همین‌طوری

پنجشنبه,۲۸ اردیبهشت, ۱۳۹۱ ۱۶:۴۹

امیر رفته است یزد، ساره آمده است این‌جا، معمولا این‌طوری است، آخر هفته‌هایی که امیر می‌رود یزد من ساره را دعوت می‌کنم بیاید این‌جا جشنواره‌ی انجام کار راه بیندازیم، منظور این است که هی آدم به آن‌یکی که مشغول خواندن یا نوشتن یا خلاصه کار کردن است نگاه کند و از خودش خجالت بکشد و مثل آن یکی بیفتد به خواندن و نوشتن و کار کردن، همیشه‌ی همیشه که نه اما خیلی وقت‌ها جواب می‌دهد. الان ساره دارد هستی و زمان می‌خواند از روی چهار متن، یکی ترجمه‌ی فارسی رشیدیان، دو تا ترجمه‌ی انگلیسی و یک ترجمه‌ی فرانسه، متن آلمانی را هم گذاشته کنار دستش برای چک کردن واژه‌ها، تازه به من می‌گوید ترجمه‌ی جمادی از هستی و زمان را نداری؟! بله، بنده هم خیلی متعجب و حیرانم اما به واقع یک همچین دانشجوهایی هم پیدا می‌شوند که برای یک کلاس هفتگی در مقطع ارشد، یک همچین ریاضتی برای خواندن متن معین شده بکشند،  خیلی هم کمیاب و چه‌بسا نایاب البته.

من؟ دارم زور می‌زنم یکی از مقاله‌های فصل اول تز را تمام کنم، مرضم را اگر می‌توانستم درمان کنم خیلی پیش تر از این‌ها تمام شده بود، لاعلاج است ولی، همین مرض کمال‌گرایی و عارضه‌ی اجتناب‌ناپذیرش وسواس را عرض می‌کنم، هی آدم گیر می‌دهد، هی بالا و پایین می‌کند، هی می‌گوید نه هنوز خیلی کار دارد، بگذار فلان کوفت را هم بخوانم و اضافه کنم و…نتیجه هم که البته بدیهی است هیچ‌وقت تحفه‌ی خاصی نمی‌شود، می‌شود همان چیز متوسطِ معمولی پراشکالِ همیشگی، با این‌حال چاره‌ام نمی‌شود، خیلی کند و با پرت زمانی باورنکردنی پیش می‌روم، رسما جان می‌کنم ۱۰۰۰ کلمه مطلب بنویسم، حالا شما می‌گویید تویی که یک پست وبلاگی‌ات کمِ کم ۲۰۰۰ کلمه است جان می‌کنی؟ همین دیگر، پشت صحنه‌ی همان ۲۰۰۰ کلمه را که نمی‌بینید، فکر می‌کنید بنده صفحه‌ی ورد را باز کرده‌ام و همین‌طور یک نفس نوشته‌ام تا نقطه‌ی آخر، ولی محض اطلاع عرض می‌کنم که نخیر، از این خبرها نیست، کاش بود ولی نیست، سر همان پست‌های وبلاگی هم بنده صاف می‌شوم رسما، از سر و شکل پست‌ها معلوم نیست طبعا، نه متن‌های خیلی درخشانی هستند، نه خیلی پیچیده و تخصصی و چنین و چنان جلوه می‌کنند، اغلب خیلی هم پرگویانه و تکراری و بی‌محتوا به نظر می‌رسند، عرض کردم که، مرض است، یک ویژگی مفتخرانه‌ی پرفایده نیست، یک بیماری مزمن و لاعلاج است با کلی عوارض ریز و درشت، هر از چندگاهی آدم را خیال برمی‌دارد که درمان‌اش را پیدا کرده اما هنوز چند وقتی نگذشته، به خودش می‌آید می‌بیند باز همان آش است و همان کاسه، می‌بیند متن ۷۰۰۰ کلمه‌ای مقاله‌ی فصل فلان دو هفته‌ای هست تبِ همیشه‌بازِ بچه‌ لپ‌تاپ است و آب هم از آب تکان نخورده، همچنان مشغول جان‌ کندنِ معمول.

ارائه‌ی دیروز بد نشد، آن را هم مدت‌ها بود معطل‌اش بودم، اصل مقاله را بخشی از فصل پنجم تز تشکیل می‌داد، «در نقد ترجمه‌ی واقعیت» یا یک همچو چیزی به اصطلاح (یک یادداشتی هم نوشته‌ام با همین عنوان که قرار است یک جای بی‌ادعایی چاپ شود، چاپ بشود این‌جا هم منتشرش می‌کنم) یک جای‌اش گیر کرده بود البته، بخش مبانی نظری‌اش، باید نقش و جایگاه زبان در پژوهش جامعه‌شناختی را به لحاظ نظری و فلسفی و فارغ از مصادیق درست و غلط روشن می‌کردم، طبعا این جایگاه ربط وثیقی دارد به روش‌شناسی منتخب شما در حوزه‌ی علوم اجتماعی که خب می‌شد همان روش‌شناسی تلفیقی برگرفته از هایک و ویتگنشتاین و گادامر؛ باید این دوتا را ربط می‌دادم به هم و نقش زبان را در حوزه‌ی این روش‌شناسی پیشنهادی مشخص می‌کردم و بعد می‌گفتم حالا در پژوهش‌های جامعه‌شناختی در ایران این نقش و جایگاه چیست و چرا آسیب‌زا است و الخ. بعد خب در نمی‌آمد به این راحتی‌ها، ارتباط را عرض می‌کنم، ربط این دو مطلب به هم به این راحتی درنمی‌آمد، شهود کلی داشتم که با هم سازگار است اما ربط دادن‌شان تا آخرین لحظه‌ها طول کشید، صبح‌اش یک‌بار برای امیر گفتم که راجع به چه می‌خواهم حرف بزنم و کجای مقاله هنوز درست و درمان در نیامده و…یکی دو ساعت بعدش، در حین گوش دادن به سخنرانی‌های پنل‌های صبح بالاخره چفت و بست پیدا کرد بحث، این است که می‌گویم بد نشد، از نظر خودم بحث منسجمی در آمد، نظر مخاطبان را البته نمی‌دانم.

همین دیگر، مشغول نوشتن‌ام کلا، یعنی هرچقدر توی سال‌های قبل مشغول کیفِ سرخوشانه‌ی خواندن بودم، حالا همه‌اش درگیرِ زجرِ ناله درآورِ نوشتن‌ام، چاره‌ای هم ندارم، ننویسم اول از همه زخم زبان‌های خودم است که چپ و راست فرود می‌آید و تنبل و لَش و بی‌خاصیت خطابم می‌کند. حالا امروز ساره این‌جاست، هی با هم حرف زده‌ایم، من بیشتر، حرف‌هایی که مدت‌ها توی یک وجب جای ذهنم وول خورده‌اند و سروصدای الکی راه انداخته‌اند، بالاخره می‌آیند بیرون، خلاص می‌شوند از آن چاردیواری خالی و تنگ و آن‌قدر از این رهایی احساس سرخوشی و آسودگی می‌کنند که مرا هرچه بیشتر به هوس می‌اندازند، به هوس حرف زدن و…نوشتن، همین‌طور بی‌دلیل و هدف نوشتن، به هوس وبلاگ نوشتن.

همایش زبان و مفاهیم علوم اجتماعی

دوشنبه,۲۵ اردیبهشت, ۱۳۹۱ ۹:۵۸

فردا و پس‌فردا قرار است همایش «زبان و مفاهیم علوم اجتماعی» در سالن کنفرانس انجمن جامعه‌شناسی ایران برگزار شود. عناوین مقالات را این‌جا (+)، چکیده‌ی مقالات را این‌جا (+) و برنامه‌ی زمانی همایش را هم این‌جا (+) ببینید. چنان‌که ملاحظه می‌فرمایید بنده هم یک طرح بحثی دارم با عنوان «زبان و تجربه‌ی زیسته: ارزیابی انتقادی زبان مورد استفاده در پژوهش‌های جامعه‌شناختی در ایران» که طبق برنامه قرار است روز دوم یعنی چهارشنبه ۹۱/۲/۲۷ در پنل بعد از ظهر ساعت ۱۷-۱۴ ارائه‌اش کنم، وقت داشتید و حوصله و علاقه، همدیگر را می‌بینیم و گفت‌وگو می‌کنیم لابد:)

اخلاق کاربردی

چهارشنبه,۳۰ فروردین, ۱۳۹۱ ۲۰:۲۰

برای دیدن پوستر در اندازه‌ی اصلی روی عکس کلیک کنید.

خانواده‌ی پاسکوآل دو آرته: روایت یک زندگی تجربه‌ناشدنی

شنبه,۲۶ فروردین, ۱۳۹۱ ۱۱:۱۵

آدم فقط شاید یک همچین وقت‌هایی که داستان درست و حسابی می‌خواند، به عمق زوال ادبیات داستانی در ایران پی ببرد.

وقتی رمانی می‌خواند که خیلی خونسرد، خیلی بی‌ادعا داستان دهاتی‌ جنایت‌کاری را روایت می‌کند که ممکن است یک وقتی آدم خبرش را در حاشیه‌ی صفحه‌ی حوادث روزنامه‌ها بخواند و پیش خودش بگوید جانی بالفطره که می‌گویند همین است، کسی که حتی به مادر خودش هم رحم نمی‌کند و…بعد نویسنده همه‌ی این داستان غیرواقعی را آن‌قدر واقعی تعریف می‌کند که آدم فکر می‌کند بله واقعا یک روستایی جنایت‌کار محکوم به اعدامی بوده است که نشسته است در آخرین ماه‌های زندگی‌اش خاطراتش را نوشته و این دست‌نوشته‌های نصفه نیمه هی دست به دست گشته و دست‌آخر افتاده دست همان کسی که تصمیم به انتشارشان گرفته و…همه‌ی داستان هم خیلی معقول، خیلی قابل درک، جوری که آدم پیش خودش فکر کند واقعا، چراکه نه، خب من هم اگر بودم، خیلی بعید بود جور دیگری بشوم و کارهای دیگری بکنم، این حرف‌ها را البته راجع به آدم و اتفاقاتی می‌زنید که محال بود قبل از خواندن این داستان، حتی بتوانید تخیل‌شان کنید، این‌قدر منحصر به فرد و تجربه ناشدنی است ماجراهای این کتاب.

جالب این‌جاست که نویسنده با مهارت حیرت‌انگیزی لحن راوی روستایی بی‌سواد را حفظ می‌کند، یک توصیف‌های دقیقی هم که ممکن است وصله‌ی ناجور جلوه کند را گذاشته به پای همان منتشرکننده‌ی نهایی که خودش قبل از نشر یک دستی به سر و گوش یادداشت‌ها کشیده و حتی اعتراف می‌کند که برخی بخش‌های نامفهوم و به نظرش حاوی جزئیات پیش‌پاافتاده و بی‌اهمیت را حذف کرده! با این‌حال لحن را خیلی خوب حفظ می‌کند علی‌رغم همه‌ی آن توصیف‌های پررنگ و زنده و طبیعی (طبیعی نه به معنای واقعی و قابل درک، به معنای مرتبط با طبیعت، یعنی مرتبط با رنگ و نور و بو)، تشبیه و استعاره‌های به‌جا و ناب، قصارهای ساده و عمیق، علی‌رغم تمام این‌ها لحن و بیان و چه‌بسا جهان‌بینی آن روستایی ساده‌ی قاتل را خیلی خوب و کم‌نقص در می‌آورد و باعث می‌شود شما چنین صدای حاشیه‌ای و کمتر شنیده شده که چه عرض کنم، ماهیتا شنیده ناشدنی را این‌قدر واضح و ماندگار بشنوید.


بعد گویا همه‌ی داستان روایت می‌شود تا ما حس کنیم چطور یک ادم معمولی در روستا می‌تواند سه تا آدم را به تناوب بکشد و تازه بار اول آن‌چنان زندانی نمونه‌ای شود که عفو بگیرد و ازاد شود و بعد خودش حساب کند که کاش بیرون نیامده بود که دست به جنایات بعدی بزند و…داستان اصلا روایت می‌شود که من و شما برویم توی جلد راوی اول شخص و ببینیم دقیقا چه بلایی ممکن است سر این ادم آمده باشد و ته داستان هم بی‌برو برگرد بشویم خود خود پاسکوآل دو آرته بس‌که این آدم معمولی است، مثل همه‌ی ماست، حتی آن صحنه‌ی اعدام که بعدها از زبان دیگران روایت می‌شود.همه‌ی داستان گویا روایت می‌شود که ما را ببرد توی جلد ضدقهرمان داستان و آن‌قدر به لحاظ روانی با او یکی‌مان کند که حتی سر سوزنی تردید نداشته باشیم در این‌که هیچ راه گریزی غیر از آن‌چه اتفاق افتاده، نبوده است. همه‌ی ظرافت‌های توصیف و بیان یک روستایی ساده و با زندگی‌ای بیش از حد بدوی، بیش از حد طبیعی را رعایت می‌کند، از توصیف ظریف و جفت‌وجورِ اعتقاد سفت و سخت پاسکوآل به سرنوشت و ترسیمِ بی‌کلام این‌که این اعتقاد چقدر با همه‌ی آن زندگی و همه‌ی آن وقایع کودکی هماهنگ است و اصلا روستای پرت و فقرزده یعنی همین و…نویسنده شمای خواننده را با راوی داستانش به لحاظ شعور و احساسات روان‌شناختی یکی می‌کند بدون این‌که حتی یک جایش پای نطق‌های شبه روشنفکرانه- روانکاوانه‌ را به داستان باز کند، داستان احتمالا بازنمایی یک روانکاوی عمیق و با جزئیات تمام است اما آن‌چنان ظریف و ماهرانه که شما هیچ متوجه انجام‌اش نمی‌شوید، هیچ حالی‌تان نمی‌شود که ته ماجرا چقدر با پاسکوآل دو آرته‌ی بخت برگشته یکی شده‌اید و یک‌نفس و بی‌وقفه، بدون این‌که حتی بتوانید لحظه‌ای مکث کنید و به اول و آخر ماجرا نگاهی بیندازید، همین‌طور ناخودآگاه و بی‌اختیار پیش رفته‌اید و دست‌آخر در تجربه‌ی زندگی‌ای سهیم شده‌اید که غیرممکن بود از راهی غیر از خواندن تصادفی این داستان، چنین زندگی یکه و ماهیتا تجربه‌ناشدنی را تجربه کنید.

