فرض یک‌دستی: در باب یک خطای تحلیلی رایج

دوست خوب، محمدرضا جلایی‌پور مطلبی را در کانال تلگرامش به اشتراک گذاشته است از محمدمهدی مجاهدی با عنوان «بازی‌های نامتقارن انتخاباتی در افق‌های ناهمتراز سیاسی». مدعای متن این است که « بخشی از خطاهای محاسباتیِ پرهزینه‌ی اصلاح‌طلبان در دو دهه‌ی گذشته ناشی از عدم توجه به افق تحلیلیِ متفاوت و ناهمترازِ رقیب و در نتیجه خطا در خواندنِ بازی او بوده است.» نویسنده با برساخت دوگانه جدیدی با عنوان “عادی‌سازان” و “استثناطلبان” به جای دوگانه مشهور اصلاح‌طلبان و اصولگرایان، سعی می‌کند منظور خود از “افق‌های ناهمتراز سیاسی” را شرح دهد که به معنای درک بنیادا متفاوت از واقعیت است. بدین معناکه «یکی ]عادی‌سازان[ نظام را نرمالیزه می‌خواهد، دیگری ]استثناطلبان[ انقلابی؛ یکی در تراز ملی و محلی بازی می‌کند، دیگری در تراز منطقه‌ای و جهانی؛ یکی چشم‌اندازی چهارساله و ادواری به کسب قدرت دارد، دیگری چشم‌اندازی دائمی و مستمر؛ یکی سِمَت ریاست‌جمهوری را پاسدار قانون اساسی می‌شمارد، دیگری آن را مزاحم پاسداری از انقلاب؛ یکی در پی تضمین منافع ملی از راه‌های متعارف است، دیگری نقش اصلی جمهوری انقلابی اسلامی را تمدن‌سازی می‌داند.» از دیدگاه نویسنده این افق ناهمتراز مانع از پیش‌بینی درست بازی رقیب توسط عادی‌سازان می‌شود چراکه «جریان استثناطلب» بر منطق درونی «جریان عادی‌ساز» که منطق متعارف و ساده‌ای است، اشراف دارد، اما «جریان عادی‌ساز» از چنین آشنایی و إشرافی نسبت به منطق «جریان استثناطلب» برخوردار نیست». بر همین مبناست که «آن‌چه در دستگاه تحلیلی عادی‌سازان پرهزینه و ناممکن می‌نماید گاهی در افق تحلیلی استثناطلبان قابل تحمل و ممکن و مطلوب است (از جمله مثلا رد صلاحیت آیت الله هاشمی، سیدحسن خمینی و تحمل هزینه‌های حکمرانی احمدی‌نژاد).» و حتی ردصلاحیت رئیس‌جمهور کنونی برای انتخابات ۹۶ که از دیدگاه نویسنده و بر مبنای مقدمات بحثش محتمل می‌نماید.

به نظر من، مشکل اصلی این متن نادیده گرفتن وجوهی از واقعیت است که با تحلیل ارائه شده ناسازگار است، از جمله مهمترین ناسازگاری که تن دادن به قول نویسنده استثناطلبان است به رای ۵۰٫۷ درصد روحانی در  انتخابات ریاست‌جمهوری ۱۳۹۲٫ همان‌طور که نویسنده می‌گوید ردصلاحیت هاشمی رفسنجانی در انتخابات ریاست جمهوری ۱۳۹۲ نه فقط برای اصلاح‌طلبان بلکه برای اغلب تحلیل‌گران، نامنتظره بود اما اتفاقا به دلیل همین اتفاق نامنتظره، رای آوردن روحانی یا درواقع تن دادن به قول نویسنده استثناطلبان به رای لب مرزی روحانی کاملا نامحتمل می‌نمود. از نظر من، رخداد اخیر در تضاد آشکار با تحلیل نویسنده در باب افق‌های ناهمتراز سیاسی است چراکه اگر در افق تمدن‌سازی و انقلابی‌گری، ردصلاحیت هاشمی رفسنجانی کم‌هزینه و قابل تحمل است، تقدیم کردن دودستی قوه مجریه به شاگرد و پیرو هاشمی با چه منطقی قابل تبیین است؟

چهارسال پیش، من هم از ردصلاحیت هاشمی یکه خوردم و به دنبال این بودم ببینم کدام فرض تحلیلی‌ام نادرست بوده که به چنین خطای تخمینی منتهی شده است، اما آن‌چه باعث فروپاشی کل دستگاه تحلیلی‌ام شد، رای آوردن روحانی یا درواقع پذیرش رای ناپلئونی او توسط طرف مقابل بود، تبیین این دو واقعه ناسازگار در کنار هم و در یک دستگاه تحلیلی منسجم بود که برای من ناممکن می‌نمود. در این چهارسال همواره پرسشم از تحلیل‌گران عرصه سیاست در ایران این بوده است که چطور می‌توانند این دو واقعه را در کنار هم تبیین کنند؟ واقعیتش چندان پاسخ قانع‌کننده‌ای دریافت نکرده‌ام، پاسخ‌ها خیلی موردی و خاص است، مثلا این‌که طرف مقابل فکر نمی‌کرد روحانی رای می‌آورد وگرنه ردصلاحیتش می‌کرد. در این مواقع سوال من این است که چرا این رای ناپلوئنی را پذیرفتند در حالی که می‌توانستند با ابطال چند صندوق رای انتخابات را به دور دوم بکشانند. معمولا پاسخ این است که چون خودشان هم فهمیده بودند روحانی رای می‌آورد و با کشاندن انتخابات به دور دوم، سودی که عایدشان نمی‌شود هیچ بلکه پیروزی روحانی قاطع‌تر می‌شود، جالب است که این پاسخ معمولا از سوی کسانی بیان می‌شود که سرسختانه به تقلب تعیین‌کننده نتیجه انتخابات در سال ۱۳۸۸ هم معتقدند و معلوم نیست چرا همان سناریو نمی‌توانست در سال ۹۲ و با هزینه‌ای به مراتب کمتر تکرار شود.

برخی هم البته تحلیل دیگری از این واقعه دارند، آن‌ها معتقدند که جریان مقابل شکست خود را حدس زده بود اما هاشمی را ردصلاحیت کرد چون می‌دانست با توجه به وقایع ۸۸، در صورت کاندیداتوری، او رئیس‌جمهور خواهد شد و قدرتش بسیار افزایش خواهد یافت، به خصوص در سال‌هایی که ممکن بود چالش جانشینی رهبری پیش بیاید، بنابراین به تایید صلاحیت عارف و روحانی بسنده کرد تا در صورت شکست، دست‌کم مهره نه‌چندان قدرتمندی از جریان رقیب به پیروزی برسد. این دسته البته این سوال را معمولا بی‌پاسخ می‌گذارند که چرا اساسا عارف و روحانی تایید صلاحیت شدند وقتی می‌شد حاکمیت یک‌دست و یکپارچه باقی بماند. پاسخی که گهگاه شنیده‌ام این است که نظام (استعاره از رهبری؟) به این نتیجه رسیده بود که اوضاع بحرانی است و چاره‌ای جز سپردن کار به تکنوکرات‌‌های باسابقه نیست و به همین دلیل تایید صلاحیت و سپس پیروزی روحانی را پذیرفت چون مملکت را در سراشیبی سقوط و فروپاشی اقتصادی می‌دید.

از نظر من پاسخ‌هایی از این دست هیچ‌یک قانع‌کننده نیستند چراکه همه‌شان پسینی‌اند بدین‌معناکه با چنین منطق‌های سستی امکان نداشت بتوان پذیرش رای لب مرزی روحانی توسط جریان مقابل را پیش‌بینی کرد چراکه منطق قدرتمندتری مبتنی بر ردصلاحیت هاشمی وجود داشت که می‌گفت اگر قرار بود جریان مقابل به قواعد دموکراسی تن دهد یا اگر نمی‌خواست هزینه‌ای متحمل شود، قاعدتا هاشمی را ردصلاحیت نمی‌کرد، نه این‌که بعد از آن‌همه دردسر حالا بخواهد شاگرد و پیرو مکتب هاشمی را به قدرت برساند و همه‌ی رشته‌های هشت سال قبل را پنبه کند.

از نظر من، دستگاه تحلیلی محمدمهدی جاهدی مبتنی بر «افق‌های ناهمتراز سیاسی» هم از تبیین دو واقعه پیش‌گفته در کنار هم ناتوان است، گرچه متن اساسا رای‌ آوردن روحانی را نادیده می‌گیرد و به ناسازگاری این واقعه با فرض‌های تحلیلی‌اش بی‌توجه است.

چهارسال پیش که در پی رخداد دو واقعه ردصلاحیت هاشمی و پیروزی لب مرزی روحانی در دور اول، کل دستگاه تحلیلی‌ام فروپاشید، تصمیم‌ گرفتم تا وقتی نتوانسته‌ام خطای بنیادین دستگاه تحلیلی پیشین‌ام را پیدا کنم و ناسازگاری واقعیت با منطق تحلیلی‌ام را رفع کنم، سکوت کنم و همین کار را هم کرده‌ام. تنها پاسخی که در این چهار سال به آن فکر کرده‌ام و با ازدیاد تحلیل‌های سیاسی در ماه‌های پیش از انتخابات پیش رو فکر کردم ارزش طرح کردن دارد، رد فرض یک‌دستی جریان مقابل است. به نظرم آن‌چه تبیین این دو واقعه را در کنار هم ناسازگار می‌نماید این است که ما این دو واقعه را نتیجه کنش و تصمیم یک جریان بدانیم. در این صورت است که منطق کنش با هیچ عقلی جور در نمی‌آید، یعنی آدم نمی‌فهمد با چه عقل و منطقی می‌شود کسی مثل هاشمی را که از بنیان‌گذاران نظام جمهوری اسلامی محسوب می‌شود و در این نظام پست و مقام‌های جور واجور سیاسی داشته است ردصلاحیت کرد و بعد در همان انتخابات شاگرد و پیروش را با رای ۵۰٫۷ درصدی به عنوان پیروز انتخابات پذیرفت. این درحالی است که اگر فرض یکدستی جریان را زیرسوال ببریم و فرض کنیم این دو واقعه نتیجه کنش و تصمیم دو گروه یا بیشتر بوده است، فهم این دو واقعه در کنار هم امکان‌پذیر می‌شود.

