بازی اقلیت ۲

فایل تر و تمیز pdf

طرح مساله:

خاتمی بیاید یا نیاید؟ قبل‌ترش از دموکراسی به مفهومی غیراخلاقی و دموکراسی به مفهومی اخلاقی و دموکراسی به معنای قدرت منفی یا تهدید به برکناری گفته بودم و این‌همه صغری کبری چیده بودم که ته‌اش برسم به همان پرسش کلیدی آن‌روزها: خاتمی بیاید یا نیاید و بعد در پاسخ و با ارجاع به همان بحث‌های گذشته این ایده را طرح کرده بودم که شاید برخلاف آن‌چه در نگاه اول به نظر می‌رسد، کاندیداتوری خاتمی در انتخابات ریاست‌جمهوری دهم آن‌قدرها هم محقق کننده‌ی فضایی دموکراتیک نباشد.

با تمام این‌ها بحث همچنان ناتمام ماند، وقت نشد بگویم عدم کاندیداتوری احتمالی به معنای کنار کشیدن و قهر کردن و عدم شرکت در انتخابات و اوضاع را به حال خود گذاشتن نیست، وقت نشد از ایده‌های ایجابی حرف بزنم، از این‌که اگر قرار به نیامدن خاتمی باشد، چه ایده‌ی جایگزینی برای پیگیری مطالبات دموکراتیک در انتخابات می‌توان طرح کرد؟ خاتمی چند هفته بعدش رسما اعلام کاندیداتوری کرد و من شاید کمی جوگیرانه اعلام کاندیداتوری خاتمی را برابر با پایانی فاجعه‌آمیز برای انتخابات دانستم و کم‌وبیش از همان لحظه سرنوشت انتخابات را با پیروزی احمدی‌نژاد تمام شده فرض کردم. در واقع بر خلاف تصور برخی دوستان که تمایل دارند امثال مرا خاتمی‌چی دوآتشه تصویر کنند و هم‌دل نبودن‌ام با موسوی و جنبش سبز را به پای یک‌دلی با خاتمی بگذارند، من، شخصا، یکی از مخالفان جدی کاندیداتوری خاتمی در انتخابات ۸۸ بودم.

حالا که مدت‌ها از همه‌ی آن هیاهوها گذشته است، شاید مرور آن ایده‌های ایجابیِ خام تنها به کار روشن کردن بحث‌مان در باب چگونگی نقش‌آفرینی اقلیت بیاید، به کار روشن کردن این مساله که فرض که بپذیریم حامیان مطالبات دموکراتیک در ایران بازیگر نقش اقلیت در عرصه‌ی سیاسی باشند و لذا بپذیریم که بر بازی‌شان در عرصه‌ی سیاسی این سه اصل پیش‌گفته حاکم باشد، در صورت پذیرش این فرض‌ها، برای مثال چه تفاوت معناداری در تحلیل و استراتژی‌پردازی درباره‌ی کاندیداتوری خاتمی در انتخابات ریاست‌جمهوری ۸۸ پدید می‌آمد؟ اگر رویکرد خاتمی و حامیانش به نقش‌آفرینی در انتخابات ریاست‌جمهوری دهم، رویکرد بازی اقلیت بود، چه سناریوهای ممکن دیگری وجود داشت جز آن‌چه واقعا رخ داد؟ خاتمی کاندیدا نمی‌شد؟ معقول است این حرف؟ به جای‌اش چه می‌کرد؟ می‌نشست گوشه‌ی خانه‌اش پیش‌شرطِ شرکت در انتخابات ردیف می‌کرد؟

۱٫ تعویق کاندیداتوری و بازی مطالبات‌محور

قاعدتا بازی بر اساس اصل اول بازی اقلیت منتهی به این می‌شد که خاتمی کاندیدا نشود یا در حالتی متعادل‌تر، تصمیم و اعلام کاندیداتوری یا عدم کاندیداتوری‌اش را تا آخرین لحظه به تعویق بیندازد. که به جایش چه بکند؟ اصل دوم: طرح و پیگیری مطالبات؛ ممکن است؟ طرف کاندیدا نشود و مطالبات طرح و پیگیری کند؟ با چه وسیله‌ای؟ اصل سوم: پیگیری مطالبات در بستر نزاع قدرت‌های برابر. خب این یعنی چه دقیقا؟

ایده‌ی ایجابی ما در آن روزها این بود که خاتمی اعلام کاندیداتوری‌اش را تا آخرین روز‌های ثبت‌نام به تعویق بیندازد و به جایش سه یا پنج مطالبه‌ی روشن و مشخص طرح کند و رسما اعلام کند که در انتخابات آینده از کاندیدایی حمایت خواهد کرد که وعده‌ی پیگیری و تحقق این مطالبات را دهد. از نظر ما این استراتژی در مقایسه با استراتژی اعلام زودهنگام کاندیداتوری دست‌کم سه مزیت داشت که عبارت بودند از:

۱-۱: استفاده از امکانات رسانه‌ای رقیب

اول آن‌که بر خلاف وضعیت اعلام کاندیدتوری، در این استراتژی پیشنهادی فرصت استفاده‌ از بیشترین امکانات رسانه‌ای رقیب وجود داشت. چطور؟ من پیش از این، «در اجماع دموکراتیک و اقلیت سازمان‌یافته» اشاره کرده بودم که یکی از ضعف‌های اصلی اصلاح‌طلبان عدم دسترسی‌شان به امکانات رسانه‌ای فراگیر در مقایسه با رقیب‌شان بود. اعلام کاندیداتوری خاتمی تقریبا او را در بایکوت رسانه‌ای قرار می‌داد به خصوص اگر هول و هراس رقبایش از کاندیداتوری او را در آن روزها به یاد بیاوریم و این‌که با این هراس از احتمال پیروزی او، خیلی قابل پیش‌بینی بود که به محض اعلام کاندیداتوری او، خاتمی و هر نوع متعلقاتش از صحنه‌ی رسانه‌ای رقبایش حذف شود تا حامیان خاتمی مجبور شوند با همان چهار دانه روزنامه و مجله و سایت نصفه نیمه که مخاطبان محدودی را پوشش می‌داد، به اعلام برنامه‌های احتمالی و امثالهم بپردازند؛ مخاطبانی که حتی بدون آن اعلام برنامه‌ها و تبلیغات تلویحی هم حامی خاتمی محسوب می‌شدند و در عوض مثل تمام چهار سال پیش از آن، دسترسی رسانه‌ای اصلاح‌طلبان به اقشاری که دسترسی رسانه‌ای‌شان محدود به تلویزیون بود و از قضا بالقوه حامی رقبای خاتمی مثل احمدی‌نژاد محسوب می‌شدند، همچنان ناممکن بماند.