چه کلک تمیزی هم سوار می‌کند نویسنده وقتی می‌خواهد داستانش را در اوج تمام می‌کند و این را می‌گذارد پای نیمه تمام ماندن دست‌نوشته‌ها و این‌که هرچه می‌گردد چیز بیشتری پیدا نمی‌کند و…ته‌اش می‌شود یک پایان باز و خواننده در نقش مولف برای نوشتن و روایت قتل سوم که فقط از نتیجه‌اش خبر دارد اما حالا انگار آن‌قدر پاسکوآل را خوب می‌شناسد که می‌تواند دست‌نوشته‌ها را خود خواننده ادامه دهد، گفتم که آدم ته‌اش با راوی یکی می‌شود و…باز هم خیلی خونسرد، خیلی عادی، خیلی تمیز و بی‌حاشیه، انگار که این معمولی‌ترین شیوه‌ی پایان یک داستان باشد، خیلی هم آشنا و طبیعی مثل همه‌ی آن داستانی که علی‌رغم عجیب و غریب و منحصر به فرد بودن‌اش، آن‌قدر واقعی و آشنا روایت می‌شود که آدم شک می‌کند شاید خودش یا مشابه‌اش را یک وقتی گوشه‌ی صفحه‌ی حوادث روزنامه‌ها خوانده است.

از سر خواندن چنین داستان‌ها و سهیم شدن در زندگی‌ها و وقایعی ماهیتا تجربه‌ناشدنی است که آدم کلاه گشادی را تشخیص می‌دهد که با خواندن داستان و رمان فارسی سرش می‌رود. داستان‌ها و رمان‌هایی پوچ و توخالی که اغلب نوشته شده‌اند چون نویسندگان‌شان “کم یا بیش” مهارتی در نوشتن داشته‌اند. می‌فهمید چه می‌گویم؟ هیچ تجربه‌ی عمیقی پشت رمان‌ها و داستان‌های فارسی نیست، اغلب بازی با کلمات است، من از سر هم کردن برخی کلمات و جملات خوشم می‌آید، از حاضرجوابی‌های گهگاهی خودم یا این و آن لذت می‌برم، همه‌شان را می‌ریزم سر هم و می‌شود یک داستان، هیچ تجربه‌ی عمیق واقعی‌ای در کار نیست که بخواهم از طریق نوشتن دیگران را هم در آن سهیم کنم، همین واقعیت تکراری دور و بر همه‌ی ماست، به خاطر همین وبلاگ‌نویسی‌مان شبیه داستان‌های‌مان می‌شود و به عکس، همه‌اش روایت ملال و روزمرگی نویسندگان‌شان است، نویسندگانی که “کم یا بیش” مهارت به کلمه درآوردن آن تجربه و واقعیت را دارند، همه هم شبیه هم، هی همدیگر را می‌خوانند و ذوق می‌کنند که وای چقدر خوب توصیف کرده، چقدر خوب گفته، من هم دقیقا همین حس را دارم ولی هرگز نمی‌توانستم این‌‌قدر خوب بنویسم‌اش و الخ. همین است که ته ته‌اش، داستان ایرانی، به خصوص انبوه قارچ‌گونه‌ی داستان‌های کوتاه، در بهترین حالت مصداق گویایی از تجربه‌ی زندگی نویسندگان‌شان هستند، بازنمایی کم‌نقصی از همان واقعیت تکراری و ملال‌آور، به همان اندازه تکراری، به همان اندازه ملال‌آور.

حالا ادبیات ایرانی که خیلی وقت است در مسیر زبان‌بازی‌های پوچ و فرمالیسم بی‌محتوا افتاده است و داستان‌نویسیِ ساده‌ی راوی تجربه‌های اصیل و عمیق شده است گوهر کمیاب و چه‌بسا نایاب این بازار بی‌دروپیکر زلم‌زیمبوهای بدلی، حالا کم‌کم وبلاگ‌نویس‌های شخصی‌نویس‌ هم دارند جا پای همان ادبیات زوال‌یافته می‌گذارند این‌قدر که یک‌هو می‌بینی هر کدام عاشق سبک‌شان، نثرشان، عاشق چگونه گفتن‌شان شده‌اند که برمی‌دارند هر چیزی را می‌نویسند چون فکر می‌کنند سبک و شیوه‌ی نوشتن همین تجربه‌ی زیادی تکراری و ملال‌آور آن‌قدر منحصر به فرد هست که ارزش نوشته شدن داشته باشد و همین است که آدم را دلزده می‌کند، این‌که این‌جا هم پای به اشتراک گذاردن هیچ تجربه‌ی عمیق درونی یا بیرونی‌ای در میان نیست، طرف می‌نویسد چون دیگران درش این تصور را به وجود آورده‌اند که بلد است بنویسد، حالا دیگر مهم نیست چه بنویسد، مهم بلد بودن نوشتن و سر هم کردن کلمات است، مهارت استفاده‌ی به‌جا از یالوگ‌های فلان فیلم و تکه کلام‌های فلان شخصیت، مهارت کمرنگ کردن مرز واقعیت و تخیل و… راستش البته خیلی هم تقصیر نویسندگان این وبلاگ‌ها نیست، خود شخصی‌نویسی وبلاگی خیلی بیشتر از آن داستان‌ها و رمان‌های ادبی مستعد گرفتار شدن در این دام است، یعنی سر خود من هم آمده است، یک‌بار دو سه سال پیش ساره بود به گمانم که بهم گفت به نظرم عاشق نثرت شده‌ای، هی این و آن گفته‌اند نثرت جالب و متفاوت و فلان و بهمان است و تو هم حالا بیش از ان‌که فکرت مشغول محتوا و چه چیزی گفتن باشد، سرگرم چگونه گفتن و هی خلق اصطلاحات و عبارات خاص خودتی؛ من هم که نگاه کردم دیدم پر بیراه نمی‌گوید، یک‌وقتی من هم درگیر جادوی کلمات شده بودم و فکر می‌کردم هر حسی، هر تجربه‌ای را باید نوشت چون “چگونه نوشتن و بیان کردن” آن حس است که یگانه و منحصر به فرد است نه نفس آن حس و تجربه و معنا و جایگاه و پیامدهایش؛ حالا هم البته خیلی گیر وبلاگ‌ها نیستم، این تذکر را هم دادم چون خیلی می‌بینم این طرز شخصی‌نویسی‌هایی که سبک و نثرشان مهر و امضای نویسندگان‌شان محسوب می‌شوند، شده‌اند شاخص وبلاگ‌نویسی موفق و نویسندگان‌شان شده‌اند نویسندگانِ مستعد و دارای آینده‌ی درخشان و الخ، صرفا تذکر دادم که بگویم از این خبرها هم نیست، دست‌کم از نظر من، شخصا، پُر پُرش این‌هم قدم گذاشتن در کوره راه‌های همان مسیر زوال یافته‌ی ادبیات داستانی ایرانی است، سبک مشخص و نثر شخصی داشتن البته لازمه‌ی نوشتن هست اما هرگز برای خلق یک اثر ماندگار ادبی کافی نیست.

پی‌نوشت: واقعا خرم، باید همین کار را بکنم، باید رمان بخوانم، داستان درست و حسابی، توی این روزهایی که این‌طور خراب و به هم ریخته ام باید این کار را بکنم، به جای پرسه زدن در پستوهای مجازی این و آن که هی به کسل‌تر شدن آدم می‌انجامد باید رمان بخوانم، داستان درست و حسابی. یک‌بار دیگر هم گفتم، می‌خواهید بدانید یک داستان چقدر عمق و غنا دارد ببینید چقدر در شما عطش نوشتن ایجاد می‌کند، شهوت خلق کردن، حالا به جایش هی بروید ریدر و پلاس را بالا و پایین کنید و هی دلزده‌تر شوید و نوشتن، حالا نوشتن مقاله است یا پایان‌نامه یا هر چیز دیگری که هست، نوشتن و خلق‌ کردن به نظرتان عذاب‌آور و پوچ و بیهوده بیاید. من که راه‌اش را پیدا کردم به گمانم، این قرصی را که این‌جا گفته بود و من نداشتم پیدا کردم به گمانم، باید یک لیست درست کنم از داستان‌ها و رمان‌های امتحان پس داده، از آن‌هایی که کسانی هم‌سلیقه‌ی خودم در ادبیات داستانی معرفی و حلوا حلوای‌شان کرده‌اند، باید یک لیست از این‌ها درست کنم و بعد روزهایی مثل دیروز که تا سر حد مرگ مایوس و کسل و دلزده‌ام، بلند شوم بروم کتابخانه ملی، همان سالن تخصصی‌ای که نمی‌شود هیچ کتاب و دفتری برد و فقط می‌شود از خودشان کتاب برای همان‌جا خواندن به امانت گرفت، بنشینم همان‌جا پشت یکی از همان میزهای پرشمار و هی از روی لیست کتاب بگیرم و فقط بخوانم، یک‌نفس، بدون حتی لحظه‌ای مکث و وقفه که ذهنم دوباره فرصت پیدا کند اراجیف‌بافی‌های این وقت‌های حمله و بحران را تحویلم دهد، باید بروم آن‌جا بنشینم و از روی لیست یک نفس بخوانم، مثل دیروز، بعد از عطش نوشتن لبریز شوم و بنویسم، نوشتن همیشه حال آدم را بهتر می‌کند، مثل امروز.

http://baharvin.ir/?p=212

در ادامه

یکشنبه,۲۰ فروردین, ۱۳۹۱ ۱۶:۱۶

یک اتفاق جالبی افتاده است، زمان من ربطی به زمان رسمی ندارد اعم از ساعت و روز و ماه و سال عرض می‌کنم، یعنی مثلا سال نو شده است اما این‌طور نیست که من هم عدل از اول فروردین ۹۱ احساس نو بودگی بکنم، من از قضا نو شده‌گی‌ام شش ماهی هست آغاز شده، از همان وقت دفاع و خلاص شدن از دانشگاه و ریز و درشت متعلقاتش، خیلی هم نو شد‌ه‌گی عمیق و ریشه‌‌داری بوده است یک‌جوری که نو شدن سال و طبیعت و چه و چه جلویش کمرنگ هم نه، بی‌اغراق بی‌رنگ شده است. یا هفته‌ام از چهارشنبه شروع می‌شود مثلا یعنی درست از همان زمانی که اراده می‌کنم روی یک موضوع جدید، مقاله‌ی جدید، ایده‌ی جدید کار کنم، از همان وقت شروع می‌کنم برنامه‌ریزی دوباره و آغازش هم مثل بچگی‌ها نمی‌رود از شنبه، درست از همان چند دقیقه‌ی بعد شروع می‌شود از فرط هیجان و سرخوشی برای شروع. بله، یک همچین زندگی دلبخواه و باب میلی دارم من، بخیل هم نیستم، خدا نصیب شما هم بکند این نو شده‌گیِ عمیق و درونی را، این احساس دلپذیر از آن خود بودنِ روز و ماه و حتی سال را.

پی‌نوشت: بله البته پیرو این نو شدن‌ لحظه به لحظه، انبوهی پروژه‌ها و برنامه‌های نو برای زندگی شخصی و حرفه‌ای و غیره (و غیره‌اش مهم‌تره طبعا:) تدارک دیده شده که شرح‌شان لوس بوده‌گی این پست را از حد می‌‌گذراند به گمانم، حالا سر وقت هر کدام رفتم و به یک جای خوبی رساندم‌اش، شما را هم باخبر می‌کنم احتمالا، همین‌جور الکی و محض دورهمی و گپ زدن‌های چه حال چه خبر البته:)

انتخابات

دوشنبه,۲۲ اسفند, ۱۳۹۰ ۱۷:۴۸

رای دادم، دور از انتظار هم نبود البته، بالاخره بعد از آن همه صغری کبری‌های پرطول و تفصیل بازی اقلیت (به خصوص بازی اقلیت ۳) رای دادن یکی مثل من چندان هم عجیب و نامنتظره نبوده است قاعدتا. اشتباهم البته این بود که نیامدم این‌جا بگویم به چه کسی چرا رای دادم شاید چون همان‌طور که در بخش آخر بازی اقلیت هم گفتم، به نظرم تصمیم “یک فرد” برای رای دادن یا ندادن بیشتر کنشی شخصی است، کل ماجرای بازی اقلیت هم ناظر به نقد تحریم و رای ندادن به عنوان یک کنش سیاسی جمعی و ارائه‌ی گزینه‌ی جایگزین بود اما همان‌جا هم گفته بودم به نظرم قابل پذیرش است که آدم‌ها در آن روز آخر بنابر حالات و احساسات شخصی‌شان تصمیم به رای ندادن بگیرند درهمان حال که به همان اندازه ناموجه و بی‌فایده و چه‌بسا زیان‌بار است توی بوق و کرنا کردن این تصمیم مبتنی بر احساسات شخصی و دعوت دیگران به همراه شدن با آن و به اصطلاح تحریم و فلان و بهمان.

با تمام این‌ها، حالا فکر می‌کنم باید می‌آمدم این‌جا و استراتژی‌ام برای رای دادن را شرح می‌دادم، این‌که به چه کسی چرا رای دادم، حداقل فایده‌اش یک‌جور در میان گذاشتن ایده‌ها و همفکری با تمام کسانی بود که تصمیم مشابهی برای رای دادن داشتند. بله خب، بنده هم مثل شما فکر می‌کردم همفکری با کی، جز تک و توک مثل خودم مگر اصلا کسِ دیگری هم از میان حامیان مطالبات دموکراتیک هست که رای بدهد، واقعیت‌اش اما این است که هست، من هم اول‌اش مثل شما یکه خوردم، جمعه، همان روز انتخابات را عرض می‌کنم، جمعی دوازده نفری بودیم که رفته بودیم چیتگر محض تفریح و دورهمی، همه هم جوان‌های سابقا یا حتی فعلا سبز و حامی مطالبات دموکراتیک و الخ، بعد همین‌طور شوخی جدی یک نظرخواهی سردستی کردیم ببینیم کی رای می‌دهد و کی نمی‌دهد که با نتیجه‌ی نامنتظره‌ای مواجه شدیم، از میان آن جمع ۱۲ نفری، دقیقا نیمی از افراد رای می‌دادند و شش نفر دیگر هم رای نمی‌دادند. خب فراوانی رای دهنده‌ها تا حد زیادی نامنتظره بود، چندتایی از هر گروه استدلال‌هایش برای رای دادن یا ندادن را گفت (هیچ کدام از استدلال‌های رای دهنده‌ها هم ناظر بر سربازی یا یارانه و خلاصه اهداف پراگماتیستی زندگی روزمره نبود، استدلال‌ها دقیقا ناظر بر شیوه‌ی بهینه‌ی مشارکت سیاسی بود) خیلی هم دوستانه و محترمانه، نه دعوا شد، نه کسی دیگری را به ریز و درشت صفات آنچنانی متهم کرد، نه خلاصه قهر و دلخوری‌ای پیش آمد، به نظر می‌رسید که هر طرف پذیرفته است که طرف دیگر بنابر تحلیل‌ها و برآوردهای خاص خودش  استدلال‌هایی دارد که گرچه ممکن است برای این طرف قابل پذیرش نباشد اما دلایلی بی‌ربط و ناموجه و بدخواهانه هم نیست.

