حال

این مطلب دراین تاریخ ارسال شده است چهارشنبه, ۱۳ دی, ۱۳۹۱ در ساعت ۶:۲۵ ب.ظ

رفتم تره‌بار خیار و گوجه و فلفل سبز خریدم به علاوه‌ی ماکارونی و قارچ و دلچسب‌تر از همه شکلات و خرما. تازگی‌ها این‌طور شده‌ام، چایی خوردنِ شیره‌ای‌وارم سر جای‌اش است اما تازگی‌ها زده‌ام توی خط خرما، نمی‌دانم چه‌ام شد یک‌هو، از یک وقتی دیگر کاکائو نطلبید، این تافی‌های مغزدار آیدین را هم می‌گیرم محض احتیاط و تغییر ذائقه‌ی گهگاهی، وگرنه الان توی خط خرما هستم، بعد یکی دو روز بود خرمایم تمام شده بود، میلم به چایی هم نمی‌کشید اصلا، یعنی خیلی دلم می‌خواست‌ها، چایی نبود کلافه بودم اصلا، نه درست و حسابی کار کردم، نه چیزی نوشتم، همه‌اش چون چایی نبود، یعنی درواقع خرما نبود که به چایی مزه و معنا بدهد. حالا آمده‌ام خانه، یک نگاهی به همین چهار قلم خرید می‌کنم ذوق می‌کنم، انگار مثلا حالا دیگر همه چیز داشته باشم. البته گوشت و مرغ هم رو به اتمام است، یعنی باید می‌خریدم منتهی دستم سنگین شده بود، ماشین نبود، چرخ هم نبرده بودم، بعد تازه پولِ آن‌چنانی همراهم نبود باید با همان بارها می‌رفتم آن طرف خیابان از عابر بانک پول می‌گرفتم، کمی هم فکر کردم دیدم فی‌الحال حسِ شستن و خرد کردن و جابجا کردن هم ندارم، بی‌خیال شدم خلاصه، با این‌حال الان یک حال خوبی دارم، از این‌که فردا صبح برخلاف امروز خیارگوجه دارم برای صبحانه، از این‌که حالا می‌توانم بعد از این‌همه وقت که باز هوس کرده‌ام، عدس پلو بپزم با قارچ و کشمش، از این‌که این‌همه زیاد فلفل سبز دارم و شب می‌توانم با غذا دل سیر فلفل سبز بخورم قرچ قرچ، مهم‌تر از همه این‌که حالا خرما دارم و می‌توانم تند تند پشت هم چای بریزم و کار کنم و خرما بخورم، بی‌نگرانی از تمام شدن، دو بسته خریده‌ام که تا چند روز خیالم راحت باشد مثلا:)

حالاچرا این‌ها را نوشتم اصلا؟ خرید تره‌بار نوشتن دارد؟ دوست داشتم حال خوش‌ام را بنویسم، این‌که چقدر راحت دلم، حالم خوش می‌شود، با یک بسته قارچ، یکی دو کیلو خیار گوجه و فلفل سبز، با دو بسته خرما این‌قدر راضی می‌شوم، انگار حالا دیگر همه چیز داشته باشم، حالم را خوش‌تر کرد این حالِ خودم.

پی‌نوشت: باید یکی، دوستی، آشنایی، کسی را پیدا کنم رو بیندازم بهش بیاید یک ستون جمع‌وجوری این گوشه کنار درست کند برای این روزانه‌ها، خودمانی‌ترها، پشت صحنه‌ها؛ بلاگفا که بودم html را یاد گرفته بودم دست و پا شکسته و با آزمون و خطا، خودم کورمال کورمال کارم را راه می‌انداختم، از این وردپرس اما هیچ سر در نمی‌آورم، اصلا نمی‌دانم برای ویرایش قالب کجا را باید کلیک کنم. خلاصه که باید رو بیندازم، فیدش یکی باشد عیب ندارد، به نظرم کسی که بداند فید چیست، آن‌قدر از اینترنت و وبلاگ سر درمی‌آورد که از ثبت حالِ خرید تره‌بار جا نخورد، مشکلم با معدود اساتید و همکارانی است که سالی یک‌بار برحسب تصادف گذرشان این‌جا می‌افتد و عدل یک‌هو در صفحه‌ی اول با شرح ذوق خیار و گوجه‌ی صبحانه مواجه می‌شوند و…دچار حال چندان خوشی نمی‌شوند یحتمل، یک وضع معذبِ ناجوری اصلا:)