این در حالی است که باز هم قابل پیش‌بینی است که اگر خاتمی با استراتژی پیشنهادی و وعده‌ی عدم کاندیداتوری و حمایت از یکی از کاندیداهای موجود به میدان می‌آمد، احتمالا از فردایش دست‌کم بخشی از امکانات رسانه‌ای رقیب در اختیارش قرار می‌گرفت تا او به شرح مفصل و با جزئیات مطالباتی بپردازد که در صورت وعده‌ی پیگیری و تحقق از سوی یکی از کاندیداها رای خاتمی و حامیانش را از آنِ خود می‌کرد. می‌خواهم بگویم قاعدتا تصور دور از انتظاری نیست اگر فکر کنیم از فردای اعلام این سخنان بخشی از امکانات رسانه‌ای رقبا در اختیار خاتمی قرار می‌گرفت تا شروط و مطالباتش‌ را هرچه روشن‌تر و صریح‌تر بیان کند بلکه بشود با هر نوع دوز و کلک و وعده و وعیدِ سر خرمن هم که شده نه فقط شخص خاتمی را از کاندیداتوری منصرف کرد، بلکه بیش از آن از حمایت‌ و آرای موثر پایگاه اجتماعی‌اش هم برخوردار شد.

باز هم تاکید می‌کنم که این وضعیت وسوسه‌کننده برای رقبای خاتمی را باید در آن فضایی تصور کنید که نیروهای اصول‌گرا به هر دری می‌زدند تا خاتمی را از کاندیداتوری منصرف کنند (برای مثال به یاد بیاورید شایعاتی را که کیهان و رفقا بر سر عدم تمایل خاتمی به کاندیداتوری به راه می‌انداختند و چه‌بسا اعلام زودهنگام کاندیداتوری در پاسخ به همین شایعات بود که شکل گرفت). پس مزیت اول شد امکان استفاده از امکانات رسانه‌ای رقیب.

۱-۲: کمرنگ شدن شبهه‌ی قدرت‌طلبی اصلاح‌طلبان

من باز هم پیش از این در «اجماع دموکراتیک و اقلیت سازمان‌یافته» به این شبهه اشاره کرده بودم که دست‌کم در تصور بخش‌هایی از جامعه، اصلاح‌طلبان تنها به فکر بازگشت به قدرت هستند و مطالبات و شعارهای‌شان هم همه وسیله‌ای برای این بازگشت است نشان به نشانِ کوتاه آمدن‌شان از مطالبات اولیه و بنیادین مثل حذف نظارت استصوابی و چه و چه و تن دادن به شرکت در انتخابات با هر نوع شرایط غیردموکراتیک و الخ. طرح عدم کاندیداتوری احتمالی و مانور بر روی مطالبات، چنین شبهه‌ای را تا حد زیادی کمرنگ می‌کرد.

۱-۳: عدم اجماع اصو‌ل‌گرایان بر روی احمدی‌نژاد

اما مزیت سوم که مهم‌تر و حیاتی‌تر از همه بود، عدم اجماع احتمالی نیروهای اصول‌گرا بر روی احمدی‌نژاد بود. خاتمی با اعلام مستقیم کاندیداتوری باعث شد رقبای ترس‌خورده‌اش از پیروزی احتمالی او، نزاع‌های جدی و پیش رونده‌شان را موقتا کنار بگذارند و بر روی تنها کسی که توان رقابت و احتمالا پیروزی بر خاتمی را داشت یعنی احمدی‌نژاد به اجماع برسند؛ درحالی‌که اگر خاتمی استراتژی مبتنی بر طرح مطالبات و احتمال انصراف را طرح می‌کرد، نه فقط شکاف‌های میان جریان اصول‌گرا پوشانده نمی‌شد بلکه اتفاقا نزاع‌هایی که امروز و پس از پیروزی در انتخابات با عریانی تمام عیان شده است، همان زمان سر باز می‌کرد.

خلاصه آن‌که در پیش گرفتن استراتژی پیشنهادی در کنار جبران ضعف قابل‌توجه امکانات تبلیغی – رسانه‌ای جریان اصلاح‌طلب، شبهه‌ی رایج میان مردم مبنی بر قدرت‌طلبی اصلاح‌طلبان را نیز کمرنگ می‌کرد. این در حالی است که کاندیداتوری زودهنگام خاتمی نه فقط او و جریان اصلاحات را از این مزایا محروم کرد بلکه پیامد به شدت زیان‌بارش تاثیری بود که روی بازی سیاسی رقیب گذاشت و آن‌ها را ناگزیر از اجماع بر روی احمدی‌نژاد کرد. درحالی‌که می‌توان تصور کرد نزاع‌های جدی‌ای که تنها چند ماه بعد از انتخابات میان احمدی‌نژاد و رقبای اصول‌گرایش سر باز کرد، در همان هنگامه‌ی انتخابات هم وجود داشته است اما در پرتو احساس خطر جدی از دشمن مشترک کمرنگ جلوه داده شده است.

۲٫ مطالبات پیشنهادی

بله، متوجهم، قسمت اصلی بحث هنوز مانده است، قرار شد خاتمی اعلام کاندیداتوری نکند و به جای‌اش طرح مطالبات کند اما چه مطالباتی؟ آیا خاتمی هر مطالبه‌ای پیش پای جریان اصول‌گرا می‌گذاشت، آن‌ها برای تحقق‌اش سر و دست می‌شکستند و از هم سبقت می‌گرفتند؟ مثلا اگر خاتمی مطالبه‌ی حذف نظارت استصوابی را هم طرح می‌کرد، باز هم نتایج فرضی استراتژی فوق محقق می‌شد؟ به هیچ‌وجه و از قضا همین جاست که توجه به آن تبصره‌ی دومین اصل بازی اقلیت در عرصه‌ی سیاست ضروری است:  این‌که هر مطالبه‌ای که با به خطر انداختن جایگاه گروه‌های در قدرت، شبهه‌ی سهم‌خواهی از قدرت حتی در بلند مدت را پیش بیاورد، از سوی گروه‌های در قدرت رد خواهد شد. در عین‌حال روشن و مشخص بودن مطالبات هم تبصره‌ی دیگری بود که در همان اصل دوم به آن اشاره کردم.

