هوچی‌گری‌های زیان‌بار

فایل PDF

والا من نمی‌خواستم این حرف‌ها را حالا و به این شکل بگویم، مطلب شهید می‌شود به قول معروف ولی راستش از دیروز که این جمله‌ی رهبری مبنی بر امکان «تبدیل نظام ریاستی به پارلمانی در آینده‌ی احتمالا دور» شده است پیراهن عثمان جرس و بی‌بی‌سی و امثالهم، شخصا کلی داغ کرده‌ام بابت سوگیری غلیظ و هوچی‌گری رسانه‌ای و مهم‌تر از همه، سیاست‌ورزیِ ناشیانه و زیان‌بار نیروهای به اصطلاح تحول‌خواه و دموکراسی‌خواه و چه و چه. حالا اصلا از کجا شروع کنم بگویم دردم چیست دقیقا، طبق معمول از گذشته لابد.

خاطرتان باشد که می‌دانم با این اوصاف نیست شده‌ی وبلاگ قبلی، عمرا خاطرتان باشد، بنده در آخرین پی‌نوشت از مطلبم با عنوان «پس از ۲۵ بهمن»، نوشتم: «دیگری بحث بر سر همان مطالبه‌ی بی‌معنی و ناموجه «اصلاح (تغییر؟) اساسی قانون اساسی» است که اگر یکی هی از درون نیشگونم نمی‌گرفت که مطلق‌گرایانه حرف نزن، ابایی نداشتم از این‌که بگویم مزخرف محض است، شعر مطلق، یعنی بنده ذره‌ای با این مطالبه همدلی ندارم، عجالتا و در وضعیت مواجه نشده با شواهد و فرضیه‌ها و استدلال‌های رقیب هم قصد ندارم سر سوزنی از این موضع مخالفت تام و تمام کوتاه بیایم. این را نه از سر ترس و تقیه می‌گویم، نه از روی ریا و شترسواری دولا دولا و نه چون چه می‌دانم بزنگاه مرزکشی فرا رسیده است و امثالهم، این را می‌گویم چون فکر می‌کنم مخالفت جدی و صریح و البته مستدل با چنین مطالبه‌ای به لحاظ اخلاقی واجب است بر هر شهروندی که دغدغه‌ی دموکراسی و مطالبات دموکراتیک دارد. حالا در آن پست کذا لابد بیشتر حرف می‌زنیم در باب این‌که «چرا» من این مطالبه را نه فقط ناممکن، بلکه بیش و پیش از آن، اساسا “نامطلوب” می‌دانم. » و البته که هنوز هم این آینده‌ی نامعلوم و پست کذایی همراهش از راه نرسیده‌اند که من بخواهم این موضعِ دو دستی چسبیدن به قانون اساسی فعلی را مستدل کنم. اصل استدلالِ وعده داده شده‌ام این بود که به نظرم، تفکیک قوای فعلی در ایران بهینه‌ترین شکل از تفکیک قوا در طول تاریخ چند هزار ساله‌اش بوده است. نمی‌گویم الگوی فعلی تفکیک قوا بدتر از الگوی قبل از انقلاب است، حتی نمی‌گویم همان است، مشخصا دارم ادعا می‌کنم الگوی فعلی تفکیک قوا از هر زمان دیگری در تاریخ ایران، بهینه‌تر است بدین معنا که بهتر از هر زمان دیگری در تاریخ ایران، قدرت را تقسیم کرده است. الگویی منحصر به فرد و بسیار هوشمندانه. دقت کنید که مرجع مقایسه‌ام مثلا الگوی تفکیک قوا در کشورهای غربی نیست، لذا ادعا این نیست که الگوی فعلی الگوی ایده‌آل است و از این بهتر ممکن نیست، ممکن است باشد، حرف من در باب گذشته است، این‌که تا به امروز در تاریخ ایران الگویی بهینه‌تر از الگوی فعلی تفکیک قوا وجود نداشته است.

شکل فعلی تفکیک قوا هم دو رکن اصلی دارد: جایگاه ولی فقیه و جایگاه ریاست جمهوری، تضعیف یا احیانا حذف هر یک از این دو رکن (هر یک از این دو رکن و نه فقط ریاست‌جمهوری)، سریعا و در طی مدت کوتاهی ایران را به قماش یکی از همین پادشاهی‌های سنتی بازتولید شده در قالب جمهوری‌های مدرنِ خاورمیانه مانند مصر و یمن و سوریه تبدیل خواهد کرد، مجلس در ایران هرگز قوه‌ی قدرتمند و تعیین کننده‌ای نبوده است، بعد از این هم نخواهد بود، این هم ربطی به قوت و ضعف فردی نمایندگان منتخب ندارد، ربط به سنت تاریخی نهادهای اجتماعی دارد و این‌که اساسا نهادهای اجتماعی از زیر بته عمل نمی‌آیند، یعنی اگر به عمل بیاوریدشان، می‌شود همین چیزی که می‌بینید. قاعدتا آشکار است که مستدل کردن چنین موضعِ کم و بیش رادیکالی پست مستقل و مفصلی می‌طلبد که بماند برای بعد، اما حرف اصلی این پست اساسا چیز دیگری است، این مقدمه را گفتم که بگویم بنده مدت‌ها پیش از به راه افتادنِ بحث‌های اخیر، موضع‌ام را در قبال تغییر احتمالی قانون اساسی و ضرورت پایبندی و دفاع از آن به همین شکل فعلی، نه یک کلمه کم نه یک کلمه زیاد، نشان داده بودم.

اصل حرفم اما در این پست این است که این تفسیری که از سخنان دیروز رهبری باب شده است و سند افزایش قدرت و دیکتاتوری و چه و چه، نه تفسیر موجهی از متن است، و نه مهم‌تر از آن، مطلوبیتی در نشر و جاانداختن چنین تفسیری برای حامیان دموکراسی در ایران وجود دارد، به نظرم، چنین تفسیری جز یک انگ‌زنی ناموجه و زیان‌بار هیچ دستاورد دیگری ندارد.

ساده‌تر اگر بپرسم می‌شود این‌که ما با مانور دادن هوچی‌گرانه بر روی جملاتی که چند سطر پایین‌تر اصل‌شان را نقل خواهم کرد و تفسیر دلبخواهی کردن که بله، ولی فقیه با صدور تلویحی مجوز تغییر نظام سیاسی در ایران، درصدد افزایش نفوذ و قدرت خود است، کجا را می‌خواهیم بگیریم واقعا؟ اصل جملات این بوده است:

«امروز نظام ما نظام ریاستى است؛ یعنى مردم با رأى مستقیمِ خودشان رئیس جمهور را انتخاب میکنند؛ تا الان هم شیوه‌ى بسیار خوب و تجربه‌شده‌اى است. اگر یک روزى در آینده‌هاى دور یا نزدیک – که احتمالاً در آینده‌هاى نزدیک، چنین چیزى پیش نمى‌آید – احساس بشود که به جاى نظام ریاستى مثلاً نظام پارلمانى مطلوب است – مثل اینکه در بعضى از کشورهاى دنیا معمول است – هیچ اشکالى ندارد؛ نظام جمهورى اسلامى میتواند این خط هندسى را به این خط دیگر هندسى تبدیل کند؛ تفاوتى نمیکند. و از این قبیل.»

الان این‌ها حرف‌های بدی است؟ ایشان اگر می‌خواست در باب امکان یا عدم امکان تغییر قانون اساسی اظهارنظر کند، این موضع فعلی به اصول دموکراتیک نزدیک‌تر است یا این‌که احیانا می‌گفت قانون اساسی ما چون وحی منزل است و اصلا فکر تغییرش را به مخیله‌تان راه ندهید؟ نه جدا، کمی فکر کنید ببینید ایشان شروع می‌کرد که بله دشمنانِ چه و چه میثاق ملی و میراث انقلاب ما یعنی قانون اساسی ما را هدف گرفته‌اند و با شعارهای توخالی آزادی‌خواهی و دموکراسی‌خواهی و حق تعیین سرنوشت ملت‌ها که به حمدالله تظاهرات میلیونی ملت‌های خودشان دروغ و تزویر نهفته در پشت این شعارها را بر همگان عیان کرده است، می‌خواهند این قانون اساسی را که ۹۸٫۵ درصد ملت ما به آن قاطعانه آری گفته است، بابت آن خون‌ها داده است، می‌خواهند این میراث ارزشمند را از درون استحاله کنند و با تغییر آن در جهت اهداف استکباری و استثماری‌شان، ملت ما را به ذلالت بکشانند اما دشمنان ما بدانند و الخ. نه جدا این شق دوم خیلی موضع دموکراتیک‌تری نسبت به طرح امکان تغییر در قانون اساسی است؟

می‌خواهم بگویم این جملات و مواضع نسبت به امکان تغییر قانون اساسی در آینده‌ی احتمالا دور، فی‌نفسه نه فقط مواضع غیردموکراتیکی نیست بلکه اتفاقا پتانسیل‌اش برای تفاسیری مبنی بر رویکرد انعطاف‌پذیر نسبت تغییرات احتمالی بیشتر است. گو این‌که اساسا در ادبیات علوم سیاسی، دموکراسی پارلمانی ظرفیت بیشتری را برای تحقق اصول دموکراتیک داراست، چرا؟ چون در دموکراسی پارلمانی قوه‌ی مقننه قدرت‌مندتر است و و در دموکراسی ریاستی قوه‌ی مجریه، بعد قوه‌ی مجریه به دلیل برخورداری از نیروی نظامی، خودش خود به خود قدرتمند هست، بنابراین فقط در معدودی کشورهای فدرالی مثل آمریکا که خودمختاری نسبی ایالت‌ها ممکن است شیرازه‌ی مملکت را از هم بپاشاند، دموکراسی ریاستی شکل گرفته است و بی‌اغراق بالای هشتاد نود درصد دموکراسی‌های اروپایی شکل پارلمانی را برگزیده‌اند چون اغلب کشورهای متمرکزی هستند که در آن‌ها برای جلوگیری از افزایش بیش از حد قدرت قوه‌ی مجریه، امتیازات زیادی برای مجلس  برای محدود کردن یکه‌تازی‌های قوه‌ی مجریه تدارک دیده شده است، این است که اساسا نظام پارلمانی دردولت‌های متمرکز و غیرفدرال رایج‌تر است، حالا تجربه‌ی تاریخی نشان داده است که نظام پارلمانی در ایران کارآ نیست و تفکیک قوا پس از صد سال آزمون و خطا، دست‌آخر به این شکل منحصر به فرد و بسیار هوشمندانه درآمده است، آشکار است که این تجربه‌ی منحصر به فرد تاریخی به این‌ واقعیت که به طور کلی و معمولا دموکراسی پارلمانی به شاخص‌های دموکراسی نزدیک‌تر است خدشه‌ای وارد نمی‌کند.  بنابراین، قاعدتا آن‌چه چند و چون تفسیر جملات فوق را تعیین می‌کند، نه خود محتوای این جملات که کاملا دو سویه و مستعد تفاسیر متضاد است،  بلکه اهداف و منافع مفسر است که تفسیر خاصی از این جملات با آن اهداف و منافع همسویی بیشتری دارد و البته تمام حرف من هم همین جاست.

والا بنده می‌توانم درک کنم چرا برخی دولت‌مردان آمریکایی یا مثلا بی‌بی‌سی ممکن است تفسیر این جملات را مبنی بر خواست و اراده‌ی ولی فقیه برای افزایش نفوذ و قدرتش در نظام سیاسی ایران و چه می‌دانم حذف مخالفان و حاکمیت تک‌صدایی و چه و چه قرار دهد، برخی دولت‌مردان آمریکایی و بی‌بی‌سی و امثالهم چنین موضعی نسبت به این سخنان بگیرند، کم‌وبیش طبیعی است، به هرحال دشمن همدیگرند، از وقتی ما یادمان می‌آید این به آن می‌‌گفته شیطان بزرگ و آن هم به این می‌گفته محور شرارت، کلا عادت‌شان است بگردند در سخنان سران و مسئولین همدیگر و گزک بگیرند ازشان برای به راه انداختن هوچی‌گری‌های رسانه‌ای علیه همدیگر و جلوی تماشاچیان احتمالی در جهان بلکه هر کدام بتوانند حمایت متحدان بیشتری را نسبت به خود و علیه رقیب جلب کنند؛ خلاصه کارشان این است، غیر از این می‌بود جای تعجب داشت. حیرت بنده اما از این نیروهای داخلی ناشی و جوگیر و چه‌بسا دهان‌بینی است که نگاه می‌کنند ببینند تفاسیر هر طرف یعنی جمهوری اسلامی و دولت‌های مخالف‌اش چیست، بعد همین‌طور بی‌فکر و طلسم شده شروع می‌کنند تفسیر دولت‌های مخالف را حلوا حلوا کردن چون لابد هر چه باشد، مهم این است که در جهت مخالفت با جمهوری اسلامی و انگ‌زنی‌های هزینه‌دار برای آن است بدون این‌که فکر کنند ببینند واقعا کدام تفسیر از این سخنان همسویی بیشتری با منافع و خواست‌های‌ خودشان به عنوان نیروهایی حامی دموکراسی و تغییر وضع موجود دارد. بنابراین سوال اصلی این است: به نفع ماست رهبر جمهوری اسلامی ایران موضع ضددموکراتیکی گرفته باشد یا موضع دموکراتیک؟ قاعدتا به نفع‌مان است که مواضع‌اش دموکراتیک باشد پس چه کاری است هل دادن‌اش که نخیر، شما نمی‌شناسید این‌ها را، یک چنین فردی وقتی حتی از امکان تغییر در قانون اساسی حرف می‌زند، ظاهرش این است که دارد موضع انعطاف‌پذیری نسبت به امکان تغییر وضع موجود می گیرد، باطنِ واقعی‌اش این است که می خواهد نفوذ و قدرت خودش را افزایش دهد. کمثل جمهوری اسلامی که شهروندان ساده و معمولی‌اش را می گیرد و به ضرب و زورِ کتک و شکنجه وادارشان می‌کند که به ارتباط با منافقین و انگلیس و اسراییل و چه و چه اعتراف کنند، حالا هی آدم بگوید خب یک کم فکر کنید، این‌که دانشجوی نخبه‌ی شما عامل انگلیس باشد به نفع‌تان است، مایه‌ی افتخارتان است این نفوذ غریب یک گروهکِ ورشکسته و آواره در میان شهروندان معمولیِ مملکت‌تان؟ خب این‌ها که واقعا ربطی به اسراییل و منافقین و چه و چه ندارند، نفعی هم ندارد دانشجو و کارمند و شهروند معمولی مملکت را به این‌ها چسباندن، خب چه کاری است واقعا؟ صرف دلیل جور کردن برای گوشمالی کفایت می‌کند برای توجیه چنین سیاست‌های زیان‌باری؟ حالا حکایت دوستان هم همین است، صرف دق و دلی از نظام جمهوری و صدر و ذیل‌اش کفایت می‌کند برای هوچی‌گری‌های رسانه‌ای چنین زیان‌بار؟