به نظرم خطایی که همه‌ی دستگاه‌های تحلیلی موجود درباره سیاست ایران بدان دچارند، همین فرض یکدستی جریان‌هاست، این‌که رهبری و سپاه و شورای نگهبان و اصولگرایان همه‌شان یک جریان همسو با یکدیگرند؛ به نظرم این فرض تحلیلی خطاست، هر کدام از این افراد و گروه‌ها می‌توانند منطق کنش متفاوتی داشته باشند که گرچه ممکن است اغلب همسو با یکدیگر از آب در آید اما لزوما و همیشه این‌گونه نیست. اتفاقا به نظرم خطاهای محاسباتی اصلاح‌طلبان (که خودشان هم جریان یکدستی نیستند و دقیقا مثل طرف مقابل از افراد و گروه‌های مختلفی تشکیل شده‌اند که گرچه منطق کنش‌شان اغلب همسو از آب در می‌آید اما همیشه و لزوما این‌گونه نیست) وقتی اصلاح می‌شود که این فرض یکدستی جریان مقابل را کنار بگذارند و بتوانند تصمیمات و منطق کنش این افراد و گروه‌های مختلف را در واکنش به یکدیگر و در واکنش به گروه‌ها و جریانات مقابل‌شان تحلیل کنند.

ناگفته پیداست که تحلیل جاهدی بیش از دیگر تحلیل‌ها بر خطای فرض یکدستی بنا شده است. این‌که همه افراد و گروه‌های جریان مقابل را استثناطلب بدانیم، با دم‌دستی‌ترین شواهد هم قابل رد است چراکه همه این افراد و گروه‌های موسوم به استثناطلب در موقعیت‌های بسیاری بر مبنای منطق متعارف عمل کرده‌اند و می‌کنند، کمااین‌که گروه‌ها و جریانات موسوم به عادی‌ساز که برچسب تحلیلی اصلاح‌طلبان در دستگاه جاهدی است، در موقعیت‌هایی آرمانگرایانه و بر مبنای منطق انقلابی عمل کرده‌اند، نمونه‌ مشهورش میر در حصر که هفت سال است قهرمان آرمانی بدنه اجتماعی همان جریان عادی‌ساز است.

در آخر این‌که به نظرم اتفاقا این ویژگی‌ تحلیل‌های مبتنی بر شهود عمومی است که در نظر اول و بر مبنای ادبیات تحلیلی آشنازدایی کننده‌شان از واقعیت، دارای حرف و سخنی نو تلقی می‌شوند که بسیار هم با واقعیت (بخوانید با شهود عمومی از واقعیت) سازگار است اما کمی که به آن‌ها دقت کنیم می‌بینیم حتی از همان میزان واقع‌بینی تحلیل‌های مبتنی بر شهود عمومی هم برخوردار نیستند، پاشنه آشیل‌شان هم اغلب نادیده گرفتن مثال‌های نقض با تحلیل‌شان است.

آرامش

ساحل تبن یا ارض موعود به قول امیر، یک جایی است بین عسلویه و پارسیان که ما از نوروز سال گذشته تا امروز، چهارمین بار است که آمده‌ایم. با تیپ سفرهای‌مان هم سازگار نیست، نمونه سفرهای ما همین سفر چهار پنج روزه‌ی قبل از سال نو به دزفول است که توی یک روز سه جایی را نشان می‌کنیم برای دیدن که در نظر دیگران، به خصوص محلی‌ها، هر کدام خودشان  به تنهایی نیازمند برنامه‌ای دو سه روزه هستند (برای اطلاعات بیشتر نگاه کنید به https://t.me/besafar/227:).

تبن استثنایی بر قاعده سفرهای ماست از این جهت که وقتی به تبن می‌رسیم نه یک روز، نه دو روز، بلکه شده است سه روز تمام را در ساحل می‌نشینیم و به دریا خیره می‌شویم، رها برای خودش ماسه‌بازی می‌کند یا اگر مثل امروز هم‌بازی‌های پایه پیدا کند، ما و زمان را یکجا فراموش می‌کند و مشغول دریا و ماسه و دوستانش می‌شود. من و امیر هم در آرامش کامل، معمولا یکی‌مان مراقب رهاست و دیگری با خودش خلوت می‌کند و بعد جای‌مان را عوض می‌کنیم، در این بین توی آب می‌رویم و بیرون می‌آییم و زیر آفتاب خشک می‌شویم، ناهار یا تخم رغ می‌خوریم یا برنج‌ دست‌پخت خودمان را با یک غذای آماده و بعد به همان منوال صبح، منتظر غروب می‌مانیم. دلیل‌مان برای دل کندن از تبن یا تمام شدن روزهای تعطیل و سفر است یا هوای نامناسب که به ندرت پیش می‌آید البته. یک موردش همین هفته گذشته که کل جنوب غرب را سیل برداشته بود و ما مجبور شدیم سه چهار روزی را در یزد و ابرکوه صرف کنیم تا موج باران‌های سیل‌آسا از مقصد اصلی‌مان گذر کند و درست همین امروز به تبن برسیم که آسمان نیمه ابری، کمی تا قسمتی آفتابی، درجه حرارت مناسب و خلاصه هوا دلپذیر و عالی است.

دارم فکر می‌کنم چه چیز تبن را استثناء می‌کند، دارم فکر می‌کنم نکند خودش قاعده است و ما حواس‌مان نیست. از این جهت که هی منتظر تعطیلاتی نسبتا طولانی در فصل مناسب هستیم تا راه‌مان را کج کنیم سمت تبن، دارم فکر می‌کنم چرا برایمان تکراری نمی‌شود؟ ما که حریصانه کوه و دشت و دریا و مناظری خیره‌کننده را در چشم به هم زدنی رد می‌کنیم تا به منظره بعدی برسیم، چطور در نبن این‌طور بند می‌شویم؟ دارم فکر می‌کنم شاید تبن برخلاف تصورمان نه استثنایی بر قاعده سفرهای‌مان، بلکه خود قاعده باشد.

دارم فکر می‌کنم تبن به ما چه چیز می‌دهد؟ پاسخ‌اش یک کلمه است: آرامش، می‌توانیم ساعت‌ها به دریا خیره شویم بدون هیچ دغدغه و دلمشغولی مشخصی، به خصوص بدون دل‌مشغولی‌های خاص سفر مثل خورد و خوراک و محل اقامت، در سفرهای‌ چندباره‌مان به اینجا هم محل اقامت ثابتی پیدا کرده‌ایم و هم این‌که چه غذایی را کی و کجا بخوریم. این است که وقتی جلوی دریا نشسته‌ایم هیچ دغدغه خاطر بلافصلی نداریم، دور و برمان امن و خلوت، ذهن‌مان آزاد و رها برای خودش می‌گردد و لذت لمس ماسه و آب دریا هم مزید بر آرامش دلپذیر.

دارم فکر می‌کنم شاید در همه آن سفرهای هول هولی دنبال چنین چیزی هستیم، سفرهایی اکتشافی برای پیدا کردن جاهایی مثل تبن که کمک‌مان می‌کند رها شویم، آرام شویم. البته آدم فکری می‌شود که یعنی در همه آن پنجاه هزار کیلومتری که در سال گذشته رفتیم، یک جای دیگر مثل تبن پیدا نشده است؟  به نظرم ایده‌آل و منحصر به فرد بودن تبن به شرایط خاص و کنونی‌ ما با یک بچه دو ساله برمی‌گردد. به نظرم ما بعد از یک سال سفرهای اکتشافی پی در پی، حالا دره‌ها و دشت‌های بکری را می‌شناسیم که موجد احساس آرامش و رهایی‌اند اما آنچه تبن را همچنان انتخاب اول می‌کند، امنیتش برای یک بچه دو ساله است، هیچ بالا بلندی خطرناک و محدودکننده‌ای در کار نیست، هیچ جک و جانور خطرناک یا تیزی‌های برنده‌ای که ذهن و چشم آدم را مراقب و نگران نگه دارد، بچه در رهایی کامل است، بدون هیچ بکن نکن و مواظب باش‌های مکرر و اعصاب خردکنی، این است که با وجود کشف جاهای بکر و همراه با احساس آرامش و رهایی مثال زدنی، همچنان تبن و سواحل اطرافش که می‌شود کل مسیر جاده خاکی بستانو به غوزه در مرز استان های بوشهر و هرمزگان، مقصد اصلی‌مان است. (برای اطلاعات بیشتر نگاه کنید به https://t.me/besafar/331:).

انقلاب، امید، اطمینان

این پست قدیمی است، ۲۱ بهمن ۹۵ نوشتم‌اش برای کانال تلگرام (http://telegram.me/baharvin) و درست همان زمان وبلاگ به دلیل حمله اسپم و ویروس و هزار جور بلای ناشناخته دیگر منهدم شد، کلا سایت شخصی داشتن در این روزگار کار سختی است، هزار جور حفره امنیتی هست که هر ازچندی مورد حمله قرار می‌گیرد و بروزرسانی نسخه وردپرس هم دردسرهای خاص خودش را دارد و…خلاصه هنوز راه‌حلش را پیدا نکرده‌ام. سر و شکل فعلی هم هیچ به دلم نمی‌چسبد، پشت صحنه‌ام هم از دست رفته و در کنار هزارجور سرشلوغی و بهانه‌های جور واجور مزید بر علت وبلاگ ننوشتن شده. هنوز هم نمی‌دانم از تنبلی من است که راه و چاهش را یاد نگرفته‌ام یا کلا الان زمانه‌ای نیست که آدم بتواند خودش یک تنه  از پس مشکلات امنیتی و بروزرسانی و مناسب‌سازی قالب و دیگر دردسرهای یک سایت شخصی برآید.