۱۸ نظر لـ حال

  1. یک خانم توسط:

    ۱۳ دی, ۱۳۹۱ در ساعت ۷:۴۲ ب.ظ

    واای خیلی خوبه خانم اروین
    تو رو به خدا باز هم از این چیزا بنویسید
    والا ما هی خودمون از چیزا ذوق می کنیم هی تطبیق میدیم باشما. بعد می زنیم تو سر ذوق خودمون که وااا این چیزا ذوق نداره که. از بهاره اروین یاد بگیر.. ببین چقدر تحلیل های جامعه شناسی و اینا داره. یحتمل به خاطر اینکه وقت خودش را به فکر کردن در مورد این حس های فرومایه تلف نمی کنه و تا سر خیابون هم که میره و دوتا چیز هم می خره یک تحلیلی چیزی ازش در میاره.
    از این حال ها و حس هاتون بازم بنویسید که مایه دلگرامی من و جماعتی مثل منه :) )

  2. میثم امیری توسط:

    ۱۴ دی, ۱۳۹۱ در ساعت ۹:۴۲ ب.ظ

    سلام.
    انتهای این مطلب‌تان در تعارض با ابتدای مطلبِ پیشین‌تان و عنوانش هست. ولی آن مطلبِ قبلی هم عمیق‌تر بود و هم واقعی‌تر. شکست یک ایده در نوشته‌ی قبلی‌تان پذیرفتنی بود تا این خوش‌حالی از عادّی و روزمره‌ بودن… امّا نکته‌ی جالب آن که برای حقیر آموزنده است این است که آن ایده‌ی رنگ باخته‌ در نظر شما در باب این‌جا ماندن، هم‌چنان در نظرِ عدّه‌ای موجّه است، حتی اگر آن عدّه این استدلال را اوّلین بار از شما شنیده باشند. و این خود موردِ پیچیده‌ای است. آن هم این که عدّه‌ای ایده‌ای را جدّی می‌پندارند که آن ایده در نظر مبدعش رنگ باخته است. و شاید اگر چنین موردِ عجیب و در نگاه اوّل احمفانه‌ای نبود، تاریخِ فکر مسلول و میان‌تهی بود و می‌ماند. ولی در عینِ حال امرِ تراژیکی است. این که تو مفهومی را می‌آفرینی، مرید پیدا می‌کنی، بعد از آن مفهوم دست می‌کشی، ولی مریدان در حالِ تکثیرند و در مواردی خالصانه تلاش می‌کنند آن مفهوم را هم زنده نگه دارند که از قضا موفّق هم می‌شوند.

  3. حیران توسط:

    ۱۵ دی, ۱۳۹۱ در ساعت ۱۲:۲۹ ق.ظ

    لذت بردم از این همه زندگی که در این چندخظ جاری بود گاهی همه به ان نیاز داریم

  4. آروین توسط:

    ۱۵ دی, ۱۳۹۱ در ساعت ۸:۵۳ ب.ظ

    به میثم امیری؛

    کامنت‌های پست پیش را هم خواندید؟ توی آن کامنت‌ها اعتراف کرده بودم که تکه‌ی آخر مطلب را بد نوشته‌ام، گفته بودم که خودم هم هنوز دلبسته‌ی ایده‌های شکست‌ خورده‌ام هستم، نوشته بودم که من شخصا هنوز انتخابم همان است که بود، غمگینی‌ام از این است که این انتخاب چقدر روز به روز شخصی‌تر جلوه می‌کند، آدم نمی‌تواند حرفش را با کسِ دیگری بزند، کس دیگری را همراه کند، دوست داشتم انتخابم عمومی شود، دست‌کم برای دیگرانِ شبیه خودم، با علائق و دغدغه‌های مشابه با خودم، انتخابی پذیرفتنی جلوه کند، غمگینی‌ام از شخصی شدن انتخابم بود نه از سر تردید و دست کشیدن از ایده‌هایی که دلبسته‌شان بودم، دلبسته‌شان هستم…هنوز.