مجموع این بحث‌ها راجع به چیستی مطالبات را که بگذاریم کنار هم می‌شود خاتمی به عنوان نماینده اقلیتِ موثر در عرصه‌ی سیاست می‌بایست مطالباتی را طرح می‌کرد که دست‌کم چهار شرط را دارا می‌بودند اول آن‌که غیرسیاسی باشند بدین‌معنا که معطوف به تغییر مناسبات و موازنه‌ی قوای موجود در عرصه‌ی سیاست نباشند دوم آن‌که پتانسیل جذب رای داشته باشند بدین‌معناکه گروه‌های در قدرت احساس کنند پیگیری این مطالبه از سوی آن‌ها می‌تواند نه فقط به جذب آرای گروه اقلیت بلکه به جذب آرای گروه‌های وسیع‌تری از جامعه منجر شود؛ سوم آن‌که روشن و مشخص و با جزئیات کامل طرح شوند تا بتوان با معیارهای عینی میزان تحقق آن‌ها در آینده را پیگیری نمود و در نهایت آن‌که به طور غیرمستقیم و در بلندمدت معطوف به پیش‌برد منافع گروه اقلیت باشد مثلا در مورد مثال ما و اقلیت دموکراسی‌خواه، مطالبات طرح شده باید در بلندمدت زیرساخت‌های دموکراتیک در جامعه را ایجاد کند. مصداق چنین مطالباتی چه می‌توانست باشد؟

از جمله مطالباتی که آن زمان به ذهن ما رسیده بود طرح پرداخت یارانه‌ها نه فقط به سرپرست خانوار بلکه به هر ایرانی بالای هجده سال بود به طوری‌که تنها در مورد زیر هجده ساله‌ها یارانه به ولی یا قیم قانونی آنان تعلق گیرد؛ خب این طرح چگونه سه شرط فوق را دارا می‌بود؟ اولا دست‌کم در نظر اول مطالبه‌ای اقتصادی بود و نه سیاسی دوما پتانسیل جذب آرای نیمی از جمعیت یعنی زنان را داشت. آیا همین مساله شبهه‌ی فمنیستی بودن این مطالبه را پیش نمی‌آورد به‌گونه‌ای که با مقاومت احتمالی گروه‌های اصول‌گرا مواجه شود؟ بعید به نظر می‌رسید چراکه نقطه‌ی تمرکز این طرح نه زنان تحصیل‌کرده‌ و کم‌وبیش مرفه طبقه‌ی متوسط که خواهان حقوق برابری‌خواهانه هستند و مبلغ یارانه‌ها پول یک‌بار پر کردن باک ماشین‌شان است بلکه اتفاقا نقطه‌ی تمرکز طرح جذب آرای زنان اقشار فرودست به ویژه آن‌هایی است که با اعتیاد و بیکاری شوهران و هزار و یک مساله‌ی مشابه مواجه‌اند  و از قضا قشر اصلی حامی احمدی‌نژاد را هم تشکیل می‌دهند، قشری که رقبای او برای پیروزی در انتخابات ناگزیر از جذب آرای دست‌کم بخشی از آن‌ها بودند. اما از هر دوی این موارد مهم تر، آن چهل‌ هزار تومان پول نقدی است که قرار بود توی جیب زنان خانه‌دار شهرستانی برود و با به وجود آوردن حداقلی از استقلال مالی برای آن‌ها، به تدریج ساختار توزیع قدرت در خانواده را تغییر دهد. کسانی که در شهرستان زندگی کرده‌اند می‌دانند دریافت ماهیانه چهل هزار تومان پول نقد برای اعضای خانوار‌های متوسطِ رو به پایین نه فقط پول کمی نیست بلکه بیش از آن، در اختیار گرفتن این پول از سوی زنانِ غیرشاغلی که کمترین استقلال مالی از شوهران‌شان ندارند تا چه حد می‌تواند تغییر دهنده‌ی انگیزه‌ها و سبک زندگی آن‌ها باشد. مشابه برآورده شدنِ این سه شرط را می‌توان در مورد برنامه‌های جایگزینِ سربازی فارغ‌التحصیلان دانشگاه‌ها هم نشان داد، مطالبه‌ی دیگری که ما آن زمان در موردش فکر کرده بودیم و به نظرمان قابلیت طرح داشت؛ همچنین است مطالبه‌ی افزایش نفوذ اینترنت پر سرعت به شهرستان‌ها و کاهش هزینه‌های آن مشابه بسیاری از کشورهای همسایه که مطالبه‌ای کاملا قابل تحقق در یک دوره‌ی کوتاه مدت مانند دوره‌ی چهارساله‌ی ریاست جمهوری به نظر می‌رسید. هر سه‌ی این مطالبات سه شرط پیش‌گفته را دارا بودند، یعنی دست‌کم در نظر اول مطالباتی غیرسیاسی به نظر می‌آمدند که قابلیت جذب آرای بسیاری از توده‌های مردم به خصوص از اقشار پایینِ حامی احمدی‌نژاد را دارا بودند و مهم‌تر از آن، تحقق‌شان نه حتی در بلند مدت بلکه چه‌بسا در میان مدت به ایجاد زیرساخت‌های مهم دموکراتیک منجر می‌شد مانند تبدیل زنان به شهروندانی مستقل و خودآگاه به حقوق و منافع خود، فراگیر شدن اینترنت به عنوان رسانه‌ی جایگزین‌ و فراهم آوردن امکان دسترسی رسانه‌ای متکثر در شهرستان‌ها و نیز کاهش نفوذ نظامی‌گری مستقیم.

امیدوارم با طرح این مطالبات مشخص و جزئی خیلی از اصل بحث پرت نیفتاده باشیم، منظورم این است که اگر آن زمان بر سر این استراتژی توافقی صورت می‌گرفت، احتمالا بحث‌های مفصلی پیرامون بهترین و مهم‌ترین مطالبات قابل طرح در می‌گرفت، بحث‌هایی که امروز با انقضای تاریخ مصرف این طرح، بیش از حد بیهوده و کسالت‌بار به نظر می‌رسند. می‌خواهم بگویم حواس‌تان باشد که من داشتم فقط برای مطالبه‌ای دارای چهار شرط پیش گفته مثال می‌زدم، یک‌وقت جوگیر نشوید بیایید بر سر این‌که این مطالبات چقدر مفید و فلان و بهمان بود بحث و جدل راه بیندازید.

اما به نظرم یک شبهه‌ی جدی‌تر هم در نظر دوستان وجود دارد احتمالا، آن‌هم این‌که ممکن است برخی فکر کنند چنین مطالباتی در مقایسه با مطالبات سیاسیِ دموکراتیک مانند افزایش آزادی‌های مدنی مانند آزادی احزاب، اجتماعات و مطبوعات و چه می‌دانم حذف نظارت استصوابی و امثالهم زیادی چیپ و پیش‌افتاده است، حالا البته جای پرداختن مفصل به چنین فرض و شبهه‌ای نیست، فقط محض این‌که بگویم حواسم به این ایده‌ی رایج در باب پیش‌پا افتاده بودن مطالبات طرح شده بوده است بد نیست اشاره کنم به تجربه‌ی هشت ساله‌ی دولت خاتمی و دستاوردهای به اصطلاح دموکراتیکی از قبیل آزادی نسبی مطبوعات و تشکل‌های مدنی و امثالهم که به محض تغییر دولت و در طی اندک زمانی همه از میان رفته به نظر می‌رسند،  به نظرم تامل انتقادی بر روی آن تجربه و دستاوردهایش نشان می‌دهد که پیگیری مستقیم چنین مطالباتی حتی با فرضِ غیرواقع‌بینانه‌ی امکان تحقق در شرایط فعلی، تا چه حد سطحی و روبنایی است وقتی زیرساخت‌های دموکراتیک در جامعه وجود ندارد و به محض از میان رفتن اراده‌ی تحقق مطالبات دموکراتیک از سوی دولت، تقریبا هیچ دستاورد ماندگاری از آن همه جوش و خروش‌های پر هزینه‌ی سیاسی برجا نخواهد ماند.