حالا لابد دوستان تذکر می‌دهند خب شما دوست‌ داری خوش‌خیالانه و چه‌بسا ساده‌لوحانه فکر کنی این حرف‌ها موضع دموکراتیک بوده است و اصلا قصد و غرضی برای حذف موانع ساختاری یک‌پارچگی قدرت در نظام سیاسی ایران پشت‌اش نبوده است، میل خودت است، اما یک وقت فرصت کردی سرت را از زیر برف بیرون بیاوری کلاه‌ات را قاضی کن ببین چرا رهبر مملکت باید بلند شود برود کرمانشاه تلقی، از امکان تغییر نظام سیاسی در آینده‌ی احتمالا دور سخن به میان آورد. من در پاسخ به چنین تلنگر و تذکر سه نکته بیان می‌کنم با تاکید مکرر بر روی این نکته که فارغ از میزان توجیه و به‌چسب بودنِ تفاسیر مختلف، اصل پرسش و انتقادم این است که کدام تفسیر همسویی بیشتری با منافع و خواست‌های ما دارد؟ حالا مثلا به ضرب و زور ِ بلد کردن دو جمله از کل یک سخنرانی ثابت کنیم که رهبر مملکت دنبال برقراری دیکتاتوری و فلان و بهمان است، خیلی مایه‌ی مسرت و شادی‌مان است؟ نفع خاصی می‌بریم یا فقط دل‌مان خنک می‌شود بابت انگ‌زنی الکی یا چی؟ اما سه نکته‌ی مربوطه:

اول این‌که من نگفتم نیت اصلی ایشان از سخنان و مواضع مورد بحث، تحلیل‌های بی‌بی‌سی و امثالهم نیست و الا و بلا این چیزی است که من می گویم، فی‌الواقع از نیت و غرض واقعی پس و پشتِ یک سخن، کسی جز خود گوینده و خدایش نمی‌تواند خبردار شود. آن‌چه که هست همه تفسیر است، تمام حرف من این بود که چنین سخنانی قابلیت تفسیر دو گانه دارد، این‌که ما کدام تفسیر را انتخاب کنیم، قاعدتا ربط به خواسته‌ها و منافع‌مان دارد، تمام حرفم این بود که چنین تفسیری جز انگ‌زنی بیهوده و از سر دق و دلی‌های بچه‌گانه فایده‌ی دیگری به حال‌مان ندارد.

پیرو تایید همین مدعا، نکته‌ی دوم این است که واقعا شما هم اگر فرصت کردید، از این شیوه‌ی کیهانیِ جدا کردن دو خط از کل نوشته و مانور هوچی‌گرانه بر روی آن دست بردارید و بروید کل متن را بخوانید ببینید اصل بحث چیز دیگری است و از قضا مبحث تئوریک جالبی است در باب جوانی و پیری و فرسودگی نظام‌های سیاسی. کلا بنده کمی پیگیر شده‌ام دیده‌ام ایشان می‌خواهد در جمع دانشجویان صحبت کند، خیلی حرف‌های کلی نمی‌زند، رسما برمی‌دارد یک بحث تئوریک را از جهت هم‌فکری با مخاطبانش طرح می‌کند، می‌گویم هم‌فکری چون دیده‌ام تکه کلام‌شان برای آغاز بحث یک چیزی در همین مایه‌ها است:

«اینها سؤالات مهمى است. این سؤالات باید در مراکز فکر و تصمیم‌گیرى و تصمیم‌سازى – عمدتاً در حوزه و دانشگاه – بین اصحاب فکر مطرح شود؛ باید روى اینها فکر شود، بحث شود؛ شما جوانها هم رویش فکر کنید. من یک نکته‌اى را در اینجا عرض بکنم.»

سر افطاری با دانشجویان هم یک باز یک بحث تئوریکی داشتند در باب انقلاب فرانسه و روندی که بعد از آن طی کرد و مقایسه‌اش با انقلاب ایران و با چنان جزئیاتی هم طرح بحث می‌کردند که مثلا اگر می‌خواهید تاریخ انقلاب فرانسه یادتان بماند این‌طوری حفظ کنید که یک، هفت هشت نه:) حالا وسط این بحث در باب جوانی و پیری نظام‌های سیاسی هم ایشان مثال زده برای فهم منظورش، گفته تغییر ممکن است به شرط حفظ آرمان‌ها و اصول، این تغییر هم ممکن است از کلان‌ترین سطوح یعنی تغییر قانون اساسی باشد تا تغییر سیاست‌ها، بعد مخاطبش دانشجویان بوده، با ادبیات تخصصی گفته مثلا تغییر نظام ریاستی به پارلمانی، الان حرف بدی است این؟ حرف نامربوطی است؟ می‌خواهم بگویم شما کل متن را اگر ببینید همچین تلقی و وصله‌ی ناجور هم نیست، کاملا تنیده در دل بحث است. گرچه از نظر من هم ارجاع تلویحی به وقایع اخیر دارد اما فی‌الواقع نه این‌چنین پررنگ است و نه اساسا مزیتی دارد پررنگ کردن‌اش، که چی بشود آخر؟ با کمبود دلیل واقعی و محکمه‌پسند برای تغییر وضعیت موجود مواجهیم که برداریم یک همچین تفسیر سوگیرانه‌ای را علم کنیم؟ بر فرض که اصلا چنین نیت و اراده‌ای برای تغییر نظام سیاسی هم بوده، حالا مثلا ما مچ‌گیری کنیم که دیدی، دیدی می‌خواد قدرت رو مطلقه می‌کنه، چی از توی‌اش در می‌آید؟ گیرم که بخواهند قدرت را مطلقه کنند، الان از من و شما و رو شدن دست‌شان قرار است بترسند یا چی آخر؟ جز انگ‌زنی زیان‌بار، چه نتیجه‌ی دیگری دارد توی بوق و کرنا کردن چنین تفسیرِ نه چندان به‌چسبی.

به خصوص اگر به آغاز بحث دقت کنید، باز هم شواهد بیشتری خواهید دید که این تفسیر از آن دو جمله تا چه حد می‌تواند مصداق پیراهن عثمان درست کردن باشد. این‌که از قضا در این بحبوحه‌ی اختلافات در کشور و ضرورت وحدت و چه می‌دانم قدرت و صلابت و شادی ناشی از بیداری ملت‌های دنیا و جنبش تسخیر وال‌استریت:) عدل در چنین موقعیتی که گویا روند وقایع و طغیان ملل جهان بر علیه سرمایه‌داری می‌تواند دست‌آویز حقانیت نظام جمهوری اسلامی شود که اصلا گویا نطفه‌ی شکل‌گیری‌اش در تضاد و دشمنی با سرمایه‌داری بوده است، عدل در چنین موقعیتی ایشان قصد کرده‌اند که در جمع دانشجویان به یک خودانتقادی و به تعبیر خودشان «بازخوانی» دست بزنند:

«خب، به این جهت، من امروز اینجا یک بازخوانى‌اى از هویت کلى و شاکله‌ى کلى انقلاب مطرح میکنم. براى خود ما هم مهم است. ما نمیتوانیم سرمان را پائین بیندازیم و نفهمیم در دنیا چه میگذرد، همین طور جلو برویم. اینجور حرکت کردن که انسان چشم و گوش بسته، بدون توجه، بدون نگاه به اطراف، بدون نگاه به واقعیتها، بدون نگاه به افقهاى دوردست حرکت کند، غالباً به گمراهى و اشتباه منجر خواهد شد. پس خودمان هم باید یک نگاهى بکنیم، یک بازخوانى‌اى بکنیم.».

حالا زحمتی نیست شما کلاه‌تان را قاضی کنید ببینید وقت از این مناسب‌تر برای بازخوانی نبود؟ واقعا چنین طرح بحثی فارغ از این‌که منافع چه‌کسی چه نوع تفسیری را از ظاهر و باطن متن ایجاب می‌کند، خود متن و «بازخوانی»‌اش در جهت مستدل کردن افزایش قدرت و نفوذ جایگاه ولی فقیه است؟ به خصوص اگر در این بازخوانی به بخشی از سخنان راجع به جایگاه ولی فقیه و اختیارات و وظایفش هم توجه کنید، نه خداوکیلی ببینید می‌توانید یک نفر دیگر غیر از خود ایشان را پیدا کنید که چنین سخنانی در بابِ چندوچونِ اختیارات ولی فقیه بگوید و شبهه‌ی تضعیف جایگاه ولی فقیه بر سخنان‌اش وارد نباشد؟  من متن ایشان در باب وظایف و اختیارات رهبری را کامل نقل می‌کنم و آن تکه‌هایی که به نظرم قابل توجه‌تر است راپررنگ کرده‌ام.

«یک مسئله، مسئله‌ى رهبرى است؛ چیزى که در دنیا معمول نیست، در جمهورى اسلامى هست. ولایت فقیهى که امام بزرگوار ما معنا کردند، تعریف کردند، مطرح کردند و بعد پیاده کردند و بعد خود آن بزرگوار مظهر تام و تمام و کاملش بود – که هر کس ایشان را از نزدیک میشناخت، هرچه که میگذشت، خصوصیات برجسته و ممتاز این مرد بیشتر براى او آشکار میشد – یعنى یک مدیریت زنده و بالنده و پیشرونده. یک جمله‌اى را امام بیان کردند: ولایت مطلقه‌ى فقیه. یک عده‌اى با مغالطه خواستند این قضیه را به نحوى مشوب کنند و یک معناى غلط و تفسیر غلطى بدهند. گفتند معناى ولایت مطلقه این است که رهبرى در نظام جمهورى اسلامى، مطلق از همه‌ى قوانین است؛ مثل یک اسبِ مهار کنده شده‌اى، هر جا بخواهد، هر کار بخواهد، میتواند بکند. مسئله این نبود، این نیست. امام بزرگوار خودش از همه بیشتر به رعایت قوانین، به رعایت اصول، به رعایت مبانى، به رعایت جزئیات احکام شرعى مقید بود؛ و این وظیفه‌ى رهبرى است. در نظام جمهورى اسلامى، رهبرى فقط تابع این نیست که کسى او را به خاطر اینکه شرائط را از دست داده، عزل کند؛ اگر این شرائط در او وجود نداشته باشد، خودش به خودى خود عزل‌شده است؛ این خیلى چیز مهمى است. رهبرى یک مدیریت است؛ البته مدیریتِ اجرائى نیست. این اشکال و اشتباه هم در طول زمان، از اول انقلاب تا امروز، در بعضى از تبلیغات ادامه دارد. اینجور تلقى کنند که رهبرى یک مدیریت اجرائى است؛ نه، مدیریت اجرائى، مشخص است. مدیریت اجرائى در بخش قوه‌ى مجریه ضوابط مشخصى دارد، معلوم است، مسئولین معینى دارد؛ در قوه‌ى قضائیه هم – که آن هم مدیریت اجرائى است – همین طور، هر کدام مسئولیتهائى دارند؛ قوه‌ى مقننه هم که معلوم است. رهبرى، ناظر بر اینهاست. به چه معنا؟ به این معنا که از حرکت کلى نظام مراقبت کند.