  5. میثم امیری توسط:

    ۱۵ دی, ۱۳۹۱ در ساعت ۹:۵۲ ب.ظ

    خدمت شما خانم آروین عرض کنم:
    اتّفاقاً این شخصی بودن برای من نامفهوم است. منظور از شخصی شدن از استدلال تهی‌ شدن است یا چیزِ دیگری؟! به نظرم اگر حرفی بتواند خودتان را قانع کند، باقی افراد را هم قانع می‌کند. شاید این ایده‌ی ایدئولوژیکِ حقیر، که به نظرم ریشه‌ی دینی دارد، در نظرِ جامعه‌شناسان درست نباشد، ولی من آن را موجّه می‌دانم. چون اعتقاد به فطرت دارم و این که سرشتِ آدم‌ها خیلی با هم فرق ندارد. و اصلاً یکی است. بنابراین دلیل ندارد اگر آدمی در درونِ خودش واقعاً قانع شده باشد، بنابراین می‌تواند باقی را قانع کند. اتّفاقاً آدم‌هایی که استدلال‌های‌شان در جامعه موجّه است، چنین حالتی داشته‌اند. مثلاً یک آدمِ تحیلی و اهلِ دودوتا چهارتایی مانند مرتضی مطهّری چنین ویژگی‌ داشت. او از دورانِ تردیدهاش جایی سخن گفته. این که در جوانی در یافتنِ طریق مردد بوده. ولی وقتی توانسته با درونِ خودش کنار بیاید و راه را بشناسد و به آن ایمان بیاورد، بنابراین آن را باورِ موجّه پنداشته و چون باورش موجّه بوده، پس توانسته آدم‌های دیگری را همراهِ خودش کند. آدم‌هایی که انقلاب کردند، آدم‌هایی که از مملکت دفاع کردند، و آدم‌هایی که هنوز استدلال‌های مطهرّی برای‌شان حجّت است. چرا چنین اتّفاقی می‌افتد؟ یک دلیلش این است که این استدلال‌ها قبل از این که برای میلیون‌ها آدم بخواهد موجّه باشد، در نظرِ مُوَضّعش هم موجّه بوده. حال بحثِ من با شما این است اگر گزاره‌ای در نظرِ شما موجّه نباشد، یعنی علیه آن دلیل و حرفِ حساب داشته باشید، دیگر شخصی بودنش به چه معناست؟ اتّفاقاً خودِ شخصِ «شما» توانسته علیهِ آن گزاره حرفِ حساب بزند. «شما»یی که استدلالی را رد می‌کنید، گزاره‌ای را بی‌اعتبار می‌کنید، چطور می‌توانید همان گزاره را «شخصی» کنید؟ به نظرم به جای «شخصی» اگر می‌گفتید «فانتزی» یا «آشِ کشکِ خاله» بهتر بود. انگاری «کفشِ میرزا نورز»ی است که همراه‌تان است و نمی‌توانید از آن جدا شوید. اگر شخصی به معنی صندوق‌چه‌ی مادربزرگ است که هر خرت‌وپرتی تویش پیدا می‌شود، حرف‌تان درست است. امّا اگر شخصی بودن یعنی «در نظرِ خودتان موجّه بودن»، به نظرم در این صورت، فرقی بین شخصی و عمومی نیست. این البته از جهتِ موجّه بودن یک گزاره است. اگر از وجهِ دیگری بخواهیم درباره‌ی شخصی بودن حرف بزنیم، شاید تفاوت‌های اساسی بین شخصی بودن و عمومی بودن بیابیم.
    از این بافتنی عذر می‌خواهم، چون صدی‌ یک این فلسفه‌بافی‌های پاسخِ شما است. نبود هم، از جمله اضافاتی است که هر روزه انسان به تورش می‌افتد و مجبور است سرسری هم شده وارسی‌اش کند.

  6. آروین توسط:

