، نه فقط بدین دلیل که به قول دکتر محدثی چنین نامه‌ای مصداق روشن وارونه‌نمایی است و نه فقط بدین دلیل که به قول منتقدان، راهبرد ممنوعیت و بگیروببند دولتی تنها چنین بازار پرتقاضایی را زیرزمینی می‌کند و قیمت همان کالای تقلبی و جعلی را چندبرابر می‌کند، من با دخالت دولت به این بازار پررونق و اعمال ممنوعیت قانونی بر طرف عرضه مخالفم چون چنین ممنوعیتی کارکرد این مکانیزم خودتنظیم‌کننده نظم موجود را مختل می‌کند.

بیشتر بخوانید
نماینده ما

پنجاه سال پیش قیصر تعصب و غیرت و مردانگی‌اش را با ریختن خون کسانی که قاتل و متجاوز می‌دانست، به رخ می‌کشید و حالا عماد در واکنش به آزار زنش، می‌خواهد با رو کردن ماجرا، آزاردهنده را از چشم خانواده‌اش بیندازد. سناپور به درستی اشاره کرده است که بعد از نیم قرن، هنوز قانون این وسط هیچ‌کاره است، هنوز در این ماجرا قانون تکیه‌گاه و پناه هیچ‌کس نیست، به من باشد می‌گویم در هر دو فیلم انگار پیش پلیس رفتن همراه با پذیرش تحقیر است، انگار جامعه انتظار دیگری دارد، انتظار کاری بیش از مثل بچه‌ها رفتن و پدر و مادر وبزرگتری مثل قانون را خبر کردن. اما من هدفم از این مقایسه تکرار دوباره‌ی نکته قابل تامل سناپور نیست، این دوتا را مقایسه کردم ببینم کدام‌شان بازنما و نماینده بهتری از جامعه امروز ایران یا بخش‌های مهمی از آن هستند، فاطی یا رعنا؟ قیصر یا عماد؟

کیمیایی بعد از قیصر هم باز قیصر ساخته است، چهل و چند سال هی قیصر ساخته است با نام‌های مختلف، تکرار پشت تکرار، آنقدر تکرار کرده که این آخری‌ها دیگر به هجو افتاده، هجو مفاهیم ناموس و غیرت و امثالهم؛ من نمی‌دانم قیصر پنجاه سال پیش نماینده جامعه ایران یا بخش‌های مهمی از آن بوده است یا نه، اما می‌توانم بگویم رعنای فروشنده هیچ ربطی به خود من و دور و بری‌هایم ندارد. شاید هم شخصیتش پرداخته نشده که آدم این‌همه احساس دوری می‌کند ولی به هرحال به نظرم رعنا سیاه‌چاله فیلم است، چگال‌ترین قسمت فیلم و درعین‌حال تاریکترین و غیرقابل‌فهم‌ترین‌اش. ما از رعنا هیج نمی‌‌دانیم، نمی‌فهمیم چه‌اش می‌شود دقیقا، نه به آن گریه‌های یهویی و حال بدیِ مدام نه به این‌که آخر قصه حاضر است رابطه‌اش را با شوهرش تمام کند سر این‌که قرار است خانواد آزاردهنده را از ماجرا باخبر کند، یعنی چی واقعا؟ احساس دلسوزی می‌کند برایش؟ چطور؟ الان بالاخره آزاردهنده عملی خلاف اخلاق مرتکب شده یا نشده؟ حقوق کسی را ضایع کرده یا نکرده؟ بعد همین‌طور چشم ببندیم شتر دیدی ندیدی که چی؟ یعنی عمل ضداخلاق هیچ پیامدی ندارد؟ مجازات ندارد؟ نمی‌گویم بدیهی است یا واجب است که داشته باشد، می‌گویم فیلم استدلال بخشش را نمی‌گوید، ذهن رعنا را نمی‌ریزد بیرون که چطور می‌تواند این‌قدر راحت کل ماجرا را نادیده بگیرد، خب به ما هم بگوید بلکه توانستیم، نمی‌دانم فرهادی که عادت دارد بحث‌های فلسفی- اخلاقی آن‌چنانی را وسط فیلم‌هایش بیاورد، چرا عدل اینجا سکوت کرده است، رعنا را گذاشته آن وسط همین‌طور ساکت، با واکنش‌های عجیب و غریب و غیرقابل فهم.