راستش این‌همه شرح و تفصیل این فضای دوستانه را دادم تا  ته‌اش به این نکته اشاره کنم که به نظرم فضای واقعی تا حد زیادی متفاوت از فضای مجازی است، از متفاوت بودن تخمین فراوانی رای دهنده‌ها و رای نداده‌ها بگیر تا فضای هوچی‌گرانه‌ و بی‌منطق هرکس رای بدهد فلان است و بهمان؛ می‌خواهم بگویم خدا را صدهزار مرتبه شکر، فضای واقعی تا این اندازه‌ی فضای مجازی یکسونگرانه و تحت سیطره‌ی شلوغ‌بازی‌های احساساتی و زودگذر نیست، البته که فضای واقعی من هم فضای واقعی همه نیست، خیلی از دوستان دیگر هم بودند که از فضای سنگین اطرافیان‌شان برای تحریم و رای ندادن به تنگ آمده بودند که ای بابا، این چه وضعیتی است که دوستان جان جانی هم در برابر تصمیم متفاوت همدیگر حتی اندکی صبر و مدارا نشان نمی‌دهند و هی فقط فریاد می‌کشند و الخ. بله خب، به قول معروف آب می‌گردد چاله را پیدا می‌کند، این است که جمع اطرافیان واقعی من هم احتمالا متفاوت از آن جمع یک‌دست‌تر بسیاری دیگر از دوستان بوده است که شاید تک و توک آدم‌هایی از بین‌شان تصمیم به رای دادن گرفته بودند و با مقاومت پرسروصدای جمع دوستان‌شان مواجه شده بودند. از سر تجربه و درک همین تفاوت‌هاست که می‌گویم باید می‌نوشتم که چرا به چه کسی رای دادم، برای این‌که آدم‌های با تصمیم‌ مشابه برای رای دادن بتوانند همدیگر را پیدا کنند و راجع به چندوچونِ‌تصمیم‌شان همفکری کنند.

درواقع خوب که فکرش را می‌کنم می‌بینم همه‌مان انگار یک‌جور خاتمی‌واری رای داده‌ایم، بدون اعلام عمومی در باب چرایی و چگونگی‌اش، چرا؟ گفتم که، شاید چون فکر می‌کردیم که کنش‌مان بیش از حد شخصی است، یک‌جوری انگار بخواهیم با این شیوه‌ی بی‌سروصدای رای دادن به دیگران نشان دهیم که کسی را دعوت به همراهی نمی‌کنیم اما شخصا به این نتیجه رسیده‌ایم که رای دادن بهینه‌تر از رای ندادن است؛ حالا اما باز هم شخصا به این نتیجه رسیده‌ام بهتر بود چندوچونِ تصمیم‌ام برای رای دادن را در همین یک گله فضای مجازی منتشر می‌کردم نه فقط به این دلیل که این اعلام می‌توانست مثل همان مورد چیتگر به آدم‌هایی با تصمیمات مشابه نشان دهد که آن‌قدرها هم که ممکن است در نگاه اول به نظر رسد، معدود و تک‌افتاده نیستند، بلکه بیش از آن بیشتر از جهت روی هم گذاشتن عقل‌ها و بهینه کردنِ جزئیات چگونگی رای دادن.

حالا هم که البته انتخابات دست‌کم در دور اول‌اش تمام شده است و ذکر ریز جزئیات رای دادن به چه کسی و چرا به کار کسی نمی‌آید، چیزی که به نظرم حالا بیش از این “کاش می‌نوشتم” به کار می‌آید، تحلیل نتایج انتخابات است، به خصوص از دو وجه بسیار امیدوارکنند‌ه‌ای که داشته است.

اولین وجه، نتیجه‌ی حوزه‌ی تهران و موکول شدن تعیین ۲۵ نماینده به دور دوم انتخابات است. کجای این نتیجه امیدوارکننده است؟ محقق شدن یکی از سه رکن اصلی بازی اقلیت یعنی نقش‌آفرینی در بستر نزاع قدرت‌های برابر، شما آرای کاندیداهای راه یافته به دور دوم را نگاه کنید، اختلاف رای برخی کاندیداها که از دو لیست متفاوت هم هستند حتی  کمتر از ۲۰۰ رای است (مثلا رای بیژن نوباوه وطن و احمد توکلی یا رای محمد سلیمانی و غلامرضا مصباحی مقدم)، ممکن است اصلا؟ کمی دقیق‌تر اگر بررسی کنیم، می‌شود این فایلی که دوستی تهیه کرده است و در آن میانگین رای کاندیداهای جبهه متحد (با احتساب پنج نفر اول و بدون احتساب مشترک‌ها) ۳۲۷هزار رای و میانگین رای کاندیداهای جبهه پایداری (با احتساب ۵ نفر اول و بدون احتساب مشترک‌ها) ۳۰۳هزار رای است. همچنین میانگین رای کاندیدهای جبهه متحد (بدون احتساب ۵ نفر اول و بدون احتساب مشترک‌ها) ۳۱۰ هزار رای و میانگین رای کاندیداهای جبهه پایداری (بدون احتساب ۵ نفر اول و بدون احتساب مشترک‌ها) ۲۸۶ هزار رای است. یعنی سر جمع ۲۰ تا ۳۰ هزار رای بیشتر اختلاف‌شان نیست که به لحاظ آماری معنادار نیست قاعدتا؛ واقعا ممکن است این حد از نزدیکی وزن و قدرت دو گروه سیاسی؟

من در بخش آخر بازی اقلیت، این برابری قدرت میان حداقل دو طیف از نیروهای موجود در صحنه‌ی سیاسی  (موافقان و مخالفان دولت) را پیش‌بینی کرده بودم ولی فی‌الواقع حتی من  هم نمی‌توانستم این رقابت را تا به این حد نزدیک و سر به سر تخمین بزنم. با این اوصاف، دور دوم انتخابات مجلس در تهران، رقابت هیجان‌انگیز و بالقوه بسیار مستعد نقش‌آفرینی اقلیت است، اعم از این‌که این اقلیت اصلاح‌طلبان حامی مطالبات دموکراتیک باشند یا اصولگرایانِ‌ رانده شده از دو جناحی مثل علی مطهری، در هرحال این رقابت به شدت نزدیک، فرصت بی‌نظیری را برای نقش‌آفرینی اقلیت فراهم می‌کند به خصوص اگر توجه کنیم که مشارکت در دور دوم انتخابات در تهران، چندان عمومی نخواهد بود بلکه رای دهندگان عمدتا از میان هواداران پروپا قرصِ طرفین خواهند بود، افرادی برخوردار از آگاهی و حساسیت سیاسی بالاتر از سطح متوسط جامعه که سرنوشت انتخابات در تهران و پیروزی کاندیداهای مورد حمایت‌شان در نظرشان مهم و حیاتی جلوه می‌کند، درعین‌حال در دور دوم دیگر شرط کسب حد نصاب ۲۵ درصدی از کل آراء نیز وجود ندارد و این‌جاست که هر یک دانه رای، آن‌هم با این اختلاف بسیار ناچیز میان کاندیداهای مختلف، اهمیتی چشم‌گیر پیدا می‌کند. خلاصه که مجموعه‌ی این شرایط نمودار کننده‌ی یک فرصت سیاسی کمیاب برای نقش‌آفرینی اقلیت است، طبیعی است که فراهم شدن چنین فرصت بالقوه‌ای در نظر کسی مثل من با آن تعریف خاص از دموکراسی به عنوان نظام سیاسی حافظ حقوق اقلیت، وجهی امیدوارکننده از فضای سیاسی حاصل از انتخابات مجلس پیدا کند.

اما دومین وجه امیدوارکننده‌ی انتخابات مجلس هم روشن است احتمالا، بله دقیقا، رای دادن خاتمی، هرچقدر این کنش او برای دوستان تحریمی محل سرخوردگی و یاس بود، برای امثال من مایه‌ی امیدواری و دلگرمی بود. راستش من وقتی آخرین بخش از بازی اقلیت را نوشتم، در پی‌نوشت مطلب اشاره کردم که از توجه عمومی به این رویکرد در عرصه‌ی سیاسی بسیار ناامیدم و فکر می‌کنم اقلیت حامی مطالبات دموکراتیک خیلی یکدست و با اجماع تصمیم‌اش را برای عدم شرکت در انتخابات مجلس گرفته است، رای دادن خاتمی نشان داد که من در ترسیم این فضای کم‌وبیش یک‌دست تا چه حد برخطا بوده‌ام، تا آن‌حد که مهمترین نماینده‌ی سیاسی حامیان مطالبات دموکراتیک در ایران، با پذیرفتن همه‌ی هزینه‌ها و فحش و فضیحت‌های احتمالی از سوی بدنه‌ی حامیان، رای دادن را بر رای ندادن مرجح بدارد، طبیعی است که یکی مثل من که فکر می‌کرده است سرجمع خودش و تک و توک دوستان و اطرافیانش، با مشارکت موثر و مطالبات‌محور حامیان مطالبات دموکراتیک در انتخابات مجلس موافق‌اند و اکثریت عزم‌شان برای واگذاشتن عرصه‌ی سیاست و انتخاب گزینه‌ی تکراری و بی‌فایده‌ی قهر و تحریم جدی است، در چنین فضایی، یکی از شناخته شده‌ترین شخصیت‌های سیاسی حامی مطالبات دموکراتیک، تصمیم به رای دادن می‌گیرد و خب طبعا تک‌افتادگی و نومیدی یکی مثل مرا به هیجان و امیدواری تبدیل می‌کند. گرچه فکر می‌کنم آن پیامدهای زیان‌بار بدون سروصدا و اعلام عمومی رای دادن در مورد رای دادن کسی مثل خاتمی وزن بیشتری پیدا می‌کند از این جهت که به نظرم این رای، رای بسیار ارزشمندی بود که بالقوه می‌توانست زمینه‌ی یک بازی سیاسی همسو با منافع دموکراتیک و پرفایده برای طرح مطالبات دموکراتیک را در هفته‌های منتهی به انتخابات مجلس فراهم کند که با این اصرار و تاکید بر رای دادن به عنوان کنشی شخصی نه کنشی معطوف به منافع جمعی از دست رفت متاسفانه.

می‌خواهم بگویم امثال این‌هایی که این‌چنین با لفاظی‌های لیچارگونه‌ی بی‌سروته مشغول میخ کوبیدن بر تابوت‌های تخیلی دست‌ساز خودشان هستند (به شباهت بنیادین گفتمان میخکی با گفتمان جمهوری اسلامی توجه دارید دیگر:) و سنگ قبر سفارشی جور می‌کنند و این و آن را دفن می‌کنند و الخ، چنین آدم‌هایی حتی اگر خاتمی تصمیم می‌گرفت مشارکت در انتخابات را نه به عنوان کنشی شخصی، بلکه به عنوان یک کنش سیاسی جمعی و معطوف به طرح واقع‌بینانه‌ی مطالبات دموکراتیک سامان دهد، باز هم به همین اندازه خط و مرز آن‌چنانی بین خودشان و او قائل می‌شدند، قاعدتا خیلی هم خوب و پرفایده بود این روشن شدن دیرهنگام حد و مرز تندروهای تخیلیِ دورافتاده و سودازده‌های سرخورده و ساده‌لوح با کسانی که حتی در سخت‌ترین شرایط و محدودترین فضای سیاسی هم باز به دنبال راه‌های بهینه‌ی سیاست‌ورزی معطوف به تحقق منافع و مطالبات دموکراتیک هستند. با تمام این‌ها، همین قدم گرچه پرهزینه اما ارزشمند رای دادن خاتمی در جهت نشان دادن خواست و اراده‌اش برای سیاست‌ورزی فعالانه، همین تک قدم هم گرچه بالقوه دارای پتانسیل‌های زیادی برای بازی سیاسی بهینه‌تر بود، اما همین‌قدرش هم در میان این هیاهوهای بی‌‌هدف مرگ بر فلانی و درود بر بهمانی غنیمت است.

اما گذشته از این دو وجه امیدوارکننده برای بازی اقلیت، به نظرم انتخابات ۱۲ اسفند دو وجه قابل تامل دیگر هم داشته است، وجوهی سوال‌برانگیز که نیازمند وقت و انرژی ذهنی جداگانه برای تحلیل و تبیین است. اولین‌اش نرخ مشارکت در تهران؛ نه این‌که این مشارکت در انتخابات مجلس در تهران غیرقابل باور باشد، شخصا وقتی ساعت حدود هشت و نیم در یک مسجد کوچک در دروس، ابتدای خیابان هدایت رای دادم و ازدحام نسبی جمعیت را دیدم، حدس زدم که احتمالا فردا ارقام اعلام شده برای مشارکت تا حدی عجیب و دور از انتظار خواهد بود، به خصوص که یک ساعت قبل‌اش امیر هم در یک مدرسه‌ی کوچک توی کوچه‌مان حوالی میدان المپیک رای داده بود و میزان جمعیت رای دهنده در آن ساعت را عجیب و نامنتظره تلقی کرده بود.