در واقع رهبرى، یک مدیریت کلان ارزشى است. همین طور که اشاره کردم، گاهى اوقات فشارها، مضیقه‌ها و ضرورتها، مدیریتهاى گوناگون را به بعضى از انعطافهاى غیر لازم یا غیر جائز وادار میکند؛ رهبرى بایستى مراقب باشد، نگذارد چنین اتفاقى بیفتد. این مسئولیتِ بسیار سنگینى است. این مسئولیت، مسئولیت اجرائى نیست؛ دخالت در کارها هم نیست. حالا بعضى‌ها دوست میدارند همین طور بگویند؛ فلان تصمیمها بدون نظر رهبرى گرفته نمیشود. نه، اینطور نیست. مسئولین در بخشهاى مختلف، مسئولیتهاى مشخصى دارند. در بخش اقتصادى، در بخش سیاسى، در بخش دیپلماسى، نمایندگان مجلس در بخشهاى خودشان، مسئولان قوه‌ى قضائیه در بخش خودشان، مسئولیتهاى مشخصى دارند. در همه‌ى اینها رهبرى نه میتواند دخالت کند، نه حق دارد دخالت کند، نه قادر است دخالت کند؛ اصلاً امکان ندارد. خیلى از تصمیمهاى اقتصادى ممکن است گرفته شود، رهبرى قبول هم نداشته باشد، اما دخالت نمیکند؛ مسئولینى دارد، مسئولینش باید عمل کنند. بله، آنجائى که اتخاذ یک سیاستى منتهى خواهد شد به کج شدن راه انقلاب، رهبرى مسئولیت پیدا میکند. در تصمیم و عملِ رهبرى باید عقلانیت در خدمت اصول قرار بگیرد، واقع‌بینى در خدمت آرمان‌گرائى‌ها قرار بگیرد.

در قضیه‌ى هسته‌اى، در آن دوره‌ى اول که تلاطمهائى بود، بعضاً اقدامهائى انجام میگرفت که شاید مطلوب نبود. من آنجا در سخنرانى عمومى گفتم اگر چنانچه این کارها انجام نگیرد، خودم وارد میشوم. و همین هم شد. این معناى رهبرى است؛ این یک چیزى است که از اسلام گرفته شده است؛ یک نکته‌ى مثبتى است در نظام اسلامى.

دستگاه‌هاى گوناگون – قوه‌ى قضائیه، قوه‌ى مجریه، قوه‌ى مقننه – مثل همه‌ى دنیا، کارهاى موظف قانونى خودشان را دارند انجام میدهند، با اختیارات کاملى که در قانون اساسى معین شده؛ اما حرکت کلان و کلى نظام اسلامى به سمت آن آرمانها باید منحرف نشود؛ اگر منحرف شد، باید گریبان رهبرى را گرفت، او را بایستى مسئول دانست؛ او مسئول است که نگذارد. البته این مسئله، مثالهاى زیادى دارد؛ چون وقت کم است، به یکى از آنها اشاره‌ى مختصرى میکنم.

مسئله‌ى روابط با آمریکا، که در این چند سال چه کارها کردند، چه تلاشها کردند، در دوره‌هاى مختلفِ دولتهاى گوناگون، تحت تأثیر عوامل مختلف. خب، این به حرکت عمومى نظام ضرر میزد، فایده‌اى هم براى وضع معیشت و زندگى مردم نداشت. اینجا ممانعت شد. و مسائل گوناگونى از این قبیل هست.»

باز هم تاکید می‌کنم که فارغ از این‌که دو جمله را از کل متن منتزع کردن و هی تعبیر و تفسیر شخصی بارش کردن، کار نادرست و غیراخلاقی‌ای است که خودمان سال‌هاست کیهان و امثالهم را بابت‌اش سرزنش می‌کنیم، فارغ از اخلاق، نکته‌ی محوری‌ام این است که گیرم سیاست به خصوص لابد سیاست رسانه‌ای جای سوسول‌بازی اخلاقی نیست و هرچه هست همین گزک گرفتن و پیراهن عثمان درست کردن است، خب قاعدتا اما باید یک نفعی در این علم کردن پیراهن کذا باشد یا نه، می‌خواهم بگویم گیرم اصلا اخلاق را گذاشتیم در کوزه، قرار باشد نفعی هم در کار نباشد و چه‌بسا زیان هم ببینیم از این انگ‌زنی بیهوده، خب شاخ و دم که ندارد دیگر، چنین هوچی‌گری‌های رسانه‌ای روی دو جمله از کل یک متن مصداق خسر الدنیا والاخره است به نظرم.

اما نکته‌ی سوم که باز هم دوستان باید بابت تناقض در تفسیرشان و ضدیت شواهد با این تفسیر پاسخ‌گو باشند، این‌که اگر واقعا ایشان می‌خواست به قول این دسته از سبزها به تغییر نظام سیاسی در ایران چراغ سبز نشان دهد، چرا این جمله‌ی معترضه را آن وسط اضافه کرده است: «اگر یک روزى در آینده‌هاى دور یا نزدیک – که احتمالاً در آینده‌هاى نزدیک، چنین چیزى پیش نمى‌آید -» از نقل معترضه‌وار این جمله در متن سخنان آشکار است که حذف این قید هیچ خدشه‌ای به جمله وارد نمی‌کرده است، یعنی یک عمدی بوده که وسط‌اش چنین قیدی را مشخصا متذکر شده‌اند. خب این چطور قابل توجیه است؟ مساله چه بوده دقیقا؟ ایشان خرده برده دارد از کسی، توی رودربایستی مانده؟ از گزک‌گیری دشمنان ترسیده یا چه؟ خب این قید را اضافه نمی‌کرد و می‌گذاشت تفاسیر مختلف گرفتار چنین تناقض و دست‌کم ابهامی نشوند که حالا منظور از «آینده‌ی احتمالا دور» یعنی چه واقعا؟ من تفسیر شخصی خودم از این جمله‌ی معترضه را در پی‌نوشت اول همین متن توضیح داده‌ام ولی خب دوستان حامی تفاسیر مطلقه شدن قدرت و چه و چه هم قاعدتا باید توجیه و تفسیر خاصی برای وجود این قیدِ معترضه و نه چندان ضروری در جمله‌ی مربوطه ارائه دهند.

پی‌نوشت۱: شخصا فکر نمی‌کنم شخص فعلی حاضر در جایگاه ولی فقیه نظر مثبتی به حذف جایگاه ریاست‌جمهوری داشته باشد. به نظرم این جمله‌ی معترضه، تعبیر ظریف و کم‌وبیش هوشمندانه‌ای برای ابراز چنین نظری است که بنده شخصا مخالفم اما چنین امکانی به طور کلی وجود دارد. برای بیان چنین نظری ایشان اگر کلا می‌گفت آینده‌ی دور که خب یعنی بنده عمر نوح دارم، اگر این قید معترضه را اضافه نمی‌کرد که خب نمانیدگان مربوطه از همان لحظه‌ی منعقد شدن کلام، روی پای‌شان بند نبودند برای بیان طرح مربوطه در صحن علنی مجلس؛ طبعا ابراز نظر صریح هم مشکلات را دوچندان می‌کرد که امتِ ولایت‌مدار تکلیف‌شان را  نمی‌فهمیدند که اطاعت از ولی امر الان دقیقا به چه معناست، آن تکه‌ی مخالفت شخصی را باید بچسبند و سکوت کنند کلا یا از قضا آن تکه‌ی دوم را بچسبند که اگر کاری را صلاح می‌دانید به نظر بنده کار نداشته باشید و به وظیفه و مسئولیت‌تان عمل کنید. این است که به نظرم اضافه کردن این جمله‌ی معترضه، قید ظریف و کم‌وبیش هوشمندانه ای برای ابراز این نظر بوده است. نیاز به تذکر مکرر نیست که تفسیر و نظر شخصی من است که آن مشکل و تناقض تفاسیر پیش‌گفته را دارا نیست، با این‌حال ممکن است بالکل بی‌ربط باشد.

پی‌نوشت۲: دیده‌اید آدم تحلیل‌های سیاسی ضمیمه به اخبار صدا و سیما را نگاه می‌کند داغ می‌کند از این‌همه سوگیری و تفسیر به رای و شرح و بسطِ توهماتِ بی‌پایه؟ دیده‌اید آن‌قدر بی‌ربط حرف می‌زنند که آدم یک جمله آن‌ها می‌گویند و آدم توی همان اتاق و خطاب به در و دیوار بهشان جواب می‌دهد که اخر مردک چرا حرف بی‌ربط می‌زنی و اگر این‌طور بود که فلان و الخ؟ حالا حکایت ما با خبر و تحلیل‌های دیشب بی‌بی‌سی هم چنین اوضاعی بود، مریض شدم اصلا بس‌که حرص خوردم از دیشب تا به حال:)

پی‌نوشت۳: یک نکته‌ی حاشیه‌ای اما بسیار جالب و قابل تامل هم استفاده از الفاظ «نظام ریاستی و پارلمانی» است. ما در ادبیات علوم سیاسی و حقوق اساسی، دموکراسی ریاستی داریم و دموکراسی پارلمانی، مثلا می‌گویند فرانسه نمونه‌ی دموکراسی پارلمانی است و آمریکا نمونه‌ی دموکراسی ریاستی. جالب است که ایشان می‌گوید «نظام» ریاستی و پارلمانی که مابه ازای دقیقی در ادبیات موجود ندارد ولی درعین‌حال تاحد زیادی قابل فهم است. «نظام» لفظی به شدت بومی و برگرفته از تجربه‌ی «نظام جمهوری اسلامی» در تعبیر و تفسیر از خودش است. حتی در ادبیات علوم سیاسی لزوما واژه‌های سیستم یا رژیم را به واژه‌ی «نظام» ترجمه نمی‌کنند و همان‌طور سیستم یا رژیم به کار می‌برند. خلاصه می‌خواهم بگویم مفهوم بومی (غیرترجمه‌ای) و ابداع شده و درعین‌حال غنی‌ای است که ناظر به یک امر واقعی است. از آن طرف ریاستی و پارلمانی، کاملا الفاظی ترجمه‌ای و برگرفته از تجربه‌ی دموکراسی‌های غربی هستند. الفاظی که در ادبیات موجود تا حد زیادی تخصصی محسوب می‌شوند نشان به نشان این‌که دانشجویان کرمانشاهی به جای خود، شما از ده تا دانشجوی علوم اجتماعی تفاوت دموکراسی ریاستی و پارلمانی را سوال کنید، والا اگر دو نفرشان بدانند، می‌خواهم بگویم این واژه‌ها در حد سوال پایان‌ترم درس حقوق اساسی تخصصی محسوب می‌شوند، حالا ایشان گفته «نظام ریاستی و پارلمانی» تلفیق جالب و تامل‌برانگیزی است، به خصوص اگر متوجه باشید که زبان ابزار بیان اندیشه نیست، زبان خود اندیشه است، فتامل:)

بیشتر بخوانید
خوان هفتم

دانشگاه تهران

دانشکده علوم اجتماعی

 

جلسه‌ دفاع‌ از پایان‌نامه دکتری با عنوان

بررسی انتقادی فرآیندهای تولید علوم اجتماعی در ایران

(با تاکید بر رشته‌ی جامعه‌شناسی)

 

استاد راهنما:

دکتر محمد توکل

 

اساتید مشاور:

دکتر علی پایا

دکتر علیرضا محسنی تبریزی

 

اساتید داور:

دکتر علی‌محمد حاضری

دکتر مقصود فراستخواه

دکتر حسین کچوییان

 

دانشجو:

بهاره آروین

 

زمان: دوشنبه ۱۱ مهر ۱۳۹۰، ساعت ۱۲

مکان: تالار شریعتی دانشکده‌ی علوم اجتماعی

پی‌نوشت ۱: به دلیل محدودیت زمانی و ضرورت اتمام جلسه در ساعت یک و نیم، امیدوارم جلسه راس ساعت ۱۲ آغاز شود، بلکه هم ده دقیقه یک ربعی زودتر اگر جور بشود. بله، بنده هم متوجهم که یک ساعت و نیم برای یک دفاع از یک پایان‌نامه‌ی دکتری زیادی کوتاه و دم بریده است اما چاره‌ی دیگری نبود، یکی از اساتید مشاور ایران نیست و احتمالا در جلسه حضور ندارد و این است که حضور آن یکی استاد مشاور در جلسه ضروری بود و ایشان هم ماشاءالله بزنم به تخته از صبح علی الطلوع تا پاسی از شب کلاس دارند همین‌طور پشت سر هم، خلاصه که وقت پنج استاد حاضر جز روی همین یک ساعت و نیم کذا در روز دوشنبه در هیچ حالت دیگری هماهنگ نمی‌شد. بله، بنده هم یک‌جورِ ناخوبی‌ام بابت سمبل شدنِ احتمالی جلسه‌ی دفاع ولی چاره‌ی دیگری نمانده بود.

پی‌نوشت۲: من هم خیلی دوست دارم شرایط به گونه‌ای پیش برود که دکتر پایا هم در جلسه حضور آن لاین داشته باشند ولی با توجه به امکانات سخت‌افزاری تالار شریعتی بابت اینترنت و غیره، ممکن است این خوشایندی امکان تحقق نیابد گرچه بنده نهایت تلاشم را می‌کنم.