در ادامه این متن: ایران روح یک جهان بی‌روح

مثلا یک چیزی که من از آن سال‌ها نمی‌فهم‌ام، درواقع بیشتر و به خصوص درباره زنان آن سال‌ها نمی‌فهم‌ام، علاقه‌شان به زادوولد در آن شرایط بوده است. شما فکر کن ما امروز در یک دوره‌ی نسبتا باثبات سیاسی اقتصادی هزارجور نگرانی و اما و اگر برای بچه‌دار شدن داریم. یک سری دغدغه‌های فلسفی – اخلاقی هست ناظر به این‌که اصلا آدم با چه مجوز اخلاقی‌ای حق دارد یک انسان را وارد چنین دنیای پرآشوبی بکند؛ بعد پای شرایط اقتصادی می‌آید وسط که توی این ۴۰ متر جای اجاره‌ای و با این خرج و مخارج، دیگر بچه را کجای دل‌مان بگذاریم. همه‌ی این‌ها هم که حل شود، دغدغه‌ی زنان جوان به میان می‌آید در مورد تداخل نقش مادری با ایفای نقش موثر در اجتماع. آن‌وقت من نمی‌دانم آن سال‌های انقلاب شرایط چطور بوده که این زنان انقلابی راه به راه بچه‌دار می‌شده‌اند.

لابد شما می‌گویید تعجب ندارد، ایفای چنین نقشی برای زنان جزئی پررنگ از ایدئولوژی انقلابی بوده است ولی من اصلا با این جواب همدل نیستم چون ایدئولوژی‌های چپ‌گرایانه که صرفا چنین نقشی برای زنان قائل نبودند، از قضا ایده‌شان این بود که مبارزه و انقلابی‌گری زن و مرد نمی‌شناسد و همه باید هم‌پای هم وسط خیابان و تظاهرات و بگیر و ببند و کشت و کشتار باشند. گو این‌که زنان مذهبی انقلابی هم آدم‌های گوشه خانه بمان و بچه بزرگ‌کنی نبودند، یعنی چنین نقشی برای خودشان قائل نبودند. کافی است سرمان را بگردانیم تا مادرهایی را ببینیم که سی و چند سال پیش برای خودشان همه‌جور توانایی و انگیزه برای حضور اجتماعی قائل بودند و شاید همین منشاء نارضایتی و احساس تباه شدگی امروزشان باشد. به هرحال می‌خواهم بگویم انقلاب دست‌کم در آن سال‌های اول، نقش خانه‌نشینی برای زن‌ها قائل نبود به کنار، اتفاقا بسیاری از زنان جوانِ خانواده‌های سنتی را به خیابان و حوزه اجتماعی کشاند.

حالا سوالم این است که چطور این زنان، هم از نوع چریک چپ‌گرا، هم نوع از نوع مذهبیِ چادر به سر، چطور این زنان هیچ تضادی بین بچه‌دار شدن و ایفای نقش مادری با ایفای نقش‌های اجتماعی‌شان نمی‌دیدند. اصلا در آن شرایط بی‌ثبات و جنگ و ترور و خشونت در مملکت به چه امیدی بچه‌دار می‌شدند؟ مملکت امن و نسبتا باثبات، خیل عظیمی گرفتار یاس فلسفی هستند که حالا اصلا بچه را بیاوریم به این دنیای پرخشونت که چه، بعد در آن زمان که صدای تیراندازی‌های خیابانی مثل لالایی برای بچه‌ها بوده، چطور آن‌ها پشت سر هم بچه دار می‌شده‌اند. مورد داریم پدر و مادر هر دو چریک، تاریخ تولد فرزند: ۳۰ خرداد ۱۳۶۰، شما فکر کن، ۳۰ خرداد ۶۰ خانم چریک مشغول زایمان بوده، الان برای ما یک‌جور طنز تلخ را تداعی می‌کند و شاید آدم وسوسه شود فکر کند که خب به هرحال شاید تصادفی بوده و ناخواسته اما واقعیت این‌ است که حتی پس از تجربه بچه و بچه‌داری هم دچار تردید برای بعدی‌ها نمی‌شده‌اند، یعنی اصلا این‌طور نبوده که مثل امروزی‌ها فکر کنند همین یکی برای هفت جدم بس است و..چشم به هم می‌زدند دومی را در راه داشته‌اند و…

من مانده‌ام چطور؟ به چه امیدی در آن شرایط پرآشوب؟ اصلا امید و آشوب به کنار، چطور من نوعی امروز می‌خواهم بروم دانشگاه درس بخوانم یا درس بدهم، هزار جور چرتکه می‌اندازم که بچه‌دار بشوم، نشوم، وقت مناسب برای بچه‌دار شدن کی است دقیقا؟ نکند بچه جلوی پیشرفتم را بگیرد، نکند حضورم در اجتماع را محدود کند؟ بعد آن زمان، زنان در وسط خیابان و مبارزه و انقلاب، چطور چنین تردیدهایی نداشته‌اند یا اگر داشته‌اند چطور این‌قدر راحت بر تردیدهای‌شان غلبه می‌کرده‌اند به‌طوری کمتر زن متاهلی در آن سال‌ها بوده است که عدل در همان بگیروببندهای انقلاب بچه‌دار نشود؟

 

به نظرم یکی از ناگفته‌های انقلاب و فضای انقلابی همین است، همین وضعیت زنان و بچه‌دار شدن و نسبت‌شان با انقلابی‌گری و ایفای نقش اجتماعی؛ وجهی از انقلاب و برانگیختن امید و انگیزه و اطمینان برای زندگی که به نظرم کمتر مورد توجه قرار گرفته است. اینکه برویم سراغ مادرهای انقلابی دو آتشه که برای خودشان هزارجور تکلیف نجات خلق هم قائل بوده‌اند، ببینیم چطور، با چه جور حس و حالی، حتی با چه استدلالی در آن جهان پرآشوب مشغول بچه‌دار شدن بوده‌اند؟ تردید نمی‌کرده‌اند که بچه برایشان محدودیت بیاورد و خانه‌نشین‌شان کند و…

این میزان امید و اطمینانی که برای بچه‌دار شدن لازم است را در آن شرایط پرخشونت انقلاب از کجا می‌آورده‌اند دقیقا؟ پس چرا ما امروز در شرایطی ایمن و نسبتا با ثبات تا این اندازه از چنین امید و اطمینانی تهی هستیم؟ چطور انقلاب با آن‌ حجم عظیم بی‌ثباتی همراهش، همزمان این حجم از امید و انگیزه و اطمینان را به همراه داشت و چطور چنین امید و اطمینانی از دست رفت؟

بهمنِ افکار عمومی

مثل بهمن می‌ماند، از اولین خبرهای چندکلمه‌ای و فیلم‌های چندثانیه‌ای تا آن حجم عظیم آه و فغان‌ها و خشم‌های مجازی تا سیل مهارنشدنی یادداشت‌ها و نقدها و اعتراضات و اتهامات و…مثل بهمن می‌ماند، در چشم بهم‌زدنی راه می‌افتد و هیچ‌چیز و هیچ‌کس را یارای مقاومت در برابرش نیست.

به نظرم اغلب افراد فکر می‌کنند همین است، معجزه اینترنت و شبکه‌های اجتماعی همین بهمنِ افکار عمومی است که حالا می‌تواند به مدد چند کلیک و با کمترین هزینه سر مسائل کوچک و بزرگ راه بیفتد و حجم و عظمتش هراس بیندازد در دل مسئولین فاسد و ناکارآمدی که تا پیش از این فساد و بی‌عرضه‌گی‌شان می‌توانست در پرده انحصار رسانه‌ای پنهان بماند.

من اما فکر می‌کنم بهمن افکار عمومی قبل از هرچیز واقعیت را مدفون می‌کند جوری‌که دست هیچ‌کس به آن نمی‌رسد. به نظرم بهمن افکار عمومی وقتی با این حجم از احساسات به راه می‌افتد بیش از آن‌که سازنده باشد ویران‌کننده است، بیش از آن‌که اصلاح‌کننده وضع موجود باشد، واقعیت‌ و علل شکل‌گیری‌اش را مدفون‌ می‌کند و از همین طریق مانع تغییر وضع موجود می‌شود، درواقع به جای آن‌که با تغییر وضعیت مانع از تکرار فاجعه شود، با پوشاندن واقعیت و حفظ آن به همان شکلی که قبلا بوده است، زمینه‌ساز تکرار وقایع می‌شود. چرا این‌طور فکر می‌کنم؟

از یکی از شبکه‌های ماهواره‌ای برنامه‌ای پخش می‌شد با عنوان «پیام اضطراری»، راجع به موارد سوانح هوایی و سقوط هواپیما و تشریح مستندگونه فرآیندی که به کشف علت سانحه منتهی می‌شد. این فرآیند آن‌چنان دقیق، تخصصی، عینی و فارغ از سوگیری و پیش‌فرض بود که من تصمیم گرفته بودم یک قسمتش را در کلاس روش‌شناسی پخش کنم و بگویم فرآیند پژوهش یک همچو فرآیندی است زمانی که به واقعیت دسترسی ندارید و هرگز هم دسترسی نخواهید داشت چون خیلی وقت‌ها خلبان و کمک‌خلبان که سهل است، کل بقایای هواپیما و جعبه سیاهش در قعر اقیانوس است اما این باعث نمی‌شود که همه فرضیات احتمالی در مورد علت واقعه به یک اندازه معتبر و قابل پذیرش باشند چون همان اندک شواهد باقیمانده احتمال یک فرضیه را بیشتر و اعتبار دیگری را کمتر می‌کند. مهم فرآیند عینی و تخصصی ارزیابی فرضیات با استفاده از شواهد موجود است.