می‌خواهم بگویم با توجه به همین شواهد محدود و پراکنده، من آنقدرها از دو میلیون و سیصد هزار رای‌دهنده در تهران یکه نخوردم اما با این‌حال همچنان این مشارکت می‌تواند حتی برای من نیز تا حدی نامنتظره باشد از این جهت که برآورد من از میزان مشارکت در انتخابات مجلس نهم، اندکی کمتر از مجلس هفتم یعنی در حدود ۲۰ تا ۲۵ درصد بود، حالا این درصدها هم که با این بالا و پایین شدن‌های مخرج کسر یعنی تعداد واجدین شرایط رای، چندان گویا و قابل اعتماد نیست، با همان اعداد خام کار کنیم دقیق‌تر درمی‌آید گویا. برآوردی که من پیش از انتخابات داشتم، حدود یک میلیون و سیصد تا یک میلیون و ششصد رای دهنده بود. حالا اما آمار رای دهنده‌ها دو میلیون و سیصد هزار نفر اعلام می‌شود، حتی اگر همان تعداد آراء مجلس هفتم را هم بگیریم، با فرض ثابت ماندن جمعیت واجد شرایط رای در طی این هشت سال که فرض درست و دقیقی هم نیست البته، تعداد کل آراء تهران در انتخابات مجلس هفتم حدود یک میلیون و نهصد هزار رای بوده است. بنابراین شخصا یک سوال جدی برایم وجود دارد: این‌ ۴۰۰ هزار رای افزوده شده دقیقا چه کسانی هستند؟ منظورم پایگاه اجتماعی – اقتصادی‌ و احیانا علایق سیاسی‌شان است.

پیش از انتخابات، تقریبا همه‌ی گروه‌های سیاسی حاضر در صحنه تلقی‌شان از این انتخابات، نه انتخاباتی عمومی بلکه بیشتر انتخاباتی در میان گروه‌های اصولگرا و بدنه‌ی اجتماعی حامیان‌شان بود، همین بود احتمالا که دعوای اصلی‌شان سر این بود که کدام گروه اصولگراتر است و شاخص و شاهدش چیست و الخ؛ شخصا تردید دارم این ۴۰۰ تا ۶۰۰ هزار رای افزوده شده جزء بدنه‌ی اجتماعی حامی گروه‌های سیاسی اصولگرا باشد، لذا پرسش مذکور همچنان باقی است: این ۴۰۰ هزار رای بر فرض صحت وجود، چه کسانی بودند؟

این‌که می‌گویم بر فرض صحت وجود، چون واقعا عملکرد با تاخیر، ناسازگار و غیرشفاف وزارت کشور در اعلام کل آرای ماخوذه در تهران در کنار آن نامنتظره بودن نرخ مشارکت، فضا را مستعد تردید در صحت آمار اعلام شده می‌کند. شخصا مطمئن نیستم راه‌حل مشخص و قابل اطمینانی برای رفع این تردیدها وجود داشته باشد اما به عنوان یک پیشنهاد اولیه که تحقق آن احتمالا کسانی مثل مرا قانع خواهد کرد، انتشار آمار صندوق‌های رای به تفکیک است، حالا شاید نه این‌که تعداد رای کاندیداها در هر صندوق را هم اعلام کنند که با توجه به تکثر بسیار زیاد کاندیداها در انتخابات مجلس احتمالا پرهزینه و دشوار است، اما به نظرم دست‌کم می‌شود تعداد کل آرای ماخوذه در هر صندوق را اعلام کرد، عین همان کاری که در انتخابات ریاست‌جمهوری ۸۸ انجام شد و باعث شد موضع استدلالی کسانی مثل من تقویت شود که تقلب و تخلفات انجام شده را در عین گستردگی تعیین کننده‌ی نتیجه‌ی نهایی نمی‌دانستند در مقابل کسانی که بر اساس شواهد محدود و پراکنده مثل چندتا عکس رای‌های تانخورده و  آمار عجیب تعداد بسیار محدودی از صندوق‌ها، مدعی تقلب بیش از یازده میلیون رای شدند. به نظرم وجود امار تفکیکی صندوق‌ها و تحلیل‌های آماری انجام شده بر روی آن‌ها از سوی متخصصان داخلی و خارجی نشان داد که شواهد موجود برای اثبات تقلب گسترده و تعیین‌کننده در نتیجه‌ی نهایی انتخابات تا چه حد ضعیف و ناکافی است. حالا هم به نظرم انتشار آمار تفکیکی تعداد کل آرای ماخوذه در هر صندوق می‌تواند بسیاری از شبهات در مورد نرخ مشارکت در تهران را کمرنگ کند.

علی‌ای‌حال با فرض همین تعداد رای یعنی دو میلیون و سیصد هزار (چون عجالتا شواهد قانع‌کننده‌ای برای زیر سوال بردن جدی این میزان مشارکت وجود ندارد)، تحلیل پایگاه اجتماعی – اقتصادی این ۴۰۰ هزار رای‌دهنده‌ی افزوده شده به رای‌دهندگان دو دوره‌ی قبل و تخمین علایق سیاسی و چگونگی توزیع آرای‌شان در انتخابات مجلس برای هر نوع استراتژی‌پردازی سیاسی در آینده ضروری است. این‌ها کسانی هستند که گفته می‌شود از ترس قطع یارانه‌ها در انتخابات شرکت کرده‌اند؟ بعد این‌ها رفته‌اند به چه کسی رای داده‌اند با توجه به این‌که حجم تبلیغات انتخاباتی در این دوره در تهران، به طرز محسوس و ملموسی بسیار کمتر از دوره‌های قبلی انتخابات در مجلس بود، گیریم که این‌ها از ترس قطع شدن یارانه یا سربازی یا استخدام یا هر چیز دیگری از این دست رای داده‌اند، بر چه اساس رفته‌اند به چه کسانی رای داده‌اند؟ رای سفید و باطله داده‌اند؟  آرای باطله اندکی افزایش یافته است اما افزایش‌اش تا این حد محسوس نیست. به چندتایی آدم مشهور و سرشناس مثل حدادعادل رای داده‌اند؟ چطور می‌توان مطمئن شد؟ تحلیل آرای کسانی مثل مطهری یا محجوب و جلودارزاده و مقایسه با دوره‌های پیشین چیزی از توزیع آرای این رای‌دهندگان به ما خواهد گفت یا آرای این‌ها به سبد کاندیداهای دیگری ریخته شده است؟

لابد حالا می‌گویید ای خانم، ول کن شما هم، مگر ۴۰۰هزار رای چقدر است اصلا، شما بگذار به حساب آب‌بندی احتمالی صندوق‌ها یا اصلا بگذار به حساب رشد جمعیت واجد شرایط رای، چه فرقی می‌کند حالا؛ همین دیگر، ضرورت پاسخ دقیق به این سوال شاید وقتی جدی‌تر می‌شود که به وجه دوم مبهم و تا حدی نگران کننده‌ی این انتخابات توجه کنیم: آرای کاندیداهای جبهه‌ی پایداری، باز هم این چیزی بود که من بنابر شواهد و قرائن و حمایت‌های بدنه‌ی اجتماعی جوانان حامی اصول‌گرایان تا حدی انتظارش را داشتم اما این رقابت نزدیک و تنگاتنگ‌اش با جبهه‌ی متحد به واقع امر نامنتظره‌ای بود از این جهت که باز هم نمی‌توانم دقیقا بگویم چه کسانی یعنی از چه پایگاه اجتماعی – سیاسی‌ای حامی جدی این جریان به شمار می‌روند.

تازه همان‌طور که گفتم من شخصا برای این جریان یک نفوذ نسبی‌ای در میان جوانان حامی نیروهای اصولگرا قائل بودم و لذا کسب حداقلی از آراء را دست‌کم برای اعضای شناخته شده‌ترشان پیش‌بینی می‌کردم، برخی دیگر از دوستان که همین حمایت حداقلی را هم پیش‌بینی نمی‌کردند و قاطعانه معتقد بودند نتیجه‌ی انتخابات تهران از پیش و چه‌بسا بر مبنای همدستی‌ای پنهانی و تلویحی با پیروزی قاطع کاندیداهای جبهه‌ی متحد تمام شده است، شاهد و دلیل این دوستان چه بود؟ تبلیغات بسیار کمرنگ جبهه‌ی پایداری در تهران و این‌که انگار نه انگار که جدی‌ترین رقیب جبهه‌ی متحد به شمار می‌روند، یعنی کلا هیچ نزاع جدی‌ای رخ نداد و بر همین مبنا دوستان یقین کرده بودند که نتیجه‌ی انتخابات در تهران از پیش و با همدستی دو جناح (درست مثل تبانی برای اول شدن حداد عادل در تهران) تمام شده است و آن هم پیروزی حداقل بیست و چند نفر از لیست جبهه‌ی متحد است، برخی دوستان آن‌چنان به این تخمین یقین داشتند که با همین استدلال از شرکت در انتخابات صرفنظر کردند چون به نظرشان می‌رسید با این اوصاف و شواهد، شرکت یا عدم شرکت تاثیری روی نتیجه نخواهد داشت و لذا رای دادن جز بالا بردن صوری نرخ مشارکت و هندوانه زیر بغل جبهه متحد گذاشتن خاصیت دیگری نخواهد داشت.

به هر‌حال همه‌ی این تخمین‌ها علی‌رغم شواهد مویدشان، غلط از آب درآمد و رقابت بسیار نزدیک کاندیداهای دو جریان اصلی و کشیده شدن نامنتظره‌ی انتخاب ۲۵ نماینده‌ی تهران به دور دوم، آن‌هم در حالی که ۲۸ کاندیدای پایداری جزء راه‌یافتگان به دور دوم هستند، پرسش از پایگاه اجتماعی – اقتصادی حامی این جریان را به صورت جدی‌تری طرح می‌کند. من شخصا البته در پاسخ‌فرضیه‌هایی دارم که در صورت صحت، نگرانی‌ها از نفوذ و قدرت این جریان و تهدیدهای همراه‌اش می‌تواند هرچه جدی‌تر طرح شود اما عجالتا ترجیح می‌دهم تا فرضیاتم پخته‌تر نشده و به محک شواهد احتمالی آزمون نشده از طرح‌شان خودداری کنم به خصوص که کمی تا قسمتی حساسیت‌برانگیز هم هستند احتمالا، از روی تجربه‌ی تنه‌ی فیل به وبلاگ قبلی عرض می‌کنم البته:) خلاصه تحلیل و تبیین پایگاه اجتماعی – اقتصادی و چه‌بسا سیاسی – نظامی حامیان جبهه‌ی پایداری در تهران هم دومین وجه قابل تامل انتخابات اخیر را شکل می‌دهد، به خصوص اگر قبول کنیم که با توجه به تبلیغات کمرنگ جبهه‌ی پایداری در تهران، دست‌کم در مقایسه با تبلیغات جبهه متحد، رای این جریان رایی تشکیلاتی و منسجم است در مقایسه با پایگاه رای جبهه متحد که عمومی‌تر و پراکنده‌تر است و همین است که به نظرم احتمال پیروزی کاندیداهای جبهه‌ی پایداری را در دوردوم انتخابات در تهران بالا می‌‌برد.

راستی، شما خبر ندارید، مشارکت ما در این انتخابات محدود به رای دادن بی‌سروصدا نبوده است، یک تلاش‌های دیگری هم کردیم برای طرح شدن همان مطالبات غیرسیاسی اما معطوف به تحقق میان‌مدت و بلندمدت منافع دموکراتیک و تجربیات جالبی هم داشتیم از سر مراوده‌ی ناگزیر با برخی افراد و گروه‌های اصولگرا و…تجربه‌ی جالب و تامل‌برانگیزی بود، می‌نویسم‌اش به زودی، زود که البته چه عرض کنم، شما که غریبه نیستید، والا بنده هنوز که هنوزه دست به خانه نزده‌ام بس‌که این یک ماه آخر سال پر از کارهای در هم گره خورده‌ با برچسب قرمز تا قبل از عید، تا قبل از عید است، بعد خیلی هم سرخوش و غره به نفس معتقدم خانه‌تکانی در یک هفته‌ی آخر‌ می‌شود و ما (یعنی من و امیر دو تایی:) می‌توانیم و این است تاثیر زیرپوستی و ویرانگر سیاست بر ریز و درشت امورات روزمره، باشد که پند گیرید:)

مصطفی احمدی روشن

یکشنبه,۳۰ بهمن, ۱۳۹۰ ۹:۱۱

سر صبح است، هنوز پشت میز محل کار جاگیر نشده‌ام که زنم زنگ می‌زند و یک‌جور بهت‌زده‌ای می‌گوید دوست‌ات، دوست‌ات…هول می‌کنم طبعا: دوستم چی؟ کدام دوستم؟ زنم همان‌جور ناباورانه جواب می‌دهد دوست‌ات، مصطفی احمدی روشن، کشتند، ترورش کرده‌اند. من هنگ می‌کنم، حالا نوبت من است که گنگ و جویده جویده بپرسم کی، کجا زده است، زنم می‌گوید فارس و من دیگر صدایش را نمی‌شنوم، یک‌جایی ته دلم امیدوار بودم یک خبر الکی باشد از جنس هزاران شایعه‌ی ریز و درشتی که در هزارتوی ناپیدای اینترنت پیدا و پنهان می‌شود. حالا اما چاره‌ای جز باور کردن ندارم، باید باور کنم مصطفی رفته است، زودتر از همه.

مصطفی رفته است، با یک انفجار رفته است و موج انفجارش مرا پرت می‌کند به خوابگاه دانشگاه شریف، خیابان زنجان، بلوک ۱، اتاق ۳۱۳٫ پرت می‌کند کنار مصطفی، میم شیمی ۷۷[۱] ، از آن دست آدم‌های بشاش و خنده رو که یک ماه نشده با همه آشناست، با همه گرم می‌گیرد، با مذهبی و غیرمذهبی، با همه شوخی می‌کند اما خب راستش اگر کسی دنبالش بگردد، خوب می‌داند محتمل‌ترین جایی که بشود پیدایش کرد همان پاتوق مذهبیون خوابگاه زنجان است، نمازخانه‌ی خوابگاه.

مصطفی رفته است و من پرت شده‌ام پیش او، پیش پت پست‌چی، پیش کسی که برخلاف همه‌ی ما از همان ابتدا از خانواده‌اش مستقل بود به لحاظ مالی، اوایل با کار دانشجویی مثل همین نامه‌رسانی در خوابگاه و اواخر با انجام پروژه‌های جور واجور.

مصطفی رفته است و من تازه حالا پرت شده‌ام پیش او، پیش آرزوهایش، عاشق‌پیشگی‌هایش، مظلومیت‌هایش، پیش عجله‌هایش؛ پیش آن آرزو‌های پرشور سفر چمرانی به لبنان، پیش آن روزهای عاشقیت که می‌افتاد گوشه‌ی اتاق، پیش آن چند سالی که آن‌قدر رفت و آمد تا خانواده‌ی عروس را راضی کرد، من پرت شده‌ام پیش عجله‌های مصطفی، زودتر از همه ازدواج کردن‌اش، زودتر از همه بچه‌دار شدن‌اش، زودتر از همه آن کسی شدن که تا دیروقت کار می‌کند و…زودتر از همه رفتن‌اش، مصداق السابقون السابقونی که تازه وقتی می‌روند می‌فهمی چرا حتی ممکن هم نبود به گرد پای‌شان برسی.