پی‌نوشت۳: ورود به جلسه‌ی دفاع برای عموم آزاد است و آدرس دانشکده‌ی علوم اجتماعی هم این است: بزرگراه جلال آل احمد، جنب پل نصر، بعد از دانشگاه تربیت مدرس به سمت شرق، دانشکده‌ی علوم اجتماعی دانشگاه تهران. وقت داشتید، حوصله داشتید، به موضوع علاقمند بودید، قدم‌تان روی چشم، گرچه احتمالا این محدودیت زمانی تاثیر منفی معناداری روی کیفیت جلسه‌ی دفاع خواهد گذاشت متاسفانه:(

بیشتر بخوانید
قهقرا

نوشته است: “اذهان تحریک شده را در تعلیق نگه داشتن کار بدی است”. نویسنده لابد حواسش نیست که بی‌دلیل دیگری را متهم به نه فقط تحریک ذهنِ دیگران، بلکه بیش از آن متهم به “در تعلیق نگه داشتن آن اذهانِ تحریک شده کردن”، نویسنده لابد حواسش نیست که نه فقط دیگری را متهم کردن، بلکه بیش از آن قاطعانه در باب صحت این اتهامات حکم دادن که “کار بدی است و مصداق اطلاع‌رسانی قطره‌چکانی و از ویژگی‌های اخلاق استبدادی است”، نویسنده لابد حواسش نیست که نفس چنین اتهام‌زنی‌ها و یک سره به قاضی رفتن‌هایی نه فقط “بد است”، بلکه بیش از آن به معنای دقیق کلمه  وقیحانه است، می‌گویم “به معنای دقیق کلمه” چون این صفت را نه از سر خشم و احساسات بلکه به دلیل مناسبت و شایستگی‌اش برای توصیف جمله‌ی ابتدایی این متن به کار می‌برم. چرا چنین قضاوتی درباره‌ی این نوشته می‌کنم؟

چون این نوشته به حق اولیه‌ی یک انسان برای انتخاب شخصی در حوزه‌ی بازگویی وقایع زندگی شخصی‌اش پایبند نیست. یعنی چه این حرف؟ بگذارید ببینیم سمیه دقیقا چه کرده است که به زعم نویسنده‌ی متن ذهن دیگران را تحریک کرده و بعد هم در تعلیق نگه داشته است. سمیه در قسمت روزانه‌های وبلاگش که شامل شخصی‌ترین نوشته‌هایش است و دقیقا به همین دلیل از صفحه‌ی اصلی وبلاگش که شامل نوشته‌های عمومی‌ترش است متمایز شده، در این قسمتِ شخصی، پست کوتاهی نوشته از قضا با عنوانِ «ثبت می‌کنم برای ماندن و “برای خودم”» (تاکید از من است) و در این نوشته‌ی کوتاه از احساس تحقیر شدگی حرف زده و یک نامی هم از تعزیر آورده، کسی که اصلا توی باغ نباشد که سمیه کیست و تعزیر این وسط چه کاره است، مطلقا نمی‌تواند تفسیری از این متن داشته باشند؛ یک کسی مثل من که به طور نسبی از پیشینه‌ی ماجرا باخبر است، حداکثر فکری که می‌کند این است که همه‌ی پیگیری‌های سمیه برای نقض این حکم بی‌نتیجه مانده و حکم دست‌آخر تایید شده؛ کمی بعد سمیه نت دیگری می‌گذارد توی ریدر و در آن از بهم‌ریختگی و به جا ماندن ردی بر روحش حرف می‌زند و باز من می‌گذارم به حساب تایید نهایی آن حکم سخیف و پوچ که به سمیه، آن هم بعد از این همه پیگیری و به این در و آن در زدن، خیلی گران آمده است. عصر همان روز من سمیه را می‌بینم، در موقعیتی است که من فقط می‌توانم سلام و علیک کنم و چون هیچ مایل نیستم منی که در چنین شرایطی آدم به درد بخوری به نظر نمی‌آیم، مزاحم‌اش شوم، فقط امانتی وعده داده شده را می‌دهم و با یادآوری این که “بعد” همدیگر را می‌بینیم خداحافظی می‌کنم و دنبال گرفتاری‌های شخصی‌ای می‌روم که چند ساعتی مرا از اینترنت دور نگه می‌دارد. فردا صبح‌اش و در نوشته‌های دیگران از چیزی با عنوان “اجرا”ی حکم باخبر می‌شوم. بهت‌زده می‌شوم طبعا که این‌ها از کجا فهمیده‌اند که من نفهمیده‌ام و یعنی می‌شد از آن متن برداشت “اجرا” کرد و من خنگ‌بازی درآورده‌ام و از آن سلام و علیک گرم و خندانِ سمیه چطور و…

به فکر می‌افتم طبعا، به این‌که چرا نپرسیدم، چرا نپرسیدم “دقیقا” چه اتفاقی افتاده است؟ فکر کردم که اصلا بر فرض که دست بر قضا از جایی می‌فهمیدم که ماجرا اجرای حکم بوده است نه تایید نهایی آن، رفتارم چه تغییری می‌کرد؟ همدردی بیشتری ابراز می‌کردم یا چه؟ خوب که فکرش را کردم دیدم واقعیتش رفتارم فرق زیادی نمی‌کرد، من همچنان همان دو سوال را می‌پرسیدم که پرسیدم: اول: خوبی؟ و البته با هزار جور لحن و زبانِ بدن حالی‌اش می‌کنم که منظورم سوال کلیشه‌ی احوال‌پرسی‌های گذری نیست، سوالم دقیقا همین است که پرسیده‌ام: خوبی؟ و دوم: کاری از دست من برمی‌آید؟ و باز با همان لحن و تاکید و زبان بدن که منظورم تعارف‌های بی‌خاصیت ایرانی نیست، منظورم دقیقا همین چیزی است که پرسیده‌ام: کاری از دست من برمی‌آید؟ و می‌دانم که سابقه‌ی دوستی من و سمیه آن‌قدر هست که تعارف‌ و رودربایستی‌ای در کار نباشد که بخواهد از دوستی‌مان جز صورتکی غلط‌انداز چیزی باقی نگذارد، فکر می‌کنم سمیه می‌فهمد چه می‌گویم و جوابش صادقانه و صریح است وقتی می‌گوید نه، خوبم، کاری نیست و چیزهای دیگری با مضمون کنار می‌آیم و ازسر می‌گذرانم‌اش و…این‌ها تعابیر من از سخنان اوست البته.

من حتی اگر از اجرای حکم هم خبر داشتم باز به خودم اجازه نمی‌دادم  وارد جزئیات شوم، به انتخاب او برای بازگویی حس کلی‌اش و آن‌چه واقعا اذیت‌اش کرده و به قول خودش سوزانده یعنی همان حسر تحقیر شدگی، به انتخاب او برای در میان گذاشتنِ همین حد از احساسات‌اش احترام می‌گذاشتم. وقتی او نمی‌خواهد از جزئیات بگوید، لااقل حالا نمی‌خواهد، من با چه مجوز اخلاقی‌ای می‌توانم او را وادار کنم؟ اصلا از کجا مطمئن باشم که بازگویی دوباره و چندباره‌ی جزئیات دردآور ماجرا برای هریک آدمی که بهش می‌رسد، باعث  آسیب روحی بیشترش نمی‌شود؟ چطور حق انتخاب شخصی‌اش را ضایع کنم برای ارضای کنجکاوی‌ای زیاده‌خواهانه، او گفته است تحقیر شده است و به من به عنوان یک دوست به هیچ‌وجه مربوط نیست که چرا و چقدر؟ مگر بقالی است که او مثلا هی جزئیاتِ درنظر دیگران دردآور بگوید که بعد مخاطبش همه‌اش را جمع کند و بگذارد در ترازو تا بعد متناسب با آن، شدت همدردی‌اش را تنظیم کند؟ خب خودش دارد می‌گوید تحقیر شده و این بیش از حد تحمل‌اش بوده، برای همدردی من، برای بیشترین حد از همدردی من، همین کفایت می‌کند چون او خودش می‌گوید احساسِ ناخوشایندش در شدیدترین حالت ممکن است.

این یک مساله‌ی بی‌نهایت شخصی است که هرکس از چه واقعیتی چه احساس و با چه شدتی پیدا کند. سمیه از هیچ‌کس هیچ‌ توقعی نداشته است، نگفته یالا بیایید یک فکری به حال این احساسِ شدید و ناخوشایند من بکنید، نوشته‌ است فقط، در جایی که مخاطب خاص ندارد احساسِ شخصی‌اش از واقعیت را نوشته است و تاکید کرده است “برای خودم”، بعد به عالم و آدم بدهکار شده که چرا از احساس‌ات نوشتی، نه از خود واقعیت؛ پرسش/قضاوتی نه فقط غیراخلاقی بلکه همان‌طور که گفتم وقیحانه، به مناسبت این صفت باز می‌گردم در ادامه.

به هر حال در همان حینی که من مشغول این فکرها هستم و این‌که مطلع نشدم چون وقتی سمیه را دیدم خواستار جزئیات بیشتری نشدم و این رفتار حتی اگر از اجرای حکم باخبر می‌بودم هم ثابت می‌ماند چون هرگونه کنجکاوی بیشتر به معنای زیر پا گذاشتنِ “حق” سراسر شخصی او در انتخابِ بازگویی وجوه خاصی از واقعیت است، در همان حالی که مشغول چنین کلنجارهایی با خودم هستم،  سمیه نت دیگری می‌نویسد که تویش برای جلوگیری از نگرانی فزاینده‌ی دوستانش، می‌گوید اجرای حکم نمادین بوده و درد و رد فیزیکی نداشته است. و تازه این‌جاست که من دوزاری‌ام بابت عمق بی‌اخلاقی‌های شاید ناخواسته و نادانسته‌ی دوستان می‌افتد. این‌که سمیه قصد گفتن بیش از این را نداشته است، آسیب دیده بوده است، عمیقا آسیب دیده، تحقیر شده بوده، مثل همه‌ی ما جماعت وبلاگ‌نویس که اغلب وقتی ویران شده‌ایم، دوست داریم بیاییم احساس‌ِ گندمان را با دیگران در میان بگذاریم، سمیه هم همین کار را کرده، به زبان خودش، به سبک خودش، بعد احتمالا همان‌قدری که همه‌ی ما متنفریم که حتی دوستان‌ و آشنایان‌مان به بهانه‌ی نگرانی، بیایند هی گیر بدهند وای اصل ماجرا چه بوده و هی شلوغ‌بازی دربیاورند و ما را، “بر خلاف میل‌مان” وادار به توضیح بیشتر کنند، سمیه هم دچار یک چنین گرفتار مضاعفی شده، حال بدِ خودش کم بود، حالا باید بیاید برای ملت روشنگری هم بکند که لطفا، لطفا، من فعلا نمی‌خواهم از جزئیات ماجرا حرف بزنم، ولی برای رفع نگرانی هم که شده بگویم که آن‌طوری که توی ذهن شما است، نبوده و الخ؛  ماجرا ادامه پیدا می‌کند، همه‌ی آن شیون‌کنندگان حالا کم‌وبیش طلب‌کار می‌شوند که چرا همان اول نگفتی؟ چرا مبهم گفتی که ما به اشتباه بیفتیم؟ فرافکنی‌ای وقیحانه. روی اعصاب‌تان است اسناد مکرر این صفت؟ دلیل‌اش را عرض می‌کنم به خصوص با همین ادبیاتِ “اذهان تحریک شده و در تعلیق نگه داشته شده” که به طرز شگفت‌انگیزی به اصیل‌ترین مصداق‌اش در واقعیت ارجاع دارد. از چه حرف می‌زنم؟

به نظرم استدلال ناظر به بد بودن “در تعلیق نگه داشتنِ اذهانِ تحریک شده” در جای دیگری، از قضا بسیار جاافتاده‌تر و مناسب‌تر تکرار شده؛ در استدلال کسانی که معتقد به حد و حدودگذاری برای پوششِ دیگران هستند. با چه منطقی؟ دقیقا با همین استدلال که این حد از پوشش (پوشیده‌گویی؟) اذهان‌ دیگران را تحریک می‌کند و چون قاعدتا این تحریک پاسخی هم نمی‌بیند و به قول نویسنده در تعلیق نگه داشته می‌شود و خب در ” در تعلیق نگه داشتنِ اذهانِ تحریک شده” هم “کار بدی است”، پس با تکیه بر چنین استدلالی آن‌ها به خودشان اجازه می‌دهند با اسناد القاب آن‌چنانی به طرف، ناخوشایندی‌شان از این “کار بد” یعنی “تحریکِ در تعلیق نگه داشته شده” را یاداوری کنند و حتی اگر دست‌شان رسید، به زور هم که شده با عریان کردن طرف و متعلقاتش رفع تعلیق کنند و دو قرت‌ونیم‌شان هم باقی باشد که بله، چشم‌اش کور، می‌خواست اذهان ملت را تحریک نکند، حالا که کرده دیگر در تعلیق گذاشتن ندارد، باید تا ته‌اش برود و با عریان شدن (شفاف‌نویسی؟) آن تحریک کذا را به ارضاء برساند لابد. می‌بینید؟ نه فقط تعابیر و کلمات بلکه منطق عینا مشابه است و شگفت‌انگیز است این انکشاف زبان از پیش‌فرض‌های ناگفته‌ی به کار برندگان‌اش حتی زمانی که علی‌الظاهر دارند راجع به موضوع بالکل متفاوتی حرف می‌زنند و حواس‌شان به چند و چونِ کاربرد کلمات نیست.