    ۱۶ دی, ۱۳۹۱ در ساعت ۱۲:۰۵ ب.ظ

    به میثم امیری؛

    چقدر پیچیده کردید ماجرا را یا به قول خودتان بافتید:) شاید بد نباشد تمایز دلیل شخصی از دلیل عمومی را با یک مثال روشن کنم؛ مثلا کسانی‌که وابستگی شدید روحی و عاطفی به خانواده را دلیل ایران ماندنِ خود ذکر می‌کنند، به نظر من دارند برای تصمیم‌شان دلیلی شخصی ارائه می‌دهند چون خیلی ساده دیگری ممکن است این حد از وابستگی شدید را تجربه نکند و لذا این‌طور استدلال کند که این تصمیم تنها برای تو با این ویژگی‌ها و شرایط خاص تصمیم بهینه است اما برای من نیست. دلایل هرگز کاملا شخصی (فقط و فقط منحصر به یک فرد) یا کاملا عمومی (به گونه‌ای که برای همه‌ی افراد بلااستثنا موجه و قبول باشد) نیستند. طیفی وجود دارد که برخی دلایل مانند همین دلیل وابستگی شدید به خانواده به سر دلایل شخصی نزدیک‌تر است و برخی دلایل به آن سرِ دلایل عمومی. حالا عرض بنده این بود که دلایل من برای ایران ماندن روز به روز به سر شخصی‌ترِ طیف نزدیک‌تر می‌شود یعنی هی روز به روز تعداد افرادی که ممکن است بنا به تشابه شخصیت و موقعیت، دلایل من برایشان موجه و قابل قبول باشد کمتر می‌شود درحالی‌که امیدوار بودم با به نتیجه‌ رساندن ایده‌های ذهنی‌ام، دلایلم را هرچه بیشتر به سر دلایل عمومی نزدیک کنم یعنی دلایلم برای تعداد هرچه بیشتری از افرادِ بالقوه مشابه قابل قبول و موجه جلوه کند، روشن است؟

  7. میثم امیری توسط:

    ۱۶ دی, ۱۳۹۱ در ساعت ۴:۱۵ ب.ظ

    سلام.
    نه. روشن نیست. بگذارید یک بار دیگر فکر کنم به شما می‌گوییم.

  8. میثم امیری توسط:

    ۱۸ دی, ۱۳۹۱ در ساعت ۹:۴۹ ق.ظ

    سلام علیکم.
    فرصتِ دوباره‌ای دست داد تا به مطلبِ قبلی رجوع کنم تا ببینم چرا من این موضوعی که برای حضرتِ عالی روشن است، نمی‌فهمم. دریافتم که آن قدرها هم خنگ نیستم، در دلِ آن مطلب، حقیقتی بود که من را وا داشت تا آن حرف‌های نامربوط را ببافم.
    شما در آن مطب نوشتید: «آن‌چه تا این‌حد غمگینم می‌کند… زمین‌ خوردن ایده‌هایم برای آینده‌ حرفه‌ای است». این یعنی رنگ باختن یک ایده. حتّی الان شما علیه این ایده هستید که می‌شود در این مملکت ماند. وقتی می‌نویسید: «اگر این‌جور سرمایه‌گذاری بر روی آینده‌ی حرفه‌ای جواب دهد، می‌توانم به ایران ماندن، به کار کردن علی‌رغم شرایط سخت مالی و ناامنی شغلی و چه و چه تشویق‌شان کنم، بهشان بگویم گرچه سخت و پرهزینه اما بالاخره می‌شود یک کارهایی کرد. حالا زبانم کوتاه است»، دقیقاً دارید با عقل‌تان کلنجار می‌روید که انگار راهی برای ماندن ندارید. قبل از این جمله‌ها هم، عبارت‌هایی نوشتید با ترجیع‌بندِ فکر می‌کردم. این که شما فکر می‌کردید که می‌شود، ولی الان می‌بینید نمی‌شود، یعنی آن ایده در نظرِ شما کم‌رنگ شده است. شما به این دلیل در ایران مانده‌اید که «فکر می‌کردید» می‌شود یک کارهایی کرد. ولی حالا می‌بینید که نادرست فکر می‌کرده‌اید. بنابراین آن باور دستِ کم از این جهت و از سوی چنین استدلالی ناموجّه است. شخصی و عمومی هم این‌جا نداریم. امّا اگر شخصی‌تر شدن، در این‌جا یعنی این که گستره‌ی استدلال‌های‌تان خصوصی‌تر و محدودتر شده، حرف‌تان درست است. مثلاً این که هفت قرآن به میان، مادرتان مریض است و نمی‌توانید رهایش کنید و بروید آن طرف. این استدلال درست است که شخصی و خصوصی است، ولی واقعاً استدلال است خانم آروین. یعنی هر کسی که عزیزی داشته باشد که نتواند ترکش کند، مسلّماً ترکش نمی‌کند. ایران ماندن را ترجیح می‌دهد. مثلِ استدلال نادر در جدایی. یعنی استدلال برای شما موردِ خصوصی یافته است، ولی نوعِ استدلال بسیار عمومی و وسیع است. فکر کنم در انتهای این قصّه داریم به یک نقاط مشترکی می‌رسیم. این که بالاخره شما برای ماندن‌تان حتماً دلیل موجّه‌ای دارید، که آن دلیل موجّه در موقعیّتِ آدمِ دیگری نیست و شما این را شخصی معنا کرده‌اید و حتماً درست است و من هم باید بیشتر دقّت کنم. ببخشید از این هم تسلسل و دور هم بافتن و دورِ هم بافتن.