مصطفی رفته است و من پرت شده‌ام به اعتراضات صنفی در دانشگاه، پرت شده‌ام پیش مصطفی از سران اعتراض، پیش کسی که به این راحتی‌ها کوتاه نمی‌آمد، مماشات نمی‌کرد در برابر فساد به خصوص اگر پای مسائل مالی در میان بود.

مصطفی رفته است و من تازه یاد حرص و جوش‌ها و پافشاری‌هایش افتاده‌ام برای وارد نکردن قطعاتی در نطنز که تولیدشان در داخل کشور ممکن بود.

مصطفی رفته است، مصطفای خوشرو، کارآمد و سالم؛ می‌گردم دور و برم ببینم چندتای دیگر مثل مصطفی را می‌شناسم، می‌خواهم ببینم به تعداد انگشتان یک دست می‌رسند آدم‌هایی مثل مصطفی که بشوند معاون نطنز و راننده داشته‌ باشند (و البته محافظ نداشته باشند) و همچنان این‌قدر ساده و صمیمی بمانند؟ این‌قدر نزدیک و این‌همه دور؟

امیر رنگین‌کمان هوافضا ۷۷

پی‌نوشت: این‌ها را هی امیر راه رفته و گفته است و من هم دستی بهشان کشیده‌ام و گذاشته‌ام‌شان کنار هم، شده است این متنی که پیش از این، با حذف بخش‌هایی در همشهری جوان شماره ۳۴۶ چاپ شده است با عنوان «این‌قدر نزدیک و این‌همه دور». دوست داشتم این‌جا هم بماند به یادگار.


[۱] – به دانشجویان مهندسی شیمی شریف میم شیمی می‌گویند.

ایران روح یک جهان بی‌روح*

شنبه,۲۲ بهمن, ۱۳۹۰ ۲۲:۲۹

ما چه درکی از انقلاب ۵۷ داریم؟ ما که می‌گویم یعنی آن کسانی که آن زمان یا اصلا نبوده‌ایم یا بچه شیرخوره بوده‌ایم یا آن‌قدرها عقل‌رس نبوده‌ایم به هرحال؛ ما، امروز، سی و اندی سال بعد، چه درکی از حال و هوای آن روزها داریم؟ چه درکی از آدم‌هایش داریم؟ از چند و چون کارهای‌شان؟ چه درکی از ایدئولوژی داریم؟ از ایدئولوژی انقلابی؟

این سوال‌ها را می‌پرسم چون به نظرم می‌رسد اگر نه همه‌ی ما، دست‌کم بخشی از ما درک دقیق که چه عرض کنم، اساسا درکی از حال و هوای انقلاب نداریم، ما سرودها را می‌شنویم و یک‌جوری‌مان می‌شود البته، عکس‌ها و فیلم‌ها را می‌بینیم و خواه ناخواه جلوی‌شان مکث می‌کنیم چه‌بسا دلتنگ و حسرت‌خورده اما با این‌حال درک دقیقی نداریم از آن‌چه رخ داده و زیست شده است، چرا این حرف را می‌زنم؟ چون حالا ما خودمان را یک پله بالاتر از پدر و مادرهای‌مان می‌بینیم،  به نظرمان می‌رسد آدم‌های آن‌روزها یک مشت آدم جوگیر بوده‌اند کم‌وبیش که البته شاید حرجی هم برشان نبوده است آن‌قدرها، بالاخره تجربه نداشته‌اند بندگان خدا، طبیعی بوده است لابد که در امواج خروشان عصیان و خشم انقلابی غرق شوند و هیچ حواس‌شان به ویرانی‌های حاصل از این امواج خروشان نباشد؛ از سر همین نافهمی است که ایدئولوژی انقلابی در نظرمان یک چیزی است در مایه‌های قرص‌های روان‌گردان مثلا، یک چیزی که روی درک و شعور و عواطف و احساسات آدم‌ها تاثیر می‌گذارد و باعث می‌شود دست به کارهای عجیب و غریبی بزنند، از خود بیخود شوند به اصطلاح. همین است که حالا خودمان را عاقل‌تر می‌دانیم، بالغ‌تر، فکر می‌کنیم حالا ما تجربه‌ای افزون بر آن‌ها داریم و حالا لابد اگر ما در شرایط مشابهی قرار بگیریم به این راحتی‌ها غرق نمی‌شویم، حل نمی‌شویم، از دست نمی‌رویم.

به گمانم اما توهم زده‌ایم از این جهت که به نظرم انقلابیون سی و اندی سال پیش هم به اندازه‌ی ما، بلکه هم بیشتر کتاب خوانده بود‌ه‌اند، به اندازه‌ی ما، بلکه هم بیشتر تاریخ حالی‌شان بوده است، به اندازه‌ی ما هلاک آرمان‌های عدالت و آزادی و چه و چه بوده‌اند و البته تشنه‌ی زندگی‌ای که به زیستن‌اش بیارزد. ما اما تلاشی برای درک‌شان نمی‌کنیم، یک کلام می‌گوییم ایدئولوژی انقلابی همین است و تمام، به خودمان می‌گوییم خب البته انتظار زیادی هم نباید داشت، بالاخره آن زمان حال و هوای انقلابی حاکم بوده است که یعنی آدم‌ها افسار اراده و عمل‌شان دست خودشان نبوده است، به نظرمان می‌رسد آن‌ها گرفتار جذبه‌ای غیرقابل مقاومت بوده‌اند که فرصت تامل و تردید در بسیاری از وقایع و تصمیمات را ازشان سلب می‌کرده است. با همین درک تحریف شده از واقعیت است که ما آن‌ها را، آن روزها را به قضاوت می‌نشینیم، خودمان را بابت درک چرایی اعمال آدم‌های آن روزها زحمت نمی‌دهیم، دلایل ریز و درشت وقایع را یک‌جا می‌نویسیم به پای فضای ایدئولوژیک و خلاص. همین است که حالا در بهترین حالت، به نظرمان انقلاب دوره‌ای تمام شده است، دوره‌ای که با تمام جذبه و شورش، با تمام یگانگی ماندگارش، با تمام آن درس‌های سخت و فراموش‌نشدنی‌ همراه‌اش، به اتمام رسیده است، به نظرمان می‌رسد ما حالا امروز در روزهای دیگری هستیم، در حال و هوای دیگری.

گناه این درک و فهم تحریف شده تماما هم گردن ما نیست البته، انقلابی‌ها هم آن‌قدرها توان بیان آن‌چه درک و احساس کرده بودند را نیافتند. می‌خواهم بگویم این گله و شکایت‌های مسئولین فرهنگی مملکت آن‌قدرها هم پر بیراه نیست وقتی علی‌رغم صرف هزینه‌های آن‌چنانی و هی پوستر و بنر از در و دیوار شهر آویزان کردن و صغیر و کبیر ملت را به قرقره‌ی جملات و آموزه‌های فلان و بهمان واداشتن، همچنان از عدم انتقال و نهادینه‌ کردن ارزش‌ها و فرهنگ و ایدئولوژی انقلاب می‌نالند. به نظرم آن‌ها به درستی تشخیص می‌دهند که ما، یعنی همین کسانی که آن زمان یا اصلا نبوده‌ایم یا بچه شیرخوره بوده‌ایم یا آن‌قدرها عقل‌رس نبوده‌ایم به هرحال، دست‌کم بخشی از ما درک عمیقی از انقلاب وایدئولوژی و متعلقاتش نداریم که اگر داشتیم قاعدتا این‌همه حس عبور و پشت سر گذاشتن و یک سروگردن بالاتر از نسل قبل ایستادن بهمان دست نمی‌داد.

اما آیا اساسا عامل اصلی آن جذبه و شور یکپارچه قابل انتقال و بیان بوده است و انقلابیون و مسئولین فرهنگی و که و که کوتاهی کرده‌اند در این بیان و انتقال؟ آیا عمق و اصالت تجربه‌ی انقلاب در این نیست که اساسا به بیان در نمی‌آید چون آن کلیت بیش از حد منسجم و یک‌پارچه و البته یگانه و معنابخش به جهان قابل تجزیه به واژه‌های معمولی و پیش‌پاافتاده نیست؟ قابل تجزیه به جملات و گزاره‌هایی نیست که حتی همه‌شان در کنار هم باز هم قادر به انتقال آن کلیت و یک‌پارچگی ذاتی تجربه نیستند؟ آیا عمق و اصالت تجربه‌ی انقلاب اتفاقا در این نیست که همواره وجهی بیان ناشده از آن باقی می‌ماند که زبان، کلام، کلمات ناتوان از بیان آن‌اند؟ بگذارید یک مثال بزنم روشن‌تر می‌شود احتمالا.

از اصالت که حرف می‌زنم منظورم مثلا اصالت حاجی پاکدل عروسی خوبان است در مقایسه با ادا و اطوار انقلابی‌گری حاج کاظم در آژانس شیشه‌ای. آن چیزی که حاجی پاکدل ندارد و اصالتش هم دقیقا از سر همین نداشتن است و البته حاج کاظم به تمامی از آن برخوردار است فصاحت است، توانایی بیان، آن‌چه حاجی پاکدل را در نظر اطرافیانش موجی و مجنون و غیرقابل درک و البته بنابر تمامی این صفات، محترم و چه‌بسا ترسناک می‌کند، همین گنگ بودن او است. حاجی پاکدل بیشتر آشفته است، بی‌قرار، کمثل مرغ سرکنده فقط می‌خواهد برود؛ در مقابل حاج کاظم بیشتر خشمگین است، خیلی هم حق به جانب؛  تفاوت اصلی‌شان اما این‌ها نیست، تفاوت اصلی آن‌جاست که حاجی پاکدل خودش هم نمی‌فهمد چه‌اش می‌شود، چه می‌خواهد دقیقا، حرف نمی‌زند، وقتی هم حرف می‌زند درهم و برهم می‌گوید، کسی نمی‌فهمد، اطرافیان هم می‌گذارند به پای مریضی‌اش، به پای حال خرابش. در مقابل حاج کاظم خوب می‌داند چه می‌خواهد، دلایل‌اش را هم می‌داند، نطق می‌کند بلند بالا. هر دوی‌شان البته تصویرگر قهرمان در جهانی بیگانه‌اند، جامعه‌ای که اکثریت اعضای آن قادر به درک و فهم احساسات و اعمال قهرمان داستان نیستند اما آن چیزی که در این میان به حاجی پاکدل اصالت می‌دهد از نظر من، شخصا، ناتوانی او از بیان آن چیزی است که درک و احساس می‌کند، آن چیزی که تجربه می‌کند و تمام تلاش‌هایش برای شریک کردن اطرافیانش، حتی همدل‌ترین و نزدیک‌ترین‌های‌شان در این تجربه به شکست می‌انجامد و همین است که او در نهایت چاره‌ای جز رهاکردن همه‌ی آن‌ها نمی‌بیند. دست‌کم به لحاظ هنری که حاجی پاکدل چهره‌ی اصیل‌تری از یک قهرمان تک‌افتاده در جهانی بیگانه و غیرقابل درک است که به مانند همه‌ی قهرمان‌های جداافتاده و ناسازگار با جهان پیرامون، چهره‌ای نیمه مجنون و هذیان‌گو به خود  می‌گیرد، نماد اصیلی از تجربه‌ای که آن‌چنان عمیق و یکپارچه است که هرگز به تمامی به بیان در نمی‌آید، چنان‌‌که همه‌ی تلاش‌های قهرمان برای بیان و انتقال آن تجربه به دیگران به هذیان‌هایی درهم و برهم و غیرقابل فهم تبدیل می‌شود.

زیادی حاشیه رفتم، برگردم سر اصل مطلب،‌ این‌که به نظرم می‌رسد ما، دست‌کم بخشی از ما، هرگز انقلاب ایران را آن‌طور که باید و شاید نفهمیده‌ایم، ما هرگز انقلابیون را به تمامی درک نکرده‌ایم، حداکثر با اما و اگر و شرط و شروط همدلی کرده‌ایم، هرگز سر از ایدئولوژی‌شان در نیاورده‌ایم تمام و کمال، نفهمیده‌ایم آن کلیت معنابخشی را که سرچشمه‌ی آن نیروی برانگیزاننده‌ی همزمان اراده‌ و شور یک ملت بوده است. دلیل این نافهمی هرچه بوده باشد، از به زحمت نینداختن خودمان برای درک و فهم عمیق تا کوتاهی انقلابیونی که سرشان گرم کارهای دیگری شده است تا این‌که شاید اساسا انقلاب پدیده‌ای است که اصالتا بیش از ان‌که فهم‌شدنی باشد، تجربه کردنی است، این نافهمی به هر دلیلی که رخ داده باشد، موجه و قابل پذیرش نیست. ما باید بالاخره یک روز از یک جایی شروع کنیم،  شروع کنیم به درک این کلیت انسجام‌بخشی که تا آن حد آرامش‌بخش و معناکننده‌ی زندگی بوده است که می‌شده است با آن مرگ را به کل نادیده گرفت، کم چیزی نیست‌ها، آدم‌ها از مرگ هراس دارند چون به نظرشان با رخداد آن زندگی ناتمام می‌ماند، تجربه‌ی عجیب و منحصر به فردی است تجربه‌ای از زندگی که آدمیزاد حس کند به تمام آن‌چه باید و شاید رسیده است و امر ناتمامی وجود ندارد، یک ایدئولوژی تمامیت‌بخش چنین ایدئولوژی‌ای است که اصلا جایی برای ناتمامیت باقی نمی‌گذارد. باید یک وقتی از یک جایی شروع کنیم به درک این کلیت، بعد برویم سراغ دگردیسی‌های ناگزیرش، سراغ تعدیل کردن‌ها و پافشاری‌های پرهزینه، سراغ به هر دری زدن برای حفظ آن تمامیت انسجام‌بخشی که رفته رفته از دست رفته می‌نماید. راستش این است که به نظرم ما، دست‌کم بخشی از ما سراغ انقلاب نرفته‌ایم هنوز، فرو کاسته‌ایم‌اش به یک مفهوم دستمالی شده و پیش پاافتاده از فضای ایدئولوژیک به معنای فضایی هیجان‌زده و شورمندانه و کم‌وبیش غیرعقلانی که نه امکان درک‌اش هست، نه اساسا تلاش برای این درک‌ ضرورت و مطلوبیتی دارد، چرا؟ گفتم که، چون به نظرمان دوره‌اش گذشته است غافل از این‌که با این‌طور عبور سردستی و  نادیده انگاشتن تجربه‌ی انقلاب، خیلی محتمل است روزی برسد که ناگزیر به تکرار این تجربه باشیم.