تشابه کلمات و تعابیر صوری است؟ قیاس‌ مع‌الفارق است؟ انتخاب پوشش یک انتخاب شخصی است اما وبلاگ‌نویسی کنشی در حوزه‌ی عمومی؟ بسیار جالب توجه است که استدلال کنندگان فوق هم دقیقا بر روی “خیابان” و “بیرون از خانه” به عنوان حوزه‌ی عمومی انگشت می‌گذارند، به نظرشان طرف در چاردیواری خانه‌اش هرچه می‌کند بکند، توی خیابان که آمد، جایی که من ناخواسته می‌بینم‌اش (جایی نوشت که من ناخواسته می‌خوانم‌اش؟) دیگر باید حواسش به ذهن من و تحریک و متعلقاتش هم باشد. امیدوارم کسانی نیایند بگویند مورد سمیه فرق می‌کند چون به هر حال آدم سیاسی است و می‌دانسته که انتشار چنین پستی چه پیامدهایی می‌تواند داشته باشد و باید حواسش به پیامدها می‌بوده و الخ، امیدوارم این یک مورد اسثنا کردن از قاعده‌ی کلی به دلیل ویژگی‌های خاص را قلم بگیرند چون مصداق هم زدن این استدلالِ ناموجه است فی‌الواقع، مثال کسانی که از استدلال کنندگان پیش گفته که می‌گویند عزیزم تو که می‌دانی جوانی، خوشگلی (تو که می‌دانی سیاسی هستی، کم‌و‌بیش شناخته‌ شده‌ای) ، آب دهانِ این و آن را راه می‌اندازی (آه بکشی کلی تعبیر و تفسیر پشت‌اش می‌آید چنان‌که همین حکم کذا به خاطر همین تفاسیر عجیب و غریب از آه کشیدن‌های بی قصد و غرض‌ات در وبلاگ صادر شده) خب خودت رعایت کن دیگر  و پیشاپیش حواست به تحریک احتمالی اذهان مربوطه و تعلیقِ همراهش هم باشد (خوب فکر کن و همه‌ی تفاسیر احتمالی را در نظر بگیر و بعد تصمیم بگیر اصلا بنویسی یا نه و دقیق محاسبه کن چقدر و چطور بنویسی)؛ دقیقا مشابه همان دنگ و فنگی که ممکن است برای یک خانم جوانِ به هر دلیل زیر ذره‌بین، برای یک بیرون رفتنِ ساده تراشیده شود و اصلا از بیرون رفتن (وبلاگ نوشتن و در حوزه‌ی عمومی حضور داشتن؟) منصرفش کند اگر بالکل از زندگی سیرش نکند.

قاعدتا پاسخ چنین به ظاهر استدلالی را شما بهتر از من می‌دانید، پاسخ‌اش خیلی ساده این است که شما به جای تعیین تکلیفِ بی‌وجه برای دیگران، یک فکری به حال اذهانِ بدوی و تربیت‌ناشده‌ای بکنید که علی‌الظاهر اختیارشان برای تحریک شدن یا نشدن نه دست صاحبان‌شان، بلکه تحت‌تاثیر کنش عامل‌های بیرونیِ از همه جا بی‌خبر است. بدیهی است که شما باید ذهن را تربیت کنید که به حد و حدودِ انتخاب دیگران برای پوشاندن یا در معرض دید گذاشتن (حد و حدود نوشتن دیگران از احساس و وقایعی که از سر گذرانده است) احترام بگذارد وگرنه که “اذهان” هستند دیگر، متعدد و متنوع هم هستند، لذا کارشان حساب و کتاب مشخصی ندارد قاعدتا، یک وقت با دیدن سرانگشتی لاک خورده تحریک می‌شوند و یک وقت با دیدن پای شلورپوشیده‌ی درون چکمه! خوب است که این صیغه‌ی مجهول “شدن” به خوبی فرافکنی ناموجه علت به عامل بیرونی را نشان می‌دهد، آقاجان ذهنِ شماست که به قول خودتان تحریک “می‌شود”، خوب یک فکری به حالش بکنید که تحریک نشود، چه کاری به انتخاب‌های شخصی دیگران دارید که بخواهید برای حد و حدودِ پوشش و عریانی‌شان (حد و حدودِ ابهام و شفافیتِ متن‌ شخصی‌شان؟) تعیین تکلیف کنید؟ (قاعدتا نیازی به تذکر مفصل نیست که من عجالتا نه در باب استنادهای درون دینی ضرورت حدوحدودگذاری برای پوشش، بلکه در باب ناموجه بودن این به ظاهر استدلالِ برون دینی و مثلا از منظر اجتماعی است که بحث کرده‌ام و تا حدودی ناموجه بودن‌اش به لحاظ اخلاقی را نشان داده‌ام، پایین‌تر این مغالطه‌ی در ظاهر استدلالی را، از قضا با استناد به نوشته‌های خود کاوه لاجوردی بیشتر باز کرده‌ام).

متوجه شدید؟ چندوچونِ وقاحت‌اش دست‌تان آمد؟ افراد اول آمده‌اند نوشته‌ی سمیه را بنابر ذهنیات خودشان تفسیر کرده‌اند و چه‌بسا از سر دوستی‌ای خاله خرسه‌وار، از گوشت و پوستِ دریده و خون به راه افتاده نوشته‌اند. بعد سمیه رسما “وادار شده”، دقت کنید که انتخابی در کار نبوده که اگر بود لابد او همان اول داوطلبانه در پست وبلاگش از جزئیات ماجرا می‌نوشت، اما ننوشته، تذکر هم داده به این و آن که نمی‌خواهد از جزئیات بنویسد، لااقل حالا و در آن شرایط روحی‌ای که هست نمی‌خواهد (نوشته است: هرچند ناگفته‌های دیگری هست که باور دارم باید در زمانی گفته شود که اتفاقات بر احساسم و اخلاقم سایه نیافکنده باشد.) منتهی دیده یک سری ذهنیات سرخود برای خودشان بریده و دوخته و چه‌بسا نگران شده‌اند، وادار شده بیاید یک توضیح حداقلی بدهد که آن‌طوری که توی ذهن شماست نبوده و نمادین بوده به قول خودش، دوستان بند کرده‌اند که چرا نمادین، نمادین یعنی چه؟ آقاجان نمی‌خواسته بگوید، هی گشته دنبال کلمه‌ای که حاوی جزئیات نباشد و در عین‌حال آن تصورات را هم اندکی تعدیل کند، گفته نمادین، یک خلق پرشماری ریخته‌اند سرش که بگو نمادین بوده یعنی دقیقا چطور بوده، هی گفته‌اند و گفته‌اند و مجددا سمیه را وادار به توضیح بیشتر کرده‌اند که همان اول‌اش هم باز تکرار کرده که به دلایلی نمی خواهد از جزئیات ماجرا حرف بزند و دست آخر هم به یک نوشته‌ی دیگر ارجاع داده در سایت کلمه؛

نفسِ این “واداشتن دیگران به کاری خلاف میل‌شان” حتی اگر ناخواسته و از سر خیرخواهی و چنان‌که گفتم ناشی از دوستی‌های خاله‌ خرسه‌وار باشد، این وادار کردن دیگران به انجام امری خلاف میل‌شان یعنی واداشتن سمیه به توضیح بیشتر درحالی‌که انتخابش این نبوده است، این فی‌نفسه خودش کاری غیراخلاقی است. منتهی نکته این‌جاست که دوستان به همین حد از بی‌اخلاقی هم راضی نشده‌اند و بابت آن کار غیراخلاقی اول عذرخواهی نکرده‌اند به کنار، حالا آمده‌اند طرف را به محاکمه کشیده‌اند که چرا آن‌طوری که باید و شاید، آن‌طوری که اذهان تحریک شده‌ی ما را از تعلیق به درآورد و راضی (ارضاء؟) کند ننوشته‌ای و این ویژگی اخلاق استبدادی‌ات است و الخ؛ متوجه‌اید؟ بابت آن واداشتن به کاری خلاف میل‌اش عذرخواهی که نکرده‌اند هیچ، بلکه طلب‌کار هم شده‌اند که چرا در این حد و چرا بیشتر نمی‌گویی و اطلاع بیشتری نمی‌دهی که اذهان ما تحریک شده و در تعلق نگه داشته نباشند و…کلمه را درست به کار برده‌ام، نه؟ اسم این وقاحت است دیگر.

قاعدتا مغالطه بودنِ این استدلال آشکار است که حق ماست دانستن حقیقت و لذا “وظیفه‌ی” توست رعایت این حق یا دست‌کم “کمک” به تحقق این حق؛ همان‌طور که “حق” رستگاری و چه می‌دانم به گناه نیفتادن برای فرد، “وظیفه”‌ای برای دیگران مبنی بر رعایت این حق یا تغییر انتخاب‌های‌شان به منظور “کمک” در جهت تحقق این حق ایجاد نمی‌کند، همان‌طور هم حق دانستن حقیقت “وظیفه‌”ای برای سمیه در جهت کمک به تحقق این حق ایجاد نمی‌کند. کنایه‌ای طنزآمیز – تراژیک البته چون از قضا خود نویسنده‌ی این متن چندی پیش این مغالطه را یاداوری کرده است که من حق چیزی را داشته باشم مساوی این است که دیگری اخلاقاً موظف به انجام کاری است از قضا یک مثال نسبتا افراطی هم زده بود در مورد حق حیات که قاعدتا ابتدایی‌ترین و بدیهی‌ترین حقِ هر آدمی است و با این‌حال گفته بود حق حیات که حق بدیهی یک انسان است برای مادر باردار این وظیفه‌ی اخلاقی را ایجاد نمی‌کند که جنین را نه ماه در بدن خود حفظ کند. (یادآروی این مغالطه از ساره است در کامنت‌های این‌جا) همین تناقض عجیب میان ایده و عمل اخلاقی بود که باعث شد وسط هزارجور گرفتاری شخصی و پیش‌دفاع و غیره، بیایم متنی به این بلندی بنویسم، اگر کسی یا کسانی غیر از کاوه لاجوردی نوشته بود(ند) که از قضا نوشته‌اند، آدم چنین تناقض اخلاقی‌ای میان ایده و عمل را می‌گذاشت به حساب نامنسجم بودن نظام اخلاقی افراد و سهل‌انگاری‌های اجتناب‌ناپذیرشان در استنتاج‌های اخلاقی و غیره، اما این‌که کاوه لاجوردی مدعی اخلاقیات بیاید با یک همچو متنی یک چنین بی‌اخلاقی تکان‌دهنده‌ای مرتکب شود، خب این دیگر فاجعه‌بار است، مصداق نمک گندیده فی‌الواقع.

پی‌نوشت ۱: به گمانم ناگفته از سبک وبلاگ‌نویسی من پیداست که اگر بر فرض محال، من جای سمیه توحیدلو بودم انتخاب بالکل متفاوتی در بازگویی واقعیت و احساساتِ ناشی از آن داشتم؛ اما این انتخاب شخصی متفاوت باعث نمی‌شود که به انتخاب شخصی سمیه در بازگویی چندوچونِ واقعیت و احساساتش احترام نگذارم. باید احترام بگذارم، حق دانستن حقیقت برای من هیچ وظیفه‌ای برای او ایجاد نمی‌کند که بخواهد بر مبنای آن انتخاب شخصی‌اش را تغییر دهد. حالا نکته این‌جاست که دوستان نه فقط خواسته و ناخواسته سمیه را “برخلاف قصد و میل‌اش، وادار” به توضیح بیشتر و درواقع وادار به تغییراتی در انتخابش کرده‌اند، بلکه بیش از آن، طلب‌کار هم شده‌اند و محاکمه‌اش هم کرده‌اند که ویژگی اخلاق استبدادی دارد چراکه تام و تمام به خواسته‌شان تن نداده و این تغییرات را طابق النعل بالنعلِ خواست ذهنی و انتخابِ دیگران اعمال نکرده است، قهقرا به قول دوستان.

پی‌نوشت۲: سرم خلوت شود، به تحلیل کلیت آن‌چه رخ داد هم می‌رسم، از رفتار رسانه‌‌های خبری منسوب به سبزها تا رفتار وبلاگ‌نویسان و چندوچونِ بحث‌های از نظر من زننده‌ای که در باب اعتقاد سمیه درگرفت به اسلامی که گویا قوانین‌اش در مورد خود او به اجرا درآمده است و…مصداق شباهت عجیبِ جمهوری اسلامی و مخالفانِ دو آتشه‌اش در منطق استدلال و استفاده‌ی ابزاری از آدم‌ها و وقایع رخ‌داده و شباهت بهت‌برانگیز تعابیر و…یک‌بار دیگر هم گفتم، استعاره‌اش را گذاشته‌ام این زن و شوهرهایی که سی سال تمام زندگی‌شان را به دعوا با همدیگر گذرانده‌اند و به نظر خودشان اختلافات‌شان خیلی بنیادی و ریشه‌دار است و نشان به نشانِ سی سال زندگی مشترک که کلا به دعوا گذشته است و به هیچ نوع همزیستی مسالمت‌آمیز منجر نشده و…اما همین زن و شوهرها در نظرِ ناظرِ سوم شخص بیش از حد مشابه هم رفتار می‌کنند، منطق جدل‌شان، نوع استدلال‌های‌شان، حتی فحش‌ها و تعابیرشان همه نشان از شباهتی تکان‌دهنده دارد، دست‌کم بعد از سی سال بند کردنِ شبانه‌روزی به هم چنین به نظر می‌رسند. سرم خلوت شود این سر و ته یک کرباس بودنِ همگی‌مان را شرح خواهم داد ذیل بحث‌هایی با عنوان “کپی برابر اصل” یا همچو چیزی مثلا. این ماجرای اخیر هم یکی از مصادیق‌اش البته.