نتیجه‌گیری:

فرض که اصلا همه‌ی این سناریوچینی‌ها غلط از آب در می‌آمد و هیچ‌کدام از نتایج فرضی حاصل از بکارگیری استراتژی پیشنهادی محقق نمی‌شد. باز هم خاتمی چیزی را از دست نداده بود قاعدتا. او همچنان این امکان را داشت که در آخرین لحظات، زمانی که بیشترین استفاده را از امکانات تبلیغی و رسانه‌ای رقبایش برده بود و درحالی‌که امکان ابتکار عمل مبتنی بر اجماع بر روی احمدی‌نژاد را با پررنگ کردن شکاف‌های نهفته در میان رقبایش از ان‌ها سلب کرده بود، در چنین شرایط مناسبی می‌توانست اعلام کاندیداتوری هم بکند با این توجیه که هیچ‌ کاندیدای مناسبی برای پیگیری و تحقق مطالباتش نیافته است و این است که خود ناگزیر به میدان آمده است؛ گرچه شخصا فکر می‌کنم در صورت تحقق نقش‌آفرینی مطالبات محور از سوی خاتمی، روند پررنگ شدن نزاع میان نیروهای اصول‌گرا و عدم اجماع بر روی احمدی‌نژاد و طرح امتیازات بیشتر و بیشتر از سوی هر یک از طیف‌های اصول‌گرا به خاتمی و اصلاح‌طلبان برای انصراف او از کاندیداتوری و جلب حمایتش تا آن‌جا پیش می‌رفت که شاید واقعا خاتمی نیازی هم به کاندیداتوری نمی‌دید.

با این اوصاف، اگر بپذیریم که استراتژی پیشنهادی مزیت‌های زیادی داشته است و درعین‌حال امکان ابتکار عمل و حتی کاندیداتوری را هم برای خاتمی حفظ می‌کرده است، چرا این استراتژی از سوی حامیان مطالبات دموکراتیک پذیرفته نشد؟ پاسخ‌اش همان چیزی است که در پست آینده مفصل به آن خواهم پرداخت این‌که چون بازی خاتمی و حامیانش بازی با فرضِ در اکثریت بودن است، استراتژی سیاسی مبتنی بر چنین فرضی برابر است با شرکت در انتخابات با معرفی کاندیدا یا در واقع تلاش برای دست‌یابی به سهمی از قدرت. درحالی‌که بازی با فرضِ اقلیت بیش از آن‌که به دنبال دست‌یابی به سهمی از قدرت باشد، به دنبال تحقق تدریجی وضعیت دموکراتیک در عرصه‌ی سیاست است هرچند به صورت غیرمستقیم و در میان مدت. البته ممکن است ایفای نقش اقلیت به دست‌یابی به سهمی از قدرت هم منجر شود اما مهم است که هدف اصلیِ بازی اقلیت در عرصه‌ی سیاسی، مشارکت مستقیم در عرصه‌ی سیاسی و سهم‌خواهی از قدرت نیست. این ایفای نقش اقلیت در ایده‌ی پیشنهادی ما برای انتخابات مجلس هشتم با عنوان «اجماع دموکراتیک و اقلیت سازمان‌یافته» هم حاکم بود (نگاه کنید به + و+ و + و + و البته اگر حوصله‌ی خواندن متن ندارید این فایل پاورپوینت را ببینید که همان زمان برای ارائه در یکی از جلسات انتخاباتی اصلاح‌طلبان تهیه شده بود و البته با مشاهده‌ی بی‌میلی آن‌ها همین‌طور نیمه‌کاره مانده بود گوشه‌ی کامپیوتر من خاک می‌خورد:) در آن‌جا هم فرضِ اکثریت بودن از سوی جریان اصلاحات و تحلیل‌ نادست‌شان مبنی بر احتمال بالای پیروزی‌شان در انتخابات و دست‌یابی به سهمی از قدرت مانع از پذیرش استراتژی‌های مبتنی بر ایفای نقش اقلیت شد.

خب حالا که کمی در ارائه‌ی ایده‌های ایجابی جلو رفته‌ایم، به نظرم وقت‌اش است مشخصا به نقد سلبی تحلیل‌ها و استراتژی‌پردازی‌هایی بپردازم که اصلاح‌طلبان و نیروهای حامی مطالبات دموکراتیک در چند انتخابات گذشته از فضای سیاسی ارائه داده‌اند و همین تحلیل‌های غیرواقعی و پیش‌فرض‌های نادرست و در بنیانی‌ترین حالت، کج‌فهمی نسبت به مفهوم دموکراسی بوده است که شکست‌های مکررشان در انتخابات‌های پیشین را رقم زده است. این نقد سلبی از تحلیل‌ها و استرتژی‌های موجود هم بماند برای پست بعد.

بیشتر بخوانید
بازی اقلیت ۱

فایل تر و تمیزِ pdf

چکیده: این متن در ادامه‌ی پستِ «اهمیت اقلیت بودن» منتشر می‌شود و سه اصل کلی حاکم بر بازی یک گروه اقلیت در عرصه‌ی سیاست را شرح می‌دهد که عبارتند از: ۱- پایبندی عملی به فرضِ اقلیت بودن و عدم تلاش در جهت سهم‌خواهی مستقیم از قدرت و تصاحب احتمالی جایگاه اکثریت ۲- کنش‌گری معطوف به افزایش منافع و مطالبات به جای کنش‌گری معطوف به سهم‌خواهی و افزایش قدرت ۳- نقش‌آفرینی در بستر نزاع قدرت‌های برابر

۱٫ طرح مساله

«لااقل به سه دلیل حامیان جنبش سبز باید حتی اگر به اکثریت بودن خود باور دارند، در عرصه‌ی سیاست ایران بازیگر نقش اقلیت باشند، به نظرم می رسد این دلایل آن‌چنان گسترده‌اند که از طیف واقع‌گرایانه‌ترین (رئالیستی‌ترین) دلایل تا اخلاق‌گرایانه‌ترین آن‌ها (ایده‌آلیستی‌ترین دلایل) را در برمی‌گیرند.». خاطرتان باشد که احتمالا نیست، این ادعای اصلی پستی بود با عنوان «اهمیت اقلیت بودن» که محتوایش شرح و بسط همان دلایل سه گانه بود. قاعدتا سوال به جایی بود اگر انتهای آن‌همه دلایل به اصطلاح گسترده و استدلال‌های مفصل پرسیده شود خب که چه؟ فرض که همه‌ی این دلایل موجه و معقول و ما هم دست‌آخر پذیرفتیم که حامیان مطالبات دموکراتیک در ایران بازیگر نقش اقلیت باشند، ته‌اش چه؟ یعنی فرض که این‌ها بخواهند بازیگر نقش اقلیت در عرصه‌ی سیاست باشند، دقیقا چه باید بکنند؟ یا بهتر بپرسیم، با پذیرش این فرض، چه تغییرات معناداری در تحلیل و استراتژی‌پردازی‌ این جریان اجتماعی – سیاسی حاصل می‌شود؟ اصلا چرا راه دور برویم، فرض که ما بازیگر نقش اقلیت، با این فرض تکلیف ما با شرکت یا عدم شرکت در انتخابات مجلس آینده چه خواهد بود مثلا؟