پی‌نوشت۱: البته، البته که هر نوع کلیت انسجام‌بخشی، خواه ناخواه شبهه‌ی تمامیت‌خواهی را پیش می‌آورد، می‌خواهم بگویم این تمامیت‌بخشی به جهان بنابر ماهیت‌اش مستعد دریافت فحش و برچسب تمامیت‌خواه و چه و چه هست. مهم اما این است که این وسط حواس‌مان به کارکرد مثبت و ضروری کلیت‌های اسنجام‌بخش هم باشد در کنار آن هراس از تحقق یکدستی‌ای تمامیت‌خواهانه، بله، همان تنش همیشگی میان انسجام آرامش‌بخش و یک‌دستی‌ای کسالت‌بار و چه‌بسا هراس آور از یک طرف و میان تنوعی سرخوشانه و تضادهایی اضطراب‌آور از طرف دیگر.

پی‌نوشت۲: به ساره گفتم به نظرم یکه بودن انقلاب ۵۷ بیش از هر چیز ناشی از ماهیت سراسر ایدئولوژیک‌اش است به معنای برانگیختن یک ملت و به سرانجام رساندن یک انقلاب اجتماعی از طریق به دست دادن کلیتی انسجام‌بخش و معناکننده‌ی وجوه پراکنده و متناقض‌نمای جهان، ساره گفت: وا، چه حرفی است، همه‌ی انقلاب‌ها کم‌وبیش ایدئولوژیک‌اند دقیقا به همین معنای معنادار کردن فلان با بهمان. با این‌حال به نظرم این به چشم آمدن وجه ایدئولوژیک‌ انقلاب ۵۷ نه فقط به این دلیل است که در عصر پایان ایدئولوژی‌ها، تقریبا همه‌ی اعضای یک ملت، اعم از عوام و نخبه‌اش، این‌قدر مطمئن و یک‌پارچه برای تحقق یک ایدئلوژی تلاش کردند، بلکه مخصوصا به این دلیل است که این انقلاب بیش از هر انقلاب دیگری در تاریح ایدئلوژیک بوده است، این‌ را می‌شود نه به استناد حرف و ادعای خود انقلابیون که لابد به دلیل وسط گود بودن‌شان حرف‌های‌شان خیلی معتبر و قابل استناد نیست، بلکه به استناد تجدیدنظرهای نظریه‌پردازهای ساختارگرایی مثل تدا اسکاچپول گفت که با مرور انقلاب‌های فرانسه و روسیه و چین نشان داده بود که انقلاب‌ها بنابر شرایط ساختاری دولت‌ها به قول خودش می‌آیند نه این‌که ساخته شوند (نگاه‌ کنید به دولت‌ها و انقلاب‌های اجتماعی از تدا اسکاچپول) و بعد همین نظریه‌پردازها پس از انقلاب ایران خیلی صادقانه و متواضعانه به این نتیجه رسیدند که نقش ایدئولوژی و رهبری را در انقلاب‌ها دست‌کم گرفته بودند (نگاه کنید به «دولت رانتیر و اسلام شیعی در انقلاب ایران» باز هم از تدا اسکاچپول). خلاصه‌اش این‌که انقلاب ایران، درست در زمانه‌ای که فراگیرترین ایدئولوژی‌های جهانی مثل کمونیسم رو به فروپاشی داشتند، نماد تلاش تام و تمام یک ملت در جهت تحقق یک ایدئولوژی بود.

پی‌نوشت ۳: به نظرم این وجه پررنگ ایدئولوژیک به معنای به دست دادن کلیتی انسجام‌بخش که وجوه متناقض‌نمای جهان اجتماعی را معنادار می‌کند، این وجه خواه ناخواه با هر پدیده‌ی دیگری که هدف خود را در کلی‌ترین سطح به دست دادن کلیت مشابهی تعریف کند، تنش پیدا می‌کند. مثل چی؟ مثل هنر، مثل علوم انسانی و اجتماعی که باز از نظر من، شخصا، هدف اصلی‌شان در کلی‌ترین سطح همین معنادار کردن وجوه متناقض‌نمای جهان اجتماعی است از طریق به دست دادن کلیتی انسجام‌بخش؛ جالب نیست؟ جالب نیست که این تنش و تضاد بالقوه و بالفعل میان جمهوری اسلامی و علوم اجتماعی و انسانی بیش از آن‌که موردی و محتوایی باشد، از جنس رقابت میان دو کارگزاری است که هر دو هدف و وظیفه‌ی مشابهی برای خود تعریف کرده‌اند، البته که با دو شیوه‌ی متفاوت دست‌یابی به هدف و صدالبته از طریق کلیت‌هایی با محتواهایی یکسر متفاوت.

*عنوان مصاحبه‌ای با میشل فوکو درباره‌ی انقلاب ایران

بازی اقلیت ۴

سه شنبه,۱۸ بهمن, ۱۳۹۰ ۱۱:۱۲

فایل pdf

گفتیم که بازی اقلیت در عرصه‌ی سیاست سه اصل کلی دارد: ۱- پایبندی عملی به فرضِ اقلیت بودن و عدم تلاش در جهت سهم‌خواهی مستقیم از قدرت و تصاحب احتمالی جایگاه اکثریت ۲- کنش‌گری معطوف به افزایش منافع و مطالبات به جای کنش‌گری معطوف به سهم‌خواهی و افزایش قدرت ۳- نقش‌آفرینی در بستر نزاع قدرت‌های برابر.

پیش از این در بازی اقلیت ۲ نشان دادم که پایبندی به این سه اصل می‌توانست چه تغییراتی در نوع کنشگری سیاسی حامیان مطالبات دموکراتیک در انتخابات ریاست‌جمهوری دهم ایجاد کند. در این آخرین بخش از توضیح چند و چونِ بازی سیاسی اقلیت، مصداق و مثال بحث، انتخابات مجلس پیش رو است. این‌که بر فرض اگر حامیان مطالبات دموکراتیک در ایران بخواهند بر مبنای این سه اصل کلی کنشگری سیاسی اقلیت، در انتخابات مجلس نهم ایفای نقش کنند، چه باید بکنند؟ در پست قبل نشان دادم که استراتژی‌های فعلی تا چه حد تکراری و ناکارآمدند، این استراتژی‌ها از تحریم در هر شرایطی تا آن سر طیف، رای دادن در هر شرایطی را در برمی‌گیرد و هر دو سر طیف هم قبلا امتحان‌شان را پس داده و البته به لحاظ نتیجه‌بخشی و کارآمدی مردود شده‌اند. اما غیر از این دو گزینه‌ی تحریم یا رای دادن چه گزینه‌ی سومی وجود دارد؟ بحث اصلی این متن، شرح و بسط همین گزینه‌ی سوم است.

به نظر من بیش از آن‌که رای دادن واقعی در انتخابات پیش رو مهم باشد، بازی با رای است که مهم است. می‌خواهم بگویم من اگر از رای دادن اقلیت در انتخابات دفاع می‌کنم، منظورم این نیست که همان روند عقیم و معیوب گذشته را که در مورد حلقه‌های به مرور کوچک‌شونده‌ی اصلاح‌طلبان تایید صلاحیت شده به کار می‌بردیم، باز هم تکرار کنیم و بگردیم ببینیم بین همین کاندیداهای موجود، کدام‌شان از دیگران کمتر ترسناک‌اند و  با استناد به همان استدلال تکراری دفع افسد به فاسد، برویم به زور هم که شده چهارتا کاندیدا پیدا کنیم و بهشان رای دهیم. به نظرم این روند بیش از حد منفعلانه است، انگار هی ما بنشینیم دست روی دست تا شورای نگهبان یا هرکس دیگری تعدادی گزینه‌ی محدود برای انتخاب تعیین کند و ما هم که ناچار و ناگزیر به رای دادن، بگردیم ببینیم از بین همین گزینه‌ها کدام را انتخاب کنیم اوضاع ممکن است اندکی کمتر از اینی که هست بدتر شود. استراتژی پیشنهادی من برای بازی اقلیت بیش از آن‌که بر رای دادن واقعی بنا شده باشد، بر “بازی با رای” بنا شده است.  حالا این بازی با رای یعنی چه؟

گفتیم بازی سیاسی اقلیت معطوف به ورود مستقیم و سهم‌خواهی از قدرت نیست بلکه در عوض بر افزایش منافع و تحقق مطالبات بنا شده است. در این صورت، رای دادن بیش از آن‌که معطوف به شخص یا اشخاص خاصی باشد، رای دادن به منافع و مطالبات خاصی است. حال استراتژی بازی با رای به این معنا است که ما به عنوان اقلیت تعیین می‌کنیم به چه چیزی (نه لزوما به چه کسی) رای می‌دهیم. لابد حالا پوزخند می‌زنید که بله، بعد از این‌همه بازی اقلیت n+1 تازه رسیده‌ای سر نقطه‌ی اول که ما خودمان تعیین کنیم به چه چیز رای دهیم؟ زحمت کشیده‌ای واقعا، خب مگر همین حالا داریم چه کار می‌کنیم؟ والا ما که زبان‌مان مو درآورد بس‌که گفتیم مطالبات ما رفع حصر از رهبران جنبش و آزادی زندانیان سیاسی و برگزاری انتخابات آزاد است. خب این‌ها مطالبات ما، قاعدتا ما به کسی که بتواند عزم جدی‌اش را برای پیگیری و تحقق این مطالبات نشان دهد رای خواهیم داد اگر بر فرض محال چنین فردی توانسته باشد از فیلتر شورای نگهبان عبور کند البته، اما حالا کو اصلا کسی از میان کاندیداهای موجود که پایه و پیگیر این مطالبات باشد؟ البته که تفاوت استراتژی‌های پیشنهادی در همین جاست، در نوع مطالباتی که از سوی اقلیت طرح می‌شود و در صورت واقع‌بینانه نبودن، نه فقط تاثیری بر روند انتخابات نخواهد داشت، بلکه بدتر از آن، به انزوا و به حاشیه رانده شدن اقلیت منجر خواهد شد.

چنان‌که در مورد مثال کاندیداتوری خاتمی برای ریاست‌جمهوری دهم هم اشاره کردم، مطالبات طرح شده از سوی اقلیت باید حداقل چهار شرط داشته باشد: اول آن‌که غیرسیاسی باشند بدین‌معنا که معطوف به تغییر مناسبات و موازنه‌ی قوای موجود در عرصه‌ی سیاست نباشند دوم آن‌که پتانسیل جذب رای داشته باشند بدین‌معناکه گروه‌های در قدرت احساس کنند پیگیری این مطالبه از سوی آن‌ها می‌تواند نه فقط به جذب آرای گروه اقلیت بلکه به جذب آرای گروه‌های وسیع‌تری از جامعه منجر شود؛ سوم آن‌که روشن و مشخص و با جزئیات کامل طرح شوند تا بتوان با معیارهای عینی میزان تحقق آن‌ها در آینده را پیگیری نمود و در نهایت آن‌که به طور غیرمستقیم و در بلندمدت معطوف به پیش‌برد منافع گروه اقلیت باشد مثلا در مورد مثال ما و اقلیت دموکراسی‌خواه، مطالبات طرح شده باید در بلندمدت زیرساخت‌های دموکراتیک در جامعه را ایجاد کند.

این درحالی است که مطالبه‌ی رفع حصر یا برگزاری انتخابات آزاد یکی از مهم‌ترین شروط بازی اقلیت را نقض می‌کنند و آن‌ این‌که تحقق این مطالبات بالقوه می‌تواند توازن قدرت در میان نیروهای موجود را تغییر دهد و به سهم‌خواهی اقلیت از قدرت منتهی شود. در چنین حالتی بسیار طبیعی و قابل پیش‌بینی است که این مطالبات از سوی نیروهای در قدرت وتو شود و حتی علی‌رغم تنش و اختلاف‌نظرهای جدی‌شان، به تبانی و همدستی مقطعی برای هرچه بیشتر به حاشیه راندن اقلیت بیرون از قدرت منجر شود.

همان‌طور که نویسنده‌ی مهمان ما پیش از این با توصیف یک وضعیت فرضی به خوبی چنین بازی غیرهوشمندانه‌ و ناکارآمدی را توصیف کرده بود: « کشوری را در نظر بگیرید که زنان حق کاندیداتوری در هیچ انتخاباتی را نداشته و فقط مجاز به رای دادن در انتخابات­‌ها باشند. همچنین فرض کنید فضای سیاسی این کشور به حدی بسته است که فقط دو گروه سیاسی رقیب مجاز به کاندیداتوری در انتخابات باشند که هیچ­‌کدام هم به اصلاحات قانونی در راستای بهبود وضعیت حقوق زنان معتقد نیستند. اکنون اگر تعداد آرای این دو گروه بسیار نزدیک بوده و به علاوه هیچ­‌کدام این امید را نداشته باشند که بتوانند با ابزاری جز ابزار انتخابات گروه مقابل را حذف و خانه­‌نشین کنند، قابل انتظار است که شعارهای انتخاباتی زیادی در راستای بهبود وضعیت حقوق زنان مطرح شده و به تدریج اجرا شود.

طبیعتا شرط کلیدی برای افزایش سرعت چنین فرآیندی، آن است که گروه­های حامی حقوق زنان به طرق مختلفی خواسته­‌های واقع­‌بینانه‌ی خود را در معرض دید جامعه قرار دهند، به گونه­‌ای که برای دو گروه سیاسی مجاز به کاندیداتوری در انتخابات نیز قابل مشاهده باشد؛ خواسته­‌هایی که طبیعتا هر چه اصلاحات تدریجی­‌تری را مدنظر قرار دهند، تغییرات پایدارتری را به دنبال خواهند داشت.

اکنون اگر گروه­‌های حامی حقوق زنان در این کشور، به جای طرح خواسته­‌هایی ملایم و واقع­‌بینانه، تمام انرژی خود را بر تلاش برای اعطای حق کاندیداتوری زنان در انتخابات به کار گیرند، هم با مخالفت سنگین هر دو گروه سیاسی حاکم مواجه خواهند شد و در نتیجه هزینه سنگینی خواهند پرداخت، هم خود را از دستیابی تدریجی به خواسته­‌های کوچک­تر در راستای ارتقای وضعیت حقوق زنان، محروم خواهندکرد، به علاوه نوعی ائتلاف علیه حقوق زنان را، بین دو گروه سیاسی مذکور تقویت خواهند نمود؛ ائتلاف نانوشته­‌ای که باعث می­‌شود به تدریج طرح شعارهای انتخاباتی در زمینه بهبود وضعیت حقوق زنان، به حاشیه رانده شود.»