پی‌نوشت۳: نوشتن متنی را شروع کرده بودم خطاب به سمیه در باب تجربه‌‌ی ویران‌گر اما تاثیرگذارم از این حس عمیقِ تحقیرشدگی که البته واقعیت متفاوتی منشاء‌ ایجادش بود اما در این‌جا برایم مهم تشابه حس بود، برایش نوشته بودم که چه بر سرم آمد و بعدش چه شد و آن رد پررنگی که می‌گذارد را حالا کجا‌های زندگی‌ام می‌بینم و…در باب تجربه‌ی سخت و دردآور اما عمیق و غنیِ چنین حسی نوشته بودم، گذاشته بودم پیش‌دفاع فردا بگذرد، بعد سر صبر تمام‌ و منتشرش کنم، حالا شاید با رخداد این حاشیه‌های پررنگ‌تر از متن، پرداختن به اصل ماجرا دست‌کم برای دیگران بلاموضوع جلوه کند، شاید فقط فرستادم‌اش برای خود سمیه، شاید هم همین‌جا منتشرش کردم.

بیشتر بخوانید
مناسک جمعی

راستش یک ایده‌ای به ذهن من رسیده است در خلال همین ماه مبارک که البته خیلی خام است هنوز اما چنان‌که مستحضرید بنده فی‌الحال پایان‌نامه دارم فلهذا عجالتا وقت ندارم بنشینم سرش تا این دم بکشد و پخته شود و غیره؛ از طرف دیگر هلال ماه شوال هم رویت شده و این ایده‌ی بنده هم مزه‌ای اگر داشته باشد با ارجاع به حال و هوای همین روزها و ساعات عزیز است که قابل تشخیص است، لذا با اجازه من این ایده‌ی کذا را همین‌طور خام خام خدمت‌تان عرض می‌کنم‌ تا یک وقتی سر فرصت بنشینم سرش و جا بیندازم‌اش.

اصل آن‌چه به ذهنم رسیده است از مواجهه‌ی چند ساله با یک پدیده‌ی جالب آب می‌خورد، از دیدن کسانی که روزه می‌گیرند اما نماز نمی‌خوانند یا فوقش همین یک ماه نمازخوان بشوند و بعدِ یک ماه برمی‌گردند سر نقطه‌ی اول‌شان؛ به نظرم رسید نه فقط چنین افرادی وجود دارند بلکه نکته‌ی جالب‌تر این است که به نظر می‌رسد تعداد چنین آدم‌هایی که نماز نمی‌خوانند و کلا تقید چندانی به رعایت احکام شرعی ندارند اما با این‌حال به دلایل من‌درآوردی روزه می‌گیرند بیشتر از کسانی است که نماز می‌خوانند و کلا آدم‌های مقیدی به شمار می‌روند اما به دلایل الکی پلکی روزه نمی‌‌گیرند. به گمانم دسته‌ی دوم خیلی کم‌شمارتر از دسته‌ی اول‌اند. دقت کنید که نمی‌گویم کلا تعداد آدم‌های نمازخوان یا روزه‌گیر یا مقید یا نامقید زیاد است، دارم در مقام “نسبت” و “مقایسه” می‌گویم که به نظرم تعداد آدم‌های نه‌چندان معتقد و مقیدِ روزه‌گیر بیشتر از آدم‌های معتقد و مقید روزه‌خوار است و این درحالی است که یک ماه گرسنگی و تشنگی آن‌قدرها هم کار ساده و باری به هر جهتی نیست، دست‌کم از پنج دقیقه وقت صرف نماز کردن در طول روز ساده‌تر نیست،  خب چرا این‌طوری است؟ ‌یعنی آدم‌ها به چه انگیزه‌ای به قول متشرعینِ دو آتشه مثل سگ دهان‌بسته (دور از جان همگی طبعا) روزه می‌گیرند اما نماز نمی‌خوانند یا صرفا همان یک‌ ماه نمازخوان می‌شوند و سفره‌ی عید فطر که پهن می‌شود بساط جانماز و سجاده جمع می‌شود تا سال دیگر؟ حکمت کار این دسته از خلق خدا که چندان کم هم نیستند در چیست؟

از خودشان که بپرسی، چنان‌که گفتم یک سری دلایل عجیب و غریبِ من‌درآوردی ردیف می‌کنند مثل این‌که برای دل‌خوشی پدر و مادرم یا چون حال و هوای سحر و افطار را دوست دارم یا در حالت مثلا فکورانه‌ترش یک سری دلایل عرفانی – ریاضت‌کشانه و چه بسا شبه روشنفکرانه می‌آروند برای درک رنج گرسنگان و قس علی هذا. این‌ها دلایل خود افراد است که به نظرم شاید به لحاظ فردی قانع‌کننده به نظر بیایند، اما به لحاظ اجتماعی با عقل جور در نمی‌آیند، یعنی چه “به لحاظ اجتماعی”؟ یعنی بعید است یک عده‌ی زیادی از آدم‌ها یک‌هو بدون هماهنگی قبلی یاد دلخوشی پدر و مادرشان بیفتند یا رضایت‌کشی عرفانی در جهت تزکیه‌ی نفس را ارج گذارند و امثالهم، یعنی اگر هر کدام از این دلایل واقعا دلیل قابل اعتنا و واقعی “کنش جمعی” (یعنی کنشی فراتر از کنش یکی دو نفر و صد نفر) باشند آن‌وقت رواج اجتماعی خود این عقاید می‌تواند محل پرسش جامعه‌شناختی قرار گیرد که چرا و چگونه یک‌هو تعداد زیادی از افراد جامعه عدل در ماه رمضان به یاد دلخوش کردن والدین‌شان می‌افتند و اصولا آیا دلخوشی والدین به همین سی روز روزه است و پرسش‌های دیگری از این قبیل.

این درحالی است که به نظرم پدیده‌ی مورد بحث یعنی بیشتر بودن تعداد نامعتقدان روزه‌گیر به معتقدان روزه‌خوار، یک دلیل جامعه‌شناختی روشن و البته هیجان‌انگیز دارد. ماجرا خیلی ساده از این قرار است که روزه مناسک جمعی‌تری نسبت به نماز است و نماز بیشتر یک نوع مناسک دینی فردی محسوب می‌شود، دست‌کم نسبت به روزه، درواقع در روزه، اطرافیان فرد روزه‌دار در جریان مناسک او قرار می‌گیرند و بعضا نظم زندگی روزمره را متناسب با این مناسک تغییر می‌دهند و مهم این است که این تغییر نظم روزمره یک تغییر جمعی است، به نظرم همه‌ی این بگیر و ببند روزه‌خواری در ملاء عام، بیشتر از سر حفظ همین انجام مناسک به صورت جمعی است، حالا اگر دلایل خود افراد را به این دلیل جامعه‌شناختی برگردانیم، می‌شود این‌که افراد علی‌رغم نداشتن اعتقادهای پررنگ مذهبی روزه می‌گیرند چون خیلی ساده در حال و هوایش قرار می‌گیرند، چون به هرحال دور همی است، خوش می‌گذرد لابد، درحالی‌که نماز، دست‌کم در ظاهر، یک نوع مناسک دینی فردی است که خیلی محتمل است در صورت ضعف اعتقاد و تقید، فرد از انجام آن صرف‌نظر کند. می‌خواهم بگویم در روزه یک‌جور حس و حال جمعی وجود دارد که به فرد در قالب یک جمع بزرگتر هویت‌بخشی می‌کند، درحالی‌که در نماز فرد خودش است و خدای خودش به اصطلاح؛

احتمالا همه‌ی آن هفتاد برابر شدن ثواب نماز در جماعت و همه‌ی توصیه‌ و تشویق‌های در نظر گرفته شده برای نماز جماعت نیز از سر همین تلاش برای تبدیل نماز به یک مناسک جمعی بوده است چون قاعدتا خرد جمعی دینداران بدون این دانش جامعه‌شناختی خام هم تشخیص می‌دهد که برگزاری مناسک دینی به صورت جمعی احتمال انجام‌اش از سوی فرد را به صورت معناداری افزایش می‌دهد؛ نمونه‌اش نماز عید فطر که بی‌اغراق یکی از باشکوه‌ترین مناسک جمعی سالانه است و بنده شخصا خیلی‌ها را دیده‌ام که نحوه‌ی وضو گرفتن و خواندن نماز‌های یومیه را کم‌وبیش از یاد برده‌اند اما این دو رکعت نماز مستحبی سالیانه‌شان ترک نمی‌شود آن‌هم کله‌ی سحر و با وضو و سجاده و تشکیلات؛ ازشان بپرسی چرا و چطور؟ خودشان هم دقیق نمی‌توانند بگویند اما درستش احتمالا این است که حال و هوایش را دوست دارند، شکوه انجام عمل در قالب یک جمع پرشمار و…حالا همه‌ی این‌ها را گفتم که به چه برسم؟

به این‌که به نظرم اگر این‌همه بودجه‌ی فلان و بهمان قرار است خرج رواج و جا انداختن آموزه‌ها و احکام دینی به خصوص نماز بشود، قاعدتا باید به جای آن‌که صرف بنر و پوستر خورشید لای ابر و کله ی نورانی و آیه و حدیث با فونت نستعلیق شود، به سمت هرچه جمعی‌تر برگزار کردن مناسک دینی به خصوص نماز جهت یابد. خب این یعنی چه؟ دیگر از خود خدا بالاتر که گفته ثواب نماز جماعت را هفتاد برابر می‌کنم و فلان و بهمان؟ دیگر از دست بنده‌ی خدا چه کار بیشتری برمی‌آید؟ این‌جاست که گفتم باید یک وقتی پیدا کنم و صرف پاسخ به این سوال کنم که آیا تفاوت معناداری از جهت توجه و برپایی نماز جماعت میان شیعه و اهل تسنن وجود دارد یا خیر، شنیده‌های پراکنده‌ی من می‌گوید اهل تسنن به برگزاری نماز به صورت جماعت مقیدترند، از روایت‌های مبنی بر رونق چشمگیر مساجدشان تا بهت و تعجب مکرر ایرانی‌هایی که از پارچه آویزان کردن جلوی مغازه و با پا و سر دویدن اعراب مکه و مدینه به سمت جایگاه برگزاری نماز جماعت انگشت حیرت به دهان گزیده‌اند. این درحالی‌ است که در ایران حتی در شهرهای مذهبی هم چنین جو همه‌گیری مشاهده نمی‌شود، نه این‌که نماز جماعت در حرم‌ برگزار نشود که می‌شود، تقید آن‌چنانی از سوی کسبه و ساکنان برای شرکت در نماز جماعت مشاهده نمی‌شود، یک جوری انگار فرق زیادی نمی‌کند کلا. خب اگر فرض بگیریم این حدس من در مورد تفاوت معنادار تایید شود، علت‌اش چیست؟ به هردمبیل بودن دین و ایمان ما شیعیان بازمی‌گردد یا چه؟ باز هم فقط حدس می‌زنم علت‌اش برمی‌گردد به سنت شیعه در قرون اولیه‌ی اسلام که خودشان امام معصوم داشته‌اند و مجبور بوده‌اند به حاکم جائر اقتدا کنند و حدس می‌زنم به دلیل آزار از سوی اکثریت، نماز را در خفا به صورت فرادا تکرار می‌کرده‌اند و…همه‌اش حدس است البته، فقط خواستم بگویم که بنده شخصا اعتقاد چندانی که ما شیعه‌ها کلا فلانیم و اهل تسنن بهمان ندارم، دلیلی هم اگر باشد ربطی به تربیت دینی و میزان اعتقاد و تقید مذهبی ندارد، چنین سنت فراگیر و رایجی در تلقی کردن نماز به عنوان مناسک فردی و چندان تقیدی به برپایی نماز جماعت نداشتن که مخصوص یکی دو نفر نیست، خیلی بعید است به ویژگی‌های فردی‌ای مانند میزان اعتقاد و لنگ زدن تربیت مذهبی مرتبط باشد، یعنی حتی اگر ربطی هم داشته باشد باز به همان اعتقاد و تربیت هم باید به عنوان یک مولفه‌ی اجتماعی نگاه کرد چون خیلی ساده مختص یکی دو نفر نیست و طیف زیادی از افراد هستند که اعتقاد و تربیت‌شان این‌گونه است، بنابراین خود این مولفه‌ی اجتماعی معلول مولفه‌ی اجتماعی دیگری است که از نظر من ریشه در سنت تاریخی تشیع در اقامه‌ی نماز دارد. (همین‌جا بنده یک سوءاستفاده‌ی دیگر هم بکنم و همین‌طور خام خام و بدون مقدمه و موخره بر این نکته تاکید کنم که جامعه‌شناسی اگر یک قاعده داشته باشد که کمثل قوانین نیوتن زیربنای همه‌ی تحلیل و تبیین‌های دیگرش باشد همین است که پدیده‌ی اجتماعی “همواره” علت اجتماعی دارد و نه فردی)

حالا فارغ از چند و چون سنت تاریخی شیعه در برپایی نماز و محدودیت‌های جدی‌ای که این سنت تاریخی در جهت تغییر آگاهانه‌ی وضع موجود و تبدیل نماز به یک مناسک جمعی ایجاد می‌کند، عجالتا خواستم بگویم اگر کسی یا کسانی هستند این که دغدغه‌ی فراگیر شدن آموزه‌ها و احکام دینی به خصوص نماز را دارند، قاعدتا باید بنشینند و یک خلاقیت‌های هوشمندانه‌ای بزنند در جهت برگزاری نماز به صورت یک مناسک جمعی دقیقا مثل نماز عید فطر که فرادایش اصلا نه معنی دارد نه حس و حال؛ اصولا اکثریت افراد جامعه جزء آن معتقدان یا نامعتقدان تیر نیستند که عقاید سیستماتیکی راجع به دین یا بی‌دینی‌شان داشته باشند و تعصب و تقید آن‌چنانی برای پایبندی به آن عقاید سیستماتیک، اکثریت همین افرادی هستند که نه خیلی مذهبی‌اند، نه خیلی غیرمذهبی، عامل اصلی و موثری که این اکثریت را به سمت انجام مناسک دینی یا عدم انجامش سوق می‌دهد، دست‌کم از منظر جامعه‌شناختی، برگزاری‌اش به صورت یک مناسک جمعی است، هرچقدر مناسک مزبور جمعی‌تر برگزار شود، احتمال آن‌که افراد بیشتری از آن خیلِ نه چندان مذهبی و نه چندان غیرمذهبی را به خود جذب کند، بیشتر است.