  9. مسلم توسط:

    ۱۸ دی, ۱۳۹۱ در ساعت ۱۱:۱۷ ب.ظ

    :)

  10. thephilosopher توسط:

    ۲۹ دی, ۱۳۹۱ در ساعت ۲:۴۴ ق.ظ

    همیشه روزگار چنان مطابق میل نمی ماند. اگر که ناگزیر می شوی از مملکتت بروی، در دنیای جدید دیگر خبری از خرما و چایی نیست. تازه مدتها باید بگردی، بروی و بیایی تا دوباره خاطره بسازی با چیزهایی که هیچ ارتباطی با تو ندارند. باید یاد بگیری که شکر همان قند و خرماست و قهوه تلخ هم همان چایی و قید نعناع و ریحان و نان بربری و سنگک و لواش را هم بزنی. تازه آن موقع است که درمیابی خرما و چایی یعنی چه. بربری چه بویی می دهد، تازه آن وقت است که هر کدام از اینها کافیست تا دیوانه ات کند. اوه…

  11. thephilosopher توسط:

    ۲۹ دی, ۱۳۹۱ در ساعت ۳:۰۲ ق.ظ

    راستی! شما چقدر زیبایید!

  12. علی توسط:

    ۵ بهمن, ۱۳۹۱ در ساعت ۹:۲۴ ق.ظ

    خیلی خوب بود این مطلب. یه جورایی حس خوبی داشت. دلم تنگ شد…

  13. علیرضا غفاری توسط:

    ۱۲ بهمن, ۱۳۹۱ در ساعت ۱۰:۵۹ ب.ظ

    سلام خانم آروین، حالتون خوبه؟!
    خیلی عذر میخوام که اینجا واستون پیغام میذارم.
    من غفاری هستم، دبیر فعلی کانون پژوهش های اجتماعی دانشگاه علم و صنعت. راستش هرچه گشتم بین دوستان تا شماره ی شما رو گیر بیارم، نشد! می خواستم باهاتون راجع به کلاس جامعه شناسی برای کانون صحبت کنم. اگر لطف کنین به شماره ی من یه پیامک بزنین تا باهاتون تماس بگیرم، ممنون می شم. شماره ی من اینه : ۰۹۱۹۸۱۵۸۰۸۶
    با تشکر …

  14. مهدی هوازاده توسط:

    ۱۶ بهمن, ۱۳۹۱ در ساعت ۹:۱۵ ب.ظ

    سلام … به روزم. یه سری بزنید اگر وقت دارید.

  15. araz توسط:

    ۲۳ بهمن, ۱۳۹۱ در ساعت ۸:۵۲ ب.ظ

    salam
    ali bud

  16. شهامت توسط:

    ۱۷ اسفند, ۱۳۹۱ در ساعت ۱:۳۵ ق.ظ

    سلام نوشته شما در روزنامه دنیای اقتصاد امروز برای من که فارغ التحصیل مهندسی و در حال شرکت در آزمون دکتری مدیریت هستم جذاب و تقریبا نوعی حس هم ذات پنداری برایم در بر داشت. متشکرم

  17. رضا خاکی توسط:

    ۱۷ اسفند, ۱۳۹۱ در ساعت ۸:۱۰ ق.ظ

    سلام بر شما
    مقاله امروز شما رادر دنیای اقتصاد خواندم .درحال نوشتن کتابی هستم می خواستم به اصل مقاله دست بیابم برای منبع دهی که در روزنامه نباشد
    خوشحال می شوم امکان تماسی داشته باشم
    با احترام

  18. مهدیه توسط:

    ۶ فروردین, ۱۳۹۲ در ساعت ۲:۱۵ ب.ظ

    به نظر من همه ی اینا مث یه قراره. آدم میخواد که حالش خوش باشه.قرار میذاره که به چیزای ساده هم قانع باشه. بهانه پیدا میکنه.

Leave a comment