گفتن ندارد که قاعدتا انتظار انجام فرآیندی مشابه فرآیند پیش‌گفته در مورد فاجعه پلاسکو، انتظار بی‌ربطی نیست، همان‌طور که انتظار انجام چنین فرآیندی برای حادثه قطار مشهد- تبریز هم انتظار نامربوطی نیست، چه‌بسا که در بسیاری سوانح مورد بررسی در آن برنامه، خطای اصلی و اولیه مربوط به عامل انسانی بود اما بازرسان و کارشناسان مربوطه به هیچ‌وجه با چنین پاسخ رایجی راضی نمی‌شدند، بسیار مهم بود که چرا عامل انسانی دچار این خطا شده چراکه فرض ناگفته اما بنیادی تحقیق بر این بود که هیچ خطایی کاملا فردی نیست بلکه شرایط رخداد حادثه است که عامل انسانی را مستعد خطا کرده است و برای جلوگیری از تکرار حادثه، باید این شرایط مستعدکننده خطا تغییر کند.

این رویکرد غیرفردی که به جای پیدا کردن مقصر، به دنبال کشف علل واقعه و شرایط زمینه‌ساز رخداد خطا می‌شود، شاه‌کلید تفاوتی است که یک فرآیند تخصصی معطوف به تغییر واقعیت را از بهمنِ افکار عمومی و پیامدهای ناخواسته‌اش متمایز می‌کند. پیامدهایی مثل واکنش‌های غیرتخصصی و احساساتی مسئولین به بهمنِ احساساتی که به راه افتاده است. بودجه آتش‌نشانی کم بوده است؟ همان در لحظه چند ده میلیارد اختصاص می‌دهند بدون این‌که کسی ببیند در میان علل مختلف منتهی به فاجعه، نقش عوامل مختلف چقدر بوده است و چقدر تخصیص چنین بودجه‌ای احتمال تکرار چنین حوادثی را کاهش می‌دهد. افکار عمومی یک پاسخ فوری و احساساتی می‌خواهد، خاص ایران هم نیست، همین یکی دو سال پیش بود که عکس آیلان کل رسانه‌های جهان را تسخیر کرد و حتی بانوی آهنین را وادار به واکنشی احساساتی کرد، باز کردن درهای آلمان به روی مهاجران که در اندک زمانی پیامدهای غیرقابل کنترلش آشکار شد و خیلی زود همه چیز به حالت قبل برگشت بدون این‌که تغییری واقعی و بنیادی در وضعیت مهاجران غیرقانونی اتفاق بیفتد، جالب است بدانیم که امروز آلمان بالاترین نرخ بازگشت داوطلبانه مهاجران غیرقانونی به کشورهای‌شان را دارد!

همین دیگر، دیدم عجالتا صدر تا ذیل مملکت مقصر شناخته شده‌اند، از شخص شهردار تا رای‌دهندگان به غیرمتخصص‌ها در شورای شهر، از وزیر کار تا دوربین به دست‌های در صحنه، دیدم تنها جایی که به خودش و کنش‌هایش بازاندیشانه نگاه نمی‌کند همین افکار عمومی پرسه‌زن در شبکه‌های مجازی است که با عطشی سیری‌ناپذیر عکس و فیلم به اشتراک می‌گذارد و هشتگ داغ می‌کند و …حس‌اش هم این است که دارد کار مفیدی می‌کند و به گردش آزاد اطلاعات کمک می‌کند، بدون اینکه متوجه باشد این حجم از حساسیت عمومی کار تخصصی و بی‌طرفانه کشف علل حادثه را اگر نگوییم ناممکن، دست‌کم بسیار دشوار می‌کند. مثل کاری که یکی از دوستان در کانال تلگرامش پیشنهاد کرده است: تهیه گزارش ملی پلاسکو توسط متخصصین بی‌طرف، به نظر من انجام چنین کاری ناممکن است، کدام متخصص، کدام بی‌طرفی، در شرایطی که پلاسکو شده است گوشت قربانی در دعوای حامیان شهردار و دولت، و افکار عمومی هم شده است محل جدال‌شان که هر روز یکی شواهدی بر علیه دیگری رو می‌کند تا افکار عمومی را بر علیه دیگری بشوراند. در چنین شرایطی صحبت از تخصص و بی‌طرفی بیشتر یک‌جور فانتزی است، افکار عمومی از پیش تصمیم‌اش را درباره چنین گزارشی گرفته است: بگویند تعداد کشته‌ها در مقایسه با موارد مشابه  و میانگین فلان و بهمان چندان بالا نبوده است افکار عمومی به جوش و خروش می‌آید که دارند برای حفظ پست و مقام‌شان با هم معامله می‌کنند و خون بندگان خدا را پایمال می‌کنند، بگوید تعداد تلفات و خسارات بسیار بالا بوده است می‌شود سند اتهام و محاکمه‌ی فلانی و بهمانی.

در چنین شرایطی است که مسئولین می‌شوند ماشین صدور تکذیبیه و تنها چیزی که بی‌اهمیت می‌شود واقعیت و علل شکل‌گیری‌اش است. همه دنبال رفع اتهام از خودشان و متهم کردن دیگری هستند، چرا؟ چون افکار عمومی دنبال مقصر است و نه علت. این البته خاص ایران است، این‌که هیچ فرآیند تخصصی و بی‌طرفانه‌ای امکان‌پذیر نمی‌شود چون افکار عمومی از پیش تصمیمش را در مورد تقصیر مسئولین مربوطه گرفته است و هر پاسخ جزئی و تخصصی را که علت فردی مشخصی را شناسایی نکند، ماستمالی و پنهان کردن نقش عوامل اصلی تلقی می‌کند. همین است که علی‌رغم موج‌های پی در پی افکار عمومی، کمتر تغییری در شرایط واقعی اتفاق می‌افتد و یکی از عللی که باعث تداوم این وضع می‌شود همین بی‌توجهی افکار عمومی به نقش خودش در تداوم این شرایط است.

همین شرایط عینا در مورد عدم وجود آمار دقیق در باب مسائل مختلف هم صادق است. دوست عزیز میثم هاشم‌خانی در مصاحبه‌ای مفصل با روزنامه همشهری ضرورت یک نظام آماری جامع، دقیق، شفاف و دارای انتشار علنی را شرح داده است اما به نظر من، شکل‌گیری این نظام آماری هم مانند تحقق آن گزارش ملی ناممکن است. یکی از عوامل موثر در این ناممکنی، مواجهه‌ی افکار عمومی با آمار مملکت است. دقیقا مثل پلاسکو، آمار هم گوشت قربانی دیگری است که حامیان و منتقدان وضع موجود بر سرش جدال می‌کنند و افکار عمومی هم سیاهی لشکری که مدام به این سو و آن سو کشیده می‌شود. خوب است از خودمان بپرسیم چرا نیروی انتظامی باید آمار دقیق سرقت را منتشر کند وقتی تقریبا همه‌مان مطمئنیم در کمتر زمانی بهمنی راه می‌افتد از فحش و فضیحت به ناکارآمدی و بی‌عرضه‌گی نیروی انتظامی در مهار و کنترل سرقت، کدام آدم عاقلی خودش چنین هجمه‌ای را بر علیه خودش به راه می‌اندازد. این درحالی است که در جوامع دیگر آمارها منتشر می‌شوند و افکار عمومی هم فکر نمی‌کند باید یقه‌ی مسئول مربوطه را بابت این آمار بچسبد و تا استعفایش را نگیرد ول نکند. آمار ابزار متخصصین است برای تحلیل واقعیت در جهت بهبود آن اما این‌جا آمار به مثابه صدایی است که ناگهان و ناغافل بهمن را ایجاد می‌کند و واقعیت را در دل خودش مدفون می‌کند؛ جالب است که بهمن فقط مدت خیلی کوتاهی طول می‌کشد و چند دقیقه بعد همه چیز مثل چند لحظه‌ی پیش‌اش آرام و ساکت است انگار نه انگار که اصلا اتفاقی افتاده است، فقط واقعیت‌های مهمی آن زیر مدفون شده است و دست کسی هم بهشان نمی‌رسد.

محتمل است برخی بگویند باید دید این رفتار خاص افکار عمومی در ایران ناشی از چیست که احتمالا یک بخش اصلی پاسخ‌شان هم رفتار حکومت است، مصداقش هم احتمالا همین شکل دستکاری شده اطلاع‌رسانی که صدا و سیما در حادثه پلاسکو انجام داد و خودش اصلی‌ترین عامل ایجاد بی‌اعتمادی و شایعه و دست به دست شدن اخبار تایید نشده بود. می‌پذیرم که این‌دو یعنی رفتار حکومت و افکار عمومی تشدید کننده‌ی یکدیگرند، من در این متن قصد تاکید بر تاثیرگذاری افکار عمومی بر رفتار حکومت را داشتم بدین‌معناکه چطور رفتار افکار عمومی، مسئولین مربوطه را تبدیل به کسانی می‌کند که به جای واکاوی علل حادثه، همه‌ی هم و غم‌شان رفع اتهامات و دفاع از خودشان است، آشکار است که چنین تاکیدی به معنای نادیده گرفتن تاثیر رفتار مسئولین در تشدید بی‌اعتمادی افکار عمومی نیست. اینجا من بر نقش افکار عمومی بیشتر تاکید کردم چون به نظرم چنین نقشی در برساخت واقعیتی که اینهمه منتقدش هستیم، معمولا نادیده گرفته می‌شود.

ایضا ممکن است برخی بپرسند یعنی می‌گویی همه چیز زیر سر افکار عمومی است؟ حالا مثلا افکار عمومی دست به سینه بنشند کنار و لام تا کام حرف نزند، هم گزارش ملی تهیه می‌شود هم آمار‌های جامع و واقعی منتشر می‌شود؟ البته که نه، افکار عمومی تنها یکی از عوامل موثر بر واقعیت است اما این بدین معنا نیست که در برساخت ان‌چه این‌همه خود منتقدش است هیچ نقشی ندارد، افکار عمومی متوجه نیست که چطور بهمن احساسات و اعتراضات و اتهامات، واقعیت را در زیر خودش مدفون می‌کند، متوجه نقش خودش در این میان نیست و همین بی‌توجهی یکی از علل تداوم وضع موجود است.