بیشتر بخوانید
بازی اقلیت ۲

فایل تر و تمیز pdf

طرح مساله:

خاتمی بیاید یا نیاید؟ قبل‌ترش از دموکراسی به مفهومی غیراخلاقی و دموکراسی به مفهومی اخلاقی و دموکراسی به معنای قدرت منفی یا تهدید به برکناری گفته بودم و این‌همه صغری کبری چیده بودم که ته‌اش برسم به همان پرسش کلیدی آن‌روزها: خاتمی بیاید یا نیاید و بعد در پاسخ و با ارجاع به همان بحث‌های گذشته این ایده را طرح کرده بودم که شاید برخلاف آن‌چه در نگاه اول به نظر می‌رسد، کاندیداتوری خاتمی در انتخابات ریاست‌جمهوری دهم آن‌قدرها هم محقق کننده‌ی فضایی دموکراتیک نباشد.

با تمام این‌ها بحث همچنان ناتمام ماند، وقت نشد بگویم عدم کاندیداتوری احتمالی به معنای کنار کشیدن و قهر کردن و عدم شرکت در انتخابات و اوضاع را به حال خود گذاشتن نیست، وقت نشد از ایده‌های ایجابی حرف بزنم، از این‌که اگر قرار به نیامدن خاتمی باشد، چه ایده‌ی جایگزینی برای پیگیری مطالبات دموکراتیک در انتخابات می‌توان طرح کرد؟ خاتمی چند هفته بعدش رسما اعلام کاندیداتوری کرد و من شاید کمی جوگیرانه اعلام کاندیداتوری خاتمی را برابر با پایانی فاجعه‌آمیز برای انتخابات دانستم و کم‌وبیش از همان لحظه سرنوشت انتخابات را با پیروزی احمدی‌نژاد تمام شده فرض کردم. در واقع بر خلاف تصور برخی دوستان که تمایل دارند امثال مرا خاتمی‌چی دوآتشه تصویر کنند و هم‌دل نبودن‌ام با موسوی و جنبش سبز را به پای یک‌دلی با خاتمی بگذارند، من، شخصا، یکی از مخالفان جدی کاندیداتوری خاتمی در انتخابات ۸۸ بودم.

حالا که مدت‌ها از همه‌ی آن هیاهوها گذشته است، شاید مرور آن ایده‌های ایجابیِ خام تنها به کار روشن کردن بحث‌مان در باب چگونگی نقش‌آفرینی اقلیت بیاید، به کار روشن کردن این مساله که فرض که بپذیریم حامیان مطالبات دموکراتیک در ایران بازیگر نقش اقلیت در عرصه‌ی سیاسی باشند و لذا بپذیریم که بر بازی‌شان در عرصه‌ی سیاسی این سه اصل پیش‌گفته حاکم باشد، در صورت پذیرش این فرض‌ها، برای مثال چه تفاوت معناداری در تحلیل و استراتژی‌پردازی درباره‌ی کاندیداتوری خاتمی در انتخابات ریاست‌جمهوری ۸۸ پدید می‌آمد؟ اگر رویکرد خاتمی و حامیانش به نقش‌آفرینی در انتخابات ریاست‌جمهوری دهم، رویکرد بازی اقلیت بود، چه سناریوهای ممکن دیگری وجود داشت جز آن‌چه واقعا رخ داد؟ خاتمی کاندیدا نمی‌شد؟ معقول است این حرف؟ به جای‌اش چه می‌کرد؟ می‌نشست گوشه‌ی خانه‌اش پیش‌شرطِ شرکت در انتخابات ردیف می‌کرد؟

۱٫ تعویق کاندیداتوری و بازی مطالبات‌محور

قاعدتا بازی بر اساس اصل اول بازی اقلیت منتهی به این می‌شد که خاتمی کاندیدا نشود یا در حالتی متعادل‌تر، تصمیم و اعلام کاندیداتوری یا عدم کاندیداتوری‌اش را تا آخرین لحظه به تعویق بیندازد. که به جایش چه بکند؟ اصل دوم: طرح و پیگیری مطالبات؛ ممکن است؟ طرف کاندیدا نشود و مطالبات طرح و پیگیری کند؟ با چه وسیله‌ای؟ اصل سوم: پیگیری مطالبات در بستر نزاع قدرت‌های برابر. خب این یعنی چه دقیقا؟

ایده‌ی ایجابی ما در آن روزها این بود که خاتمی اعلام کاندیداتوری‌اش را تا آخرین روز‌های ثبت‌نام به تعویق بیندازد و به جایش سه یا پنج مطالبه‌ی روشن و مشخص طرح کند و رسما اعلام کند که در انتخابات آینده از کاندیدایی حمایت خواهد کرد که وعده‌ی پیگیری و تحقق این مطالبات را دهد. از نظر ما این استراتژی در مقایسه با استراتژی اعلام زودهنگام کاندیداتوری دست‌کم سه مزیت داشت که عبارت بودند از:

۱-۱: استفاده از امکانات رسانه‌ای رقیب

اول آن‌که بر خلاف وضعیت اعلام کاندیدتوری، در این استراتژی پیشنهادی فرصت استفاده‌ از بیشترین امکانات رسانه‌ای رقیب وجود داشت. چطور؟ من پیش از این، «در اجماع دموکراتیک و اقلیت سازمان‌یافته» اشاره کرده بودم که یکی از ضعف‌های اصلی اصلاح‌طلبان عدم دسترسی‌شان به امکانات رسانه‌ای فراگیر در مقایسه با رقیب‌شان بود. اعلام کاندیداتوری خاتمی تقریبا او را در بایکوت رسانه‌ای قرار می‌داد به خصوص اگر هول و هراس رقبایش از کاندیداتوری او را در آن روزها به یاد بیاوریم و این‌که با این هراس از احتمال پیروزی او، خیلی قابل پیش‌بینی بود که به محض اعلام کاندیداتوری او، خاتمی و هر نوع متعلقاتش از صحنه‌ی رسانه‌ای رقبایش حذف شود تا حامیان خاتمی مجبور شوند با همان چهار دانه روزنامه و مجله و سایت نصفه نیمه که مخاطبان محدودی را پوشش می‌داد، به اعلام برنامه‌های احتمالی و امثالهم بپردازند؛ مخاطبانی که حتی بدون آن اعلام برنامه‌ها و تبلیغات تلویحی هم حامی خاتمی محسوب می‌شدند و در عوض مثل تمام چهار سال پیش از آن، دسترسی رسانه‌ای اصلاح‌طلبان به اقشاری که دسترسی رسانه‌ای‌شان محدود به تلویزیون بود و از قضا بالقوه حامی رقبای خاتمی مثل احمدی‌نژاد محسوب می‌شدند، همچنان ناممکن بماند.

این در حالی است که باز هم قابل پیش‌بینی است که اگر خاتمی با استراتژی پیشنهادی و وعده‌ی عدم کاندیداتوری و حمایت از یکی از کاندیداهای موجود به میدان می‌آمد، احتمالا از فردایش دست‌کم بخشی از امکانات رسانه‌ای رقیب در اختیارش قرار می‌گرفت تا او به شرح مفصل و با جزئیات مطالباتی بپردازد که در صورت وعده‌ی پیگیری و تحقق از سوی یکی از کاندیداها رای خاتمی و حامیانش را از آنِ خود می‌کرد. می‌خواهم بگویم قاعدتا تصور دور از انتظاری نیست اگر فکر کنیم از فردای اعلام این سخنان بخشی از امکانات رسانه‌ای رقبا در اختیار خاتمی قرار می‌گرفت تا شروط و مطالباتش‌ را هرچه روشن‌تر و صریح‌تر بیان کند بلکه بشود با هر نوع دوز و کلک و وعده و وعیدِ سر خرمن هم که شده نه فقط شخص خاتمی را از کاندیداتوری منصرف کرد، بلکه بیش از آن از حمایت‌ و آرای موثر پایگاه اجتماعی‌اش هم برخوردار شد.

باز هم تاکید می‌کنم که این وضعیت وسوسه‌کننده برای رقبای خاتمی را باید در آن فضایی تصور کنید که نیروهای اصول‌گرا به هر دری می‌زدند تا خاتمی را از کاندیداتوری منصرف کنند (برای مثال به یاد بیاورید شایعاتی را که کیهان و رفقا بر سر عدم تمایل خاتمی به کاندیداتوری به راه می‌انداختند و چه‌بسا اعلام زودهنگام کاندیداتوری در پاسخ به همین شایعات بود که شکل گرفت). پس مزیت اول شد امکان استفاده از امکانات رسانه‌ای رقیب.

۱-۲: کمرنگ شدن شبهه‌ی قدرت‌طلبی اصلاح‌طلبان

من باز هم پیش از این در «اجماع دموکراتیک و اقلیت سازمان‌یافته» به این شبهه اشاره کرده بودم که دست‌کم در تصور بخش‌هایی از جامعه، اصلاح‌طلبان تنها به فکر بازگشت به قدرت هستند و مطالبات و شعارهای‌شان هم همه وسیله‌ای برای این بازگشت است نشان به نشانِ کوتاه آمدن‌شان از مطالبات اولیه و بنیادین مثل حذف نظارت استصوابی و چه و چه و تن دادن به شرکت در انتخابات با هر نوع شرایط غیردموکراتیک و الخ. طرح عدم کاندیداتوری احتمالی و مانور بر روی مطالبات، چنین شبهه‌ای را تا حد زیادی کمرنگ می‌کرد.

۱-۳: عدم اجماع اصو‌ل‌گرایان بر روی احمدی‌نژاد

اما مزیت سوم که مهم‌تر و حیاتی‌تر از همه بود، عدم اجماع احتمالی نیروهای اصول‌گرا بر روی احمدی‌نژاد بود. خاتمی با اعلام مستقیم کاندیداتوری باعث شد رقبای ترس‌خورده‌اش از پیروزی احتمالی او، نزاع‌های جدی و پیش رونده‌شان را موقتا کنار بگذارند و بر روی تنها کسی که توان رقابت و احتمالا پیروزی بر خاتمی را داشت یعنی احمدی‌نژاد به اجماع برسند؛ درحالی‌که اگر خاتمی استراتژی مبتنی بر طرح مطالبات و احتمال انصراف را طرح می‌کرد، نه فقط شکاف‌های میان جریان اصول‌گرا پوشانده نمی‌شد بلکه اتفاقا نزاع‌هایی که امروز و پس از پیروزی در انتخابات با عریانی تمام عیان شده است، همان زمان سر باز می‌کرد.

خلاصه آن‌که در پیش گرفتن استراتژی پیشنهادی در کنار جبران ضعف قابل‌توجه امکانات تبلیغی – رسانه‌ای جریان اصلاح‌طلب، شبهه‌ی رایج میان مردم مبنی بر قدرت‌طلبی اصلاح‌طلبان را نیز کمرنگ می‌کرد. این در حالی است که کاندیداتوری زودهنگام خاتمی نه فقط او و جریان اصلاحات را از این مزایا محروم کرد بلکه پیامد به شدت زیان‌بارش تاثیری بود که روی بازی سیاسی رقیب گذاشت و آن‌ها را ناگزیر از اجماع بر روی احمدی‌نژاد کرد. درحالی‌که می‌توان تصور کرد نزاع‌های جدی‌ای که تنها چند ماه بعد از انتخابات میان احمدی‌نژاد و رقبای اصول‌گرایش سر باز کرد، در همان هنگامه‌ی انتخابات هم وجود داشته است اما در پرتو احساس خطر جدی از دشمن مشترک کمرنگ جلوه داده شده است.