حالا رعنا به کنار، عماد هم کسی نیست که آدم خودش را درش ببیند یا مثلا بگوید ایناهاش، همینی که کنار دست من نشسته یکی است مثل عماد، واقعیتش من عماد را هم در جامعه نمی‌بینم، کسی که برای زدن یک سیلی به آزاردهنده زنش هم با خودش و فلسفه اخلاق درگیر باشد، نمی‌گویم امثال عماد کلا در جامعه امروز ایران یافت نمی‌شود، کما این‌که نمی‌شود گفت امثال قیصر هم دیگر هیچ مابه ازایی در جامعه دهه ۹۰ ایران ندارند، می‌گویم این‌طور نیست که آدم سرش را برگرداند و ببیندشان، بگوید ایناها خودش است، همین یکی است مثل عماد و از همین جاست که می‌خواهم نتیجه بگیرم که فروشنده نماینده ما نیست، نماینده جامعه ایران، سینمای ایران نیست؛ همان‌طور که «گذشته» هم نبود و بی‌جهت «دربند» را پایش قربانی کردند، فیلمی که اتفاقا نماینده بخش زیادی از دختران جوان در ایران یعنی نماینده بخش‌های مهمی از جامعه‌ ایران بود و عدل چنین فیلمی تا این حد نمایاننده در برابر فیلم بی‌گذشته‌ای مثل “گذشته” کنار گذاشته شد‌. لابد یک وقتی هم باید‌ روح آل‌احمد را از آن دنیا فرا بخوانیم تا برای‌مان ذکر مصیبتی بخواند از این‌که چرا دل‌مان می‌خواهد به چشم غرب بیاییم و برای این‌کار حاضریم خودمان را کنار بگذاریم، یعنی به جای این‌که فکر کنیم واقعا کدام‌یک از فیلم‌ها نماینده ما و وضع فعلی جامعه‌مان هستند، می نشینیم چرتکه می‌اندازیم که بله بالاخره فرهادی است، غربی‌ها می‌شناسندش، یک‌بار جایزه برده و خلاصه شانس‌اش بیشتر است. هدف‌مان از فرستادن نماینده‌مان به اسکار نمایان کردن خودمان برای دیگران، تفاوت‌ها و تمایزات خاص سینمای‌مان نیست، هدف‌مان کف و سوت و هورا شنیدن از خارجی‌هاست، یعنی این دومی می‌تواند آن هدف اول را کنار بزند، همان‌طور که گذشتده دربند را کنار زد و همان‌طور که فروشنده دیگران را کنار زد. چه می‌دانم، شاید هم واقعا همین کف و سوت و هورای خارجی است که ارزشمند است وگرنه چطور خالق شهر زیبا و چهارشنبه سوری، خالق فیلم‌هایی تا این اندازه ایرانی می‌تواند تبدیل به خالق گذشته و فروشنده شود؟ فیلم‌هایی مثلا فراتر رفته از پس‌زمینه فرهنگی خاص اما درواقع فیلم‌هایی روی هوا، با شخصیت‌هایی دور، پرداخت نشده و غیرقابل فهم.