سرمایه‌ی از دست رفته

می‌خواهم بدانم دقیقا چه چیز را از دست داده‌ایم؟ می‌گویند شخصیتی مهم و تاثیرگذار، مهره‌ای قدرتمند در صحنه سیاسی ایران اما من به واقعیت سالیان اخیر که نگاه می‌کنم به سال ۹۲ می‌رسم و رد صلاحیتش که برخلاف انتظارم آب از آب مملکت تکان نخورد. به سال ۹۳ که در رقابت بر سر ریاست مجلس خبرگان از یزدی شکست خورد و به سال ۹۴ که باز ناتوان از ایفای نقش موثری در انتخاب رئیس مجلس خبرگان بود. با تمام این‌ها، شهود عمومی این است که شخصیتی مهم و تاثیرگذار در صحنه سیاست در ایران از دست رفت. می‌خواهم بدانم چرا چنین حسی داریم وقتی شواهد واقعی در سالیان اخیر در تضاد با شهود تاثیرگذاری جدی‌ او در صحنه سیاسی ایران است.

یک تبیین می‌تواند عادت‌مان باشد به بودن او در همه چیز و همه‌جا، همینی که حسین وحدانی در فیس‌بوکش نوشته: «واضح‌ترین و کامل‌ترین چیزى که درباره‌ى هاشمى رفسنجانى مى‌توانم بگویم این است که او خیلى «بود». آن‌قدر بود که حالا «نبود»ش بسیار به چشم مى‌آید. این احساسِ دسته‌جمعىِ بى‌نام که معجونى از ترس و نگرانى و تردید و شاید ناراحتى است، حاصل همین نبودن است انگار. نبودن کسى که در تمام این سال‌ها – چیزى حدود چهار دهه – در اخبار جنگ، در پرده‌هاى سیاست، در اعداد تورم، در آمار توسعه، در شایعات درگوشى، در دورهمى‌هاى خانوادگى، در لعن و نفرین‌هاى زیرلبى و در جوک‌هاى کوچه‌بازارى، همه جا، در هر زمان و در دل همه چیز حضور داشت. حالا نیست و فکر کردن به جاى خالى‌اش ما را که به بودن همیشگى او عادت داشتیم بهت‌زده کرده است.» آیا همه چیز فقط از سر عادت‌مان به بودن و حضور اوست؟

من اما فکر می‌کنم چنین شهود فراگیری در مورد اهمیت و تاثیرگذاری هاشمی و بهت‌زدگی و نگرانی از نبود او بیش از آن‌که از سر عادت باشد، در قالب مفهوم سرمایه قابل درک است، سرمایه به معنای جامعه‌شناختی‌اش البته. توضیح این‌که در جامعه‌شناسی (مشخصا در رویکرد بوردیویی) سرمایه فقط سرمایه اقتصادی نیست بلکه انواع مختلفی دارد از جمله سرمایه اجتماعی، سرمایه فرهنگی و سرمایه نمادین. اما این نوع سرمایه‌ها برای فرد همان منافعی را دربردارد که سرمایه اقتصادی موجد آن است یعنی افزایش منافع و سود. همان‌طور که شرایط اقتصادی امکان سودآوری سرمایه اقتصادی را کاهش یا افزایش می‌دهد و حتی خیلی وقت‌ها سرمایه‌دار به دلیل ریسک‌های موجود اصلا سرمایه‌اش را وارد چرخه‌ی اقتصادی نمی‌کند، همه این قوانین در مورد انواع دیگر سرمایه هم صادق است. حالا به نظرم بهتر می‌شود درک کرد که چرا چنین احساس می‌شود که مهره‌ای قدرتمند و تاثیرگذار از صحنه سیاسی ایران حذف شده است علی‌رغم اینکه تاثیر این مهره در سالیان اخیر بسیار ناچیز بود. هاشمی رفسنجانی انباشتی از سرمایه‌های اجتماعی، فرهنگی و نمادین بود.

سرمایه اجتماعی او ناظر بود به پیوندهای گسترده‌اش با افراد مختلف جامعه از روحانیون و بوروکرات‌ها و سیاست‌مداران داخلی تا سران کشورهای خارجی که چنین سرمایه‌ای به وقت و ضروت می‌توانست مورد استفاده قرار گیرد. از آن مهم‌تر سرمایه فرهنگی و نمادینش بود در عرصه موجودیتی به نام انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی. سرمایه فرهنگی در معنای جامعه‌شناختی‌اش به معنای میزان تسلط و احاطه‌ی فرد بر منابع فرهنگی است. این احاطه و تسلط بر منابع فرهنگی، سرمایه‌ نمادین را به همراه می‌آورد که به معنای اعتبار و مشروعیت سخن‌گفتن و اظهارنظر در آن زمینه‌ی فرهنگی است. به خصوص از لحاظ این سرمایه بود که تقریبا کسی برخوردارتر از هاشمی وجود نداشت. به نظرم وقتی رهبری می‌گوید: «با فقدان هاشمی اینجانب هیچ شخصیت دیگری را نمی‌شناسم که تجربه‌ئی مشترک و چنین درازمدت را با او در نشیب و فرازهای این دوران تاریخ‌ساز به یاد داشته باشم.» تعبیرش به زبان جامعه‌شناختی همین است که شاید هم‌وزن هاشمی برای مشروعیت سخن گفتن از انقلاب اسلامی، جمهوری اسلامی و چه بود و نبودهای آن، تنها شخص رهبری است، درواقع در تسلط بر فرهنگ و زبان انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی احتمالا هیچ‌کس قابل رقابت با این دو نبود. بنابراین آن‌چه از دست داده‌ایم نه یک شخصیت واقعا تاثیرگذار، بلکه سرمایه‌ای انباشته برای تاثیرگذاری بود که گرچه در سال‌های اخیر به دلایل مختلف امکان استفاده از این سرمایه کمتر فراهم بود اما افراد زیادی به درستی پشت‌شان به این سرمایه گرم بود تا زمانی در آینده دور یا نزدیک که شرایط استفاده از این سرمایه فراهم شود.

آن‌چه تابه‌حال گفتم شاید بدیهیاتی بود که تنها کمک می‌کرد حس و حال این‌روزهای‌مان را بهتر درک کنیم اما همه حرفم پیدا کردن بیانی برای توصیف حال و چرایی‌اش نیست، به نظرم نکته قابل تامل حال ما این است که این سرمایه انباشته و بی‌همتا یک‌شبه از دست رفت، نکته‌ای که ممکن است به واسطه ماهیت زندگی اجتماعی برای‌ ما بدیهی جلوه کند و به چشم نیاید درحالی‌که قاعدتا ماهیت سرمایه این است که به ارث برسد. حال ما از فوت هاشمی بیش از آن‌چه از فوت یک پیرمرد ۸۲ ساله‌ی نه چندان تاثیرگذار می‌تواند بد باشد بد است چون سرمایه‌ای که پشت‌مان بهش گرم بود یک‌شبه و در عرض نیم ساعت دود شد و به هوا رفت. این چیزی است که حال‌مان را بیش از حد بد می‌کند و فکر می‌کنیم یک‌شبه کم‌وزن و چه‌بسا بی‌وزن شده‌ایم. چون علی‌القاعده این سرمایه باید به ارث می‌رسید و همچنان امکان استفاده ازش فراهم می‌بود اما گویا این یکی از قاعده‌های میدان سیاست در ایران است که سرمایه‌های اجتماعی و فرهنگی فرد به کسی منتقل نمی‌شود و با مرگش از بین می‌رود. در مورد بنیانگذار جمهوری اسلامی همین اتفاق افتاد و بخش ناچیزی از آن سرمایه فرهنگی و نمادین منتقل شد، در مورد هاشمی هم تکرار شد و مهم‌تر از این دو، در مورد رهبری فعلی هم دورنمای روشنی در انتقال سرمایه اجتماعی و فرهنگی به چشم نمی‌خورد متاسفانه.