۲٫ مطالبات پیشنهادی

بله، متوجهم، قسمت اصلی بحث هنوز مانده است، قرار شد خاتمی اعلام کاندیداتوری نکند و به جای‌اش طرح مطالبات کند اما چه مطالباتی؟ آیا خاتمی هر مطالبه‌ای پیش پای جریان اصول‌گرا می‌گذاشت، آن‌ها برای تحقق‌اش سر و دست می‌شکستند و از هم سبقت می‌گرفتند؟ مثلا اگر خاتمی مطالبه‌ی حذف نظارت استصوابی را هم طرح می‌کرد، باز هم نتایج فرضی استراتژی فوق محقق می‌شد؟ به هیچ‌وجه و از قضا همین جاست که توجه به آن تبصره‌ی دومین اصل بازی اقلیت در عرصه‌ی سیاست ضروری است:  این‌که هر مطالبه‌ای که با به خطر انداختن جایگاه گروه‌های در قدرت، شبهه‌ی سهم‌خواهی از قدرت حتی در بلند مدت را پیش بیاورد، از سوی گروه‌های در قدرت رد خواهد شد. در عین‌حال روشن و مشخص بودن مطالبات هم تبصره‌ی دیگری بود که در همان اصل دوم به آن اشاره کردم.

مجموع این بحث‌ها راجع به چیستی مطالبات را که بگذاریم کنار هم می‌شود خاتمی به عنوان نماینده اقلیتِ موثر در عرصه‌ی سیاست می‌بایست مطالباتی را طرح می‌کرد که دست‌کم چهار شرط را دارا می‌بودند اول آن‌که غیرسیاسی باشند بدین‌معنا که معطوف به تغییر مناسبات و موازنه‌ی قوای موجود در عرصه‌ی سیاست نباشند دوم آن‌که پتانسیل جذب رای داشته باشند بدین‌معناکه گروه‌های در قدرت احساس کنند پیگیری این مطالبه از سوی آن‌ها می‌تواند نه فقط به جذب آرای گروه اقلیت بلکه به جذب آرای گروه‌های وسیع‌تری از جامعه منجر شود؛ سوم آن‌که روشن و مشخص و با جزئیات کامل طرح شوند تا بتوان با معیارهای عینی میزان تحقق آن‌ها در آینده را پیگیری نمود و در نهایت آن‌که به طور غیرمستقیم و در بلندمدت معطوف به پیش‌برد منافع گروه اقلیت باشد مثلا در مورد مثال ما و اقلیت دموکراسی‌خواه، مطالبات طرح شده باید در بلندمدت زیرساخت‌های دموکراتیک در جامعه را ایجاد کند. مصداق چنین مطالباتی چه می‌توانست باشد؟

از جمله مطالباتی که آن زمان به ذهن ما رسیده بود طرح پرداخت یارانه‌ها نه فقط به سرپرست خانوار بلکه به هر ایرانی بالای هجده سال بود به طوری‌که تنها در مورد زیر هجده ساله‌ها یارانه به ولی یا قیم قانونی آنان تعلق گیرد؛ خب این طرح چگونه سه شرط فوق را دارا می‌بود؟ اولا دست‌کم در نظر اول مطالبه‌ای اقتصادی بود و نه سیاسی دوما پتانسیل جذب آرای نیمی از جمعیت یعنی زنان را داشت. آیا همین مساله شبهه‌ی فمنیستی بودن این مطالبه را پیش نمی‌آورد به‌گونه‌ای که با مقاومت احتمالی گروه‌های اصول‌گرا مواجه شود؟ بعید به نظر می‌رسید چراکه نقطه‌ی تمرکز این طرح نه زنان تحصیل‌کرده‌ و کم‌وبیش مرفه طبقه‌ی متوسط که خواهان حقوق برابری‌خواهانه هستند و مبلغ یارانه‌ها پول یک‌بار پر کردن باک ماشین‌شان است بلکه اتفاقا نقطه‌ی تمرکز طرح جذب آرای زنان اقشار فرودست به ویژه آن‌هایی است که با اعتیاد و بیکاری شوهران و هزار و یک مساله‌ی مشابه مواجه‌اند  و از قضا قشر اصلی حامی احمدی‌نژاد را هم تشکیل می‌دهند، قشری که رقبای او برای پیروزی در انتخابات ناگزیر از جذب آرای دست‌کم بخشی از آن‌ها بودند. اما از هر دوی این موارد مهم تر، آن چهل‌ هزار تومان پول نقدی است که قرار بود توی جیب زنان خانه‌دار شهرستانی برود و با به وجود آوردن حداقلی از استقلال مالی برای آن‌ها، به تدریج ساختار توزیع قدرت در خانواده را تغییر دهد. کسانی که در شهرستان زندگی کرده‌اند می‌دانند دریافت ماهیانه چهل هزار تومان پول نقد برای اعضای خانوار‌های متوسطِ رو به پایین نه فقط پول کمی نیست بلکه بیش از آن، در اختیار گرفتن این پول از سوی زنانِ غیرشاغلی که کمترین استقلال مالی از شوهران‌شان ندارند تا چه حد می‌تواند تغییر دهنده‌ی انگیزه‌ها و سبک زندگی آن‌ها باشد. مشابه برآورده شدنِ این سه شرط را می‌توان در مورد برنامه‌های جایگزینِ سربازی فارغ‌التحصیلان دانشگاه‌ها هم نشان داد، مطالبه‌ی دیگری که ما آن زمان در موردش فکر کرده بودیم و به نظرمان قابلیت طرح داشت؛ همچنین است مطالبه‌ی افزایش نفوذ اینترنت پر سرعت به شهرستان‌ها و کاهش هزینه‌های آن مشابه بسیاری از کشورهای همسایه که مطالبه‌ای کاملا قابل تحقق در یک دوره‌ی کوتاه مدت مانند دوره‌ی چهارساله‌ی ریاست جمهوری به نظر می‌رسید. هر سه‌ی این مطالبات سه شرط پیش‌گفته را دارا بودند، یعنی دست‌کم در نظر اول مطالباتی غیرسیاسی به نظر می‌آمدند که قابلیت جذب آرای بسیاری از توده‌های مردم به خصوص از اقشار پایینِ حامی احمدی‌نژاد را دارا بودند و مهم‌تر از آن، تحقق‌شان نه حتی در بلند مدت بلکه چه‌بسا در میان مدت به ایجاد زیرساخت‌های مهم دموکراتیک منجر می‌شد مانند تبدیل زنان به شهروندانی مستقل و خودآگاه به حقوق و منافع خود، فراگیر شدن اینترنت به عنوان رسانه‌ی جایگزین‌ و فراهم آوردن امکان دسترسی رسانه‌ای متکثر در شهرستان‌ها و نیز کاهش نفوذ نظامی‌گری مستقیم.

امیدوارم با طرح این مطالبات مشخص و جزئی خیلی از اصل بحث پرت نیفتاده باشیم، منظورم این است که اگر آن زمان بر سر این استراتژی توافقی صورت می‌گرفت، احتمالا بحث‌های مفصلی پیرامون بهترین و مهم‌ترین مطالبات قابل طرح در می‌گرفت، بحث‌هایی که امروز با انقضای تاریخ مصرف این طرح، بیش از حد بیهوده و کسالت‌بار به نظر می‌رسند. می‌خواهم بگویم حواس‌تان باشد که من داشتم فقط برای مطالبه‌ای دارای چهار شرط پیش گفته مثال می‌زدم، یک‌وقت جوگیر نشوید بیایید بر سر این‌که این مطالبات چقدر مفید و فلان و بهمان بود بحث و جدل راه بیندازید.

اما به نظرم یک شبهه‌ی جدی‌تر هم در نظر دوستان وجود دارد احتمالا، آن‌هم این‌که ممکن است برخی فکر کنند چنین مطالباتی در مقایسه با مطالبات سیاسیِ دموکراتیک مانند افزایش آزادی‌های مدنی مانند آزادی احزاب، اجتماعات و مطبوعات و چه می‌دانم حذف نظارت استصوابی و امثالهم زیادی چیپ و پیش‌افتاده است، حالا البته جای پرداختن مفصل به چنین فرض و شبهه‌ای نیست، فقط محض این‌که بگویم حواسم به این ایده‌ی رایج در باب پیش‌پا افتاده بودن مطالبات طرح شده بوده است بد نیست اشاره کنم به تجربه‌ی هشت ساله‌ی دولت خاتمی و دستاوردهای به اصطلاح دموکراتیکی از قبیل آزادی نسبی مطبوعات و تشکل‌های مدنی و امثالهم که به محض تغییر دولت و در طی اندک زمانی همه از میان رفته به نظر می‌رسند،  به نظرم تامل انتقادی بر روی آن تجربه و دستاوردهایش نشان می‌دهد که پیگیری مستقیم چنین مطالباتی حتی با فرضِ غیرواقع‌بینانه‌ی امکان تحقق در شرایط فعلی، تا چه حد سطحی و روبنایی است وقتی زیرساخت‌های دموکراتیک در جامعه وجود ندارد و به محض از میان رفتن اراده‌ی تحقق مطالبات دموکراتیک از سوی دولت، تقریبا هیچ دستاورد ماندگاری از آن همه جوش و خروش‌های پر هزینه‌ی سیاسی برجا نخواهد ماند.

نتیجه‌گیری:

فرض که اصلا همه‌ی این سناریوچینی‌ها غلط از آب در می‌آمد و هیچ‌کدام از نتایج فرضی حاصل از بکارگیری استراتژی پیشنهادی محقق نمی‌شد. باز هم خاتمی چیزی را از دست نداده بود قاعدتا. او همچنان این امکان را داشت که در آخرین لحظات، زمانی که بیشترین استفاده را از امکانات تبلیغی و رسانه‌ای رقبایش برده بود و درحالی‌که امکان ابتکار عمل مبتنی بر اجماع بر روی احمدی‌نژاد را با پررنگ کردن شکاف‌های نهفته در میان رقبایش از ان‌ها سلب کرده بود، در چنین شرایط مناسبی می‌توانست اعلام کاندیداتوری هم بکند با این توجیه که هیچ‌ کاندیدای مناسبی برای پیگیری و تحقق مطالباتش نیافته است و این است که خود ناگزیر به میدان آمده است؛ گرچه شخصا فکر می‌کنم در صورت تحقق نقش‌آفرینی مطالبات محور از سوی خاتمی، روند پررنگ شدن نزاع میان نیروهای اصول‌گرا و عدم اجماع بر روی احمدی‌نژاد و طرح امتیازات بیشتر و بیشتر از سوی هر یک از طیف‌های اصول‌گرا به خاتمی و اصلاح‌طلبان برای انصراف او از کاندیداتوری و جلب حمایتش تا آن‌جا پیش می‌رفت که شاید واقعا خاتمی نیازی هم به کاندیداتوری نمی‌دید.

با این اوصاف، اگر بپذیریم که استراتژی پیشنهادی مزیت‌های زیادی داشته است و درعین‌حال امکان ابتکار عمل و حتی کاندیداتوری را هم برای خاتمی حفظ می‌کرده است، چرا این استراتژی از سوی حامیان مطالبات دموکراتیک پذیرفته نشد؟ پاسخ‌اش همان چیزی است که در پست آینده مفصل به آن خواهم پرداخت این‌که چون بازی خاتمی و حامیانش بازی با فرضِ در اکثریت بودن است، استراتژی سیاسی مبتنی بر چنین فرضی برابر است با شرکت در انتخابات با معرفی کاندیدا یا در واقع تلاش برای دست‌یابی به سهمی از قدرت. درحالی‌که بازی با فرضِ اقلیت بیش از آن‌که به دنبال دست‌یابی به سهمی از قدرت باشد، به دنبال تحقق تدریجی وضعیت دموکراتیک در عرصه‌ی سیاست است هرچند به صورت غیرمستقیم و در میان مدت. البته ممکن است ایفای نقش اقلیت به دست‌یابی به سهمی از قدرت هم منجر شود اما مهم است که هدف اصلیِ بازی اقلیت در عرصه‌ی سیاسی، مشارکت مستقیم در عرصه‌ی سیاسی و سهم‌خواهی از قدرت نیست. این ایفای نقش اقلیت در ایده‌ی پیشنهادی ما برای انتخابات مجلس هشتم با عنوان «اجماع دموکراتیک و اقلیت سازمان‌یافته» هم حاکم بود (نگاه کنید به + و+ و + و + و البته اگر حوصله‌ی خواندن متن ندارید این فایل پاورپوینت را ببینید که همان زمان برای ارائه در یکی از جلسات انتخاباتی اصلاح‌طلبان تهیه شده بود و البته با مشاهده‌ی بی‌میلی آن‌ها همین‌طور نیمه‌کاره مانده بود گوشه‌ی کامپیوتر من خاک می‌خورد:) در آن‌جا هم فرضِ اکثریت بودن از سوی جریان اصلاحات و تحلیل‌ نادست‌شان مبنی بر احتمال بالای پیروزی‌شان در انتخابات و دست‌یابی به سهمی از قدرت مانع از پذیرش استراتژی‌های مبتنی بر ایفای نقش اقلیت شد.

خب حالا که کمی در ارائه‌ی ایده‌های ایجابی جلو رفته‌ایم، به نظرم وقت‌اش است مشخصا به نقد سلبی تحلیل‌ها و استراتژی‌پردازی‌هایی بپردازم که اصلاح‌طلبان و نیروهای حامی مطالبات دموکراتیک در چند انتخابات گذشته از فضای سیاسی ارائه داده‌اند و همین تحلیل‌های غیرواقعی و پیش‌فرض‌های نادرست و در بنیانی‌ترین حالت، کج‌فهمی نسبت به مفهوم دموکراسی بوده است که شکست‌های مکررشان در انتخابات‌های پیشین را رقم زده است. این نقد سلبی از تحلیل‌ها و استرتژی‌های موجود هم بماند برای پست بعد.

بیشتر بخوانید