بیشتر بخوانید
در سفر

آبگرم قوتورسویی، امیر رفته است آبگرم، رها خوابیده است و من فکر کردم بنویسم. یک‌شنبه بعد از ظهر راه افتادیم و این سه چهار روز را در دامنه‌های سبلان بوده‌ایم کلا، هی هم آبگرم رفته‌ایم این چند روز، امیر بیشتر و من کمتر، حتی رها هم بی‌نصیب نمانده است، آبگرم قینرجه، موئیل، شابیل و عجالتا آخری‌اش قوتورسویی اما بهترین جایی که این دور و بر دیده‌ایم دره شیروان بوده است بالای همین شابیل و قوتورسویی، یک‌جور زیبایی هول‌انگیز؛ یک جایی دوباتن در هنر سیر و سفرش می‌گوید طبیعت کوه و دره و دریا به آدم حسی از کوچکی خودش می‌دهد در برابر عظمت پیش روی‌اش و این آرامش‌بخش است، این‌که آدم تا چه حد ذره کوچک و بی‌اهمیتی است در برابر عظمت کوهی که جلویش قد کشیده، این را من خوب می‌فهم‌ام، مشابه همان آرامشی است که قبرستان رفتن به آدم می‌دهد، این‌که آدم به چشم‌ خودش ببیند ته این‌همه استرس و خشم و غصه به کجا ختم می‌شود در نهایت و چقدر پوچ است این هیاهو بر سر هیچ. دره شیروان هم یک همچو حسی از عظمت می‌دهد و از کوچکی آدمی و فکر و خیال‌هایش، این است که آدم دلش می‌خواهد ساعت‌ها جلویش بنشیند و به عظمت زیبا و هول‌انگیز روبرویش خیره شود؛ این‌جا دشت‌طور است البته، یعنی از درخت و سایه خبری نیست، آفتاب تند و تیزی هم دارد اما درجه حرارت خیلی بالا نیست و باد می‌آید خوشبختانه، همه جایش این‌طور نیست البته، جای به طرز تحمل‌ناشدنی گرم هم دارد. دیروز رفتیم دشت مغان و بیله‌سوار و پارس آباد، به پارس اباد که رسیدیم، با این‌که ساعت هفت و نیم بعد از ظهر بود، از گرمای شرجی‌طور در حال هلاک شدن بودیم و این شد که برخلاف برنامه‌مان بی‌خیال ماندن در پارس آباد شدیم، هل هلی چهارتا عکس با ارس و غروب گرفتیم و دوباره دور زدیم و دو ساعتی در شب راندیم تا رسیدیم به همین‌جایی که بودیم هستیم، شهر کوچکی به نام لاهرود در بیست و چند کیلومتری مشگین‌شهر، دو شب را لاهرود خوابیده‌ایم در یک مدرسه، راستی می‌دانستید آموزش و پرورش اسکان تابستانی هم دارد؟ خلاصه گذرتان به شهرهای کوچک افتاد، دنبال اسکان فرهنگیان بگردید، تجربه نشان داده در این‌جور شهرها مدارس از خیلی جاهای دیگر برای ماندن تمیزتر و مجهزتر است اگر اصلا جای دیگری برای ماندن وجود داشته باشد همین مدرسه‌ای که ما خوابیدیم نه فقط فرش و تخت و رختخواب تمیز و مرتب داشت بلکه یخچال و تلویزیون هم داخل اتاق/کلاس بود، به علاوه گاز و ظرفشویی و دست‌شویی در بیرون از اتاق، حتی حمام هم داشت زنانه و مردانه جدا! بله یک همچو جایی بود در شهری که تقریبا هیچ امکان اقامتی دیگری نداشت جز یک اتاق در بالای رستوران که از ساعت ۱۱ شب تا ۹ صبح هم درش قفل می‌بود! شب اول ما اولین و تنها مسافر مدرسه بودیم و شب دوم یک ماشین دیگر هم بود.