فیک بودن یا نبودن، مساله این است؟

یک گروه جمع‌و جور تلگرامی هست از چندتا همدوره‌ای‌های کارشناسی؛ امروز یکی‌شان عکس میز یلدا گذاشته بود و نوشته بود «هندونه و پشمکش رو من درست کردم چطوره؟» فکر کردم من چرا از این کارها نمی‌کنم؟ ذوق و سلیقه ندارم؟ بعد نگاه کردم دیدم آن‌قدرها هم ازم دور نبوده است، اصلا از سر همین ماجرا بود که برای مادرم تبلت خریدیم چون بنده خدا هروقت می‌دید وقت هست می‌آمد سراغ من و خواهرهایم که در اینترنت بگردیم عکس‌های جدید از ژله و سالاد و چیدمان میوه نشانش دهیم، تبلت خریدیم برایش که خودکفا شود. حتی وقتی مهمانی می‌رود هم می‌آید برای من از تزئیات جالب غذاها و سالادها و دسرها و میوه‌ها تعریف می‌کند. بعد من هم وسوسه می‌شوم در مهمانی‌های خانوادگی یکی دوتا از آن‌هایی که کمتر وقت می‌گیرد را امتحان کنم. همیشه هم با ریشخند امیر مواجه می‌شوم که از تو بعیده بهاره، این کارها یعنی چی؟ داری وقت‌ات را صرف چی می‌کنی؟ یعنی امیر خودش هم معترف است که در این زمینه تشریفات مهمانی، او هم دیگر از آن سر بوم افتاده است، یعنی پریشب خودش گفت که راست‌ می‌گویی بهاره، مقاومت کن، واقعا به من باشد کل بساط زندگی را به حداقلی‌ترین شکل ممکن می‌رسانم. همین است که من همیشه یواشکی این کارها می‌کنم، می‌دانم که امیر تشویقم که نمی‌کند هیچ، کلی هم مسخره‌ام می‌کند. فکر که می‌کنم می‌بینم پربیراه هم نمی‌گوید، تزئین غذا و سالاد و دسر چه فایده‌ای دارد واقعا؟ گذشته از فایده، وقتی که صرف چنین کاری می‌شود صرف معاشرت صمیمانه و لذت‌بخش در مهمانی شود بهتر نیست؟ اصلا فایده و وقت به کنار، چنین کارهایی نشانه کمبود اعتماد به نفس نیست؟ از قضا همین حربه‌ی آخر است که امیر به کارآمدترین شکلی به کارش می‌گیرد، وقتی می‌بیند من دارم تند تند خانه را مرتب می‌کنم و گردگیری می‌کنم و الخ، درست انگشتش را می‌گذارد روی حساس‌ترین نقطه، می‌گوید این کارها را می‌کنی چون اعتماد به نفس نداری و نظر بقیه برایت مهم است، فکر می‌کنی اگر خانه نامرتب باشد یا میزها خاک گرفته، یک جای شخصیت‌ات لنگ می‌زند و آدم‌ها می‌گویند فلانی چقدر شلخته است یا آشپزی‌اش داغون است و الخ. همین حربه را به کار می‌گیرد که خیلی‌وقت‌ها کوتاه می‌آیم و بی‌خیال تشریفات و تزئیات می‌شوم و سعی می‌کنم به خود مهمانی فکر کنم و معاشرت‌های لذت‌بخش تا به این‌که هی حواسم جمع میوه و چای و مخلفات مهمانی باشد. سعی می‌کنم اما این‌هم یک جور بازی است که اتفاقا قاعده‌اش را بلد نیستم. یعنی نقد اصلی امیر این است که من با آن مقدمات و تشریفات دارم نقش بازی می‌کنم، کلیدواژه‌اش این است: “فیکه”؛ برای امیر فیک بودن یا نبودن یک جور جهان‌بینی است (خودش البته می‌گوید فیک بودن و اصیل بودن اما من خیلی شدید با واژه اصالت مخالفم و معتقدم ادعای اصالت خودش یکی از آن فیک‌ترین ادعاهاست) یعنی معتقد است آدم‌ها یا فیک هستند یا فیک نیستند و به میزانی که فیک هستند غیرقابل تحمل و به میزانی که فیک نیستند قابل تحمل‌ و دوست‌داشتی‌اند. خودش معتقد است جلوی هیچ‌کس نقش بازی نمی‌کند نشان به نشان پست‌های فیس‌بوکش که چیزهایی را می‌نویسد که آدم‌ها حتی جرات اعترافش به خودشان را هم ندارند چه برسد که بخواهند جلوی بقیه بگویند و از آن طرف من همه‌اش دارم جلوی این و آن نقش بازی می‌کنم کم یا زیاد. این تشریفات مهمانی هم یکی از مصداق‌های دقیق صورتک زدن و نقش بازی کردن، نمی‌دانم، یک‌وقت‌هایی فکر می‌کنم راست می‌گوید اما یک‌وقت‌هایی هم فکر می‌کنم کار خودم را بکنم مثل همان وقتی که مهمان بچه‌دار داشتیم و ژله آکواریوم درست کردم و وقتی برق چشم های بچه‌ها را دیدم فکر کردم چراکه نه، به زحمتش می‌ارزید. یعنی لابد که قضیه یک میانه‌‌ای دارد که بهترین جاست اما من هم همیشه همین جا را گم می‌کنم و نمی‌دانم کجا به دل خودم بروم و کجا حرف امیر را گوش کنم. همین است که وقتی با سوال همدوره‌ای در آن گروه تلگرامی مواجه شدم یک ور ذهنم به هیجان آمد و گفت چه جالب و باسلیقه و یک ور دیگر شانه‌اش را بالا انداخت و گفت خب که چی؟ اینهمه وقت برای چی دقیقا؟

یزد

آمده‌ایم یزد برای دیدار رها با پدربزرگ و مادربزرگ پدری و عموی کوچک؛ من هم دلم را خوش کرده‌ام به این‌که رها سرگرم خانواده پدری‌اش می‌شود و من می‌توانم دو سه روزی روی کارهای عقب‌افتاده، مشخصا نوشتن مقاله‌های نیمه تمام تمرکز کنم. روزها این‌جا هوا عالی است، دیروز که رسما بهار بود با همان خنکی ملس اول صبح و گرمای کلافه کننده سر ظهر، امروز کمی به سردی می‌زند اما آفتابی که سه تیغ می‌تابد در همین نسیم کمی گزنده است که می‌چسبد. فلسفه‌ی ملال را شروع کردم، قبلش داشتم با یکی از مقاله‌های نیمه تمامی کلنجار می‌رفتم که مدت‌ها رها شده بود. دیروز صبح یکی دیگر از مقاله‌ها را خواندم و دیدم مشکل خاصی ندارد، یعنی اگر وسواس به خرج ندهم می‌شود با همین سروشکل‌اش هم برای مجلات علمی – پژوهشی بفرستم، بعد آمدم سراغ این یکی که از دیروز وقتم را هدر داده است بدون این‌که پیشرفت خاصی حاصل شود. به نظر خودم به خاطر این رویکرد نادرست که می‌خواستم تمامش کنم و فکر کردم کل این یک روز و نصف باقیمانده باشد مال این مقاله و دقیقا همین شد که هی وقت تلف کردم، سراغ لذت‌بخش‌ها هم نرفتم یا با عذاب وجدان رفتم، فکر کردم باید این مقاله کذایی را تمام کنم، شب که شد خسته بودم و اتفاقا کار مفید زیادی نکرده بودم، چه می‌گویم، اصلا از همین خسته بودم، اگر مثل صبحش کار خوب پیش رفته بود که لابد داشتم با سرخوشی رمان همراهم را می‌خواندم یا همین «فلسفه ملال» که دست‌آخر خریدم‌اش با اکراه، پایین‌تر می‌گویم چرا با اکراه. به هرحال فکر می‌کنم رویکردم نادرست است، نباید تمام زمان را بدهم به یک مقاله برای این‌که تمام شود و خلاص شوم، این‌طوری انگار اصلا لج می‌کند و تا ابد کش می‌آید، باید زمان مشخص بگذارم، خیلی مشخص، مثلا یک یا دو ساعت و بعد هم بهش پایبند باشم حتی اگر کار خیلی خوب پیش رفته بود، مثل همین یک ساعت پیش که روی دور بودم و خیلی از جاهای خالی مقاله را پر کردم اما ساعت را که نگاه کردم دیدم زمان اختصاص داده شده تمام شده و فکر کردم علی‌رغم وسوسه، اشتباه دیروز را نکنم، طبق برنامه بیایم بیرون هوایی بخورم ، دوری بزنم و فلسفه ملال را شروع کنم ببینم چقدر به مذاقم خوش می‌آید.

مدت‌ها منتظر فلسفه ملال بودم، سین وعده‌اش را بهم داده بود، وقتی کتاب را با نام مترجم دیگری دیدم زود زنگ زدم بهش با این امید که اشتباه کرده باشم اما دیدم همانی است که نباید باشد، کتاب همان است، سرپرست مجموعه‌ای که سین کتاب را در قالب آن‌ها ترجمه کرده بود با ناشر مجموعه به مشکل خورده بود و چندوقتی برای انتشار کتاب جدید مجموعه دست نگه داشته بود و در همین مدت مترجم دیگری کتاب را ترجمه و به بازار فرستاده بود. مدت‌ها فکر کردم صبر می‌کنم تا مشکل سرپرست و ناشر مربوطه حل شود و کتاب را با ترجمه سین می‌خوانم اما آخرش هم نشد، چهارشنبه دو هفته پیش که تنهایی رفته بودم پردیس کوروش سیانور ببینم، راهم به نشر چشمه افتاد و دست‌آخر کتاب را خریدم، گیرم با اکراه؛ آن‌شب یک حالی بودم، از این حال‌هایی که باید یک کاری برای خودم بکنم که حالم خوب شود، از آن بعد از ظهرهایی بود که قرار بود امیر زود بیاید که من بروم سراغ کارهایم، بعد دیدم از این دور باطل دانشگاه- رها- کار خانه- کار دانشگاه در خانه خسته‌ام، مدت‌هاست گرفتار کارها بوده‌ام و هی دویده‌ام و هی باز جا مانده‌ام، آن بعد از ظهر فکر کردم آن‌قدرها هم کار بلافصل برزمین‌ مانده‌ای ندارم، به جایش مدت‌هاست که سینما نرفته‌ام، رها و امیر را گذاشتم و رفتم سینما، بعد که برگشتم فهمیدم امیر شاکی شده چون فکر کرده کار مهمی نداشته‌ام و فقط برای این‌که سهم برابری از نگه‌داری رها را بهش تحمیل کنم زود کشیده‌ام‌اش خانه و برای وقت‌گذرانی رفته‌ام سینما، آن شب حتی دعوا هم کردیم اما من روزهای بعد دیدم که حالم چقدر با خودم و زندگی بهتر شده، چقدر همین کتابی که تا امروز نرسیدم لایش را باز کنم قوت قلبم بوده برای داشتن لحظه‌های لذت‌بخشی که خودم را از آن نمایش مضحک و کسالت‌بار کارهای دانشگاهی رها کنم. لحظه‌هایی مثل همین حالا که زیر آفتاب یزد نشسته‌ام و این‌ها را می‌نویسم و به این فکر می‌کنم که چرا سین نمی‌نویسد؟ از اول‌اش می‌خواستم همین را بگویم، می‌دانستم فلسفه ملال را شروع کنم نوشتنم می‌گیرد، اصلا از این کتاب‌های مجموعه هنر و تجربه کلی ایده‌ گرفته‌ام برای نوشتن. بعد همه‌اش فکر می‌کنم چرا مترجمان خود این کتاب‌ها، یکی مثل سین، چرا خودشان نمی‌نویسند؟ چطور این کتاب‌ها این‌همه هوس نوشتن را در من بیدار می‌کند اما سین همچنان ترجمه می‌کند. باید بروم با سین حرف بزنم و از خودش بپرسم، یک‌بارکه راجع به انتخاب ترجمه به عنوان آینده حرفه‌ای در علوم اجتماعی حرف زدیم، بحث‌مان حول و حوش‌اش گشت اما صریح و دقیق در موردش حرف نزدیم، باید بروم ببینم وقتی سین این کتاب را به زبان دیگری خوانده و به فارسی ترجمه کرده، حس‌اش راجع به محتوای کتاب چه بوده، حس‌اش راجع به نوشتن چنین کتابی چه بوده؟ چقدر فکر کرده می‌تواند همچو چیزی بنویسد یا نمی‌تواند، باید بروم با سین حرف بزنم ببینم چرا نمی‌نویسد یا شاید هم می‌نویسد و من بی‌خبرم. به گمانم دیگر تعطیلی‌ها تمام می‌شوند و احتمالا چندوقتی از سفر خبری نیست، ترم هم یکی دو هفته دیگر تمام است، وقتم آزادتر می‌شود و لابد می‌شود بروم آدم‌ها را ببینم و گپ بزنم برای این‌که از آن دور باطل رها شوم و حالم با خودم و زندگی بهتر شود.