پست‌های دنباله‌داری که پس از این و به تدریج منتشر خواهند شد، در تلاش برای پاسخ به چنین پرسش‌هایی شکل گرفته‌اند. در اولین بخش از این پاسخ‌ها یعنی در همین پست حاضر، اصول کلی بازی اقلیت در عرصه‌ی سیاست بیان می‌شود. بخش بعد این اصول کلی را در مورد یک مصداق از رویدادهای سیاسی گذشته بکار خواهد گرفت تا این اصول کلی را از حالت انتزاعیاتی مبهم و کلیاتی بی‌فایده خارج کند و به فهم روشن‌تر و انضمامی‌ترشان کمک کند. بعد می‌رسیم به نقد تحلیل‌ها و استراتژی‌پردازی‌های موجود که از نظر من با فرضِ در اکثریت بودن شکل گرفته‌اند و باز من با طرح مثال‌هایی از شکست تحلیل‌ها و استراتژی‌پردازی‌های مشابه در گذشته، نقطه ضعف‌های اساسی رویکرد بازی در نقش اکثریتِ محروم از قدرت و تلاش برای سهم‌خواهی از قدرت سیاسی را نشان خواهم داد. در نهایت ایده‌های مشخص‌ام در باب نحوه‌ی مواجهه‌ی حامیان مطالبات دموکراتیک در انتخابات مجلس آینده را شرح خواهم داد که روشن است بر مبنای اصول و پیش‌فرض‌های بازی در نقش اقلیت شکل گرفته‌اند.

۲٫ اصول کلی بازی اقلیت در عرصه‌ی سیاست

به نظرم دست‌کم سه اصل کلی بر چند و چونِ بازی اقلیت در عرصه‌ی سیاسی حاکم است که دو تایش معطوف به کنش‌گری اقلیت و یکی هم ناظر به بستر مناسب برای این کنش‌گری است. این سه اصل کلی عبارتند از:

۱- پایبندی عملی به فرضِ اقلیت بودن و عدم تلاش در جهت سهم‌خواهی مستقیم از قدرت و تصاحب احتمالی جایگاه اکثریت ۲- کنش‌گری معطوف به افزایش منافع و مطالبات به جای کنش‌گری معطوف به سهم‌خواهی و افزایش قدرت ۳- نقش‌آفرینی در بستر نزاع قدرت‌های برابر

۲-۱: پایبندی عملی به فرضِ اقلیت بودن و عدم تلاش برای تصاحب جایگاه اکثریت

اولین و مهم‌ترین اصل بازی سیاسیِ اقلیت پایبندی عملی به ماهیت‌اش است یعنی این‌طور نباشد که فقط ادای اقلیت بودن را در بیاورد، واقعاً بپذیرد که در عرصه‌ی سیاسی اقلیت است (یا دست‌کم این‌طور بازنمایی می‌شود و او هم توان تغییر این بازنمایی را به نفع خودش ندارد) اولین ضرورت این پایبندی و پذیرش عملی اقلیت بودن این است که شما برای دست‌اندازی به جایگاه اکثریت تلاش نکنید؛ روشن‌ترش این‌که اگر قدرت سهم گروه‌(های) اکثریت است، پس شما برای دست‌یابی به بیشترین سهم از قدرت تلاش نمی‌کنید، یعنی مثلا چه کار نمی‌کنید؟ مثلا این‌که کاندیدایی در انتخابات‌های مختلف معرفی نمی‌کنید چراکه هدف از شرکت‌ِ شما به عنوان یک گروه اقلیت در عرصه‌ی سیاسی به حداکثر رساندن قدرت‌تان نیست چون گویا شما پذیرفته‌اید که اقلیت‌اید و می‌خواهید در نقش اقلیت ایفای نقش کنید نه این‌که اول بروید اکثریت بشوید و جایگاه اکثریت در عرصه‌ی سیاسی را هم از آنِ خود کنید (مثلا اکثریت مجلس را بدست بیاورید یا کاندیدای منتسب به شما در انتخابات ریاست‌جمهوری به پیروزی برسد) و بعد تازه به فکر پیگیری و تحقق مطالبات‌تان بیفتید (چنان‌که در انتخابات ریاست‌جمهوری ۷۶ و مجلس ششم چنین شکلی از پیگیری مطالبات تحقق یافت) بلکه شما قرار است همین‌طور که اقلیت‌اید و لذا سهم‌تان هم از قدرت بسیار ناچیز و قابل صرف‌نظر کردن است، دنبال پیگیری و تحقق تدریجی مطالبات‌تان باشید.

معنی می‌دهد این حرف؟ یک گروه اجتماعی، اصلا گیریم اقلیت، اگر هدف‌اش از بازی در عرصه‌ی سیاسی، بیشنه کردن قدرت و نفوذش نیست، پس دقیقا به دنبال چیست؟ دوستان لابد متذکر می‌شوند که آخر از شما که علوم سیاسی خوانده‌ای بعید است، گویا “بنا به تعریف” هدف هر گروهی از بازی در “عرصه‌ی سیاست”، باید به حداکثر رساندن قدرت‌اش باشد نه تن دادن به میزانی که هست و در جا زدن در آن. خب پاسخ به این سوالات، دقیقا دومین اصل بازی نقش اقلیت در عرصه‌ی سیاسی را برمی‌سازد: بازی منفعت‌محور و مطالبات‌محور به جای بازی قدرت‌محور؛

۲-۲: کنش‌گری معطوف به افزایش منافع و مطالبات به جای کنش‌گری معطوف به سهم‌خواهی و افزایش قدرت

یک گروه اقلیت در عرصه‌ی سیاسی، بیش از آن‌که به دنبال افزایش مستقیم قدرت‌اش باشد، به دنبال بیشینه کردن منافع و تحقق مطالباتش است؛ روشن‌ترش این‌که پیروزی‌های مقطعی‌ و تدریجی یک گروه اجتماعی اقلیت در عرصه‌ی سیاست، بیش از آن‌که با تعداد نمایندگانی تعریف شود که منتسب به این جریان اجتماعی هستند، در تصویب و اجرای سیاست‌هایی نهفته است که کمتر در کوتاه‌مدت و عمدتا در میان‌مدت و بلندمدت به افزایش منافع اقتصادی – اجتماعی این جریان اجتماعی و تحقق مطالبات سیاسی‌اش معطوف است. روشن است که جلوگیری از تصویب و اجرای سیاست‌های مغایر با منافع و مطالبات این جریان هم جزء دستاوردهای نقش‌آفرینی موفق یک گروه اقلیت در عرصه‌ی سیاسی محسوب می‌شود.