بیشتر این چند روز را در راه بوده‌ایم البته، سبک سفرهای امیر این‌طور است، به قول خودش مسیر خودش مقصد است، شاید به همین دلیل ما تا حالا کمتر همسفری داشته‌ایم، از عید تا به حال کمتر آخر هفته‌ای تهران بوده‌ایم اما جز یکی دو سفر، باقی‌شان را سه نفری رفته‌ایم، من و امیر و رها، بعد به همین دلیل من کمتر به نامعمول بودن سبک سفرهای‌مان توجه کرده‌ام، برای خودمان خیلی عادی است که از ده دوازده ساعت روز، هشت نه ساعتش را در ماشین باشیم، در جاده‌های کم رفت و آمدی که امیر به کمک نقشه شگفت‌انگیز گوگل پیدایشان می‌کند، رانندگی طولانی برای امیر سخت که نیست به کنار، یک جور لذت شبه مازوخیستی هم می‌برد به گمانم، ده درصدی هم من کمک‌اش می‌کنم گهگاه؛ یک جاده را هم دوبار نمی‌رود به قول خودش، یعنی از یک مسیر به جایی برویم، حتما باید از مسیر دیگری برگردیم. کلا هم قرار ندارد، یعنی بعد از چند ساعت رانندگی وقتی به جایی می‌رسیم که برای دیدن‌اش آمده بودیم، خیلی که بخواهد بها بدهد به اندازه یک چایی خوردن وقت برای پیاده شدن و ماندن می‌دهد. جای خلوت رفتن هم یک اصل دیگر است، اصلا شاخص امیر برای میزان دلچسبی سفر تعداد ماشین‌های پلاک تهران در جاده و مسیر است که باید به سمت صفر میل کند. یک‌بار میم ازم پرسید برای چه این سفرها را می‌روی؟ فکر کردم به سوالش، گذشته از این‌که حال من و امیر و رابطه‌مان در سفر خیلی بهتر از گرفت‌وگیرهای درخانه و هی پاپی هم شدن است، یک انگیزه‌ام فرار از روزمرگی است، در سفر کار نمی‌کنم، حتی سعی می‌کنم به کارها فکر هم نکنم، وقت‌هایی که رها در ماشین خواب است، همین‌جور الکی به جاده خیره می‌شوم یا به طبیعت دور و بر و سعی می‌کنم ذهنم را آزاد بگذارم، این است که از همه‌ی پیشنهادهای امیر برای سفرهای آخر هفته استقبال کرده‌ام با این‌که آدم اهل سفری نبودم، نیستم به گمانم اما آخر هفته که می‌شود فکر می‌کنم کارها بمانند برای شنبه و دانشگاه، عجالتا می‌خواهم آرام باشم و به هیچ چیز فکر نکنم و از ذوق‌‌های دم به دمِ رها برای گاو و گوسفند و گل و بته لذت ببرم عمیق.

خلاصه این‌که پنج شش روز در سفر بودیم، در مقایسه با سفر سه هفته‌ای عید آن‌قدرها طولانی نبود اما باز هم آدم‌ها هی تعجب می‌کنند که چطور؟ شب کجا می‌ماندید؟ غذا و خورد و خوراک را چه کردید؟ با بچه کوچک سخت نیست؟ من هم فکر می‌کردم سخت باشد، با بچه کوچک سخت‌تر هم بشود، اما نبوده است تا حالا، سختی زیادی نداشته است یا درواقع لذتش به سختی‌اش چربیده است، گو این‌که سختی و آسانی سفر به ذات خود سفر نیست، به سخت و آسان گرفتن ماست، سخت بگیری سخت می‌شود، کمی آسان بگیری و از استانداردهای زندگی معمول پایین بیایی راحت می‌شود. از خوش‌سفری رها هم نباید گذشت البته، بچه را گوش شیطان کر خودم چشم نکنم نه خوابش بهم می‌ریزد نه چیز دیگری، این است که از عید به این‌طرف، مثل قحطی‌زده‌هایی که به خاطر یک سال و نیم باردای و نوزادی رها از سفر دور مانده بودیم، این سه چهار ماه اخیر را در سفر بوده‌ایم کلا.

پ.ن: این پست را ظهر پنج‌شنبه شروع کردم و یک‌شنبه شب بالاخره تمام‌اش کردم وقتی که رها خواب است و این دو روز توانسته‌ام کمی از حجم کارهای تلنبار شده کم کنم و بالاخره به این‌جا برسم، به وبلاگ.

بیشتر بخوانید