وقتی معتاد زن است

حدس می‌زنم همه‌ی آن‌هایی که جمعه شب برای دیدن فیلم مستند «زنانگی» در جشنواره سینما حقیقت سرودست می‌شکستند و سوار بر سر و کله‌ی همدیگر فیلم را تماشا می‌کردند، مثل من تجربه‌ی قبلی از دیدن فیلم‌های محسن استادعلی کارگردان فیلم داشتند، فیلمی مثل «جایی برای زندگی» که برنده سیمرغ بلورین بهترین کارگردانی مستند در سی و دومین جشنواره فجر شده است. می‌شود راجع به این حرف زد که «زنانگی» در کارنامه‌ی سازنده‌اش قدمی رو به جلو هست یا نیست و نقاط قوت و ضعفش در مقایسه با نمونه‌های مشابه چیست و الخ، اما چنین بحثی تنها با دیدن فیلم‌های دیگری از همین کارگردان یا فیلم‌های مشابهی از کارگردانان دیگر قابل فهم می‌شود، فیلم‌های مستندی که اصلا نمی‌دانم جز با رجوع به خود کارگردان‌های فیلم‌ها چطور می‌شود پیدایشان کرد و دید. این است که از این بحث می‌گذرم و می‌رسم به نکته‌ای که فارغ از فیلم‌‌ به مثابه یک اثر هنری، به لحاظ اجتماعی قابل تامل است.

در مستند «جایی برای زندگی» کارگردان روایتی از زندگی ۵ مرد به دست می‌دهد که در پانسیون زندگی می‌کنند. «زنانگی» که شاید عنوان دقیق‌ترش «جایی برای زندگی ۲» باشد، روایت زندگی زنانی است که شب‌ها برای جای خواب به خوابگاهی می‌آیند که زیر نظر بهزیستی و برای زنان وابسته به مواد مخدر فراهم شده است. از میان ۵ مرد «جایی برای زندگی»، ۳ یا ۴ تای‌شان معتادند و تاثیرگذاری مستند از اینجاست که آدم حس می‌کند کافی است سرش را برگرداند تا یکی از این آدم‌ها را دور و برش ببیند، یکی‌شان پیک موتوری است، یکی‌شان نصاب آبگرمکن است، معتادند اما کار دارند و درآمدی که بهشان اجازه می‌دهد تختی را در پانسیون اجاره کنند. تفاوت زنان مستند ««زنانگی» در این است که اگر معتاد باشند کار ندارند و لذا درآمد ندارند، این است که هرکدام‌شان بتوانند تن‌فروشی می‌کنند تا خرج اعتیادشان را درآورند. از میان زنان مستند، دو نفرند که در حال حاضر تن‌فروشی نمی‌کنند، یکی که ترک کرده است و مدتی طولانی به قول خودش پاک بوده و توانسته است نگهداری از یک پیرمرد را به عنوان شغل داشته باشد و دیگری که پیر شده است و لذا زباله جمع می‌کند، حتی این دو هم اذعان می‌کنند که در زمان اعتیاد و جوانی تن‌فروشی کرده‌اند، دلیل‌اش هم خیلی ساده است، همین‌طوری‌اش برای زنان معمولی هم کار نیست، چه برسد برای زن معتادی که تقریبا هیچ‌کس بهش اعتماد ندارد، به قول یکی از زنان مستند هیچ‌کس حتی خودش. این است که بخش قابل توجهی از زمان فیلم به نشان دادن بی‌پرده‌ی آموزش‌هایی اختصاص دارد که برای پرهیز از رابطه‌ جنسی منتهی به بیماری‌های مختلف از جمله ایدز به زنان این مراکز ارائه می‌شود یعنی اصولا فرض بر این است که زنان این مراکز درگیر روابط جنسی متعددند و لذا باید برای محافظت‌ از خودشان در مقابل بیماری‌های مختلف ناشی از روابط جنسی آموزش ببینند.

از وقتی فیلم را دیدم هی فکر می‌کردم تفاوت‌شان در چیست، چرا مردهای مستند «جایی برای زندگی» این‌همه نزدیک بودند و زنان «زنانگی» این‌همه دور، یک‌هو دیدم تفاوت‌شان در همین است، در این‌که مردها کار دارند، می‌توانند علی‌رغم اعتیاد کار داشته باشند اما زن‌ها نه، هم مردان و هم زنان خانواده را ترک کرده‌اند یا درواقع طرد شده‌اند اما تفاوت مهم‌شان این است که اعتیاد در چنین زنانی که از خانواده طرد می‌شوند ناگزیر به تن‌فروشی می‌انجامد اما در مورد مردان چنین تجربه یکدستی وجود ندارد و طرف می‌تواند معتاد باشد، تنها و از خانواده طرد شده هم باشد اما مثل خیلی از آدم‌های عادی کار و زندگی داشته باشد اما در مورد زنان معتاد طرد شده از خانواده گویا تنها یک سرنوشت وجود دارد: روسپی‌گری. به نظرم فارغ از کم‌وکیف هنری فیلم، نکته‌ی قابل تامل به لحاظ اجتماعی در این است که چطور اعتیاد در زنان تبدیل به سکه‌ای می‌شود که روی دیگرش همواره تن‌فروشی است.

از این روزها که می‌گذرد

ح پیام داده که چرا وبلاگ نمی‌نویسی؟ اولین جوابی که به ذهنم رسید این بود: نمی‌دانم، بعد گفتم که بهش فکر می‌کنم؛ پیامش خیلی انگیزه‌بخش بود، به خودش هم گفتم که اگر رها همان موقع بیدار نشده بود، پیامش آن‌قدر انگیزه‌بخش بود که ارزیابی آن پرسش‌نامه کذایی مربوط به فلان طرح پژوهشی را رها کنم و همان‌وقت شروع کنم به نوشتن، حالا خواهرم آمده و رها را برده پیش خودش و مامان، من فکر کردم بنویسم، از این روزها که می‌گذرد و از این‌که نمی‌نویسم. اول فکر کردم شاید چون کانال تلگرام را راه انداخته‌ام دیگر وبلاگ نمی‌نویسم، بعد دیدم ربطی ندارد، اتفاقا باید بیشتر بنویسم از این جهت که تلگرام همه‌اش چیزهای مفید غیرشخصی می‌خواهد، نمی‌شود آدم درددل‌های روزمره را ببرد آن‌جا، پس اتفاقا وبلاگ باید رونق بگیرد، دست‌کم این بخش پشت صحنه‌اش، اتفاقا چون در کانال سخت می‌شود نوشت و هی آدم باید بالا و پایین کند و هزار چیز را در نظر بگیرد، این‌جا در مقابلش مثل مبل راحتی خانه است که آدم لم داده رویش و پایش را دراز کرده و درحالی‌که چایش را مزه می‌کند، دارد خیلی خودمانی و بی‌دغدغه‌ی انسجام و فایده به امروز فکر می‌کند، به این روزها که می‌گذرد.