خب اگر مطالبات رفع حصر و انتخابات آزاد دارای شروط چهارگانه‌ی پیش‌گفته برای مطالبات اقلیت نیستند، چه مطالبات جایگزینی را می‌توان طرح کرد؟ در ساده‌ترین شکل‌اش مشابه همان مطالباتی که در مورد کاندیداتوری خاتمی در انتخابات ریاست‌جمهوری دهم هم طرح کردم، مطالباتی غیرسیاسی اما با پیامدهای میان‌مدت و بلندمدت دموکراتیک که باز هم نویسنده‌ی مهمان ما، به خوبی آن‌ها را فهرست کرده است. مطالباتی از قبیل:

مخالفت با اختصاص تمامی یارانه نقدی به سرپرست خانوار و محروم شدن زنان از دریافت یارانه نقدی (به نظر من هم خیلی خوب و مفید است که دعوای انتخابات مجلس بر سر یارانه‌ها درگیرد اما نه بر سر ادامه یا حذف‌اش یا میزان‌اش، به نظرم حالت بهینه‌تر برای منافع دموکراتیک این است که مطالبات بر محور چگونگی توزیع یارانه‌ها و سهیم کردن زنان طرح شود).

طرح‌هایی برای بهبود کیفیت خدمت سربازی برای فارغ‌التحصیلان دانشگاه‌ها به گونه‌ای که به کسب و افزایش مهارت‌های مرتبط با رشته‌ی تحصیلی‌شان منتهی شود نه به بیگاری‌ای که به کاهش و از بین رفتن مهارت‌های تحصیلی و کاری‌شان منجر می‌شود. ‌

میزان پوشش و سطح مبالغ بیمه بازنشستگی و بیمه درمانی

ایجاد یک نظام جامع بیمه بیکاری در سطح کشور

به نظرم این‌ها مطالباتی است که گرچه سیاسی نیست به این معناکه مطالباتی نیست که درصدد برهم زدن توازن قدرت موجود در جهت برخورداری اقلیت از قدرت برآید اما مطالباتی است که با شکل دهی به زیرساخت‌های عادلانه و دموکراتیک، در میان‌مدت و بلندمدت در جهت تحقق منافع و مطالبات دموکراتیک عمل می‌کند. قاعدتا آشکار است که این نوع بازی سیاسی، برعکس استراتژی منفعلانه‌ی رای دادن در هر شرایطی به “اشخاصی” از میان گزینه‌های موجود، ایفای نقشی قعالانه‌تر است که سعی می‌کند به صورت نسبی به زمین بازی سیاسی شکل دهد با پذیرش این‌که خود یکی از بازیکنان حاضر در زمین نباشد.

بله، بله، حواسم هست، همین حالا احتمالا صدای دوستان درآمده که گیریم اقلیت راضی شود چنین مطالباتی را به عنوان مطالباتی طرح کند که وعده‌ی پیگیری و تحقق آن‌ها از سوی هر کاندیدا، رای اقلیت به آن کاندیدا را در پی خواهد داشت. همچنان دو سوال اصلی باقی است: کاندیداهای موجود اساسا چه نیازی به رای اقلیت دارند که بخواهند به این مطالبات یا هر مطالبه‌ی دیگرش وقعی گذارند؟ اگر آن‌ها در مورد آن مطالبات سیاسی قادر به تبانی و همدستی با یکدیگر و نادیده گرفتن رای اقلیت‌اند، چرا در مورد این مطالبات روند مشابهی در پیش نگیرند؟ به هرحال حذف کامل اقلیت از عرصه‌ی سیاسی خیلی مطمئن‌تر و کم‌ریسک‌تر از این حالتی است که اقلیت بخواهد حتی در همین حد شکل دادن به زمین بازی و محتوای منازعات بر آن اثرگذار باشد. اگر نیروهای موجود می‌توانند رای اقلیت را نادیده بگیرند، چنان‌که در مورد آن مطالبات سیاسی رفع حصر و معطوف به سهم‌خواهی برگزاری انتخابات آزاد نادیده گرفتند، چرا در مورد مطالبات موجود اقدام مشابهی نکنند؟

گذشته از این، گیریم که حتی نیروهای موجود به دلایلی این مطالبات غیرسیاسی اقلیت را بپذیرند و شعار و وعده‌ی پیگیری تحقق‌اش را هم بدهند، خوب است خودت داری می‌گویی “شعار” و “وعده” یعنی یک چیزی که وقتی افراد خرشان از پل انتخابات گذشت، خیلی محتمل است اصلا به یادش نیاورند، چه برسد به این‌که بخواهند پیگیر تحقق‌اش هم بشوند، حالا ما برویم رای‌مان را خرج یک مشت شعار غیرسیاسی بکنیم وقتی که می‌دانیم حتی همین مطالبات کم‌خطر هم فقط در حد همین حرف و شعار و وعده وعید باقی می‌ماند؟ کار آدم عاقل است این؟ به هر دوی این سوال‌ها می‌پردازم در ادامه.

سوال اول: چرا اساسا رای اقلیت برای نیروهای موجود در قدرت مهم است یا به عبارت دیگر، چرا من معتقدم انتخابات مجلس بالقوه دارای پتانسیل برای نقش‌آفرینی اقلیت دموکراسی‌خواه است وقتی نیروهای حاضر در صحنه‌ی سیاسی تا این‌جای کار توانسته‌اند یک‌دست و با اجماع از حضور اصلاح طلبان رسمی و غیررسمی در قدرت جلوگیری کنند، چرا اساسا باید با بها دادن به رای آن‌ها زمینه‌ساز نقش‌آفرینی آن‌ها در عرصه‌ی سیاست شوند؟ پاسخ را البته پیش از این در اصول کلی بازی سیاسی اقلیت شرح داده بودیم: نقش‌آفرینی در بستر نزاع قدرت‌های برابر؛ زمینه‌ای از نزاع که در انتخابات مجلس نهم وجود دارد، دست‌کم به صورت بالقوه.

درواقع در انتخابات مجلس نهم، حداقل دو نیروی رقیب اصلی وجود دارد: مخالفان و منتقدان دولت و حامیان آن (تا این‌جای کار که خودشان پنج دسته شده‌اند البته:) ، به نظرم نزاع این دو گروه بسیار جدی و غیرقابل صرفنظر کردن است و این نزاع بالقوه مستعد نقش‌آفرینی اقلیت است چراکه این نزاع برابر و تنگاتنگ است، نشانه‌ی بارزش این است که نتیجه‌ی انتخابات تاحد زیادی غیر قابل پیش‌بینی است و احتمالا آرای گروه‌های مختلف خیلی سر به سر و نزدیک به هم خواهد بود. عجالتا که کمتر نشانه‌ای از یک نزاع و رقابت جدی به چشم‌ می‌خورد؟ حتی اگر فرض کنیم که فضای سرد فعلی که کمتر نشانه‌ای از یک رقابت تنگاتنگ را بروز می‌دهد تا زمان انتخابات مجلس ادامه یابد، باز هم اقلیت توان بالقوه‌ای برای تاثیرگذاری بر این فضا و جدی کردن رقابت میان گروه‌های مختلف دارد. حتی در بدترین سناریو، گیریم که همه‌ی این برآوردها خطا باشد و واقعا نیروهای موجود علاقه‌ای به جذب آرای اقلیت نشان ندهند، به نظر نمی‌رسد اقلیت از تلاش برای تاثیرگذاری بر فضای انتخابات ضرری کرده باشد، کمترین نفع تلاش برای این نوع تاثیرگذاری، خارج شدن آن‌ها از بایکوت در رسانه‌های رسمی و طرح خودشان و مطالبات‌شان از طریق امکانات رسانه‌ای رقیب است چون بعید است رسانه‌های رسمی از طرح مطالبات غیرسیاسی گروه اقلیت و وعده‌ی اقلیت برای رای دادن به کاندیداهای حامی این مطالبات خودداری کنند.

لازم به تذکر نیست که این بازی با رای هنوز تا رای دادن واقعی فاصله دارد، عجالتا ما داریم از تلاش برای تاثیرگذاری بر فضا و زمین بازی حرف می‌زنیم، ممکن است روز انتخابات دوستان به هر دلیل از جمله چون شرافت‌شان اجازه نمی‌دهد یا اصلا چون به صندوق رای حساسیت پیدا کرده‌اند یا هر دلیل شخصی و غیرشخصی دیگری از رای دادن خودداری کنند، آشکار است که این تصمیم ربطی به آن تلاش برای تاثیرگذاری بر فضا و طرح مطالبات غیرسیاسی اما تاثیرگذار بر شکل‌دهی به زیرساخت‌های دموکراتیک ندارد. اعضای گروه اقلیت می‌توانند در نهایت به هر دلیلی که برای خودشان موجه است، از رای دادن امتناع کنند اما این قاعدتا ربطی به “وعده”‌ی رای به کاندیداهای حامی و پیگیر مطالبات‌شان ندارد، این وعده‌ی رای فارغ از این‌که در روز انتخابات محقق بشود یا نشود، نفس طرح‌اش می‌تواند باعث نقش‌آفرینی اقلیت در شکل دادن به زمین بازی و محوریت یافتن برخی مطالبات خاص شود. از این جهت است که من آن‌قدر که با شعار تحریم و توی بوق و کرنا کردن‌اش مخالفم و به نظرم سراسر احساسی و غیرعقلانی می‌آید، با واقعیت رای ندادن مشکل ندارم. به نظرم آدم‌ها می‌توانند تصمیم شخصی بگیرند که در روز انتخابات رای بدهند یا ندهند، اما فارغ از این تصمیم مبتنی بر احساسات شخصی‌شان، تصمیم سیاسی و عقلانی یک گروه اقلیت باید بر مبنای “وعده” رای دادن و بازی مبتنی بر آن شکل گیرد.

اما حالا آیا واقعا محوریت یافتن یک سری مطالبات غیرسیاسی ارزش این تلاش‌ها را دارد؟ آیا شنیدن یک سری شعار و وعده وعید سر خرمن از کسانی که از فردای ورود به مجلس کل وعده وعید‌های‌شان را می‌گذارند در کوزه و آبش را می‌خورند، ارزش این بازی‌های به اصطلاح نقش‌آفرینی اقلیت را دارد؟ خب این مطالباتی که می‌خواهد از فردای ۱۲ اسفند بایگانی شود، اصلا از همین حالا طرح نشود، کل بساط بازی با رای هم منتفی می‌شود و خلاص. خب من فکر می‌کنم این نوع ارزیابی انتقادی از یک رویکرد صفر و یکی نسبت به تحقق مطالبات و شعارها نشات می‌گیرد. منظورم این است که گرچه ما کمتر موقعیتی را در عرصه‌ی سیاسی ایران سراغ داریم که شعار و وعده و مطالبه‌ای به شکل صد در صد تحقق یافته باشد اما این‌که گروه‌های مختلف سیاسی با طرح کدام شعار و مطالبه وارد عرصه‌ی سیاست شوند تفاوت‌های جدی و قابل تاملی در سیاست‌گذاری‌های آتی آن گروه‌ها ایجاد خواهد کرد. مثال بزنم؟ به گمانم کمتر کسی می‌تواند بگوید خاتمی و اصلاح‌طلبان به تمام شعارها و وعده‌های‌شان برای توسعه‌ی سیاسی جامه‌ی عمل پوشاندند، آن وقتی که اصلاح‌طلبان در قدرت بودند و این‌جور مظلوم و تک‌افتاده گوشه‌ی زندان مشغول آب خنک خوردن نبودند که انتقادها به عملکردشان در تحقق وعده‌های‌شان خیلی تند و تیزتر از این حرف‌ها بود، علی‌رغم این‌ها، باز هم به نظرم کمتر کسی تردید دارد که آن شعارها و مطالبات جهت‌گیری کلی سیاست‌های دولت و مجلس ششم همسو با آن‌ را تعیین کرد. آیا خاتمی و اصلاح‌طلبان استثنا بر قاعده‌اند و جزء گروه‌های معدودی که دست‌کم برای تحقق وعده‌های‌شان “تلاش کردند” حتی اگر به دلیل مقاومت‌ها و کارشکنی‌های این و آن این تلاش‌ها به سرانجام نرسید؟ راستش به نظرم استثنایی در کار نیست، وضعیت دولت احمدی‌نژاد و جهت‌گیری کلی حاکم بر سیاست‌هایش نمونه‌ی دیگری از تاثیر شعارها و مطالبات بر روند سیاست‌های اتخاذ شده از سوی یک گروه سیاسی است؛ شش سال است که احمدی‌نژاد محور اصلی شعارها و وعده‌هایش را بر محور اقتصاد و مطالبات اقتصادی اقشار مختلف، به خصوص اقشار محروم شکل داده است و همین شعارها و وعده‌ها هم جهت‌گیری کلی حاکم بر سیاست‌های دولت او را تعیین کرده است حتی اگر آن‌چه اتفاق افتاده باشد، فاصله‌ی زیادی با وعده‌های داده شده داشته باشد، مهم جهت‌گیری کلی‌ای است که نه فقط با جهت‌گیری کلی دولت خاتمی به کل متفاوت است بلکه تا حد زیادی متناسب با همان شعارهایی است که احمدی‌نژاد به عنوان کاندیدا در دو انتخابات گذشته وعده‌ی تحقق‌شان را داده است. از این نظر تلاش برای محوریت دادن به یک سری مطالبات خاص و کمرنگ کردن یک سری مطالبات دیگری که نه در کوتاه مدت و نه در میان‌مدت و بلندمدت، صنمی با مطالبات دموکراتیک پیدا نمی‌کنند، تلاش بیهوده‌ای نیست حتی اگر این شعارها و مطالبات محوریت‌یافته امکان تحقق چندانی در آینده نداشته باشند، مهم این است که تاثیر خود را بر جهت‌گیری کلی مجلس آینده خواهند گذاشت.

