دوره‌ات گذشته مربی

بادیگارد فیلم تاریخ گذشته‌ای است، مال همان ده پانزده سال پیش است، حالا برداری با دانشمند هسته‌ای هم بزک‌اش کنی به روز نمی‌شود، قهرمان‌هایش تاریخ گذشته‌اند درست مثل قهرمان‌های فیلم‌های کیمیایی که بیش از حد تاریخ گذشته و بی‌ربط‌اند، حالا هی کیمیایی بردارد رنگ و لعابش را عوض کند، درست که نمی‌شود هیچ مضحک‌تر می‌شود، این‌ آخری‌ها که دیگر رسما شده بود مصداق فانتزی‌های بی‌سروته، همان قیصر محبوب شده بود کاریکاتوری مضحک و بی‌معنی از غیرت و تعصب و ناموس‌پرستی و الخ. قهرمان‌ها را از روزگار خودشان دربیاوری و بخواهی تکرارشان کنی یک همچو مصیبتی به بار می‌آید. حاتمی‌کیا هم دارد همین راه را می‌رود متاسفانه، راه تکرار؛ قهرمان معتقد و انقلابی‌ای که می‌شود بیگانه و دور و تک‌افتاده از همان نظامی که این‌همه سال سنگ‌اش را به سینه زده است. مرثیه‌ای برای ارزش‌های از دست رفته مثلا. دوره‌اش گذشته، فیلم هم البته همین را می‌گوید، این‌که دوره‌ی حیدر ذبیحی گذشته همان‌قدر که یک‌وقتی دوره حاج کاظم گذشته بود، اما این‌را با یک‌جور دلشکستگی و یاس می‌گوید، همان که گفتم مرثیه می‌خواند برای روزهای از یاد رفته‌ی دهه‌ی شصت، برای عکس و سنگر و شهید و الخ. تاریخ‌اش گذشته اما، تاریخ این حرف‌ها، این نوع حرف‌ زدن‌ها گذشته، این است که توی سینما و در همان تاریکی هم ملت برای سوراخ کشتی دست می‌گیرند و هروکر می‌کنند، چون مضحک است واقعا، دور و بی‌معنی و تاریخ گذشته.

من جای حاتمی‌کیا بودم با همه‌ی آن تعلق خاطرم به این حاجی‌هایی که دوره‌شان سر آمده، من بودم به مخاطبم راستش را می‌گفتم، به جای تکرار قصه‌های قدیمی و تاریخ گذشته، داستان واقعی امروز را می‌گفتم، داستان شک را می‌گفتم، اصل‌اش را حفظ می‌کردم البته، آن اعتقاد و علاقه‌ی قلبی به انقلاب و جنگ و خاطرات از دست رفته، اما داستان سردرگمی را می‌گفتم، داستان عدم اطمینان به آن‌چه که درست بود، درست می‌نمود اما انگار آن‌قدرها هم درست نبوده است، دست‌کم نه آن‌قدر که فکر می‌کردند، فکر می‌کردیم. به جای این‌که مرثیه بخوانم و مخاطب به مرثیه‌ام بخندد، قصه‌ی دن‌کیشوت‌هایی را می‌گفتم که حواس‌شان هست دارند دن‌کیشوت می‌شوند، به خاطر همین خودشان به خودشان می‌خندند قبل از این‌که مخاطب بهشان بخندد، مرثیه هم می‌خواستم بخوانم برای روزگار از دست‌رفته نمی‌خواندم، برای اطمینان از دست‌رفته‌ای مرثیه می‌خواندم که یک روزی داشتم و حالا ندارم، منِ قهرمان ندارم، همان چیزی که اتفاقا حاج کاظم و حیدر دارند: اطمینان و همین است که دور و تاریخ‌ گذشته‌شان می‌کند.

دیدگاه ها بسته است.