دقیقا چون قرار است توفیق و عدم توفیق بازی اقلیت در عرصه‌ی سیاست با محک و معیار میزان دست‌یابی به منافع و مطالبات سنجیده شود، بسیار ضروری است که این اهداف و مطالبات کاملا مشخص و انضمامی و با جزئیات روشن تعریف شده باشد نه کلیاتی بلا مصداق مثل افزایش آزادی‌های سیاسی و مدنی و امثالهم، اهداف و مطالبات باید کاملا مشخص و بدون قابلیت تعبیر و تفسیر‌های ریز و درشت تعریف شده باشند تا بتوان میزان تحقق آن‌ها را به صورت جمعی و با معیارهای قابل اجماع نه بنابر رای و تفسیر شخصی در باب مصداق‌های تحقق یا عدم تحقق مورد ارزیابی قرار داد.

بر این مبنا، در یک انتخابات فرضی مجلس، پیروزی یک گروه اقلیت بیش از آن‌که در تعداد نمایندگانی نهفته باشد که این جریان اجتماعی مستقیم یا غیرمستقیم از آن‌ها حمایت کرده است، در محوریت شعارها و مطالباتی نهفته است که معطوف به منافع و مطالبات این جریان اجتماعی باشد به طوری‌که حتی اگر نمایندگان مورد حمایت این جریان اجتماعی موفق به ورود به مجلس نشدند، نزاع محوری گروه‌های درگیر بر سر شعارها و مطالباتی باشد که در میان‌مدت یا بلندمدت به نفع جریان اجتماعی مورد بحث است. قاعدتا روشن است که مطالبات طرح شده از سوی گروه اقلیت نباید مطالباتی مشخصا سیاسی و معطوف به افزایش مستقیم قدرت این جریان باشد، یعنی مثلا نباید ناظر به تغییر قوانین انتخابات به گونه‌ای باشد که در آینده احتمال پیروزی این جریان اجتماعی در فرآیند سهم‌خواهی از قدرت را افزایش دهد چراکه چنین مطالباتی ناقض اصل پیشین یعنی پایبندی عملی به فرضِ‌اقلیت بودن است، قرار شد گروه اقلیت برای تصاحب جایگاه اکثریت تلاش نکند، روشن است که این تلاش هم ناظر به سهم‌خواهی مستقیم از قدرت است و هم ناظر به مطالباتی که به طور غیرمستقیم خواهان تحقق شرایطی است که گروه اقلیت بتواند تبدیل به اکثریت شود.

پس نقش‌آفرینی یک گروه اقلیت در عرصه‌ی سیاسی نه فقط معطوف به سهم خواهی و افزایش قدرت نیست بلکه حتی مطالباتش هم معطوف به این سهم‌خواهی و دست‌یابی به قدرت سیاسی در آینده نیست، پس معطوف به چیست؟ مستقیما معطوف به تحقق همان اهداف و مطالباتی است که اگر یک گروه اقلیت دارای قدرت می‌بود، آن‌ها را پیگیری و محقق می‌کرد، حالا هم پیگیر همان اهداف و مطالبات است با این فرض که سهمی از قدرت ندارد و تلاش‌اش هم دست‌کم در درجه‌ی اول  معطوف به این سهم‌خواهی نیست.

یعنی چه؟ حرف شد این آخر؟ دنبال منافع و مطالباتش باشد اما دنبال قدرت نباشد؟ می‌شود اصلا؟ با دست خالی و من بمیرم تو بمیری پیگیر منافع و تحقق مطالباتش باشد؟ با عجز و لابه و ننه من غریبم بازی مثلا؟ موقرتر بپرسیم می‌شود این‌که یک گروه اجتماعی با مطالبات سیاسی مشخص، اگر به دنبال کسب و سهم‌خواهی از قدرت نباشد، پس چطور، یعنی با چه ابزار و وسیله‌ای، می‌خواهد اهداف و مطالباتش را محقق کند؟ پاسخ به این سوال، سومین پیش‌فرضِ نقش‌آفرینی اقلیت در عرصه‌ی سیاسی را برمی‌سازد، پیش‌فرضی‌ که بیش از آن‌که به چیستی و چگونگی کنش‌گری اقلیت در عرصه‌ی سیاسی معطوف باشد، ناظر بر ساختار و بستر مناسب برای این نقش‌آفرینی است بدین‌معنا که هرچه قدر در عرصه‌ی سیاسی نزاع قدرت‌های برابر جدی‌تر و پررنگ‌تر باشد، امکان نقش‌آفرینی اقلیت بیشتر و محدوده‌ی بازی‌اش گسترده‌تر خواهد بود.

۲-۳: نقش‌آفرینی در بستر نزاع قدرت‌های برابر

پیش از این هم بحث کرده بودم که تعریف دموکراسی به عنوان حکومت اکثریت دچار یک کج‌فهمی زیان‌بار نسبت به مفهوم دموکراسی است، دموکراتیک بودن یک نظام سیاسی بیش از هر مولفه‌ی دیگری بر حفظ حقوق اقلیت و فراهم کردن امکان برای گروه‌های اقلیت در جهت پیگیری منافع و مطالبات‌شان است. بر این مبنا، یک انتخابات دموکراتیک انتخاباتی نیست که در آن کاندیداهای معتقد به اصول و ارزش‌های دموکراتیک امکان حضور داشته و احیانا به پیروزی برسند، یک انتخابات ممکن است کاملا عاری از چنین افرادی باشد و حتی کاندیداهای حاضر در آن، یا هیچ وقعی به دموکراسی و متعلقاتش نگذارند، یا صراحتا خود را مخالف چنین فرآورده‌های غربی‌مسلکی بدانند، می‌شود در انتخاباتی تنها چنین افرادِ اصطلاحا غیردموکراتیکی به عنوان کاندیدا حاضر باشند اما در همین انتخابات استانداردهای یک انتخابات دموکراتیک بیشتر تحقق یابد نسبت به انتخاباتی که یکی از کاندیداهای اصلی آن یا حتی کاندیدا(ها)ی پیروز آن، فردی باشد مشهور به حمایت از ارزش‌ها و مطالبات دموکراتیک چراکه معیار دموکراتیک بودن یک انتخابات، نه اصول و باورهای کاندیداهای حاضر و پیروز در آن، بلکه میزان امکان و پتانسیلی است که یک انتخابات برای نقش‌آفرینی و تاثیرگذاری اقلیت فراهم می‌کند.