امروز یک‌شنبه است، معمولا یکشنبه‌ها دانشگاه نمی‌روم و روزهایی که دانشگاه نمی‌روم رها را یکی دو ساعتی می‌برم این مهدکودک دو کوچه بالاتر؛ بیشتر از جهت ذوقی که برای بچه‌ها دارد و جهشی که هربار که با بچه‌ها وقت می‌گذراند، در فهم و توانایی‌ها و مهارت‌هایش ایجاد می‌شود. تابستان که بود پارک می‌بردم‌اش روزی دوبار، صبح‌ها من می‌بردم، عصرها امیر، حالا پنج بعد از ظهر شب است و هوا هم که سرد و آلوده، رها هم هیچ بچه دیگری دور و برش نیست، تک‌نوه است از هر دو طرف، این شد که فکر کردم ببرم‌اش مهد و حتی برای اطمینان خودم هم آن گوشه بنشینم و از دور مراقبش باشم مبادا قاطی بچه‌های بزرگتر اذیت شود. اما بار دومی که رفتم آن‌چنان پرید بغل مربی مربوطه که دیدم نیازی به ماندن من نیست، مهد را خیلی دوست دارد و تا بهش می‌گویم امروز می‌رویم پیش نی‌نی‌ها، ذوق می‌کند و تند تند صبحانه می‌خورد و لباس‌ می‌پوشد که برویم، از آن طرف هم بعد از ۲ ساعت با این‌که حسابی بازی کرده و خسته و خواب‌آلوده است اما در برابر رفتن مقاومت می‌کند و هربار بساطی دارم سر برگشتن از مهد. بعد که می‌آییم خانه غذا می‌خورد و راحت ۲ ساعتی می‌خوابد. بعد بیدار می‌شود و دیگر مرا ول نمی‌کند، هی دستم را می‌گیرد از این سر خانه به آن سرش و هی بازی‌های مختلف اختراعی می‌کند و…این شرح معمول روزهایی است که خانه‌ام. خیلی وقت‌ از این روزها دلم پیش کارهای نکرده دانشگاه است که با بیدار شدن رها نصفه نیمه مانده است یا پیش ظرف‌های نشسته یا شام شب که هنوز سراغش نرفته‌ام، آن‌قدر کارهای نکرده تلنبار شده هست که اصلا نوبت به وبلاگ‌نویسی نمی‌رسد، فکر این‌ کارها نمی‌گذارد تمام و کمال با رها باشم، نمی‌گذارد لذت ذوق‌ بازی‌های اختراعی بچه را ببرم، هی ذهنم پیش کارهای خانه است یا کارهای دانشگاه و یک وقتی نگاه می‌کنم می‌بینم بی‌حوصله‌ام و دل به دل بازی با بچه نمی‌دهم و…از یک طرف فکر می‌کنم درستش این است که وقتی با رها هستم تمام و کمال برای او باشم و از طرفی فکر می‌کنم که خب این‌طوری که زندگی تعطیل می‌شود و دست‌کم باید بتوانم کارهای خانه را بکنم و اصلا قدیمی‌ها، خیلی قدیم هم نه، همین مادر خود من چه می‌کرده و بعد خودم جواب خودم را بدهم که اولا شاغل نبوده و دوما من یک خواهری داشته‌ام که تمام‌وقت همبازی‌ام بوده و…با این‌حال همچنان فکر می‌کنم که چرا اوضاع این‌قدر ناوفق مراد است، یک وجه آزاردهنده دیگر هم این است البته که امیر به کل تجربه متفاوتی دارد، اولا برخلاف من اصلا از کارش که نمی‌زند هیچ خیلی وقت‌ها (حتی می‌شود گفت بیشتر وقت‌ها:( بیش از ساعت اداری می‌ماند، وقت‌هایی هم که مثلا زودتر آمده که رها را نگه دارد یا آخر هفته‌هایی که تهران هستیم و قرار است امیر مراقب رها باشد تا من به بخشی از آن انبوه کارهای عقب‌افتاده برسم، نه خودش از خودش انتظار انجام کار خانه دارد نه من و چون سیستم کارش به کل با کار من متفاوت است، هیچ کاری هم از اداره خانه نمی‌‌آورد برخلاف من که همیشه مجبور می‌شوم بخشی از کارهای دانشگاه را بگذارم برای خانه، نابرابری عمیقا آزاردهنده و حرص‌درآوری است، توجیه‌اش برای امیر یک کلمه است: تو مادری و ایده‌اش این است که نقش مادر با پدر خیلی فرق می‌کند، من اما هیچ‌جوره توجیه نمی‌شوم و هی راه‌های مختلف را می‌روم بلکه حالم با خودم و کار و زندگی و رها خوب شود و بعضی‌ وقت‌ها فکر می‌کنم هی همین است راهش را پیدا کردم و باز دو روز بعد زیر فشار کارهای نکرده و خانه کثیف احساس می‌کنم واقعا چرا سیستم این‌قدر نابرابر است و تازه این در مورد ما است که می‌شود گفت پدر که امیر باشد واقعا و در یک ارزیابی منصفانه، خیلی بیش از اغلب پدرهای دور و بر وقت برای رها می‌گذارد و هروقت که بتواند کارهای خانه را انجام می‌دهد و…یک وقت‌هایی فکر می‌کنم شاید سوال درست‌تر این است که بپرسم چرا من این‌قدر احساس نابرابری می‌کنم و اعصابم بابتش بهم می‌ریزد.

آمریکا و سال‌های پیش رو

به نظرم میزان شباهت تکان‌‌دهنده است، میزان شباهت رای آوردن احمدی‌نژاد با پیروزی ترامپ، همان‌قدر ناباورانه، بهت‌آور و البته ترسناک؛ همان‌قدر که عده‌ای خاتمی را با احمدی‌نژاد مقایسه می‌کردند و هی از خودشان می‌پرسیدند چطور ممکن است، آخر چطور ممکن است مردمی که چهار سال قبلش به کسی مثل خاتمی رای داده بودند حالا یکی مثل احمدی‌نژاد منتخب‌شان باشد، به نظرم حالا همان عده عینا سوال مشابهی را از خودشان می‌پرسند، همان‌قدر که سخنوری خاتمی به چشم می‌آمد در مقابل ادبیات کوچه بازاری احمدی‌نژاد، همان‌قدر حالا لمپنیسم ترامپ توی ذوق زننده است در مقایسه با ادبیات فاخر اوباما، همان‌‌طور که بازی ضعیف اصلاح‌طلبان در انتخاب معین به عنوان یک کاندیدا موثر در نتیجه انتخابات دانسته می‌شد، حالا خطاهای حزب دموکرات درانتخاب کلینتون هم پررنگ می‌شود.

به گمانم حتی علوم اجتماعی هم با چالش‌ها و پرسش‌هایی مشابه روبرو خواهد شد، چطور نظرسنجی‌ها نتوانستند چنین پیروزی قاطعی از سوی ترامپ را پیش‌بینی کنند؟ چطور اکثر تحلیل‌گران در برآورد شانس دو کاندیدا برای پیروزی و پیش‌بینی نتیجه دچار خطا شدند؟ کدام گروه‌های مهمی از جامعه آمریکا که توانایی تعیین نتیجه انتخابات را داشتند، این‌چنین از غالب محاسبات و تحلیل‌ها حذف شده بودند؟ و خلاصه این‌که به قدرت رسیدن ترامپ چطور امکان‌پذیر شد؟ اما حتی تلاش برای پاسخ بدین سوالات نیست که جذاب است. آن‌چه به نظرم برای یک محقق علوم اجتماعی مهم است، اتفاقاتی است که قرار است در چهار سال آینده در آمریکا بیفتد از این جهت که ما “فکر می‌کنیم” ساختار سیاسی در آمریکا خیلی متفاوت از ساختار سیاسی در ایران است. نبود اصل ۱۱۰، ساختار حزبی جاافتاده، کنگره و سنا و البته حاکمیت قانون تفاوت‌هایی است که در نظر بسیاری تحلیل‌گران سیستم سیاسی آمریکا را به یکی از مصداق‌های لیبرال- دموکراسی و در مقابل نظام سیاسی ایران را به عکس برگردانی از یک نظام سیاسی دموکراتیک تبدیل می‌کند. بسیار جالب خواهد بود ببینیم آن‌چه “فکر می‌کنیم” در یک سیستم سیاسی دموکراتیک بازدارنده خودسری و افراط است تاچه حد واقعا در عمل کارآمد است، از قضا دموکراسی آمریکایی هم مثل نوع  ایرانی‌اش‌ از نوع ریاستی است و حالا بسیار جالب است ببینیم سازوکارهای ساختار سیاسی آمریکا تاچه حد محدود کننده قدرت رئیس‌جمهور و لجام‌زننده به خواست‌ها و تصمیمات شخصی اوست.

می‌خواهم بگویم گرچه به قدرت رسیدن کسی مثل ترامپ در یک لیبرال – دموکراسی تاحدی شگفت‌آور است اما این پاشنه‌ی آشیل دموکراسی پیش از این هم مصیبت به بار آورده است، نمونه‌اش ظهور فاشیسم که حالا این روزها خیلی هم مورد ارجاع قرار می‌گیرد. به قدرت رسیدن دموکراتیک کسی که دموکراسی برایش پشیزی ارزش ندارد، پیش از این هم تجربه شده است، آن‌چه تجربه نشده است، مواجهه قانون با اراده و خودسری یک رئیس‌جمهور افراطی است. همین چند وقت پیش پایان‌نامه‌ای در دانشگاه دفاع شد که در آن برنامه‌ها و سخنرانی‌ها و مناظره‌های سه کاندیدای پیروز ریاست‌جمهوری در ایران (خاتمی، احمدی‌نژاد و روحانی) با روش تحلیل محتوا مورد مقایسه قرار گرفته بود. یکی از نتایج فرعی اما از نظر من، شخصا بسیار تکان‌دهنده این بود که در کل برنامه‌های مکتوب و آن دسته از سخنرانی‌ها و مناظره‌های احمدی‌نژاد که بررسی شده بود، حتی یک‌بار هم لفظ قانون نیامده بود، من اول‌اش حیرت کردم و گفتم مگر می‌شود، بالاخره طرف به صورت انتقاد از فلان قانون هم که شده لابد لفظ را به کار برده یا بالاخره یک جایی از قانون اساسی که حرف زده، مگر می‌شود یکبار هم لفظ قانون در برنامه‌اش نیامده باشد؟ خلاصه گذاشتم به حساب خطا و سوگیری محقق و رفتم جداول داده‌های خامش را چک کردم، دیدم نخیر گویا واقعا درست است، یعنی آن‌چه ما هشت سال با گوشت و پوست و خون احساس کردیم، قبل از هر چیز در برنامه‌ها آمده بود، این‌که قانون هیچ جایی در ذهن و زبان و برنامه‌های این کاندیدا نداشته است. حالا ما که لابد ادعای زیادی در باب دموکراتیک بودن ساختار سیاسی و نهادینه شدن قانون در مملکت‌مان نداریم اما واقعا جالب است بدانیم در یکی از مصداق‌های شناخته شده لیبرال دموکراسی، قانون تا چه حد می‌تواند سپر جامعه باشد در برابر یکه‌تازی‌ها و تصمیمات خودسرانه‌ی یک رئیس‌جمهور.

خلاصه‌اش این‌که به نظرم مقایسه آن‌چه در چهار یا هشت سال آینده در آمریکا رخ خواهد داد با آن‌چه در هشت سال ریاست جمهوری احمدی‌نژاد در ایران رخ داد، آزمون خوبی برای بسیاری پیش‌فرض‌های ما درباره ساختار سیاسی خودمان و تفاوت‌هایش با ساختار سیاسی دموکراتیک در غرب است.