درواقع من فکر می‌کنم در نبود نقش‌آفرینی اقلیت به سود مطالبات مشخص و انضمامی و قابل پیگیری، خیلی محتمل است که فضای دعواهای انتخابات را یا شعارهای کلی و بی‌دروپیکری مثل آبادانی ایران اسلامی و امثالهم شکل دهد یا به سمت مقابله با جریان انحرافی و تست التزام به ولایت و چه‌بسا خط و نشان کشیدن برای آمریکا و اروپا و اسراییل و امثالهم جهت یابد. مطالباتی که دموکراسی به کنار، نه خیری برای دنیای ملت دارد، نه ثمری برای آخرت‌شان. فی‌الواقع حالا دست جریان انحرافی را کشف و قطع کردن یا نکردن یا چه می‌دانم جنازه‌ی فتنه را صدباره از گور درآوردن و دوباره زیر خاک کردن یا هارت و پورت برای آمریکا و متعلقاتش، جز این‌که باعث می‌شود مجلسی ضعیف و بدون تعهد و پایبندی به هیچ‌گونه مطالبه‌ی مشخصی شکل گیرد، احتمال این‌که کل ماجرای انتخابات در زد و بند‌های درون گروهی برای کسب سهم بیشتری از قدرت خلاصه شود را هم بالا می‌برد. این‌جاست که به نظرم اقلیت اخلاقا موظف است برای تغییر این فضای بی‌خاصیت و کاملا بی‌فایده به حال مطالبات دموکراتیک تلاش کند فارغ از این‌که این تلاش موفقیت‌آمیز باشد یا نباشد. رای دادن بر اساس مطالبات مشخص و قابل پیگیری خود یکی از شاخصه‌های جامعه‌ی دموکراتیک است اما مساله این‌جاست که گروه‌های هدفی که این مطالبات می‌تواند انگیزه‌ی اصلی‌شان برای رای دادن به یک کاندیدا یا جریانی خاص باشد، اساسا توان رسانه‌ای طرح مطالباتش را ندارد، آن تشکل‌یافتگی را که بتواند یک دست و با اجماع طرح مطالبه کند ندارد چون خیلی ساده اساسا بازیگر فعال عرصه‌ی سیاست محسوب نمی‌شود و این‌جاست که یک گروه سیاسی اقلیت می‌تواند از همان نیم‌چه سازمان‌یافتگی باقیمانده استفاده کند و با همان رسانه‌های جمع و جور و محدود مطالبات این گروه‌های تشکل‌نایافته  و به تبع آن رای و کنش‌گری‌شان را جهت‌دهی کند نه برای این‌که خودش هم وارد زمین بازی شود و بشود کاندیدایی که درصدد جذب آرای این گروه‌ها و تحقق‌شان است، بلکه به عنوان گروهی که این مطالبات را طرح می‌کند تا با ضمانت رای همان گروه نسبتا سازمان‌یافته‌ی اقلیت به کاندیداهای حامی و پیگیر این مطالبات، بتواند دعوا و رقابت را بر سر این مطالبات گروه‌های هدف جدی و پررنگ کند.

خلاصه این‌که پیشنهاد مشخص من برای نقش‌آفرینی حامیان مطالبات دموکراتیک در ایران این است: یک یا چند نفر از میان سیاست‌مداران این گروه که نه فقط مشروعیت لازم را در میان حامیان مطالبات دموکراتیک دارا هستند بلکه مهم‌تر از آن، گروه‌های رقیب نیز به نفوذ آنان در میان پایگاه اجتماعی حامیان دموکراسی باور دارند (خاتمی مثلا؟) یک مصاحبه‌ای کند یا بیانیه‌ای رسمی منتشر شود با ذکر نام اشخاص حقیقی و حقوقی امضاکننده که بله مشارکت ما در انتخابات مجلس پیش رو به این شکل است که رای‌مان به کاندیدایی تعلق خواهد گرفت که به طور صریح و مشخص خود را پیگیر مطالبات زیر معرفی کند و با ارائه‌ی راهکارها و برنامه‌هایی پایبندی عملی خود را برای پیگیری و تحقق این مطالبات در آینده نشان دهد. این مطالبات هم بالاتر گفتم می‌تواند شامل چه‌ مواردی باشد.

به نظرم مهم نیست که ممکن است تعدادی از کاندیداها فقط با شعار این مطالبات از این طرح سوءاستفاده کنند چراکه عجالتا مهم نیست که حتما تضمیمنی به دست آید که افراد واقعا در صورت برخوردار شدن از رای، پیگیر تحقق این مطالبات خواهند شد، عجالتا مهم این است که اقلیت بتواند با شکل دادن به زمین بازی و تعیین محتوای منازعات نقش‌آفرینی کند و در حداقلی‌ترین شکل تاثیرگذاری، از محوریت یافتن شعارهای کلی و نزاع‌های بی‌فایده به حال دموکراسی جلوگیری کند. گرچه به نظرم نزاع قدرت‌های برابر نه تنها به انتخابات مجلس ختم نمی‌شود بلکه انتخابات ریاست‌جمهوری بعدی، بر شدت این نزاع خواهد افزود و این شدت نزاع شرایط را برای نقش‌آفرینی موثرتر اقلیت فراهم خواهد کرد به گونه‌ای که اقلیت به راحتی می‌تواند کاندیداها یا گروه‌های سیاسی‌ای را که با طرح شعارها و مطالبات اقلیت از رای آن‌ها برخوردار شده‌اند، تحت فشار بگذارد تا با پیگیری واقعی شعارها و مطالبات، برخورداری خود را از رای اقلیت در انتخابات ریاست‌جمهوری هم تداوم بخنشد، تهدید اقلیت به بازپس گرفتن رای خود در انتخابات بعدی و حتی برخوردار کردن گروه یا گروه‌های رقیب از آن، از آن جهت تهدیدی جدی و موثر است چون چنان‌که گفتیم این نزاع قدرت‌های برابر پس از انتخابات مجلس نه فقط کاهش نخواهد یافت، بلکه با شدت و حدت بیشتری برای انتخابات ریاست‌جمهوری ۹۲ ادامه خواهد یافت.

پی‌نوشت: بله خب، البته که به نظر می‌رسد حامیان مطالبات دموکراتیک اعم از چهره‌های سرشناس سیاسی‌اش تا اعضای پایگاه اجتماعی‌اش، یک‌دست و با اجماع تصمیم‌‌شان را برای عدم شرکت در انتخابات گرفته‌اند و بنده هم کاملا واقفم که بعید است صدتا متن مثل این و استدلال‌های همراهش تغییر جدی در نظر و تصمیم‌‌شان ایجاد کند. فی‌الواقع اوضاع یک‌جوری است که انگار مثلا من این متن‌های بازی اقلیت را خطاب به دیوار می‌نویسم، می‌خواهم بگویم شهود دارم که چقدر این فضا و راهکارهای همراهش احتمالا در نظر دوستان غیرواقعی و فانتزی جلوه می‌کند، تازه اگر تهمت پایمال کردن خون شهدای فلان و خیانت به زندانیان بهمان را بارم نکنند البته. با این‌حال نوشتن این متن‌ها گذشته از این‌که خودش یک‌جور ایفای نقش شهروندی است، جنبه‌ی شخصی‌تر و البته‌ مهم‌ترش از جهت ثبت تاریخچه‌ی تلاش‌های شخصی- شهروندی‌ام است برای پیگیری یک سری ایده‌های نظری در باب دموکراسی در گوشه‌ی مهجور و تک‌افتاده‌ای از این جهان مجازی، همین.

Null*

دوشنبه,۳ بهمن, ۱۳۹۰ ۹:۰۸

«و آن‌ها، سیاهی را توی چشم‌هایت شلیک خواهند کرد. به مرکز افکارت، به گهواره‌ی گرم و نرم اندیشه‌ات سرب متلاشی کننده حواله خواهند کرد.

وقتی مته به عصب ترس می‌رسد،‌ بیمار کنترل خود را از دست می‌دهد. یورش سهمگین شروع شده است. غیر قابل تحمل است، هیچ‌کس در برابرش مدت زیادی دوام نمی‌آورد. باید قرصی خورد.

هرکس نوعی قرص لازم دارد تا به آتش‌بسی با بدبختی‌اش برسد. حضرت ایّوب وقتی که زخم‌هایش کرم گذاشت خدا را به باد نفرین و ناسزا گرفت، زندانیان در مالاگا «بین‌الملل» خواندند. من هم، قرص‌های خودم را داشتم، مجموعه‌ای کامل از انواع و اقسام‌شان، از معادله‌ی هذلولی و «مشغله‌ی روزهایم» گرفته تا هر نوع محصول شیمیایی از داروخانه‌ی روانی.

یکی از داروهای جادویی‌ام، نقل قولی از یکی از آثار توماس مان بود، که هرگز تاثیرش را از دست نمی‌داد. بعضی وقت‌ها، در طی حمله‌ی ترس، یک عبارت را سی چهل بار، تقریباً یک ساعتی، تکرار می‌کردم، تا این‌که حالت خلسه‌ی خفیفی دست می‌داد و حمله می‌گذشت. می‌دانستم که این شیوه‌ی رقص نیایشی، شیوه‌ی تام‌تام آفریقایی، و شیوه‌ی سِحر کهن آواها است. معهذا، به رغم این آگاهی‌ام، مؤثر واقع می‌شد.

اثری مشابه اثر این اجرای مراسم بی‌حس کننده را، از شیوه‌ی مخالف نیز می‌توانستم به‌دست بیاورم، یعنی با تعمق در انتزاعیات محض. سلسله‌ای از افکار را به عمد، در اطراف موضوع معینی شروع می‌کردم، مثل فرضیه‌های فروید درباره‌ی مرگ و مرگ‌طلبی. بعد از دقایقی چند، استعلای تب‌آلودی مستولی می‌شد. نوعی دویدنِ جنون‌آمیز با هوسِ کشتن در قلمرو منطق، که معمولاً به رویا در بیداری ختم می‌شد. مدّتی بعد دوباره آرام می‌گرفتم و حمله گذشته بود.

نیروی شفابخش هر دو شیوه از ابتکار واحدی سرچشمه می‌گرفت: غرق کردن تصویر طاقت‌فرسای جوخه‌ی آتش در مشکل عام مرگ و زندگی، و غرق کردن درماندگی شخصی‌ام در درماندگی زیست‌شناختی عالم. همچنان‌که ارتعاشات و تنش‌های یک گیرنده‌ی بی‌سیم به زمین منتقل و در آن‌جا محو می‌شود، من هم فشار روحی‌ام را به «سیم زمین» وصل کرده بودم.

به عبارت دیگر، پی برده بودم که روح انسان قادر است به کمک‌هایی متوسل شود که در شرایط عادی برایش شناخته نیست، و وجود آن‌ها را تنها در شرایط غیرعادی در درون خودش کشف می‌کند. این کمک‌ها بسته به مورد خاصّ‌شان یا به صورت داروهای مخدر رحمت‌بار، و یا داروهای محرک نشئه‌آور عمل می‌کنند. فنّی که زیر فشار حکم اعدام ساخته و پرداخته کردم شامل بهره‌برداری ماهرانه از این کمک‌ها بود. راستی، می‌دانستم که در لحظه‌ی پایان کار، وقتی که می‌بایست مقابل دیوار بایستم، این ابتکارهای ذهنی خود به خود عمل خواهند کرد بی آن‌که نیازی از جانب من به کوشش آگاهانه‌ای باشد. بنابراین، عملاً ترسی از لحظه‌ی اعدام نداشتم، فقط از ترسِ لحظه‌ی پیش از اعدام ترس داشتم. اما پشت‌گرمی‌ام به آن احساسی بود که بالای پله‌های خانه‌ی سرپیتر، زمانی که به انتظار شلیک بولین بودم، تجربه کرده بودم. همان احساسِ رویاوارِ دو نیم شدن هوشیاری، که در نتیجه با نیمه ای از آن، شخص با خونسردی و فاصله‌ای نسبی به خودش می‌نگرد، انگار که غریبه‌ای را ورانداز می‌کند. هشیاری مراقب است که هرگز به عدم کامل نرسد. رازِ هستی و نابودی‌اش را فاش نمی‌کند. هیچ‌کس مجاز نیست با چشمان باز به درون تاریکی خیره شود، چراکه پیشاپیش تاریکی چشم‌اش را از کار می‌اندازد.

به همین دلیل است که وضعی که از سر می‌گذرانیم به اندازه‌ی تصور آن بد نیست. طبیعت مراقب است که درخت‌ها بیش از حد معینی قد نکشند. حتّی درخت رنج‌ها هم.»

* به نقل از: «گفت وگو با مرگ» نوشته‌ی آرتور کوستلر، ترجمه خشایار دیهیمی و نصرالله دیهیمی، نشر نی. تیتر از من است، تاکیدات هم.

پی‌نوشت: من این حمله‌ها را تجربه کرده‌ام، این یورش‌های سهمگین ناامیدی و استیصال، هربار غیرقابل‌ تحمل‌تر، چاره‌ناپذیرتر، قرصی هم ندارم برایش، هربار فکر می‌کنم این آخرین بار است، فکر می‌کنم از پس این یکی برنمی‌آیم؛ یک گوشه‌ی ذهنم مطمئنم که فقط یک حمله است، مطمئنم که تمام می‌شود اگر تحمل‌اش کنم اما در همان حال بند بند وجودم فریاد می‌زند که غیرممکن است، تحمل‌اش غیرممکن است. هربار به شگفتی می‌افتم که چطور تمام می‌شود، چطور همه‌ چیز به حالت اول‌اش برمی‌گردد، انگار نه انگار که حمله‌ای بوده است، یورش ویرانگری از ناامیدی و یاس و هربار زمانی می‌رسد که دچارش می‌شوم، شکسته‌تر، بی‌دفاع‌تر؛ من قرصی ندارم برایش، بحران که از حد بگذرد، تنها یک راه می‌شناسم، جسم‌ و ذهنم‌ خود‌شان خود به خود راه‌شان را کج می‌کنند سمت قبرستان. همراه مطمئنی اگر باشد و شرایط مساعد، خوابیدن توی قبر می‌شود تنها نوشداروی شفابخشی که می‌شناسم،آب روی آتش، جسم‌ام که می‌رود در دل خاک، یک‌هو همه‌چیز آرام می‌شود، انگار تخیله شوم از همه‌ی آن تنش‌ها و ارتعاشات دردناک و ویران‌کننده، این‌جا خیلی خوب گفته است، وصل شدن به سیم زمین، دیده‌اید که یک سیم برق را به زمین وصل می‌کنند؟ همان، وصل می‌شوم به سیم زمین و آرام می‌شوم، تخیله، نول، خنثی.