مثال روشن‌اش را می‌توانیم در مقایسه‌ی انتخابات ریاست‌جمهوری سال ۷۶ و دور اول انتخابات ریاست‌جمهوری سال ۸۴ نشان دهیم. با اوصافی که بالاتر برشمردیم، آشکار است که در دور اول انتخابات ریاست‌جمهوری سال ۸۴ استانداردهای دموکراتیک بیشتر تحقق یافته است تا انتخابات ریاست‌جمهوری سال ۷۶ چراکه در انتخابات ۸۴، امکان تاثیرگذاری گروه‌های اقلیت بسیار بالاتر از انتخابات کم‌وبیش توده‌وارِ سال ۷۶ بود. خاطرتان باشد تقریباً همه‌ی کاندیداها افتاده بودند دنبال جلب رضایت و جذب آرای گروه‌های اجتماعی‌ای که شاید سرجمع چندصدهزار نفر بیشتر نبودند. به نظرتان چرا در یک انتخابات ریاست‌جمهوری با مشارکت چند ده میلیون نفر، کاندیداها سعی می‌کردند با ارائه‌ی امتیازات و وعده‌های قابل توجه و بعضا دردسرساز در جهت منافع و مطالبات اقلیت‌های مذهبی یا قومی، آرای اهل سنت یا گروه‌های قومی‌ای را جذب کنند که در خوش‌بینانه‌ترین تخمین‌ها بیش از چندصدهزار رای نمی‌داشتند. جواب در سومین اصل بازی اقلیت در عرصه‌ی سیاسی نهفته است: در رقابت بسیار نزدیک و غیرقابل پیش‌بینی گروه‌های حاضر در منازعه‌ی قدرت، چندصد هزار رای فلان اقلیت مذهبی یا بهمان اقلیت قومی یا قشر اجتماعی و امثالهم مهم می‌شود چون دقیقا سرنوشت انتخابات با چندصد هزار رای بالا و پایین است که تعیین می‌شود نه با میلیون میلیون رایِ توده‌وار.

بنابراین به نظرم می‌رسد تلاش برای تحقق یک انتخابات دموکراتیک در ایران پیوند کمی با تلاش‌های پشت پرده و خط و نشان‌ کشیدن‌های جلوی صحنه برای تایید صلاحیت کاندیداهای منسوب به جریان دموکراسی‌خواهی دارد. تلاش برای تحقق یک انتخابات دموکراتیک بیشتر ناظر به فراهم شدن شرایطی است که در آن، دست‌کم دو گروه برای دست‌یابی به سهم بیشتری از قدرت (در مورد بحث ما پیروزی تعداد بیشتری از نمایندگان منسوب به خود) نزاع کنند و این نزاع نیز بسیار جدی، کم‌وبیش برابر و نتیجه‌ی آن کاملا غیرقابل پیش‌بینی باشد. شرایطی که به نظرم دست‌کم به صورتِ بالقوه در انتخابات مجلس آینده فراهم است و لذا می‌شود گفت بستر مناسب برای نقش‌آفرینی موثر اقلیتِ دموکراسی‌خواه در عرصه‌ی سیاستِ ایران کم‌وبیش وجود دارد و توفیق یا عدم توفیقِ نسبی در این بازی، بیشتر به پایبندی این گروه به دو اصل پیشین بستگی دارد.

یک جمع‌بندی کوتاه از بحث اصول کلیِ بازی یک اقلیت اجتماعی در عرصه‌ی سیاسی می‌شود این سه اصل محوری: ۱- پایبندی عملی به فرضِ اقلیت بودن و عدم تلاش در جهت سهم‌خواهی مستقیم از قدرت و تصاحب احتمالی جایگاه اکثریت ۲- کنش‌گری معطوف به افزایش منافع و مطالبات به جای کنش‌گری معطوف به سهم‌خواهی و افزایش قدرت ۳- نقش‌آفرینی در بستر نزاع قدرت‌های برابر

می‌پذیرم که این اصول دست‌کم در این‌شکل‌ انتزاعی و بلامصداق‌شان، بیشتر شکل کلیاتی بی‌فایده دارند تا راهبردهای مشخص و عملیاتی؛ این است که در بخش بعد این بحث، مثالی از رویدادهای گذشته‌ی سیاسی را مرور خواهم کرد و نشان خواهم داد که بازی اقلیت در عرصه‌ی سیاسی و تحقق این اصول چه تفاوتی می‌توانست در نوع کنش‌گری حامیان مطالبات دموکراتیک در آن رویداد خاص ایجاد کند. خیلی هم راه دور نمی‌روم، همین انتخابات ریاست‌جمهوری ۸۸ را مثال می‌زنم و بحث کاندیداتوری خاتمی در آن انتخابات.


بیشتر بخوانید
ادامه‌ تحصیل در خارج از کشور؛ رشته‌های علوم اجتماعی

کارگاه یک روزه

 ادامه تحصیل در خارج از کشور؛ چرایی و چگونگی

برای دانشجویان رشته‌های علوم اجتماعی

 هشت نفر از دانشجویان و فارغ‌التحصیلان علوم‌اجتماعی در کانادا و آمریکا و اروپا درباره‌ی تجربیات‌شان حرف می‌زنند. درباره‌ی تصمیم‌شان برای رفتن، چگونگی پذیرش و کمک هزینه تحصیلی، کیفیت علمی، دخل و خرج زندگی، شبکه دوستی، و آینده‌ی کاری.

 – زمان: پنجشنبه ۶ مرداد، ۹ صبح تا ۵ بعدازظهر

– مکان: مؤسّسه‌ی مطالعاتیِ رخداد تازه

– هزینه: ۷۰۰۰ تومان (هزینه‌ی ناهار و پذیرایی و ضمانت حضور:)

جهت ثبت‌نام به آدرس bahare.arvin@gmail.com ای‌میل بزنید. اطلاعات تکمیلی به همراه مراحل تایید و نهایی کردن ثبت‌نام برای‌تان ارسال خواهد شد.

بیشتر بخوانید
در آستانه

۲۹ سال و ۲۹ روز، بله، متوجهم‌، از هیبت ۳۰ سالگی است لابد که این‌طور مضحک و بی‌قدر و شان به نظر می‌رسد ۲۹ سالگی، به هر کس بگویی ۲۹ ساله‌ام، یک پوزخندی می‌زند که یعنی خب بگو همان ۳۰ دیگر، انگار آدم  خودش را کوچک کرده باشد، انگار یک جوری دو دستی روزها و ماه‌ها و سال‌ها را چسبیده باشد که به سی نرسند مثلا، بعد حالا دیگر ته زورش است، انگار مسابقه‌ی طناب کشی باشد و پای آدم هی سر خورده باشد و حالا نک پایت مماس باشد با آن خطی که آن‌طرفش باختن است و ول کردن و وا دادن و دست از تلاش برداشتن و…راستش اما من حالم خوب است، یعنی برای ۲۹ سالگی خوب است، چه‌بسا زیادی خوب.

با چند تا از دوستان قدیمی نشسته بودیم دور هم، یکی‌شان گفت ۲۹ سال، من که باورم نمی‌شود ۲۹ سالم است، کی باورش می‌شود؟ من باورم می‌شد، به نظرم ۲۹ سالگی باید همین شکلی را می‌داشت که دارد، همین‌که تکلیفم با خودم روشن است، کم‌وبیش می‌دانم از زندگی چه می‌خواهم، می‌دانم داشته‌هایم چیست، توانایی‌ها و البته ناتوانی‌هایم. دو سه سال پیش این‌طور نبودم، همه‌چیز بلاتکلیف و در هم ریخته بود، ربط به آن بیرون داشت، به سیاست، به انتخابات، به دانشگاه، به تز، به امیر، به دیگران؛ حالا آن بیرون را گذاشته‌ام به حال خودش، یعنی زندگی‌ام را بهش گره نزده‌ام، فارغ از این‌که آن بیرون چه اتفاقی بیفتد من می‌توانم دنبال خوشی‌های خودم باشم، دنبال آن‌چه که به این بودنِ باری به جهت سر سوزنی معنا دهد.

می‌دانید یک جور خوبی کنار آمده‌ام با آشفتگی‌های غیر قابلِ درکِ آن بیرون، پذیرفته‌ام آینده‌ی حرفه‌ای که یازده سال تمام برایش جان کنده‌ام، دود شده و به هوا رفته باشد، برای خودم نقش‌های دیگری تعریف کرده‌ام، طبعا مهارتش را ندارم خیلی، دست‌کم نه به اندازه‌ی آن حرفه‌ای که این‌همه سال برایش سگ دو زده بودم، کارهای بیهوده کردم، جزوه‌نویسی‌های وقت‌گیر و مطلقا بی‌فایده، وقت تلف کردن‌های تا سر حد مرگ کسالت‌بار بر سر کلاس‌هایی یک‌سر بی‌معنی و بی‌فایده، بیست گرفتن‌های مضحک، رتبه آوردن‌های پوچ و مدرک جمع کردن‌های به در دنخور؛  آن زمان فکر می‌کردم خوب یا بد، درست یا نادرست، این‌ها ملزوماتش است، ضرورت‌های ناخوشایندِ آن نقش آکادمیک؛ حالا همه‌اش بر باد رفته است؛ قاعدتا حالم نباید خوب باشد، نبود، دو سه سال پیش، آن زمان که آن اخراج کذا پیش آمد، هیچ خوب نبود، سردرگم بودم، نمی‌دانستم کجای کارم غلط بوده، کجای راه را اشتباهی رفته‌ام که ته‌اش به آن‌جا رسیده‌ بودم، به برخوردی بیش از حد بی‌معنی، توهین‌آمیز و ویران کننده، آن زمان نمی‌دانستم چه می‌خواهم، چه می‌توانم بخواهم در این وانفسا، حالا اما بهترم، آرام‌تر، روشن‌تر؛ آن‌قدر که فکر می‌کنم هر بلای دیگری هم که بر سرم بیاید، من راه خودم را پیدا می‌کنم این‌قدر که ردش روشن و واضح است، می‌گویم ردش، چون راستش هنوز فقط شهودش را دارم، عجالتا فقط حس آرامش دارم، باید زمان بگذرد تا بتوانم این نظم و انسجام آرامش‌بخش درونی را به بیان در بیاورم، بگویم که چطور جزء به جزء زندگی‌ام به هم وصل است، کاری که می‌کنم، حرفی که می‌زنم، عقایدی که دارم، همه‌اش یک کل یک‌پارچه است، من درون آن کل‌ام، جایم امن است، آرام، هماهنگ؛ با این‌حال هنوز قادر به بیان دقیق جزئیاتش نیستم، کارم بعد از این شاید همین باشد، همین که آن انسجام آرامش‌بخش درونی را بیاورم بیرون و با دیگران به اشتراک بگذارم‌اش، شاید آن‌ها هم با این کلیت معنابخش احساس راحتی کردند، شاید به دردشان خورد، شاید هم نه.

پی‌نوشت۱: حالا این‌که هی من گفتم روشن است، روشن است، یک وقت این وهم را پیش نیاورد که مثلا جزئیات زندگی‌ام  در۵ سال آینده هم خیلی روشن و بدون ابهام است، نخیر، از قضا ممکن است همین حالا ازم بپرسید سال دیگر این موقع چه کاره‌ام، چندتایی گزینه ردیف کنم که احتمال رخداد هر کدام‌شان دقیقا به یک اندازه است، می‌خواهم بگویم این روشنی و انسجامی که می‌گویم یک حس عمیق درونی است، ربط زیادی به آن بیرون و آشفتگی‌های چاره‌ناپذیرش ندارد، مهم آن ظرفیت تطبیق است که حس می‌کنم سرچشمه‌اش را یافته‌ام، ظرفیتی که می‌تواند هر نوع اجزای پراکنده و متناقضی را در پرتو کلیت انسجام‌بخش خودش معنادار کند.

پی‌نوشت۲: این‌ حرف‌ها قاعدتا مال همان روز است، روز تولد به اصطلاح، همان بیست و سوم خردادی که دو سال است نحسی‌اش بیخ گلویم را چسبیده و ول نمی‌کند، نشد، در گیر و دار یک خاکسپاریِ دردآور، روز شمار زندگی‌ام بی‌‌معنی‌تر از هر چیز دیگری به نظر می‌رسید.

پی‌نوشت۳: به برکت تنه زدن فیل به ما و وبلاگ کذایی‌مان، ما هم مثل باقی خلق الله افتادیم دنبال راه‌های دور زدن فیل که گویا کمثل راه‌های رسیدن به خدا به عدد آدم‌های روی زمین است:) خلاصه این‌که بعد از مدت‌های مدید پای‌مان هم به فیس‌بوک باز شد و دیدیم اوه، دوستان چه همه ما را خجالت داده‌اند بابت تبریکات تولدی، هی نگاه کردیم بلکه بشود یک جوری برویم دانه به دانه تشکر کنیم، دیدیم نخیر، راه ندارد، یک وقت مفصل می‌خواهد و حوصله‌ی سر صبر، این است که گفتم عجالتا این‌جا یک تشکر بلند بالای دست‌جمعی داشته باشم تا بعد وقتش برسد و سر فرصت از خجالت تک تک دوستان در بیایم؛ خلاصه‌اش که ممنون، شاید خودتان هم ندانید با همان دو خط تبریک‌ دوستانه چقدر ذوق فشرده و پرچگالی هدیه کرده‌اید به من:)

پی‌نوشت۴: فید این‌جا قابل استفاده است چون من آرشیو وبلاگ قبلی را که قرار است با مصیبت و به صورت دستی منتقل کنم، می‌گذارم روی همان وبلاگ بلاگ اسپات، تمام که شد یک‌جا منتقل‌اش می‌کنم این‌جا که آن مشکل به روز شدن فید با پست‌های تاریخ گذشته هم پیش نیاید.

بیشتر بخوانید